۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

Emotional Fundamentalism

من لغات رو طوری که دوست دارم به کار می برم.
بنیادگرایی دینی، اگه من بخوام تعریفش کنم، یعنی اینکه دین و نظام ارزشیت، برخاسته از خودت نباشه.
احمق نیستم.
می فهمم که بالاخره تحت تأثیر و برخاسته از بسیاری عوامله.
چیزی که من ازش بدم میاد، اینه که تن به تناقض در بدی. متنفر باشی از چیزی، و باز وانمود کنی، دروغ بگی که زیباست.

چیزی که بدم میاد ازش، از این منش و روش نسل خودم، نه فقط در ایران، که اینجا هم، در همکلاسی هام،
این بنیادگرایی احساسی و عاطفیه.
به زور بعضی احساسات رو زیبا دانستن. بیخود و بی جهت از یه چیزایی تعریف کردن.
یا احساس میکنی، یا احساسش نمیکنی.
وقتی احساس نمیکنی زیبایی چیزی رو، دروغ نگو، بیخود دورش نباف. بگو که زیبا نمی یابیش.
کسی که صادقه، میشه باهاش صحبت کرد، میشه نشست و حرف زد، میشه تلاش کرد برای ارتباط. کسی که دروغ میگه، برای خودش هم دروغ میگه، به خودش هم دروغ میگه، هیچ کاری نمیشه کرد، تا وقتی که این رو نشکنی.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

having contacts

حالا که بخش جراحی تموم شده، یه کم خاطره بنویسم ازش.
یه دفعه، موقعی که یکی از جراح ها میخواست به یه مَرده بگه که سرطان پیشرفته معده داره، داخل اتاق بودم (غیر از من، یه دانشجوی دختر، و یه پرستار زن هم بودن، جراح هم مرد بود) اصلا حالی که داشتم قابل وصف نیست.
وقتی جراح به مَرده نتیجه آزمایش رو گفت، و برای یه مطلبی از اتاق رفت بیرون، زنش بلند شد، رفت بغلش کرد. زنه داشت اشک میریخت، من هم گریه ام گرفت، منتها به شدت تلاش کردم کسی نفهمه. تا جراح اومد داخل اتاق، خودم رو جمع و جور کردم، اون یکی دانشجو و اون پرستار هم که بنده خدا ها به هم ریخته بودن.
خیلی حس جالبی بود. میتونستم خودم رو از وضعیت جدا نگه دارم. میتونستم خودم رو کنترل کنم که گریه ام نگیره، که کاملا خودم رو جدا از اینها نگه دارم، ولی... نمیخواستم. نمیخواستم جدا باشم از این احساسات. با خودم میگفتم خب اگه اینطوری بخوای پیش بری که عمر زیادی نخواهی داشت، بعد فکر میکردم با خودم، نتیجه؟ کدوم زندگی بهتره؟ ده سال عمر، ولی سرشار از احساس، سرشار از ناراحتی برای ناراحتی مردم، بهتر نیست؟ شاید سلیقه ایه، سلیقه من اینه. من این رو ترجیح میدم.
زنش گریه میکرد، میگفت که چقدر بچه هاش باباشون رو دوست دارن. با بغض و اشک میگفت من همیشه با خودم فکر میکردم که اگه ما یه وقت کارمون به طلاق بکشه، بچه ها صف میکشن که با باباشون برن... (و من منهدم تر میشدم)
به شوهرش گفت هنوز تموم نشده، رو به ما کرد گفت قدرت دعا رو دست کم نگیرین، به شوهرش گفت تموم نشده، من آشنا دارم...

I have contacts...
و من حالم بد بود!
شاکی بود که چرا شش ماه قبلش که حین آندوسکوپی یه زخم معده دیده شده بود، کسی پیگیری نکرده بود، شاید کار به اینجا نمی کشید، بنده خدا جراحه رو فرستاد دنبال اینکه برو ببین چرا، کی بوده که مسئول این قضیه بوده، علتی داشته که پیگیری نکردن؟ شوهرش میگفت حالا که دیگه مهم نیست، به کار ما نمیاد، زنه گفت به کار ما نمیاد، ولی ممکنه به کار یه نفر دیگه بیاد. (ته دلم کلی تشویقش کردم).
خلاصه، آقا، چی کشیدم من در طول اون مدت، بعد از اینکه بلند شدند خدا حافظی کنند، زنه رفت اون دانشجو و اون پرستاره رو (که اون موقع اونها هم تقریبا داشتن گریه میکردن) بغل کنه و من هم به خاطر فرار از عاشق شدن، از در زدم بیرون.
در طول اون هفته، و هفته بعدش، فقط خدا میدونه چه حالی داشتم.
اون روز که داغون بودم کلا.
ولی، ترجیح میدم هنوز این رو، "احساس" کردن، وقتی خیلی عمیقه، برام دوست داشتنیه...

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

از عاشورا

محرم شده. از محرم مینویسم. خیلی نکات هست. علی الحساب، این دو نکته:

1- عاشورا از نظر من، اصلا یک حرکت نظامی، یک انقلاب، یا حتی یک کودتا هم نبود. کسی که بخواهد حکومت به دست بگیرد، به جای نماینده فرستادن برای بیعت گرفتن، سوار اسب میشود با چند نفر از یاران میرود شهر را میگیرد. با خانواده بلند نمیشود برود حج، بعد مسیر کج کند. عاشورا برای من، یک حرکت مبارزه مدنی است. (بچگی هیچ وقت حرف منسوب به گاندی در مورد امام حسین(ع) رو نمی فهمیدم، الان بالاخره می فهمم)

2- فعلا، این حدیث را دو دستی بچسبید:
من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله، ناكثا عهده مخالفا لسنة رسول الله يعمل فى عباد الله بالاثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله أن يدخله مدخله
هرکه حاکم ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال می‌کند، پیمان خدا را می‌شکند، مخالف سنت رسول خدا عمل می‌کند، و با بندگان خدا رفتار ناشایست و ظالمانه می‌کند، اما کاری یا سخنی علیه آن حاکم از او سر نزند، بر خدا حق است که او را به جایگاه همان ظالم بفرستد.

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

تأملاتی در علوم سیاسی، سکولاریسم

اول بگم، برای فهم منظور من از به کار بردن لغت دین در این متن، باید حتما اون نوشته تأملاتی در علوم سیاسی، تفاوت دین و دین رو بخونید.
من وقتی یک پدیده را میخواهم تعریف کنم، یا اقلا توضیح بدهم، بگویم چه بود، یه مقدار شیوه ام با بقیه فرق میکند. به جای اینکه بگویم که تعریف این پدیده این است. حالا این پدیده فلان جا رخ داد، اگر به این فکر عمل کنیم، فلان طور میشود، شیوه ام این است که نگاه میکنم به برهه زمانی ای که اون پدیده رخ داده، نگاه میکنم ببینم اون پدیده، اون طرز فکر، اون ایده، باعث چه تغییراتی در جامعه شد، بعد تلاش میکنم اون پدیده رو از روی آثارش در جامعه تعریف کنم. یه مثال بزنم، مثلا کسی از من بپرسه که تفاوت شیعه و سنی چیه، خب، یه شیوه اینه که بگیم شیعه معتقد بود که پسرعموی پیامبر(ص) جانشین است، سنی معتقد است پیامبر(ص) جانشین تعیین نکرد. من ولی نگاهم اینطور نیست. دوستی ازم پرسید این قضیه شیعه و سنی بین مسلمان ها چیه؟ گفتم ببین، اینکه امروز چیه یه حرفه، اینکه ماجرا از کجا شروع شد، یه حرف دیگه است. کدوم رو میخوای بدونی؟ گفت از کجا شروع شد؟ گفتم اینطوری شد، که یه عده، با حمایت یه قبیله، سلاح به دست گرفتن، پس از درگذشتن پیامبر، به زور برای یکی بیعت گرفتند. عده ای بودند، که زیر بار کودتا نرفتند، چند بار، کاملا عادی، در خانه مردم رفتند، گفتند اگر حقتون رو میخواهید، فردا بیایید که نیرویمان، و تعدادمان به حدی باشد، که نتوانند با زور، ساکتمان کنند، بتوانیم حرف بزنیم. تعداد کافی نیامدند، آن عده معترض هم، از بیعت امتناع کردند و در خانه یکی نشستند. گفت خب، بعد چی شد؟ گفتم واقعا سوال داره؟ مثل هر حکومت فاشیست دیگری، به جرم "فتنه سازی"، "اغتشاش طلبی"، disobedience و ... ریختند، آتش زدند، به زور و دست بسته، بزرگشان را به دست کودتاچی بزرگ (که مثل هر رهبر فاشیست دیگری، خودش در سوزاندن حضور ندارد، فقط خیلی تصادفی(!) از نتیجه ها بهره مند میشود) زدند و مثلا به صورت صوری بیعت گرفتند. خنده اش گرفت. من هم خنده ام گرفت، گفتم خب من چی کار کنم؟ قضیه همینه! گفت خب، حالا قضیه امروز شیعه و سنی چیه؟ گفتم فعلا اون مریضه منتظرمه، بذار بعد!
چرا نگاهم این طوریه؟
چون خیلی اوقات، ظرافت هایی در یک جمله و یک تز اعتقادی هست که این ظرافت ها خودش رو در عمل نشون میده. یه چیزی که ممکنه اگه بگی "اختلاف سر جانشین"، خیلی روشن نباشه، این چه تفاوت های عمیق فکری ای داره (مثل تفاوت اصالت فرم، یا اصالت معنا)، وقتی از طریق تأثیرات محیط تعریفش کنی، میشه تفاوت فاشیسم و دموکراسی.
خب، با این نگاه، نظر من نسبت به سکولاریسم چیه؟ به نظر من شاید سکولاریسم رو بشه اینطور معرفی کرد که: "برای بحث با هم، باید طبق زبان و اصول مشترک همدیگه صحبت کنیم". به همین سادگی.
به درستی میگن سکولاریسم، یعنی جدایی نهاد دین، از نهاد سیاست. این یعنی چی؟ یعنی مذهبیون، حق ندارند وارد سیاست شن؟ نه. یعنی سیاست ما عین دیانت ما نیست؟ نه. دقیقا منظورش چیه؟ باید به تاریخ نگاه کنیم. وقتی گالیله، میاد و میگه آقا جان، شما که میگید همه چیز دور زمین میچرخه، من از توی این تلسکوپم، می بینم که یه سری چیزهای درخشان (قمر) هستن، که انگار دور مشتری میچرخن، نه دور زمین. میگن باید محاکمه ات کرد. میگه بابا، بیاین تو این تلسکوپ لامصب رو نگاه کنین! میگن نه، مگه شرعا همه چیز دور زمین نمیچرخه؟ مگه همه علما نمیگن همه چیز دور زمین میچرخه؟ یعنی میخوای بگی همه علما اشتباه میکنن؟ یعنی میخوای بگی از ارسطو هم بیشتر می فهمی؟ و ...
ببینید، درد کجاست؟ نبود زبان مشترک. مشکل چیه؟ یکی میگه من یه چیزی رو به نام محتویات این کتب قبول دارم که راسته. یکی دیگه میگه باباجان، اخوی، برادر من، نگاه کن، این کتاب هم اگه بگه که همه چیز به دور زمین میچرخه، خب، ببین، چشم داری؟ نگاه کن، نمیچرخه خب!
به نظر من، اینجا مفهوم سکولاریسم زاده میشه (نه به لحاظ زمانی، به لحاظ مفهومی). میگه چی؟ میگه نهاد دین (دین، به عنوان یه پدیده اجتماعی، یه چیزی که قبول میشه، بدون دلیل) حق داره در جامعه باشه، حق دارند مردم که به هر چیزی که میخوان معتقد باشن، اما وقتی کار به اداره جامعه رسید، دین، جایگاه ویژه نداره. چون کلیسا میگه فلان طور، فلان طور نباید بشه. باید همه حرفشون رو بزنن، و مردم انتخاب کنند. یعنی باید "عدالت عقیدتی" برقرار باشه، هیچ عقیده ای، شأن ویژه نداره اولا و بالذات. اگر بعد از اینکه همه حرفشون رو زدن، یعنی (این مثال، کاملا فرضیه) کلیسا گفت که باید یه دیوار درست کنیم که فردا که طبق محاسبات بطلمیوسی قراره یه چیزی محکم بخوره به زمین، به ما نخوره، ولی گالیله گفت که نه، با توجه به این محاسبات، که نشون میده محاسبات کلیسا غلطه، قرار نیست چیزی به زمین بخوره، بیخود پول تلف نکنید. اگر مردم بعد از شنیدن هر دو حرف، تصمیم گرفتن، که دیوار کلیسا رو بسازن، خب، "حق" مردمه، ولو از نظر ما "شایسته" نیست، ولی حق مردمه (تفاوت حق و شایستگی رو نگاه کنین). این یعنی سکولاریسم.
متأسفانه به اشتباه خیلی ها ترجمه میکنن، میگن جدایی دین از سیاست. این مسخره است. اصلا عقلا غیر ممکنه. چرا؟ چون بالاخره کسانی که به دینی معتقدند (چه با دلیل، چه بی دلیل. چه کاملا کورکورانه، مثل کلیسا، چه مستند تر، مثل گالیله) بالاخره نظام ارزشی ای رو دارند. این نظام ارزشی، چه ارثی از طرف کلیسا باشه، چه از شیوه های دیگری به دست بیاد، بالاخره یه نگاه ارزشیه، قابل حذف کردن نیست، بالاخره اینها تأثیر میگذاره در تصمیم مردم در مورد سیاست. واسه همین جدایی دین از سیاست، مسخره است. ولی جدایی نهاد دین، از نهاد سیاست، متفاوته. نهاد دین، یه عده ان، دور هم جمع میشن، و یه سری عقیده رو اعلام میکنن، حقشونه هر عقیده ای دوست دارند داشته باشند (تا وقتی مثلا دست به اسلحه نبرند برای زیرپاگذاشتن "حقوق" بقیه مردم) ولی اینکه سیاست رو کی اداره میکنه، حق همه مردمه، همه مردم باید تصمیم بگیرن. اگه همه مردم تصمیم گرفتن که بدن به اون نهاد دین، اشکالی نداره، ولی نکته اینه، علت "مشروع" بودن و "مجاز" بودن هر عمل سیاسی اون نهاد دینی، اینه که مردم "حق"ـشون رو واگذار کرده اند، نه چون اون نهاد، "شایسته" است (از نظر خودش). رو این مطلب اونقدر تأمل کنید، تا روشن شه. (روشنه که هستند خیلی که معتقدند اصلا "دین" نباید در حکومت دخالت کنه. فکر میکنم روشن کرده باشم چرا خود این آدمها، در حقیقت مخالف سکولاریسم هستن)
طبیعیه، واسه هر کسی، سیاستش، عین دیانتشه، اصلا راه گریزی نیست، هر کسی تصمیماتش در مورد سیاست، از نظام ارزشیش (که با یه سری تخفیف، میشه بهش گفت دین) بر می خیزه، اصلا این گزاره، غیر ممکنه وقوعش. اون چه که مهمه، اینه که تمایز نهاد دین، به عنوان "حق" شخصی هر کسی برای داشتن عقیده اش، و نهاد حکومت، به عنوان "حق" همه مردم، برای تعیین حکومتشون، روشن باشه.
اگر خوب تأمل کنید و تاریخ رو نگاه کنید، خواهید دید که این اصل، جا افتادنش بین مردم، عملا به سستی مردم در اجرای خیلی از حرفهایی که "بلندگوهای رسمی نهاد دین" به عنوان اصل لا یتغیر دین بیان میکنند، می انجامه. مثلا کلیسا همیشه فریاد میزنه که طلاق، حرامه، ولی عملا حتی مردم کاتولیک، دیگه رأی میدن که طلاق، مجازه (این یه نکته دیگه هم داره، اونم اینه که طلاق، جزو حقوق شخصی آدم هاست، ولی وارد بحث مرز دموکراسی و لیبرالیسم نمیشم، بماند برای بعد) یعنی عملا خود اون مردم، با توجه به آثاری که در جامعه می بینند، عملا کلیسا هر چقدر هم فریاد بزنه که همه چیز دور زمین میگرده، اگرچه خودشون رو کاتولیک میدونند، ولی دیگه رأی به کارهایی میدن که فرضشون پذیرش اینه که زمین به دور خورشید میگرده.

یک مطلب دیگه هم بگم. یکی گفت سکولاریسم اگه خوب بود، پیغمبر میگفت، علی(ع) میگفت. گفتم اولا، برای رد بحث عقلی، باید دلیل عقلی بیاری، ولی به نظر من شاید بزرگترین سکولار تاریخ، حضرت علی(ع) هستن. گفت چطور؟ گفتم دو تا مثال.
- وقتی حضرت علی(ع) و اون یهودی سر ماجرای اون زره به قاضی رفتن. قاضی نمیتونست بگه طبق اسلام، ما "میدونیم" که حضرت علی(ع) معصومه، پس حکم روشنه؟ به نظر خیلی ها میتونست! ولی حضرت علی نهی کردند از این کار. وقتی یک طرف دعوا، یکی از اصول رو قبول نداره، باید بر مبنای مشترکات قضاوت کرد. (اینجا بحث های پیچیده حقوقی هم مطرح میشه که اصلا خارج از بحث منه، بحث استقلال قوه قضایی و ...)
- وقتی حضرت علی(ع) خلیفه بودند، وقتی گفتند نماز تراویح نخوانید، و مردم ندای "وا عمراه" ـشون به آسمان رفت، حضرت فرمان دادند که بریزید بکشید این بدعت گزاران رو؟ ای کاش اقلا تاریخ اسلام رو درست بخونیم. ای کاش...

پس نتیجه اخلاقی بحث چی شد؟
آقا جان، اگه چیزی حق منه، باید از من اجازه بگیری برای تصرف در اون. اگه میخوای از من اجازه بگیری، اینکه هی بگی "فلان کس میگه"، ممکنه کافی باشه، ولی اگه کافی نبود، دیگه "حق" نداری، "شایسته" نیست که دست ببری در "حق" من.
در حقیقت، سکولاریسم، به صورت ناگزیر، نتیجه پذیرش "حق" برای مردم است. سکولاریسم، یک ایده خاص برای تصمیمات حکومتی خاصی نیست، سکولاریسم، قوانین این بازی است، اگر حکومت را حق مردم بدانیم.
و یه نکته دیگه، اگه دیدین کسی بار ارزشی به سکولاریسم میده، مثلا میگه "حکومت های سکولار بد هستند"، احتمالا مفهوم سکولاریسم رو نمیدونه! چون در حقیقت ترجمه این حرف میشه "وجدان عمومی جامعه، به بد رأی میده". این البته دیدگاهیه برای خودش، ولی باز هم مجاز نمیشه که به "حق" مردم تجاوز بشه. (ممکنه کسی به ذهنش برسه که هدف، وسیله را توجیه میکند. یه "کم" تجاوز به حق مردم کنیم و مردم رو به "زور" به "سعادت" برسونیم، خوبه! این مسئله رو، بعدا بهش خواهم پرداخت. البته نکته قابل تأمل اینه که این "تجاوز به حق مردم"، معمولا همیشه کنارش "تجاوز به مردم" رو هم داره... علتش با کمی تأمل روشن میشه. تلاش میکنم که توضیح بدم بعدا.)

همین. خلاصه شرمنده اگه یه مقدار به هم ریخته است. دیگه از کسی که شب تو بخش اورژانس پرسه میزنه، از شدت کمبود بیخوابی هم در حال مرگه، بیش از این توقع نداشته باشین، به بزرگی خودتون ببخشین.

پ.ن.1. هزار بار خواندن اینجا توصیه میشود.
پ.ن.2. طبیعیه که اگه کسی تعریف دیگری از سکولاریسم کرد، من لزوما باهاش موافق نیستم. سر لغت که دعوا نداریم، منظور من از سکولاریسم، همینه که گفتم.
پ.ن.3. اگه خیلی عصبانی هستین بعد از خوندن این متن، لطفا کمی تأمل کنید، دوباره متن رو با لینکهاش بخونید، بعد هر چی نوشتید، به روی چشم.

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

تأملاتی در علوم سیاسی، تفاوت دین و دین

یک مسئله ای هست، خیلی مهمه، باید حتما در موردش بنویسم تا بتونم بحث رو پیش ببرم.
اگر اینجا رو بخونین، عمیق تر می فهمین که منظورم چیه.
مسئله، سر تعریف مسئله دینه.
یه مثال بزنم، همه ما قضیه فیثاغورث رو قبول داریم. و اصل هنر فیثاغورث از نظر ما، درک قوی اش و استدلال هاش در فضای هندسه بود. ولی کسانی که تاریخ هندسه خوندن، یا به لحاظ تاریخ فلسفه مطالعه دارند میدونند که فرقه فیثاغوریان خیلی بیش از این بودند. عقاید دیگری داشتند، رفتارهای خاصی داشتند، و حتی ترور هم گویا کرده اند (به خاطر افشای سر گنگ بودن رادیکال دو).
من اینجا میخوام بین این دو، تمایز قائل بشم. بین قضایای فیثاغورث، و رفتارهای افراد معتقد به قضایای فیثاغورث. این تمایز امید دارم که روشن باشه. یعنی کسانی که اینجا رو میخونند، فیثاغوریند، به مفهوم اول، و مخالف فیثاغوریانند، به مفهوم دوم.
عین این تمایز رو، در مورد مفهوم دین هم باید قائل شد. یک وقت دین، به عنوان یه سری مسئله فکری مطرح میشه. یک وقت هست به عنوان خصوصیات یه جامعه ای که به اون دین معتقدند، مطرح میشه. اسلام دینه، جامعه عربستان هم مسلمانه. یکی ازم پرسید مسلمانی؟ گفتم اگه منظورت از لغت اسلام، اینه که به دین بن لادن و ... (اسم نمی برم!) معتقدم، نه، مسلمان نیستم. اگه منظورت اینه که الاسلام، هو التسلیم، چرا، دوست دارم فکر کنم که مسلمانم.
قطعا ارتباطاتی هست، بین یه سری تز فکری، آثار موجود در جامعه اش. یعنی فیثاغوریان عقاید دیگری داشتند که موجب اون مطالب میشد، ولی میخوام این تمایز روشن باشه. مثلا اینکه همه پزشک های یک مملکت خیلی آدم های مغروری باشند، دلیل نمیشه که پزشکی غلطه، هر چند باید تحقیق کرد که این مغرور بودن، چه آسیبی به رشد علم پزشکی میرسونه و ...
این مسئله، باعث کلی در هم ریختگی فکری شده. یعنی مثلا یه نفر از دیدگاه جامعه شناسی "دین" رو نقد میکنه، همه داد و فریادشون میره هوا. باباجان! داره خب خصوصیاتی که می بینه که دین در جامعه میگذاره رو مشاهده میکنه، بیان میکنه، تئوری میده. چه خبره؟ اصلا نگاه این آدم به دین، یه پدیده اجتماعیه، راه ورودش به بحث اینگونه است که "این مردم به چه چیزی معتقدند، و این چه تأثیری در رفتارشون میگذاره". اصلا راه ورودش به بحث این نیست که "دین، آن گونه که آورنده دین میگفت، چگونه باید باشه". رو این مسئله اونقدر دقت کنید، که خوب جا بیفته به امید خدا.

پ.ن. تا سکولاریسم، یک یاحسین دیگر...

بعدا نوشت: فراموش کردم این رو اضافه کنم که اگه دین، به عنوان یه تز عقیدتی مطرح میشه، خب، من به دینی عقیده دارم، و ازش دفاع میکنم، ولی وقتی دین رو بن لادن تعریف کنه، یا مثلا در جامعه بهش نگاه کنیم، من خیلی ازش خوشم نمی آد. یه پدیده تقلیدی، که باعث این همه جنایت روی زمین میشه، اصلا برای من جذاب نیست.

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

من، شیفت، اورژانس، مریض، عشق و دیگر هیچ

در بخش اورژانسم
یه دختر 28 ساله اومده بخش
شبی که شیفت داشتم
دیدمش، شرح حال گرفتم، معاینه کردم و دنبال میکنم اوضاعش رو
جالبترین نکته اش، شوهرشه. از وقتی که اومده، فکر کنم هنوز ترکش نکرده. کنار تختش رو صندلی تمام مدت نشسته
امروز که رفتم دوباره ببینم اوضاعش چطوره
به شوهره گفتم این قضیه انگار سختیش واسه تو بیشتره
شوهره گفت

What can I say? I love the girl
برق گرفت من رو!
زنه که شنید، با همون بی حالی، یه لبخندی زد، برگشت بهش گفت

The feeling is mutual
اگه مسئولیت نداشتم. همون موقع ول میکردم، میرفتم یه نمازخونه، قشنگ دو ساعت گریه میکردم.

پ.ن. به زودی در مورد عشق مینویسم.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

Good Reads

این کار، توصیه میشود.

پ.ن. این هم لیست من.

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

بانوی من، نور من، استاد من

چند وقتیه که دوباره دارم به مسائل مربوط به حوزه زنان فکر میکنم، به خصوص بعد از تموم کردن اون کتابه در مورد memetics.
یکی دو هفته پیش، یه اتفاقی افتاد، که مجبور شدم درون خودم رو کلی واکاوی کنم.
خلاصه ماجرا این بود، که در یه جلسه ای، یه سخنرانی بود، در مورد حضور زنان در رشته های جراحی. متخصص های جراحی که زن بودن، صحبت میکردن که به دخترها از مشکلات راه جراحی، و اینکه چطور میشه هم خانواده داشت، هم درس خوند، هم تخصص رو گذروند و ... میگفتن، که این مرز فرضی غیر قابل عبور رو در ذهنشون بشکنن.
خلاصه، اون بنده خدایی که رفت بالا، کلی حرف زد، خیلی هاش مهم بود، مثلا اینکه چقدر مهمه که بالاخره مردها تصورشون داره عوض میشه نسبت به زندگی مشترک (شوهر خودش پروفسور ریاضی بود) و کمک در مورد بچه ها و مشکلات دوران حاملگی و .... میخواست بگه که حتی سخت ترین دوران ها هم راه داره، داشت توضیح میداد که آره، سر هر سه تا بچه اش، (فکر کنم) حدود یه سال کارش رو پاره وقت کرده و بعد دوباره یکی دو سال جلو رفته، بعد دوباره پاره وقت و ... خلاصه کلی سال این وسط مونده، ولی اینکه میشه که همزمان جلو رفت و هم از زندگی لذت برد و هم در رشته مورد علاقه پیشرفت کرد. و شاید مهمترین نکته اش این بود که به خاطر مادر شدن، یا ازدواج یا ... رشته تون رو کنار نگذارین، چون بالاخره اینها دوران شلوغش میگذره، و اونوقت دیگه نمیتونین به اون کاری که اون همه بهش علاقه داشتین بپردازین، مباد که حسرت خورید!
وقتی داشت داستان زندگیش رو تعریف میکرد، نشسته بودم و لبخند روی صورتم بود. مقایسه میکردم با مادر خودم. و شرایط زمان انقلاب، و بعدش جنگ، و بعدش کار در مناطق محروم، و ... و همینطور چند وقته داستان ها جلو چشمم رژه میرن.
که چطور میشه در اون شرایط، و اون پس زمینه و ... همیشه بهترین بود.
هیچ وقت به خودم اجازه ندادم، کسی رو تحقیر کنم، ولی اگر حضور مادرم در زندگیم، یه اثر داشته باشه، همین بوده، که همیشه بهم یادآوری میکرد، که چقدر احمقانه است بسیاری از حرفهایی که یه سری چشم بسته، یه سری محروم، یه سری آب ندیده، به سراب راضی شده میزدن.
- وقتی که میگفتن زنان تحمل سختی ندارن
- وقتی که میگفتن زنان تحمل فشار اجتماعی رو ندارن
- وقتی از دوستی میشنیدم که زن ایده آلش، زنیه که از خانه خارج نشه، دلم به حال دوستم، و به حال زن آینده اش میسوخت
- وقتی که میگفتن زنان، تعقل قوی ندارن
- وقتی که میگفتن زنان، احساسشون بر عقلشون غلبه داره
- وقتی میشنوم که یک مادر در خونه اش چه میگذره، و چطور برای خودش این همه جنایت رو توجیه میکنه، افسرده میشم
- وقتی میشنوم که یک دختر، تصورش از آینده اش، و اینکه در منتهای فکرش، به کجا میتونه برسه، تمام وجودم تیر میکشه از درد
- وقتی میشنوم از مادرم درباره مشکلات زنان، چه در تهران، چه در مناطق محروم، از ژست سکوت به خودم گرفتن متنفر میشوم
قبلا هم گفته ام، خانه دار بودن، یا در خانه نشستن محض، عیب یا ایراد نیست. اونچه که ایراده، اینه که این رو تنها توانایی یک زن، یا بالاترین هنر یک زن بدونیم. اینکه کسی انتخاب کنه که خانه دار شه، اشکالی نداره، اینکه کسی تنها انتخاب ممکن براش این باشه، اشکال داره.
و memetics بهم نشون میده، که چرا جامعه ای که سنگ های اجتماعی حضور اولیه زنان در اجتماع رو بتونه کنار بزنه، چقدر فاصله کمی داره تا حضور به شدت گسترده این نیمی از اجتماع انسان ها.
و اقتصاد بهم میگه، که چرا جامعه ای که نیمی از اون مصرف کننده باشند، یا تولید به شدت محدودی داشته باشند، چرا ناگزیر از فقره.
و مادرم، با حضورشان، همیشه برام یک چراغند، یک پارچه نور، که راه دیگری هست
که میشود بلندتر پرید
بلند تر
در جنبش سبز، بیش از همه چیز، برای من حضور زنان بود که زیبا بود
که "حق" را، با نشستن و سکوت، کسی تقدیم نمیکند

امیدوارم، امیدوار

۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

بخشی از آنچه درونم میگذرد

این پست، رو نمیدونم چرا دارم مینویسم. شاید به خاطر اینکه احیانا کس دیگری هم این تجربه رو داشته باشه.
حالتی درونی هست، که قابل توصیف نیست. تلاش میکنم، ولی مطمئن نیستم بتونم منتقلش کنم.
این حالت اولین بار، چندین سال پیش ایجاد شد در من، بعد از دیدن یک فیلم، (در مشهد مقدس)، که یه جنبه رمانتیک هم داشت فیلمش. تو حرم کمک خواستم، و مطالبی به ذهنم رسید، و خیلی خوشحال بودم، و اون حس رفت... شاید بشه گفت mind over matter. بعدا فهمیدم که اون احساس دو جنبه داشت. یک جنبه اش اون موقع حذف شد، ولی یک جنبه اش با من موند، و هر از گاهی از زیر خاکستر در میاد...
شاید چند بار دیگه این احساس سراغم اومد، منتها متوجه یه نکته ای شدم. اون هم اینکه این احساس به هیچ وجه با پیدا کردن همسر یا ... برطرف نمیشه. میتونم تصور کنم که کسی اون احساس رو داشته باشه، احساس کمبود یه همراه در زندگیش، ولی این احساس من اصلا از اون جنس نیست.
بینوایان، اون بخش آخر، که ژان والژان داره می میره؟ یادمه دبیرستان، کتاب به دست، در راه خونه، داشتم میخوندم و گریه میکردم...
خود فیلم The Lake House یادمه که تا چند مدت گیج بودم...
شاید اوج این احساس، در گذشته، با خوندن و دیدن آثار Jane Austen پارسال ایجاد شد. تا یکی دو ماه قشنگ به هم ریخت من رو، واقعا فوق العاده است جنس این احساس.
یا مثلا با فهمیدن رومئو و ژولیت. چند وقت حالم خراب بود؟ خدای من...
این فقط مال داستان های رمانتیک بین یه زن و مرد نیست، مثال زیاده. مثلا بینوایان. کتاب برزخ زمین رو کسی خونده؟ شاهکار بود اون هم...
تو فیلم Atonement، اون لحظه که آخر فیلم، پیرزنه داره خودش رو تو آینه نگاه میکنه... وای...
حالا دوباره این احساس سراغم اومده، بعد از خوندن یه رمان رمانتیک، و به اوجش رسیده، ولی اصلا ول کن معامله نیست. یعنی تا بحال اینقدر طول نکشیده بود. عملا داره مریضم میکنه!
چنین اوجی رو گاهی، فقط گاهی در مراسم مذهبی حس کرده بودم، به مدت کوتاه، و شاید فقط یک یا چند دفعه در طول دهه محرم.
از دو چیز مطمئنم، یکی اینه که این هیچ ربطی به علاقه درونی به پیدا کردن همسر و ... نداره. میتونم بپذیرم که "ممکنه" از نوع misfiring های تکاملی باشه، ولی این رو از هیچ کس دیگری نشنیده ام. توجیه فرویدی اینکه این یه جور تغییر حسه، یا چه میدونم sublimation هستش هم برام مثل روز روشنه که اینگونه نیست.
مطلب دیگری که مطمئنم، اینه که این احساس کشش، این احساس اشتیاق، این آرزو، اصلا مفعول نداره. یعنی کسی، یا حتی چیز خاصی نیست که بتونم در این فضا بگنجونمش. یه جور حس مطلقه، بدون مفعول، ... انگار یه چیزی نیست، که باید باشه، یه چیزی که خیلی خواهانشم... سرشار از این حس خواستنم، سرشار، و آروم آروم داره به زندگی عادی و درسیم صدمه میزنه. اگر درس نداشتم، حاضر بودم 24 ساعت یه گوشه بنشینم و غرق بشم در این خواستن... خیلی به هم ریزنده است. یه دفعه تلاش کردم، در راه دانشگاه و خونه، بعد از حدود یکی دو ساعت دیگه با خودم گفتم بسه، بشینم سر درس. میتونم کنار بگذارمش از مرکز توجهم، ولی تأثیرش در baseline ذهنم کاملا احساس میشه.
جالبیش اینجاست که تا حد خوبی هم میدونم چه مواد شیمیایی ایه در مغزم که این حس رو ایجاد میکنه، ولی اصلا این دانستن باعث از بین رفتن اون حس نمیشه.
گفتم ببینم کسی تابحال چنین حسی داشته؟
و آیا مثلا بعد از چند سال، یا مثلا پایان دوران تحصیل، یا مشغول شدن، یا ازدواج کردن، یا خیلی مشغول شدن، این حس از بین رفته براش؟

جالبه دونستنش برام. کسی هست؟ ولو مشابه این؟

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

تأملاتی در علوم سیاسی - ولایت فقیه آیا در امور حسبیه هم ممکن است؟

برای رساندن منظورم در ادامه بحث ولایت فقیه، باید چند تا مثال بزنم. این مثال ها را از وبسایت آقایان سیستانی و وحید خراسانی انتخاب کرده ام که معمولا به عنوان مرجع مطرح هستند (برای خودم آقای سیستانی).

یه مقدار توضیح لازمه. در دنیای پزشکی، در دو حالت کلی تشریح انجام میشه. حالت اول، حالت آموزش به دانشجویان پزشکیه (Dissection). اینکه امروز آیا این چقدر لازمه، چیزیه که بحثه در موردش در دنیای پزشکی. هر چند تجربه من میگه که اساتید دانشگاه هایی میگن تشریح لازم نیست، که دانشگاهشون امکان تشریح به دانشجو ها نمیده! ولی خب، خیلی خیلی امکانات آموزش سه بعدی رشد کرده، بحثه در موردش، و نمیشه نظر صد در صد قطعی داد.
حالت دوم، حالتیه که بهش میگن کالبد شکافی. یعنی مثلا مریض، بدون هیچ علامتی مرده (Coroner's Autopsy). پاتولوژیست ها کالبدشکافی میکنن که علت مرگ تعیین کنن. در مواردی، مرگ مشکوکه، احتمال جرم میره، بنابراین پزشکی قانونی باید تعیین علت مرگ کنه (Coroner's Autopsy by Forensic Pathologists). در یه سری موارد هم، مریض تو بیمارستان مرده، و علت مرگ هم تعیین شده، منتها شک داریم، کالبدشکافی میشه که علت مرگ معلوم شه (Hospital Post Mortem) که این به شدت آموزنده است، از این جهت که دانشجوها و دکترها می بینن که چه اشتباهی کرده بودند و از طرفی (این نکته خیلی مهمه) میتونه سواد یه دکتری رو زیر سوال ببره، یا حتی کارش رو به دادگاه بکشونه (نظارت، نه رقابت). این مسئله خیلی جدیه، مثلا تو همین انگلستان، تعداد این تشریح های نوع آخر به شدت کاهش پیدا کرده، در حالیکه در مواردی که اینها انجام میشه، در هر بخشی آمارش متفاوته، ولی مثلا در جراحی، چهل درصد پیچیدگی های پس از عمل، اشتباه تشخیص داده شده بوده. بعضی اعداد اصلا به شدت ترسناکه، مفصله، وتوضیحات تکنیکی زیاد میخواد که وارد نمیشم. حالا دقت کنین، خصوصا این نوع سوم کالبد شکافی، "لازم" نیست. یعنی دکترها تشخیص علت مرگ میدن، و فقط اونهایی که میخوان، یا به نظرشون مهم میاد، از خانواده اجازه میگیرن (که در بیش از چهل درصد موارد، خانواده موافقت میکنند) و میفرستند برای تشریح و در حقیقت ملاک میزان دقت و تخصص و کیفیت در اون بیمارستان محسوب میشه.
خب، حالا همه کسانی که اینجا رو میخونند عاقلند دیگه؟ خیلی روشنه که در کالبد شکافی، موضوع کاملا روشنه؟ و در تشریح (برای دانشجویان)، یه مقدار شک و شبهه هست؟ حالا بریم ببینیم این آقایون مراجع، چه نظراتی دادن.
نظر آقای سیستانی (اینجا):
مسئله 351- تشريح اندام مسلمان به قصد آموزش و ديگر اغراض،جايز نيست اما اگر حيات يک مسلمان هر چند در آينده به آن عمل،موقوف باشد، چنان کاری، جايز می شود.
مسئله 363- برخی اداره ها (پزشکی قانونی ) در مواردی می خواهند جنازه ای را برای فهم علت مرگ و يا قتل،تشريح کنند آيا چنين اجازه ای هست يانه و چه موقعی جايز نمی باشد؟
جواب: ولی ميّت،نمی تواند به تشريح جنازه مرده ای برای مقصد ياد شده،اجازه دهد. ودر صورت امکان،بايد از آن جلو گيری به عمل آورد.

اولی خوبه، دومی، کاملا غلطه. مگه فهم علت مرگ، منجر به آموزش، و درنتیجه مسئله اول نمیشه؟
این یعنی رسما تناقض. رسما نفهمیدن موضوع مورد بحث، رسما صحبت کردن از روی جهل. از همه ترسناکتر، واسه من اینه که "در صورت امکان، بايد از آن جلو گيری به عمل آورد" یعنی اگه آقای سیستانی احیانا خدای نکرده بشه رهبر یه مملکت، چه فاجعه ای به سر وضع بهداشت و درمان مملکت خواهد آمد، خدا رحم کنه.

حالا بریم سراغ نظر آقای وحید (اینجا):
مسئله 2891- تشریح بدن مسلمان مرده جایز نیست، و بر تشریح کننده، دیه ی جنین مسلمان - به تفصیلی که در کتاب دیات مذکور است - لازم می شود.
مسئله 2893- اگر زنده ماندن مسلمان متوقف شود بر تشریح بدن مرده ای و تشریح بدن غیر مسلمان و یا مشکوک الإسلام ممکن نباشد، و راه دیگری برای زنده نگه داشتن آن مسلمان نباشد، در این صورت جایز است که بدن مسلمان مرده را تشریح کنند، و دیه ی جنین مسلمان - به تفصیلی که در باب دیات ذکر شده است - بر تشریح کننده لازم میشود.

واقعا چیزی ندارم بگم جز برو بابا.

همینطوری گفتم سایت آقای صانعی رو چک کنم (اینجا)
تقسیم به دو قسمت شده:
تشريح جسد به منظور آموزش دانشجويان
كالبد شكافى جهت تشخیص مرگهای ناگهانی
بعد هر دو استفتاء:
- تشريح جسد به منظور آموزش دانشجويان، چه حكمى دارد؟
+ تشريح در مفروض سؤال كه داراى غرض عقلايى است و بى احترامى و هتك بر ميّت نيست، فى حدّ نفسه جايز است و دليلى بر حرمت ندارد; امّا رضايت اولياى ميّت و رعايت وصيّت ميّت، واجب و تخلّف از آن حرام است.
- اخيراً براى تشخيص مرگهاى ناگهانى و سكته اى و يا كسانى كه علّت مرگشان مشكوك است، به پزشك قانونى مراجعه مى كنند و گاهى براى تشخيص كيفيت فوت، مرده را كالبد شكافى مى كنند، آيا اين كار جايز است يا خير؟
+ براى رفع تخاصم و نزاع، اگر راهى جز كالبد شكافى وجود نداشته باشد، با رضايت ولىّ ميّت، نمى توان گفت حرام است.

در انگلستان، در مورد تشریح برای دانشجویان، قانون اینه که خود طرف باید رضایت بده، نه اولیاش. و در مورد کالبدشکافی، اگه مشکوک باشه، نیازی به رضایت ولی میت نیست (چون ممکنه خود پسره زده به باباش زهر داده که ارث رو ببره، خب، رضایت نمیده که لو نره!) ولی اگه نوع سوم باشه، یعنی مرگ در بیمارستان، و با تشخیص، ولی برای اطمینان حاصل کردن و یاد گرفتن باشه، نیاز به رضایت اولیا هست.
نظر آقای صانعی خیلی بهتره در مقایسه با بقیه مراجع، ولی باز هم ایراد داره.

خب، خیلی روشنه که هیچ کدوم از این آقایون، از خودشون که نگفته اند. احتمالا مشورت کرده اند با دکتری، چیزی.
نتیجه ای که من میگیرم، اینه که وقتی یه مرجع، محافظه کار شد، بدون پاسخگویی به احد الناسی، و پشتیبانی مالی شد به حد زیاد، طبیعتا دور و برش موجودات محافظه کار زیاد میشن، و دکتری هم که میاد بهشون توضیح میده، میگه که نه بابا، لازم نیست. وقتی مرجعی محافظه کار نباشه، منابعی هم که دورش خواهند بود، منابع بهتری خواهند بود.
اما نتیجه ای که نمیخوام گرفته بشه، به هیچ وجه، سه تاست:
1- خب، برو به مرجع تقلید توضیح بده.
هرگز، اصلا، ابدا. اولا مرجع بسیار اشتباه میکنه در زمینه ای نظر میده که اطلاع نداره. ثانیا، من توضیح بدم، من خودم نظرات شخصی دارم، باید همه توضیح بدن، مرجع تقلید اساسا عقلا ممکنه که بتونه در همه رشته ها (این فقط یه بخش خیلی کوچک از مسائل مربوط به پزشکیه) مطالعه کنه و نظر بده؟ راجع به این خیلی فکر کنین، راه حل دیگری باید. در این زمینه مینویسم إن شاء الله.
2- خب، از آقای صانعی تقلید کن.
دهه! این چه راه حلیه؟ به همون دلیلی که این بالا نوشتم، غیر ممکنه ایشون راجع به همه چیز نظر صائب داشته باشه. و در همین مثال هم به هیچ وجه توضیحش کافی نیست.
3- اگه حتی کسی به فکرش هم برسه که نه خب، به عهده من نیست، من تقلید میکنم، یه ثواب، مرجع هم یه ثواب (که از نظر من مرجع مقصر هم هست، چون تلاش کافی نکرده، یا نمیدونه، که دیگه از مرجعیت در اون زمینه می افته) و همه چیز خوب و خوش و سلامت... جواب من اینه که واسه همینه که روز به روز جامعه به سمت سقوط پیش میره. این حالت مغز، که طرف از سقوط کردن خوشحاله، اشتباه کردن رو ثواب میدونه، از ضرر خوردن خوشحاله، از حقش رو بردن لذت میبره، یا تحمل میکنه، این برای من اصلا قابل پذیرش نیست، لطفا بزارین ما تلاش کنیم بالا بریم. (اون اجر در صورت عدم اصابه به واقع، در صورتیه که حداکثر تلاشش رو فرد کرده باشه - مثل پزشکی که بهترین چیزی که میتونسته رو انجام داده. اینکه حالا مراجع تلاششون رو کرده اند یا نه رو من نمیدونم، ولی اینقدر میدونم که دیگه اصلا برای من، عقلا قابل قبول نیست پذیرش اینکه اصلا میتونن تلاش بکنن در این همه موارد - به دکتر عمومی برای مشکل قلبم رجوع نمیکنم)

خصوصا از پزشکی، و در زمینه ای که بهش علاقه دارم و دارم تحقیق میکنم روش مثال زدم، که اطلاعاتم خوب و کامل باشه. به دو چیز فکر کنین:
یکی اینکه اگه همه متخصصین رشته های مختلف، از اقتصاد و حقوق و جرم شناسی و روانپزشکی مجرمین و متخصصین امور خانواده و فعالان حقوق زنان و ... هم اگه اون دو پاراگراف توضیح مختصر رو در مورد موارد اختلاف بدن، و بحث هاش رو در دسترس قرار بدن چی میشه... (حجم، باز هم به شدت بیش از اونه که یه نفر بخواد در مورد همه نظر بده، بیخود تلاش نکنین خیال خودتون رو راحت کنین)
و دوم اینکه به این فکر کنین که راه حل این معضل فعلی چه باید باشه؟ طبیعیه که کسی که تحت فشار روانیه، عزیزی از دست داده، میگه "حکم" آقای فلانی چیه؟ و خب میگه نه. و این هزینه سنگین به سطح درمان یه مملکت رو کی پاسخگو باید باشه؟ چه باید کرد که مردم به جای اینکه بگن حکم آقای فلانی چیه، سوال بهتری بپرسن؟ و چه سوالی؟

هفته ای که گذشت

افکار بسیار است
Meme ها از شماره بیرون
درسها زیاد و سنگین
زمان کم
جراحی، زیبا
نگرانی های زیاد
فرصتی باید
که گویا نیست
...
متوکلم
و عاشق

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

اولین سزارین

اولین کار در هر رشته ای، خیلی به یاد موندنیه
شاید هم اولین نباشه، شاید مهم شرایط و اتفاقیه که می افته
خلاصه
جمعه شب اولین عمل سزارین عمرم رو حضور داشتم و کمک کردم کمی
منتظر بودم یه تیپ احساس مثل اونی که تو فیلم Before Sunrise میگه پیدا کنم، یا مثلا احساس عجیبی بهم دست بده، ولی نشد.
ولی جالب بود، و در خاطره ماندنی
لحظه ای که بچه جیغ کشید ولی یه لحظه جا خوردم!
خوب بود، خوب...

پانوشت: از اواخر پارسال، احساس خوبی نسبت به تخصص زنان پیدا کردم.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

ترفند قلب سمبل های زیبایی

پیرامون طرح امسالم برای درک و پیدا کردن شیوه درمان آنچه موجب چنین فاجعه ای در امروز ما شده، یکی از کتابهایی که شروع کردم، کتابیه که در مورد خلبان ها و و دریانورد های ژاپنی آخر جنگ جهانی که عملیات انتحاری انجام دادن، وقت نزدیکی استیصال ژاپن، نوشته شده، بر اساس خاطراتشون. داغونم میکنه این کتاب. دانشجوهای نخبه ای که وارد این کار شده اند، تمام آثار بزرگ زمان خودشون رو عموما به زبان اصلی (فرانسه، انگلیسی، آلمانی، روسی) خونده بودند (لیست کتابهاشون در آخر این کتابه هست)، و دفترچه های خاطراتشون حیرت آوره (مثلا 700 صفحه مال یه نفر) که توش بزرگترین آثار رو نقد میکرده اند. واقعا حیرت انگیزه این کتاب. یه بخش از اول کتاب رو گفتم تایپ کنم، اینجا بگذارم:

Aestheticization facilitated méconnaissance, a common phenomenon is symbolic communication in which actors fail to recognize that they are reading different meanings of the same symbol. The pilots endorsed the aesthetics of Japanese nature, and of cherry blossoms as a dominant symbol of nature, without realizing how these symbols were locked into the pro rege et patria mori ideology. Neither side – pilots or the state – was fully aware of the phenomenon. The young men found aesthetics in the purity of devotion to their country without realizing that such devotion was exactly what the state wanted so that they would die for the emperor qua Japan – not their Japan, but imperial Japan.
I further develop the insight of Langer and Leach on this crucial element in our symbolic communication, which hitherto has received little attention. Symbolic méconnaissance is usually facilitated by two factors. First, each symbol has a vast field of meanings, any one of which may be drawn on by the actor, resulting in the possibility of multiple significations coexisting in a given context. Second, méconnaissance is further facilitated by the fact that the meanings of a symbol are embedded in processes and relationships – life predicated upon death, women in relation to men, and so forth. Therefore, when a social agent moves the signification of a symbol across the field of meanings – so that, for example, the meaning of cherry blossoms shifts from life to death – the movement may go unrecognized.
In the final analysis, it was their quest for aesthetics, along with their romanticism and idealism, that doomed them to act as they did. And it was from their readings that they developed their Weltanschauung and their aesthetics. The young men would have been able to fight against the political nationalism orchestrated by the state if it had been presented to them blatantly. But when it was mediated by the lofty intellectual traditions of the West, they failed to recognize the hand of the pro-military political and intellectual leaders at work. They would have been able to resist the naked propaganda of Ein Volk, ein Reich, ein Führer, as we see in the diaries. However, when the “general will,” transformed by the Nazi and Japanese states, was seen as the general will of Rousseau and Kant, they were disarmed and did not suspect the wicked hand of manipulation. Or, they eagerly embraced beautiful nature in the works of Rousseau, Beethoven, Goethe, or Thomas Mann, not suspecting that the Nazis also mobilized the aesthetics of nature in the motto of “Blood and Soil” (Blut und Boden). Like many European men who fought in World War I, the young pilots memorized Nietzsche’s Also sprach Zarathustra, recited Les Fleurs du mal by Baudelaire, and expressed their agony by referring to the two souls in Faust. They were inspired by Emerson’s “Hitch your wagon to a star,” identifying the star as their intellectual and spiritual idealism, rather than as earthly ambition. Méconnaissance indeed played a critical role in this tragedy – as, unfortunately, it has in many other wars.

From: Kamikaze, Cherry Blossoms and Nationalisms: The Militarization of Aesthetics in Japanese History, by Emiko Ohnuki-Tierney (2002)

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

دو توصیه

بیمارستان: آقای محترم، لطفا وقتی با همسرتان تشریف می آورید پیش دکتر، خفه خون بگیرین، اون کسی که مریضه حرف بزنه.

مترو: خانم محترم، لطفا وقتی مویتان را دم اسبی بسته اید، موقع حرکت سرتان توجه داشته باشید که چشم و چال مردم در نیاید.

پانوشت: این کتاب memetics دیگه آخرشه. به طرز عجیبی رو هوام. شاید یه بخشیش رو نوشتم اینجا.
پانوشت 2: 13 آبان گذشت و من توفیق در خیابان بودن نداشتم. بالاخره توفیقی است که به هر کس ندهند...

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

استغراق

ساعت شش صبح بیرون میزنم
ساعت بعد از نه شب میرسم خونه
و این یعنی بخش جراحی!
حس میکنم وقتی در یه رشته به فهم عمیقی رسیدی، که مطالبی که به نظر غیر عادی میاد رو راحت هضم کنی. مثلا اینکه راحت درک کنی که سه متر آب عمودی در یه لوله نازک، زورش بیشتر از یه تانکر آب در ارتفاع یه متریه. یا اینکه راحت بفهمی هواپیما، این غول آهنی، چه طور میپره!
امشب، حوالی ساعت هفت و نیم، ناگهان از شکم مریض (زیر فشار گاز لاپاروسکپی) خون فوران میکنه بیرون، لباس جراح و کمک جراح و من پر از لکه های سرخ میشه. اصلا ترس هم ندارم، خبری نیست، یه شریان کوچولوه دیگه، با فشار یه انگشت حله!

پ.ن. آقاجان، نپرسین، ما تا وقتی دانشجوی پزشکی هستیم، فقط مشاهده میکنیم، یا وسیله میدیم دست جراح، هیچ غلطی نمیکنیم جز مشاهده و درک!

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

تأملاتی در علوم سیاسی - ولایت فقیه، اصالت فقه، یا اصالت شخص؟ تفکیک حکم و تشخیص مصداق

این روزها خیلی وقت آزاد کم دارم، در طول هفته، شبها مینویسم، بنابراین اگه یه کم آشفته است، ببخشید.

معمولا همه وارد این بحث که میشوند، سریع میگویند خب، ولایت فقیه مورد قبول همه فقهای شیعه هست، در مورد حدودش با هم اختلاف دارند، اون هم هر کسی از مرجع خودش تقلید کنه، خداحافظ! این که نشد کار، با این حرف مشکلی حل نمیشه. اولا که گفتن این حرف، مثل اینه که بگیم هم ما، هم ارسطو به "عناصر" عقیده داریم، ما به جدول تناوبی عناصر عقیده داریم، ارسطو هم به عناصر اربعه! این که فقط شباهت اسمی و یه شباهت گنگ مفهومی شد! از اون گذشته، عملا داریم می بینیم چقدر مشکل زاده میشه، بالاخره یکی مرجع تقلیدش میگه فلان مسئله اجتماعی فلان، اون یکی میگه بهمان، و نمیشه که هر دو کار خودشون رو انجام بدن همزمان، باید یه راه تشخیصی این وسط باشه یا نه؟ یا باید به جون هم بیفتند مردم؟
و منطقی تر، اساسا این اصل تقلید اگه یه اصل عقلیه، که خب، در موردش صحبت میکنم، ولی اگه یه اصل نقلیه، نمیشه که از طریق یه نفر دیگه بهش اعتماد کرد. باید حدود اعتماد به این فقیه رو ما روشن کنیم، نه که خودش روشن کنه!
یه عده ولایت فقیه رو به همه وجهه های زندگی تسری میدن، یه عده میگن ولایت فقیه فقط در مورد امور حسبیه است. من در اینجا ریشه رو هدف میگیرم، همه اقلا قبول دارند که فقیه در مورد احکام شخصی ولایت داره و مردم باید تقلید کنند. وقتی توضیحم رو در مورد تقلید، از نوع بنیادیش بدم، دیگه تکلیف بقیه ماجرا روشن میشه از نظرم.
بنابراین، من بحثم رو عمومی تر شروع میکنم. اولین مسئله ای که همه به نظر میاد قبول دارند، و اون تشخیص احکام اولیه ای مثل نماز و روزه و زکات و ...، در این زمینه ها چگونه میشود به فقیه اعتماد کرد، باقی مطالب مورد بحث، مثل حکومت و ... خودش حله.
در طول این متن، هر جا لغت "فقه" رو به کار میبرم، به عنوان اصطلاحیه که به تشخیص احکام از منابع مذهبی گفته میشه. و فقیه، کسیه که در این زمینه متخصصه.
1- معمولا سه حدیث مشهور در زمینه ولایت فقیه ذکر میشه، من این سه تا رو میگذارم، ولی احادیث دیگری هستند که به این شدت نیستند، میتونید خودتون بخونید، احتمالا جامع ترین منبع، کتاب "دراسات في ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلامية" آقای منتظری هستش (که زمان مرحوم امام چاپ شده و آقای خامنه ای لوح تقدیر بهترین (یادم نیست چی) رو دادند اون سال بهشون به عنوان رئیس جمهور وقت) که میتونین از اینجا دانلود کنین. مهم جامع بودن همه احادیث در این زمینه است.
1-1- رواه الصدوق في كتاب كمال الدين، عن محمد بن محمد بن عصام الكليني ، قال : حدثنا محمد بن يعقوب الكليني ، عن اسحاق بن يعقوب، قال : سألت محمد بن عثمان العمري أن يوصل لي كتابا قد سألت فيه عن مسائل أشكلت علي ، فورد التوقيع بخط مولانا صاحب الزمان (ع)، و فيه : "و أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا، فانهم حجتي عليكم، و أنا حجة الله عليهم" و رواه الشيخ أيضا في الغيبة بسنده عن الكليني . و رواه الطبرسي في آخر الاحتجاج أيضا عنه .
كمال الدين 483/، باب ذكر التوقيعات ...، الحديث 4، و الوسائل ‏101/18، الباب 11 من أبواب صفات القاضي ، الحديث 9.
در مورد این حدیث، توصیه میکنم بحث سند حدیث رو بخونید در کتاب.
1-2- روي الكليني عن محمد بن يحيي، عن محمد بن الحسين، عن محمد بن عيسي، عن صفوان بن يحيي، عن داود بن الحصين، عن عمرو بن حنظلة، قال : "سألت أبا عبدالله (ع) عن رجلين من أصحابنا بينهما منازعة في دين أو ميراث، فتحاكما الي السلطان أو الي القضاة ; أيحل ذلك ؟ فقال : من تحاكم اليهم في حق أو باطل فانما تحاكم الي الطاغوت، و مايحكم له فانما يأخذ سحتا و ان كان حقا ثابتا له، لانه أخذه بحكم الطاغوت و قدأمر الله أن يكفر به، قال الله - تعالي - : "يريدون أن يتحاكموا الي الطاغوت و قدأمروا أن يكفروا به ." قلت : فكيف يصنعان ؟ قال : ينظران (الي) من كان منكم ممن قد روي حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف أحكامنا، فليرضوا به حكما فاني قدجعلته عليكم حاكما، فاذا حكم بحكمنا فلم يقبله منه فانما استخف بحكم الله، و علينا رد، و الراد علينا الراد علي الله، و هو علي حد الشرك بالله."
اصول الكافي ‏67/1، باب اختلاف الحديث، الحديث 10; و الفروع منه ‏412/7، باب كراهية الارتفاع الي قضاة الجور من كتاب القضاء، الحديث 5; و الوسائل ‏98/18، الباب 11 من أبواب صفات القاضي ،الحديث 1.
1-3- في التفسير المنسوب الي الامام العسكري - عليه السلام - : "فأما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام أن يقلدوه، و ذلك لايكون الا بعض فقهاء الشيعة لاجميعهم."
الوسائل ‏95/18، الباب 10 من أبواب صفات القاضي ، الحديث 20.
در مورد این بخش از حدیث که نقل کرده ام، حتما متن کامل حدیث را با ترجمه کامل، اینجا بخوانید. خیلی جالبه که حضرت میگن که این در همه فقهای شیعه وجود نداره. خیلی خیلی جالبه.
2- برای ادامه بحث، قبل از اینکه سیر عقلی و منطقی مطلب مورد بحثم رو بگم، چند نکته رو میخوام در مورد این احادیث بگم.
2-1- در حدیث اول، امام زمان (عج) لغت "رواة حدیثنا" رو به کار برده اند، یعنی این خیلی مهم است و تأکید دارند حضرت در انتساب این مسئله به خودشون. یعنی آنچه که شأنیت به فقیه میده، استناد فقیه هستش به امام معصوم، نه نظر شخصی خودش. و این وجه از فقیه هستش که "حجت" قرار میگیره بر ما، و امام "حجت" هستند بر فقیه. این "حجیت" خیلی مهمه، خیلی.
2-2- امام بعد از اینکه همه خصوصیات این آدم که باید قاضی قرار بگیره رو مفصل ذکر میکنند، باز هم تأکید میکنند که در صورتی که به "حکم ائمه" حکم کرد، رد حکمش غلطه، این خیلی نکته مهمیه که غالبا مثل نقل و نبات از حرف می اندازند. هر کسی که تئوری ای در مورد ولایت فقیه میخواد بده، باید قطعا در تئوریش، راهی که مردم میتوانند از طریق اون، اطمینان حاصل کنند که این حکم فقیه، حکم خدا هست یا نه. در واقع، کسی که بگه خب، فقیه رو انتخاب میکنیم، دیگه باقیش به ما ربطی نداره، علنا داره خلاف فرمان امام عمل میکنه.
2-3- هر کسی که متن کامل این حدیث رو بخونه، دیگه نیازی نداره که باز این نکات رو تکرار کنم، کاملا حرف حضرت صادق(ع) روشنه.
3- یک مسئله کاملا مهم، کاملا منطقی و عقلانی، و در ضمن مورد قبول همه علمای شیعه، مسئله تفکیک "حکم"، و "تشخیص مصداق" هستش. تفاوت این دو چیه؟
3-1- حکم یه مسئله ایه که به صورت عمومی، بدون تعیین مصداقش بیان میشه، مثلا گفته میشه که خون نجسه.
3-2- تشخیص مصداق، تشخیص مصداق اون حکمه، در یه مورد خاص، مثلا این لیوانی که جلوی منه، و توش یه مایع قرمز رنگه، آیا خونه؟ یا آب آلبالوه؟
4- تفکیک این دو مطلب، از همدیگه خیلی مهمه. اگر کسی یک فقیه شیعه رو در موضع فقاهت قبول داره، میپذیره که اون فقیه، تمام تلاش خودش رو کرده، و در نهایت به این نتیجه رسیده که آبی که حجمش فلان قدر باشه، آب کر محسوب میشه و پاک کننده است. اینکه حالا آیا ماشین لباسشویی خونه ما، پاک کننده هست یا نه، دیگه یه عامل جدید توش وارد میشه، اونم اینه که این ماشین لباسشویی، آیا در حال شستن، هیچوقت لباسها رو به آب کر وصل میکنه، یا نه؟ این مسئله، دیگه در حیطه "فقه" به معنی اصطلاحیش نیست. یعنی ممکنه که یه فقیهی، ماشین لباسشویی خونه شون رو طراحی کرده باشه، ولی دیگه وقتی میگی این ماشین لباسشویی پاک کننده است، حرفش دو بخش داره. برای پذیرش تمام حرفش، نه تنها در مورد بخش اولش، در مورد بخش دومش هم باید اعتماد باشه، یعنی نه تنها باید فرد "فقیه" باشه، باید در زمینه تشخیص میزان آب وصل شده به مجموعه لباس ها هم "متخصص" باشه. تفکیک این دو شأن از هم خیلی مهمه.
اصلی ترین و جامع ترین احادیث باب تقلید، همینها بودند که ذکر کردم، و کاملا روشنه که اصلا و به هیچ وجه، صرف تشخیص مصداق هیچ کسی حجیت نداره، چیزی که با توجه به حکم عقل، جز این هم از امام معصوم انتظار نمی رفت.
5- پس بنابراین، در هر زمینه ای از زمینه های مختلف دنیای امروز، وقتی یک فقیه حرف میزند و نظری میدهد، نظرش از دو بخش تشکیل شده، یکی حکم شرعی، دیگری تشخیص مصداق امروزیش، پذیرش بخش اول، برای کسی که "فقاهت" فقیه را میپذیرد، لازم، و پذیرش بخش دوم، کاملا وابسته به این است که آیا تخصص این "فقیه" در آن زمینه، قابل اطمینان است، یا آنکه راههای مطمئن تری برای این تخصص وجود دارد. در این مورد، مفصلا در بخش بعد ولایت فقیه خواهم نوشت.
5-1- بنابراین خیلی روشنه که چرا نمیشه خیلی راحت بسیاری از احکام رو بگیم که ما از فقیه تقلید میکنیم و دیگه به گردن ما نیست، و فقیه هم اگه اشتباه کرده باشه به گردنش نیست. اساسا قسمت دوم این ماجرا، تخصص و تأمل خاص خودش رو می طلبه. فقیهی که میگه تست ژنتیک قبل از به دنیا آمدن کودکان حلاله یا حرام، واقعا میدونه اونطوری که بچه های رشته ژنتیک میدونند که این دقیقا مستلزم چه چیزهاییه؟ یا فقیهی که میگه شرکت در فلان برنامه اجتماعی حرامه، دقیقا میدونه که اون برنامه مستلزم چه چیزهایی هست؟ این خیلی مهمه، خیلی. اگه کسی واقعا میتونه اطمینان کنه، به اطلاعاتی که یه فقیه، از طریق پرس و جو به دست میاره، خب، اطمینان کنه، ولی اگه میدونه که متخصص در اون زمینه خاص، کیه، و مقالاتش کجاست و ... دیگه نمیتونه شرعا برای قسمت دوم به فقیه رجوع کنه. در این زمینه و راه حلش خواهم نوشت.
6- چگونه و از چه راهی میشود اطمینان حاصل کرد، که حکم فقیه، حکم خداست، نه نظر شخصی خود او؟ جواب خیلی ساده است، در صورتی که در سیستم ایجاد فقاهت، برای ما اطمینان حاصل بشه که "رقابت" حضور داره.

پس نتیجه اخلاقی ماجرا چی شد؟
- تمایز "حکم" و "تعیین مصداق" خیلی مهمه.
- در هر موقعیتی، نمیشه فقط به فقیه صرفا اعتماد کرد. نص صریح امام معصوم، شرط "فإذا حکم بحکمنا" رو داره، که باید هرکسی مد نظر داشته باشه. (در این حدیث، تعیین مصداق هم نهفته است در امر قضاوت).
- و اگر هم حکمی میاد، این حکم باید از مجموعه ای خارج شه که قابل اعتماد باشه.
- و در هر زمینه ای، بخش "تعیین مصداق"، قطعا خارج از تخصص فقیهه.

احتمالا یکی دو تا پست در زمینه مثال هایی که فقهای همین امروز خرابکاری کرده اند مینویسم، شاید هم همه رو یه جا نوشتم، در همون پست نهایی ولایت فقیه.

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

برنامه یک روز

- صبح، قبل از نماز صبح بیدار میشوم
- نماز خوانده، سریع بیرون میزنم
- در راه، در مترو، این کتاب زیبا در مورد memetics بعد از کلی صفحه، تازه وارد کاربرد شده، و هر چند صفحه اش، یکی از بزرگترین معماهای فکری من در مورد مسائل اجتماعی (خانواده، زبان، روابط زن و مرد، فمینیسم و ...) رو توضیح میده، احساسم، غیر قابل وصفه، غیر قابل وصف.
- میروم برای معاینه و مصاحبه قبل از عمل
- لباس عوض میکنم
- یک قهوه میزنم در اتاق استراحت بیرون اتاق عمل (در حالیکه دلم نیومده کتاب رو بگذارم تو رختکن)
- میریم سر عمل (کتاب رو با خودم میبرم!)
- بنده خدا مریضه یه مقدار وضعش پیچیده تره، عمل رو متوقف میکنن که در مورد یه مسئله ای باهاش صحبت کنند (در این مورد، که مرتبط با بحث اجتهاد و تقلیده، خواهم نوشت)
- یه قهوه دیگه
- یه عمل دیگه
- یه عمل دیگه
- خودم رو به کالبد شکافی میرسونم
- ادامه عمل رو می بینم
- سریع: رختکن، وضو، نماز!
- یک فروند سیب کوچولو
- یه جلسه درس بیهوشی
- کتابخونه، مطالعه
- یه چرت تو کتابخونه (واقعا لازم بود!)
- یه ذره تدریس و کمک به بچه های سال اول
- ادامه مطالعه
- نماز مغرب و عشا
- کتابخونه
- مترو (ادامه کتاب که از اتاق عمل به دلم مونده خوندنش!)
- زنگ به یکی از رفقا
- خانه
- صحبت با یک رفیق قدیمی
- جواب چند تا ایمیل، چند تا بلاگ، دنبال کردن اخبار ایران، با احساس ... زیاد...
- شام (در حال مشاهده فیلم تبلیغ و معرفی Google Wave، طولانیه، تا تهش ندیده ام هنوز، ولی همه چیز رو متحول خواهد کرد)
- نوشتن این پست

پ.ن. بله، نفس هم نکشیده ام هنوز!

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

تأملاتی در علوم سیاسی، به چه اعتماد کنیم؟

مسئله ای که میخوام بیان کنم، اینه که به چه چیز اعتماد کنیم. منتها مهمه که محدوده ای که درش حرف میزنم روشن بشه.
حیطه بحث من، سیستم هایی هستن که مدعی دسترسی به حقیقت بر اساس پروسه ای تکرار شدنی، توسط هر کسی که در اون زمینه به اندازه کافی داده به وسیله مطالعه/تجربه به دست بیاره هستند. مثلا سیستم های دانشگاهی، حوزوی و ... طبیعیست که این تعریف، بعدا باید من رو مصون بداره نسبت به اینکه حرفم چرا در حیطه درون خانواده، بین دوستان، یا حتی در تشخیص میزان صحت منابع تاریخی لزوما کاربرد نداره (هر چند کسی که ریشه حرفم رو بفهمه، خودش خیلی کاربرد خصوصا در تاریخ براش پیدا میکنه). همچنین، برای من اصلا مهم نیست که سیستم هایی که بر اساس رابطه ای تفضلی تشکیل میشن، مثل سلسله های مریدی مختلف، چطور توشون میشه بیشترین اعتماد رو به دست آورد، هر چند که اصولی که بیان خواهم کرد، در مطالعه در اون حیطه ها هم میتونه به کار بره. شاید این نکته رو بعد از خوندن تمام متن من بیشتر متوجه شوید.
تلاش من برای حل این مسئله، و اعتقادم مبنی بر اینکه با شرایطی که طرح میکنم، مسئله رو کاملا حل کرده ام، برای کسانی بیش از همه معنی خواهد داشت که در این زمینه دغدغه داشته اند یا دارند. و از همه مهمتر، نتیجه درسهاییست که از تاریخ گرفته ام، درسهایی که هزینه زیادی به بشر تحمیل کرده اند، هزینه ای که من دیگر نمیخواهم دوستانم بدهند.
مشکلی که بسیاری در تلاش برای حل مسئله اعتماد داشته اند، این است که در نهایت حس میکنند باید قسمتی را به اعتماد مطلق به جایی گره بزنند. این روش حل، روشیه که امتحانش رو پس داده و روسیاهه. شاید مهمترین نکته این پست، شیوه حل حلقه آخر زنجیره اعتماده.

1- همیشه بدترین را فرض کن.
1-1- چرا؟ تا نتیجه همیشه بهتر از پیش بینیت باشد، و هیچ وقت به خاطر اشتباه محاسباتی شکست نخوری.
1-2- منظورم چیه؟ منظورم اینه که همیشه، خصوصا در مورد مسائل اجتماعی، جایی که پای منافع شخصی و گروهی اشخاص حقیقی، حقوقی، یا باندی در میانه، اگر سیستمی طراحی کنیم که بر اساس کثیف ترین وضع ممکن خروجی اش مثبت باشه، قطعا خیالمون راحت تر خواهد بود.
1-3- البته تجربه نشون داده که همیشه بدجنسی های ممکن، بیش از حدس معمول بین افراد بوده، بنابراین نیاز به نوعی حصر عقلی در این زمینه داریم.
2- هر کسی اهدافی دارد.
2-1- این اهداف، در جهت تأمین منافع شخص، گروه، یا ایده خاصی یا ترکیبی از اینها هستند.
2-2- برای اینکه خیالمان راحت باشد، فرض میکنیم که این این اهداف، کثیف ترین اهداف ممکن هستند و همه بازیکنان این صفحه بازی، بیش از هر چیز، به فکر تأمین اهداف خود هستند.
3- این اهداف در تضاد خواهند بود.
3-1- منظور از تضاد، تنازعی است که در نیل به جهت یا جهاتی بین این اهداف وجود خواهد داشت.
3-2- حتی تلاش برای گفتن اینکه "نه، همه احزاب یا اشخاص درگیر، خوب هستند" هم بی ربط است.
3-2-1- وقتی بدترین را فرض میکنیم، اگر شرایط مثبت تر باشد، به نفع ماست، نه به ضرر ما.
4- در راه رسیدن به اهداف، در این تنازع برای بقا، هر کاری ممکن است سر بزند از طرفین.
4-1- در مورد اینکه چقدر مهمه که در هر سیستم مورد مطالعه، چه کارهایی ممکنه سر بزنه، در دو پست جداگانه، یکی در مورد فضای دانشگاهی (و خصوصا پزشکی که تا هی مثال میزنند ازش برای لزوم اعتماد جاهل به متخصص، مثالی سرشار از غلط و اشتباه و درک غلط از فضای دانشگاهی) و یکی در مورد فضای حوزه خواهم نوشت.
5- کسی که از او توقع اعتماد میرود، باید دسترسی سالمی به حرفهای همه مدعیان در رقابت داشته باشد.
5-1- این یکی از بنیانی ترین اصول یک دموکراسی سالم است: رسانه های آزاد.
5-2- در مورد اینکه چرا خیلی از این نکات، فقط به نظر بعضی "خوب" میان، و نه "حیاتی"، خواهم نوشت.
5-2-1- متأسفانه برای بعضی، این نوع مسائل، بیشتر از جهت شعار بودن خوب است، و موضوعیت ندارد.
5-3- در هر سیستمی، این صاحبان امر متفاوتند. در حکومت، همگان. در حوزه، مذهبیون مقلد، در پزشکی، جامعه بیمار، در ریاضیات، جامعه استفاده کنندگان از ریاضی و ...
6- رقابت، باعث روشن شدن تمام زوایای ممکنه، تا حد ممکن است.
6-1- چون بین رسیدن به اهداف، تضاد وجود دارد، و رقبا اجازه نمایان کردن اشتباهات یکدیگر را دارند، میتوان اطمینان داشت که "رقابت"، هر آنچه هست را رو خواهد کرد.
7- اعتماد به اصل رقابت، مسئله ایست که با مطالعه سیستم به دست می آید، با مشاهده موارد ضربه خوردن بیشترین منافع
8- حلقه آخر: نیاز یک گروه به حفظ این نظام رقابت، مطلوب است. این، هدفی مطلوب است.
8-1- تنها مسئله ای که خیلی رو اینجا گیر می اندازه، این است که از کجا معلوم که هدف مخفیانه ای در کار نیست؟ شاید احزاب برای رسیدن به یک هدف مشترکی، همدست شوند.
8-1-1- جواب من این است، که تنها هدفی که میتواند مشترک بین همه رقبای ممکن، وجود داشته باشد، حفظ اصل رقابت است
9- تنها بنیان قابل اعتماد مطلق در چنین سیستم هایی، "رقابت" است.


دقتی باید.

an update

از دیشب بعد از شام، تو ذهنم این داره میچرخه:

هو الذی
أرسل
رسوله
بالـ "ـهدی" و "دین" "الحق"
لیـ"ـظهر"ه
علی "الدین کله"
و لو
"کره"
المشرکون


memetics زیباست...
خیلی

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

هفته ای که گذشت!

پنج روز
تب
بدحالی
و حالا حملات آسم
و کلی کار روی زمین مانده

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

عصبانیت شدید

داشتم متن مفصل در مورد ولایت فقیه رو آماده میکردم، به توصیه یکی از دوستان، کتاب "دراسات في ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلامية" آقای منتظری رو که جامع ترین کار تحقیقی در این زمینه است (زمان مرحوم امام خمینی چاپ شده، آقای خامنه ای به عنوان رئیس جمهور لوح تقدیر داده اند به کتاب!) رو شروع کردم به خوندن، بعد کنجکاو شدم، همینطوری دارم جلو میرم...
به شدت عصبانیم
با این استدلال ها این همه سال دارین به مردم حکومت میکنین؟
نمیدونم والا چی بگم...

پ.ن. قبل هر برداشتی میخواهید بکنید، یه سری خودتون به کتاب بزنید و خودتون بخونید. نسخه الکترونیکش رو سایت خود آقای منتظری هست.

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

سیاست؟ یا شرافت؟

چه معنی داره واقعا؟ که وقتی ایمان، من و دست بند سبزم رو مینویسه، چیز دیگری بنویسم؟ فقط کپی پیست میکنم:

به دست‌بند ِ سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت ِ توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم. از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث ِ شجاعت نیست. برادرم، بحث ِ میرحسین نیست. من آدم ِ شجاعی نیستم. من یک آدم ِ متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت. ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانش‌جوی ِ دانش‌گاه ِ تهرانه. شجاع؟ من در روز ِ ختم ِ محسن وقتی از دو سو توسط ِ نیروهای ِ ویژه‌ی ِ سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.

من طرف‌دار ِ میرحسین نیستم، طرف‌دار ِ آزادی و عدالتم. مخالف ِ مقام معظم نیستم، مخالف ِ دروغ و جنایتم. دست‌بند ِ سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ِ ذهنش فکر کنه که من ِ نوعی به قتل ِ ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون ِ تمام ِ علائقم باز هم انسانم. من بدون ِ سینما، بدون ِ موسیقی، IT، شعر، مهندسی، بدون ِ تمام ِ دوستانم، باز هم هستم. اما بدون ِ آزادی نیستم. بدون ِ این دست‌بند ِ سبز، من دیگه انسان نیستم.

زیبایی - شکر

- سوار مترو میشم، (فضای داخل واگن رو اینطور مجسم کنین که دو طرف در هستش، یه سری صندلی روبروی هم در دوطرف، بعد یه سری در دیگه. تو هر واگن، چها تا در هست، سه سری صندلی) سر یه واگن سوار میشم، ام پی تری پلیر تو گوشمه، نگاه میکنم به اونطرف، یه پیرمرد هم بنده خدا سوار شده، با خودم میگم اگه نشسته بودم، جام رو میدادم به این. همزمان، یه زنی (ندیدم از روبرو سنش چقدر بود) که بیشتر به طرف من نزدیک بود تا پیرمرده جاش رو به پیرمرده تعارف میکنه، پیرمرده به سمت صندلی زنه حرکت میکنه، وارد محدوده دید دختری میشه که چسبیده به منتها الیه پیرمرده بود، منتها ام پی تری تو گوشش بود و پیرمرد رو متوجه نشده بود، همینکه دختره پیرمرده رو می بینه، بهش اشاره میکنه که میخوای جای من بنشینی؟ پیرمرده به اون زنه اشاره میکنه که دیگه پاشده، و میاد مینشینه.
و من؟ خوشحالم
خوشحال از این زیبایی
خوشحال

- وقتی تب کرده به خودت میپیچی، و حالت بده، ولی باز توانایی ایستادن داری، سرشار از یه حسی: شکر
و نگران، که مبادا حالت اونقدر بد شه، که یه روز رو از دست بدی

- همینجوری، میخوام یه مقاله مفصل در مورد حرکت تازه مارکسیست ها که بعد از این بحران اقتصادی فعال شده اند بنویسم ولی حسش نیست!

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

دو محاوره

محاوره اول
صحنه: من در صف ورود به نمایشگاه اول سال دانشگاه ایستاده ام و غرق نوستالژی دو سال پیش، یه پسر ایرانی که تازه از ایران اومده (دو سال دانشگاه خونده، اومده از اول اینجا شروع کنه یه رشته مهندسی) پشت سرمه (عملا کنارم ایستاده) تو صف. ناگهان:
پسره: دختراشون چقدر خوشگلن!
من (گیج): چی؟
پسره: میگم دختراشون چقدر خوشگلند.
من (سردرگم، نمیدونم چی بگم، مسیر نگاهش رو حدس میزنم): این پشت سری من رو میگی؟
پسره: آره دیگه
من (نمیدونم چی بگم، هنوز گیجم، جلوی خنده ام رو میگیرم): فکر نکنم، بالاخره محیط برات تازه است...
پسره: نه، کلا همه شون، پسراشون هم خوشگلن!
من: پسرا؟!
پسره: آره دیگه، اگه یکی از اینا تهران بود، میرفت کنار محمدرضا گلزار.
من (نمیدونم محمدرضا گلزار کیه، دیگه عنان اختیار از کف میدم): خنده شدید!!! (فکر کن! بعدا دلم به حالش سوخت! قیافه اش شوکه بود تا آخر صف از واکنش من!)

محاوره دوم
صحنه: منتظر یکی از رزیدنت هاییم، بیاد بهمون درس بده، یکی از دخترهای پزشکی که گویا ریشه افغانی داره انگار به بقیه میگه که زبان فارسی بلده، دقیق یادم نیست، چون حواسم نبود اصلا، با لغت Persian حواسم جمع شد:
یکی از دخترای انگلیسی: Persian is a s.e..x.y language
یکی دیگه: yeah
دوباره دختر انگلیسیه: And the women who speak it are really beautiful too
یه پسره: I was gonna say, the persian women are beautiful
من: یاد محاوره روز قبلم می افتم، و حیرانم از شدت عظمت بعضی افکار!!!

همینطوری

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

تأملاتی در علوم سیاسی - اطاعت از شخص، یا دلیل؟ اصالت شخص، یا حق؟

اول یه ماجرا رو تعریف میکنم، خیلی ماجرای مهمیه! میگن ملا نصرالدین با یکی همسفر شد، وسط راه وایستادن نهار بخورن، ملا یه قرص نان داشت و اون یارو هم یه قرص نان. طرف گفت ملا، بیا شریکی بخوریم. ملا گفت ببین، من یه قرص دارم، تو هم یکی، اگه قصدی نداری، تو مال خودت رو بخور، من مال خودم رو!
این جمله این ماجرا خیلی مهمه که "اگه قصدی نداری"! این رو داشته باشین، حالا میگم کجا به درد میخوره.

1- بحثی که میخوام بکنم، به ولایت فقیه هم مربوطه، ولی وارد خود بحث ولایت فقیه نمی شم. اون رو تو دو تا پست دیگه مینویسم. بحث ولایت فقیه، چند تا حدیث بنیادی داره، یکیش که خیلی هم تکرار میشه، اینه: "من كان منكم ممن قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكماً فانى قد جعلته عليكم حاكماً فاذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فانما استخف بحكمنا و علينا رد و الرادعلينا كالراد على الله وهو على حد الشرك بالله" که:
كلينى(ره) به سند خود از عمر بن حنظله روايت مى‏كند: «از امام صادق(ع) پرسيدم: دو نفر از ما (شيعيان) كه در باب «دين» و «ميراث» نزاعى دارند، پس به نزد سلطان يا قاضيان جهت حل آن مى‏روند؛ آيا اين عمل جايز است؟ حضرت فرمود: هر كس در موارد حق يا باطل به آنان مراجعه كند؛ در واقع به سوى طاغوت رفته و از او مطالبه قضاوت كرده است. از اين رو آنچه بر اساس حكم او دريافت مى‏دارد، به باطل اخذ نموده است؛ هر چند در واقع حق ثابت او باشد؛ زيرا آن را بر اساس حكم طاغوت گرفته است. خداوند امر فرموده است: بايد به طاغوت كافر باشند و مى‏فرمايد: یریدون أن یتحاکموا إلی الطاغوت و قد أمروا أن یکفروا به.
آن‏گاه پرسيدم: پس در اين صورت چه بايد كنند؟ امام(ع) فرمود: بايد به كسانى از شما (شيعيان) كه حديث و سخنان ما را روايت مى‏كنند و در حلال و حرام ما به دقت مى‏نگرند و احكام ما را به خوبى باز مى‏شناسند، مراجعه كنند و او را به عنوان حاكم بپذيرند. من چنين كسى را بر شما حاكم قرار دادم. پس هرگاه به حكم ما حكم كند و از او پذيرفته نشود، حكم خدا كوچك شمرده شده و بر ما رد شده است و آن كه ما را رد كند، خدا را رد كرده است و چنين چيزى در حد شرك به خداوند است».
خب، این از حدیث.
2- گفتم که بعدا وارد بحث ولایت فقیه میشم، ولی فعلا میخوام رو یه عبارت این حدیث دست بگذارم، که متأسفانه همیشه موقع نقل قول حدیث سریع ازش رد میشن، این عبارت هم هست: "فإذا حکم بحکمنا"، یعنی چی؟ یعنی در صورتی سر پیچیدن از حرف این آقای (یا خانم) عالم مذموم است، که ایشون حکمشون، حکم ائمه (ع) باشه. این خیلی مهمه، خیلی.
2-1- رسم شده، که هر کس از راه میرسه، میگه تو باید یه عالم پیدا کنی، بعدش هم دیگه اطاعت کنی، تو از کجا میدونی حکم خدا چیه؟ فقط عالم میدونه، خفه شو، و گوش کن! روشنه که قائلین این جمله، رسما یه بخش از حدیث رو کلا حذف میکنن دیگه؟ اگه ما راهی برای فهمیدن پرت و پلا گفتن احتمالی این عالم نداشتیم که امام معصوم این قید رو در جمله نمی فرمود که، درسته؟
2-2- این که این راه دسترسی مستقیم چگونه است رو، در ذیل دو پست ولایت فقیه خواهم گفت، ولی اولا این نکته مهمیه، که کسانی که صرفا انتخاب میکنند و از اونجا هم بسم الله، تقلید محض و ذوب در ولایت و اطاعت امر و ... رسما دارند بخشی از دستور امام معصوم رو بی اعتنا، رها میکنند و خلاصه دارند سرپیچی از فرمان امام معصوم میکنند. به قول قرآن: أفتؤمنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض؟
2-3- یه مسئله ای هست، که معمولا همزمان با این جمله ساکت باش مطرح میشه، اونم اینه که ببین، اگه مجتهد تلاشش رو کرد و راست گفت، که بردی، اگه هم اشتباه کرد، از تو مسئولیت ساقطه. ببینید، رسما دارن میگن یه کاری کن، که روز قیامت که ازت پرسیدن چرا اشتباه کردی، بگی: إنا أطعنا سادتنا و کبرائنا فأضلونا السبیلا. (ما از ارجمندان و بزرگانمون اطاعت کردیم پس آنها ما را گمراه کردند) رسما دارن کلام اهل جهنم رو میگذارن تو دهن ملت. میگم راه هایی که پیش پای ماست، چیه، ولی اولا روشنه که این رسما مخالف عقل و قرآنه؟
2-4- و بعدش هم میگن اگه مجتهد اصابه به حقیقت کرد، دو ثواب داره، اگه اصابه به باطل کرد، یه ثواب. میگم، شرح و توضیح این مطلب رو در ذیل پست های ولایت فقیه خواهم گفت، ولی اولا باز تأکید میکنم، شرط اصلی این جمله، "اجتهاد" ـه. یعنی در صورتی مجتهد مأجوره، که در اون زمینه تلاش و کوشش رو تا جایی که میتونه کرده باشه. این که تلاش و کوشش چیه رو هم ذیل ولایت فقیه میگم، ولی اولا این روشن باشه که این شرط، حیاتیه برای اینکه فرق بین جاهل قاصر و جاهل مقصر روشن باشه.
3- پس علی الحساب روشن شد که "حق" شرط است، نه "شخص". این خیلی نکته مهمیه، که هرچقدر هم روش تأکید کنم کمه. هر جای تاریخ دیدین، که عده ای تلاششون و استدلالشون فقط بر اینه که هی تکرار کنند که "فلانی" چنین درست تشخیص میده، پس "حق" اینه، بدونین که به قول ملا نصر الدین، احتمالا "قصدی" دارن! یا اینکه جاهلانه، گول کسی رو خورده اند که "قصدی" داشته!
3-1- تنها استثنای عقلی ای که این مسئله میتونه داشته باشه، در مورد معصومینه. یعنی کسی که به طریقی "یقین" داشته باشی که "حق" مطلقه. این مسئله، چون ربطی به وضعیت فعلی اجتماعی ما نداره، واردش نمیشم. منظورم چیه؟ منظورم اینه که الان امام معصوم، رابط و نایب مستقیمی ندارد که حرفش تضمین شده باشه، و هر کسی که حرفی رو به امام معصوم بخواد نسبت بده، یعنی بخواد بگه الان نظر امام معصوم فلانه، همچنان باید استدلال بیاره، پس این حالت، تفاوتی در استدلال ما ایجاد نمیکنه.
3-2- گفتم یه مثال دیگه هم بزنم، که زمان امام معصوم، برخورد امام معصوم، با کسی که عصمت حضرت رو قبول نداره، چگونه است. قصه یهودی و زره و حضرت امیرالمؤمنین(ع) یادتونه؟ اگه شما جای اون یهودی بودین، خب، حضرت میفرمود این مال منه، شما هم میدادین به حضرت (اگه برداشته بودینش!) اما وقتی کسی این عصمت رو قبول نداره، برخورد حضرت چگونه است؟ این از نظر من یعنی سکولاریسم به عمیق ترین، و زیباترین گونه اش. در مورد سکولاریسم، آنگونه که قبول دارمش، خواهم نوشت. (خدا بگم چی کار کنه کسانی که سکولاریسم رو ترجمه کردن جدایی دین از سیاست، به جای جدایی نهاد دین از نهاد سیاست)
4- پس روشن شد، که از نظر عقل، و اسلام، آنچه که اصالت داره، حقه، نه شخص. در مورد ولایت فقیه خواهم نوشت، ولی فعلا این بخش از نوشته آقای جوادی آملی در کتاب ولایت فقیه در جواب "آیا ولایت مطلقه فقیه به معنای اطاعت مطلق از ولی فقیه هست یا نه" رو دقت کنین: "اگر ولى امر امت، معصوم نباشد و يا احتمال اشتباه در قول و فعل او داده شود، هر چند كه عدالت او محرز و مسلم باشد، نمى‏توان مطلقا از او اطاعت كرد، زيرا عدالت، مانع عصيان عمدى است نه مانع سهو و نسيان. كسى كه احتمال اشتباه علمى و عملى در كار او باشد، اطاعت از او، مقيد مى‏شود به مواردى كه فرمان او مطابق با خواست و فرمان الهى باشد، چرا كه بر اساس دليل عقلى و بر مبناى آن روايت مشهور كه فريقين از رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده‏اند: «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق‏»، فرمان مخلوقى كه بر خلاف فرمان خالق و خداوند باشد، نادرست است و هيچ اعتبارى ندارد. پس به ناگزير بايد رفتار و گفتار چنين شخصى را با معيار و ميزانى سنجيد و در اين صورت، اين شخص نمى‏تواند مطاع و فرمانده مطلق باشد و جامعه انسانى نمى‏تواند در همه موارد از او اطاعت كند و حكم او تنها در مواردى اطاعت‏پذير است كه مطابق با معيار و ميزان باشد و از اينرو، مطاع مطلق، همان ميزان و معيار الهى خواهد بود".
4-1- میخواستم یه لیست از حرفهایی که اخیرا به عنوان استدلال آورده میشه رو بیارم، که استدلالشان به حق است، یا به شخص، گفتم بی خیال، اینقدر زیاده که خودتون بهتر از من نمونه سراغ دارین!
5- پس همینطوری، علی الحساب، داشته باشین که: اگر ولایت فقیه، معنیش اطاعت مطلق از یک شخص باشه، که "احتمال خطا"ش هم میره، یعنی ایجاب باطل، پس:
5-1- ولایت فقیه به معنی ایجاب باطل، یعنی وجوب باطل، یعنی شرک
5-2- ولایت فقیه به معنی ایجاب حق (فقه)، یعنی حق طلبی، یعنی توحید
6- این آیه، رو روزی صد بار، صبح و شب تکرار کنین، (نسخه دکتره!):
إن الله یأمر بالعدل و الإحسان و إیتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون
کی میخوان ملت به این مواعظ گوش بدن، خدا میدونه، بیراه نیست که پیامبر روز قیامت به خدا شکایت میبره که إن قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا

پس نتیجه اخلاقی شد چی؟ هر کسی بهتون گفت به فلانی گوش بده و اطاعت کن، بگین ببین، من استدلال دارم، اگه "قصدی" نداری، تو هم استدلال بیار، چرا هی میخوای من رو حواله بدی به گوش دادن به یه نفر؟
واقعا اگه کسی دلیلی داره واسه حرفش، چرا باید مهمترین نقطه استدلالش، این باشه که "فلانی" می گوید؟ چرا باید اطاعت محض از "فلانی" ترجیع بند حرفش باشه، به جای استدلال؟ آیا این به مسخرگی این نیست که به جای اثبات قضیه فیثاغورث به بچه ها، هی بهشون بگیم این رو "فیثاغورث" فرموده، که زندگی اش چنین و چنان بوده... مسخره نیست؟
آقا جان، شوخی نیست که، کلکم راع، کلکم. و کلکم مسئول. کلکم. به خدا مسئولیم، و سؤال خواهد شد از ما، آن روز که یفر المرء من أخیه...

والسلام

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

Intimidation

برخلاف سالهای گذشته که اغلب اوقاتم به تنهایی و مطالعه و ... میگذشت، امسال خیلی با "انسان های زنده" رابطه دارم. دیروز با چند تا از همکلاسی ها نشسته بودیم، منتظر اینکه در یه جایی باز شه، صحبت شد، خلاصه، یکی از این بانوان محترمه همکلاسی ما، به یه پسره گیر داد که تو چی در این دوست-بانوت (برداشت آزاد!) می بینی؟
بعد این پسره که شروع کرد به حرف زدن، یکی از نکاتی که گفت، به نظرم خیلی جالب اومد. من این دختره مشاره الیه رو دیده ام سر کلاس، خیلی سر زبان دار، تیز، و خیلی سریع حرف میزنه. یکی از نکاتی که پسره گفت این بود که:

She’s quite fast at picking stuff up, and..., I really feel intimidated by her.
که یعنی خلاصه باهوشه این دختره، من احساس intimidation (شاید خطر، ترس، یه کم زیادی منفیه در این پس زمینه، منظور پسره مثبت بود) میکنم.
این احساس یه مدت من رو تو فکر برد. نمیدونم حسش رو تونستم منتقل کنم یا نه. احساس خوف نیست، یه جور احساس اخطاره، یه جور ... نمیدونم دیگه، خودتون بفهمین.
بعد داشتم فکر میکردم، واقعا ارتباط و تعامل با کسی (نه لزوما جنس مخالف) که چنین احساسی داری نسبت بهش، چه تجربه ای میتونه باشه؟ من تا حالا شده با کسانی صحبت کنم که سطح اطلاعاتشون در یه زمینه، واقعا به من احساس ضعف میداده، ولی کسی که سرعت تحلیل و درک و استنتاجش به من این حس رو بده، نداشته ام. صادق اخیرا گاهی میترسونتم، ولی... شاید بعدا صادق دقیقا همین موجود بشه برا من. نمیدونم. ولی خب، یه فرق داره، من صادق رو مدتهاست میشناسم، یه غریبه شاید... نمیدونم.
واقعا چطور خواهد بود؟ خیلی تجربه جالبی میشه ها، فکر کن...

پانوشت: خدا بگم چیکار کنه کسی که این رو بخونه، بگه من قصد ازدواج دارم! یه کم با دقت بخونین بابا.
پانوشت 2: بله، مصمم هستم بر ازدواج نکردن. شاید یه چیزایی نوشتم در موردش، شاید.
پانوشت 3: نخیر، نمیگم باقی این صحبت ها رو. شاید بعدا

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

Stress and Anxiety

چهار پنج ماه نگرانی و اضطراب مداوم، داره آروم آروم آثارش رو نشون میده. امروز با دوبار درد سوزن، غش (faint) کردم. سریع گفتم و جلوی بیهوشیم رو گرفتیم، ولی این شوک (vasovagal) با یه عامل به این سادگی، علامت یه مدت مدیدی نگرانی و فشار عصبی مداومه. خلاصه اینکه:

Time to pay up...
پانوشت: راضیم.

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

خسته ام

این هفته سخت کی تموم میشه؟ دارم له میشم...

پ.ن. صادق، امروز برای اولین بار رفت دانشکده پزشکی... یادش بخیر!
پ.ن.2. فی الواقع صادق امروز تنفیذ شد!

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

Dilemma

با توجه به اینکه ایام قبل انتخابات، و بعد از کودتا، من به هیچ کار متفرقه ای چنان که باید نرسیدم، فرم شرایط ویژه رو برای امتحانات مدیریتم موندم که پر کنم یا نه. این به اون درد میخوره که اگه نمره ات لب مرزی شه، قبول کنن.
ولی نمیخوام پر کنم، یه جورایی حس بدی دارم اگه پر کنم. انگار از این جهاد، دارم استفاده میکنم. ولی خب، منطقیش اینه که ربطی نداره، این فرم، در حقیقت میگه که شرایط ویژه داشته ام، که داشته ام، خواب نداشته ام، چه برسه به شرایط ویژه.
نمیدونم.
فرم را پر کردن یا نکردن...
مسئله این است!

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

اولین دوست مدرسه

دیشب، خبری رو شنیدم ازش، و صحبت کردم با اولین دوست مدرسه ایم.
خوشحالم و آرزومند توفیقش.
کار دنیا رو ببین! اولین بار کجا دیدیم همدیگه رو، و الان هر کدوم کجاییم!
توکل به خدا

اولین بیمارستان نوشت

اگه این چیزا رو الان ننویسم، احتمالا بعدا هم نخواهم نوشت.
- جمعه، برای اولین بار در عمرم، خون گرفتم، از یکی از همکلاسی ها!
- وقتی با ملت صحبت میکنم، دکتر یا مریض یا بیرون، دیگه کسی نمیفهمه خارجیم، می پرسن مال کجای انگلستانی؟
- خیلی بخش، باحاله، باید بنویسم حتما در موردش.
- صحبت با مریض ها و معاینه، خوبه، خوش میگذره، دارم یه مقداری از برخورد با مردم لذت میبرم. باید دید ادامه خواهد داشت، یا فقط نتیجه دو سال برخورد با کتابه!
- دو تا مقاله مدیریت مونده، فردا هم یه امتحان آسکی دارم.
- بله قربان، کلا شرم و حیا را قورت داده ایم، یه آب هم روش! (یکی از مسائلیه که خیلی سرش توضیح دارم)
فعلا همین

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

یادش بخیر

- سالها پیش، در دبستان بودیم، جلوی سن واسه نمایش نشسته بودیم، بعد از اینکه آقای دوایی ذکر "اللهم العن قتلة أمیر المؤمنین علیه السلام" رو گفتند، دوست عزیزم، علی ش، برام تکرار کرد تا یاد گرفتم. علی جان، امشب به یادت بودم...
- علی جان، اون دوستی نزدیک دوران دبستان رو، شاید دیگه تجربه نکردم. نزدیکی فکری خیلی زیاد رو تجربه کرده ام، ولی اون دوستی، دوستی دوران بدون فکر، یادش بخیر. هر جا که هستی، خدا به همراهت.
- علی جان، توفیق نشد ببینمت امسال، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...


پ.ن. دیروز، 9/9/9 بود. نوشتم که بماند.

تأملاتی در علوم سیاسی - اصالت فرم یا معنا

مطلبی که میخوام بگم، شاید یکی از مهمترین و ریشه ای ترین اختلافات فکری بین جریانات فکری امروز و در طول تاریخه.
1- معنی لغت، در زمان و مکانش تعبیر میشود. یعنی چی؟ یعنی اگرآسمان، 10 قرن پیش، محل ستارگان بود، هر حرفی که در زمینه "آسمان" آن موقع زده میشد، باید در بستر زمانی همان روز بررسی بشه، نه امروز که آسمان، برای ما اتمسفر و پراش نور در آن شده است. منظورم چیه؟ مثلا اگه یه نفر ده قرن پیش گفت آسمان چه ستارگان زیبایی در خود جای داده، نمیشه مسخره اش کرد، یا گفت ستارگان در فضا هستند، نه آسمان. تعریف کلمه در دیروز و امروز، با هم فرق میکنه.
2- این اختلاف معنی، لزوما ربطی به پیشرفت علم نداره، گاهی مرتبط ما حیطه بحثه. مثلا وقتی یه معلم کلاس چهارم دبستان، به بچه ها میگه که بچه ها، مجذور هر عددی، از خودش بزرگتره یا مساویشه، داره حرف درستی میزنه، چرا؟ چون منظور و حیطه حرفش، اعداد طبیعی هستن. ولی اگه همین حرف رو کسی بزنه که حیطه بحثش، اعداد کسری بین صفر و یک رو هم شامل بشه، خب طبیعتا داره اشتباه میکنه.
3- غیر از خود حیطه، خیلی اوقات این لغات، یه پس زمینه ای با خودشون دارند. یعنی مثلا وقتی من دارم سر کلاس میگم بچه ها، به هر حرفی که معلمتون گفت گوش کنید، طبیعتا منظورم این نیست که اگه گفت خودتون رو از پنجره بندازید بیرون، بندازید بیرون! منظور من، و حیطه بحث من با توجه به محیط من، و شناختی که از من برای بچه ها حاصله، روشن میشه.
4- حالا مشکل کجا ایجاد میشه؟ از همون دوران دبستان، بسیار پیش می آمد که معلم چیزی میگفت، و خب، وقتی در حل مسئله، یا انجام کاری، من میخواستم خلاف اون چه که بعضی از دوستان فهمیده بودن عمل کنم، دعوا میشد. برای من روشن بود، که منظور معلم از جمله چیه، ولی از همون موقع، بعضی دقت به معنا نداشتن، و در ظاهر لغات گیر میکردن. الان میگم این مسئله بچه گانه، در سطح سیاست، چه فاجعه ای رو به بار میاره.
5- پس از رحلت پیامبر(ص)، این اختلاف عمق فکری، به اعلی درجه خودش رو نشون داد. یک طرف، حزبی بود، که میگفت پیامبر(ص) امر به شایسته ترین فرد برای حکومت کرده اند، و این شایسته ترین فرد، علی(ع) است، و اطاعت از او واجب. طرف دیگر، میگفت نه، "أطیعو الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منکم". هر کسی که "ولی أمر" باشد، اطاعتش واجب است. (+) و کسی که اطاعت نمیکند، و با مردم صحبت میکند و در خانه اش نشسته، اغتشاش گر است و در خانه اش را شده آتش میزنیم تا کانون فتنه از هم بپاشد و بیرونش بیاوریم. از اون موقع تا الان، تشیع، دو راه برای جواب دادن انتخاب کرده. یکی شیوه ایه که به لحاظ تاریخی، نشون میده که علی(ع) منصوب خدا بوده. و یه شیوه دیگه، حل این مشکل، از ریشه است، که تلاش میکنه به مخاطب یاد بده که "معنا" اصالت داره، نه "فرم". از همین جهت، به نظر من، شاید بهترین لغتی که برای خاستگاه فکری تشیع میشه انتخاب کرد، Reformist باشه.
6- این مشکل، مال دیروز و امروز نیست. همیشه این دعوا بوده. یک طرف، دائم به لغات، و به سطح جملات استناد میده، و یکی به معنا استناد میده، و طبیعتا برای فهم معنا، باید بیشتر از یکی دو جمله خواند. باید با پس زمینه فکری فرد مقابل آشنا شد، باید شرایط زمانش را فهمید، و برای همین جو تحصیلکرده، همیشه معناگراتر بوده، و از اون طرف، جناح های فرم گرا، دائم مردم را با استناد به لغات و سطح ظاهری کلمات، تحریک میکنند. ای کاش حوصله بود و مینوشتم از ماجرای تراویح، از قصه فتوحات اعراب بر ایران، از ... کسانی که خونده اند، میدونن که منظورم دقیقا چیه. همیشه این بدبختی برای ما وجود داشته.
7- اخیرا رسم شده، که یک سری از جملات مرحوم امام را هی علم میکنند بر علیه میرحسین موسوی، که: "بگويد من، من شوراي نگهبان را قبول ندارم، من قانون اساسي را قبول ندارم، من مجلس را قبول ندارم، من رئيس جمهور را قبول ندارم، من دولت را قبول ندارم ديگر نق زدن در آن، اگر بخواهد مردم را تحريك بكند، مفسد في الارض است و بايد با او دادگاه ها عمل مفسد في الارض بكنند" خب، اگه به صرف ظاهر این جمله کسی بخواد نگاه بکنه، بله، خود مرحوم امام هم مفسد فی الأرض بوده پس! ولی یه دقت بیشتر، روشن میکنه، که "اشخاص"، اصالت ندارن، "ارگان" ها، در صورتی که شیوه تشکیلشون، مورد قبول باشه، "حق" پیدا میکنند. مرحوم امام، هرگز چنین شورای نگهبانی را قبول نمی داشت. کیه که باور داره که شورای نگهبان بی طرفه؟ شورای نگهبانی که نماینده های مردم رو رد صلاحیت میکنه، یعنی به زور، به این "حق" خداداد مردم، تجاوز میکنه، هرگز مشروع نیست.
8- دوستانی هستند، که شیوه بحثشان، اینگونه است که به این عزیزان میگن که بالاخره ما حق راهپیمایی آزاد داریم یا نه؟ چرا حق ما رو میگیرید. و این هم شیوه صحیحیه. وقتی دولت، بعد از ظهر انتخابات، به ستادهای کاندیداها حمله میکنه، و قانون شکنی شروع میشه، وقتی نماینده های کاندیداها اجازه ورود به اتاق تجمیع آرا را ندارند، دیگر قانون شکسته شده، راه حل مردم چیست؟ راهپیمایی، که نشان بدهند که در شهری که کمتر از دو میلیون و سیصد و هفتاد هزار نفر رأی داده اند به موسوی، سه میلیون نفر اقلا به شهادت آقای قالیباف در خیابان حضور داشته اند، بماند که به ازای هر آدم، چند نفر در خانه مانده اند. وقتی که این حق مردم را هم پایمال کنیم، دیگه چه توقعی داریم؟ مردم دیگه چطور باید نشون بدن که تقلب شده؟ جز با حضور در خیابان؟
9- این مسئله تشخیص تفاوت بین فرم و محتوا، خیلی مسئله مهمیه. این رو بارها و بارها شنیده ام، مثلا استدلال میکنن که کمونیسم، جواب نمیده، چرا؟ چون شوروی فروریخت. خب، این مسخره است. خیلی فرق بود بین مارکسیسم-لنینیسم، و مزخرفات مائو و جنایات استالین. همین استدلال رو میکنن که مثلا اسلام دین جنایت و تجاوزه، خب بابا، خیلی فرق بود بین اسلام پیامبر(ص) و اسلام متجاوز عمر. به صرف اسم، که محتوا قابل رد کردن نیست.
10- این تشخیص تفاوت، خیلی گاهی در تاریخ مهمه. مثلا تامس جفرسون، نویسنده اعلامیه استقلال آمریکا (که واقعا فوق العاده است)، وقتی نوشت که all men are equal، خودش برده داشت. یعنی از نظر جفرسون، equality تضادی با برده داری نداشته در ذهنش. (کلا قضیه داستان منع برده داری، داستان خیلی جالبیه. سیر تاریخیش، واقعا آموزنده است در زمینه حرکات مدنی)
11- در مورد این بعدا بیشتر خواهم گفت، ولی عجالتا، وقتی در زبان مردم، به جای لغت "عالم" که مورد استفاده معصومینه، و همیشه اعتبارش از "علم" میاد، لغت "روحانی" مینشینه که اعتبارش از لباس و ارگانش میاد، هر چند کسی بگه که روحانی، همون عالمه، ولی عملا اعتباری مستقل از علم میاره. نشانه اش هم خیلی ساده است. نگاه کنین به لیست روحانیونی که قبول دارین، تلاش کنین جلو اسم هر کدوم، دو تا کتابی که ازشون خونده اید رو بنویسین، قطعا نمیتونین (اغلب افراد). ولی حالا لیست آدمهای غیر روحانی ای که قبول دارید رو بنویسید، لطفا جلو خودتون رو بگیرین که بیش از دو سه تا کتاب ننویسید! این به همین سادگی نشون میده، که "اعتبار" این روحانیون، دیگه متأسفانه به علمشون نیست، به "روحانیت" شونه. (اگه جلو هیچ کدوم از کسانی که قبول دارید، نمیتونید اسم کتابی بنویسید، براتون متأسفم، تو رو خدا یه کم مطالعه و تعقل کنید، اقلا در این ماه. نعره وا اسلاماه تون، به فلک نرسیده باشه، وقتی هنوز یک بار قرآن رو نخونده اید) در مورد این بعدا باز هم خواهم گفت.
12- گفتم نقل یه داستانی خالی از لطف نباشه. با یکی صحبت میکردم، که برادر من، وقتی قرآن میخونی، باید لغت رو در معناش دقت کنی، نه به صرف ظاهر، وگرنه کسی که آیه "و من کان في هذه أعمی فهو في الاخره أعمی و أضل سبیلا" رو بخونه به ظاهر، به این نتیجه میرسه که هر کسی که کوره، جهنمیه! برآشفت که نه، این معلومه که روشنه که منظور از کور، کوردله، گفتم این در سطح تو، روشنه، تو دقت به معنی داری میکنی، من ازت میخوام این رو جاهای دیگه هم ادامه بدی. بعد ناگهانی دوست همفکر، ولی کم سواد تر این بنده خدا رو که کنارمون بود رو صدا کردم، گفتم به نظرت معنی این آیه چیه؟ یعنی قرآن داره میگه کسی که کوره، جهنمیه؟ یه کم فکر کرد، بعد گفت آره دیگه! قیافه این رفیقمون دیدنی بود. بنده خدا مستأصل نگاه میکرد به دوستش، میگفت واقعا نمی فهمی؟ و من خنده ام گرفته بود، که ببین، چسبیدنت به ظاهر، کارت رو به اینجا میرسونه، حالا ببین من چه حالی دارم!

پ.ن - 1: شب نوزدهم ماه رمضان این رو نوشتم. شبی که شمشیر اصالت فرم، بر فرق محتوایی فرود آمد، که "تهدمت والله ارکان الهدی"...
پ.ن - 2: میتونین به عنوان لب کلام این پست، سخن شهید این ایام رو به خاطر بسپرین، و گول "کلمة حق"، فرمی که "یراد بها الباطل"، که معنای غلطی بوسیله استناد به سطح اون کلمه میشه رو نخورین.

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

احوالات

- بیمارستان شروع شده. خیلی وضع درسی شنیع(!) تر از اون چیزیه که فکر میکردم. از اون جالب تر، این فرصت (اقلا) سه ساله ایه که من در این مدت خواهم داشت، که مجبورم با مردم اینجا، از همه قشری صحبت کنم، در مورد خصوصی ترین مطالب زندگی شون. فکر کن! عجب تجربه خوبی خواهد شد، إن شاء الله.
- همینطوری که بیمارستان میگذره، هر روزش چند تا اتفاق می افته که با خودم میگم هرکدوم یه سوژه پست وبلاگ هستن! دو سال گذشته تو کتابخونه زندگی کردم، سوژه نبود، حالا از این به بعد سوژه هست، فرصتش احتمالا نیست، باید یه کاری کنم این اتفاقات رو بنویسم جایی.
- مدیریت، کمتر از دو ماه دیگه امتحانشه، و سه هفته دیگه باید دو تا مقاله دیگه رو بدم، که طولشون خیلی زیاد باید باشه!
- چند تا کتاب عالی، رفیقان شفیق از تهران بهم دادن، و خودم هم تا رسیدم چند تا کتابی که تو لیست داشتم رو گرفته ام، اوضاعیه اصلا، نگو و نپرس
- ایام ماه رمضانه و من از همیشه احساس ... بیشتری میکنم.
- امسال، موقع خواندن قرآن، با همه سالهای گذشته ام فرق میکنه. توضیحش نمیتونم خیلی بدم، دارم قرآن رو می فهمم، آیاتش برام سرشار از معنی شدن، معنی هایی که سر هر کدومش حس میکنم میتونم چند ساعت صحبت کنم.
- دو سه تا پروژه تو ذهن هست، خدایا وقت بده...
- يا أيها الذين امنوا اتقوا الله و امنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به
- يؤتكم كفلين من رحمته
- يجعل لكم نورا تمشون به
- نورا
- تمشون به

پ.ن. سر سفره افطار، و حین نمازهاتون، عزیزان در بند رو فراموش نکنید از دعا. با دعا برای این عزیزان، خودتون رو به خدا نزدیک کنین. اونها که روسفید امتحانن، خودمون رو جلو بکشیم...

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

تأملاتی در علوم سیاسی - حق و شایستگی

این چند تا نوشته ای که مینویسم، خیلی خلاصه، ولی عمیق و ریشه ای، یه سری مطالبی رو در مورد مبنای حکومت در اسلام مینویسم. به هیچ وجه ادعا نمیکنم که این مطالب، مثل مقالاتی که در علوم انسانی مینویسیم، جامع هستش، چون حقیقتش اینه که وقتش رو ندارم. من خیلی سریع، ولی تلاش میکنم با توضیح کافی، یه سری مطالبی که اخیرا بین دوستانم میبینم که اشتباه جا افتاده، یا نمیدونن چطوری باید با هم مطالب رو جمع کنن، توضیح میدم. ولی در مورد مطالبی که مینویسم، ادعای کامل بودن و دقیق بودن رو میکنم، و از همین جهت، کاملا حاضر به بحث در تک تک مواردش هستم.
طبیعیه که همه کسانی که اینجا رو میخونن، هم عقیده نیستن. دوستان بی خدا، مسلمان مقلد، مسلمانی که به تطبیق احکام قرآن به امروز عقیده ندارن و ...، من اینجا یه چیزایی رو به صورت ضمنی فرض میکنم، مثل عصمت چهارده معصوم، ولی بحث من حتی با حذف این فرض های شیعی، ضربه نمیخوره. بعضی چیزها رو هم فرض خواهم کرد، که خودم قبول ندارم، ولی باز هم ضربه ای به بحث نمیزنه. بالاخره ما پیرو ائمه ای هستیم که وقتی صحبت میکردن، همه به زبان خودشون میشنیدن، شاید امروز بیش از همه نیاز به چنین دیالوگ هایی داریم.
1- تفاوت حق و شایستگی
یه مثال ساده میزنم، که منظورم از این دو لغت روشن شه. من صد تومان پول دارم، "حق" منه که اگه دلم بخواد باهاش کتاب بخرم، یا سیگار بخرم یا به گدا بدم، یا اصلا بگذارم تو خونه مون و روش بخوابم. این یه مسئله ساده است که مورد قبول همه مردم و طبیعتا اسلامه. اما اینکه کدام کار "شایسته" است، مربوط به یه حیطه دیگه میشه. یعنی من در شرایط عادی اگه کتاب بخرم، شایسته است، سیگار بخرم شایسته نیست. (اینجا خیلی وارد نمیشم، که تفکرات اقتصادی متفاوت در مورد طبیعت این "حق" چی میگن، چیزی که مهمه اینه که این در همه تمدن ها مشترک بوده (حتی در قبایلی که در سطح اجتماع، که به زودی واردش میشم، یا حتی در زمینه خانواده و مسئله همسری، به اشتراک قائل بودن، یه حداقلی برای این "حق" قائل بوده اند.) کسایی که علاقه دارن، فکر کنن که داروین و تئوری بازی ها، چقدر خوب میتونن این مسئله رو توضیح بدن)
2- خب، حالا یه مسئله خیلی جدی مطرح میشه، که وقتی ما آدم ها کنار هم زندگی میکنیم، آیا "حق" داریم، که به "حق" دیگران دست ببریم؟ مثلا آیا اگر همسایه ما دوست داره سیگار بخره، آیا ما حق داریم که پولش رو به زور ازش بگیریم و براش کتاب بخریم؟ جواب قطعا و یقینا منفیه. نظام های فاشیستی یا اون سر طیف، رادیکال های چپ، در مورد این مسئله میگن که مثلا مردم بچه اند، و ما صلاحشون رو میدونیم. این استدلال از ریشه باطله، چون بحث، در مورد یه سری بچه نیست، کسی که در عرف عاقل و بالغه، این "حق" بهش تعلق میگیره.
3- به زبان دیگه میشه گفت تجاوز به "حق" دیگران، "شایسته" نیست. یعنی با اینکه سیگار خریدن واسه همسایه ما "شایسته" نیست، ولی خود ذات این تجاوز ما به "حق" اون، "ناشایسته" است. به زبان دیگر، "هدف وسیله را توجیه نمیکند". یعنی شما اگه شایسته میدونی که مردم سیگار نکشن، حق نداری که بری خونه همه مردم سیگارهاشون رو از دستشون بگیری.
4- یه مثال خیلی کلاسیک که اینجا مطرح میشه اینه، که در اسلام، محدوده خانه هر کسی، به خودش تعلق داره و هر کار خصوصی ای که در اون خانه میکنه هم به خودش ربط داره و تجسس حرامه. مثلا با اینکه مشروب نوشیدن "شایسته" نیست، اگه کسی داخل خونه اش مشروب بخوره و بیرون نیاد، "حق" داره و به کسی ربط نداره، اینکه کسی تجاوز به حقش بکنه، حرامه، "ناشایسته" و ممنوع، و کسی این "حق" رو نداره.
5- قبل از ادامه، یه مسئله ای هست، که خیلی باعث این اشتباه میشه. خیلی وقت ها در زبان عامیانه مردم، لغت حق به معنی "شایسته" به کار میره. من این کار رو نخواهم کرد، ولی خیلی وقتها جملاتی که میشنوین، یادتون باشه که معنیش شایستگیه، مثلا میگن: "حقش این بود که فلان کتاب رو میخریدی"، "حق با توه، نباید سیگار میخریدم" و ... بیان دقیق اینها میشه "شایسته بود که فلان کتاب رو میخریدی"، "تو درست میگی، سیگار خریدنم ناشایسته بود". حواستون باشه که اگه احیانا با کسی صحبت میکنین، با مردم به زبان خودشون صحبت کنین.
6- حکومت، "حق" مردمه و همه مردم "حق" برابری دارند. این مسئله رو من مفصل سرش استدلال نمی آرم. این مسئله ایه که در قانون اساسی ایران ذکر شده، و خیلی هم طبیعیه. یعنی اگه دقت کنین به معنی و هدف حکومت که در حقیقت تصمیم گیری برای اداره امور جمعه، معنیش روشنه. یعنی مثلا فرض کنین تو یه روستا، کلا ده تا خانواده باشن، بخوان تصمیم بگیرن که آبرسانی از رود را سر چه ساعت هایی بگذارن، خب، همه دور هم جمع میشن و تصمیم میگیرن. یعنی این مسئله، "حق" همه مردمه. و اگر مثلا هشت به دو یه تصمیمی رو بگیرن، خب طبیعتا باید نظر اون هشت نفر اجرا بشه، تا "کمترین تجاوز به حق" مردم صورت بگیره. البته و صد البته، که این معنیش این نیست که اگه همه تصمیم گرفتن، باید بقیه هم خونه شون رو رنگ داخلش رو قرمز کنن، در محدوده خانه هر کس، بقیه "حق" ندارند، در محدوده ای این اکثریت آرا مد نظر قرار میگیره، که همه "حق" مشترک و برابری دارن، یا نمیشه که حق یکی رو اجرا کرد، در حالی که به حق بقیه تجاوز نکرد، مثلا نمیشه سر ساعت دو بعد از ظهر، هم باغ سر کوچه، هم باغ انتهای کوچه آب بخورن، باید یه تصمیمی گرفته بشه.
7- باز هم تکرار میکنم، اگه من و دوستم سر یه موضوعی مسئله ای داریم که فقط من و او حق داریم درش، همه مردم هم بیان بگن فلان طور، مهم نیست، چرا؟ چون حقی ندارن که نظرشون اهمیت داشته باشه. هر کاری از دست مردم بربیاد، از طریق صحبت کردن با ماست و متقاعد کردن ما. این در حقیقت ترجمه این آیه عزیز قرآنه، که خدا به پیامبر خاتم(ص) می فرماید که "و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما أنت عليهم بوكيل" یعنی که تو رو حافظ این مردم قرار نداده ایم، و تو وکیل اینها نیستی. (بعدا در مورد این بیشتر توضیح خواهم داد.)
8- دقیقا معنای دموکراسی، همینه، یعنی همه مردم در زمینه حکومت، با هم "حق برابر" دارند. این عبارت از شهید مطهری فکر میکنم نقلش اینجا واسه دوستانی که برای حرف ایشون، به عنوان یه متفکر اسلامی اهمیت قائلند، مفید باشه:
"امـیـرالـمـومنین(ع) با خوارج در منتهی درجه آزادی و دمکراسی رفـتـار کـرد. او خلیفه است و آنها رعیتش، هرگونه اعمال سیاستی بـرایـش مـقـدور بود، اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد و حتی سـهمیه آنان را از بیت‌المال قطع نکرد، به آنها نیز همچون سایر افـراد می‌نگریست. این مطلب در تاریخ زندگی علی عجیب نیست، اما چیزی است که در دنیا کمتر نمونه دارد."
یک نکته رو هم باید بگم، گاهی به اشتباه، به دموکراسی میگن دیکتاتوری اکثریت. این از بنیان اشتباهه. دموکراسی، یعنی مردم در زمینه قوانین و اداره امور جمعی، حق برابر دارند. دیکتاتوری، در درونش، به شخص یا اشخاصی قدرت بدون حد میده. در دموکراسی، اکثریت مردم نمیتونن به اقلیت بگن که حق ندارین تو خونه تون فلان کتاب رو داشته باشید، در دیکتاتوری، دیکتاتور میتونه هر چی دلش خواست رو حکم کنه، ولو به حقوق فردی افراد تجاوز بشه. خیلی فرق هست بین این دو.
9- حالا دین چی میشه؟ خیلی ساده است. دین راه و رسم زندگانی ایه که خدا از بندگانش میخواد، و این رو کسانی که خدا رو قبول دارن، از راههای متفاوتی بهش میرسند. این قوانین اجتماعی، که مثلا برای دادگاه چند شاهد لازمه، حد دیه یک نفر چقدره و ... در همه دنیا، توسط مردم تعیین میشه، چون "حق" مردمه، و طبیعتا هر جایی ملاک خاص خودش رو داره. اگه مردم یه جایی دوست داشتن که در مورد این قوانین، به حرفهای یک نفر که بهشان ثابت شده که از طرف خدا آمده گوش بدهند، خب، طبیعتا قوانینشان بر اساس آن دینشان خواهد بود. اینجا یه نکته خیلی مهم هست: حکومت "حق" مردمه. هیچ تفکری بر این مسئله سوار نیست. اگه مردم دوست داشتن بر اساس تفکری انتخاب کنند، این "حق" آنهاست، نه هیچ کس دیگر. به عنوان مثال، ممکنه مردم یه جایی، یه چیزهایی رو از مسیحیت قبول کنند که وارد قوانین اجتماعشان بشود، این به هیچ وجه گارانتی نمیکند که بقیه قوانین هم خود بخود وارد خواهد شد. اگر مردم خواستند، باقی را هم وارد میکنند، وگرنه، نه. ممکنه مردم بخوان در یه زمینه ای، به حرف یه فالگیر گوش بدن، باز هم اشکالی ندارد، ولی این دلیل نمیشه که فردا فالگیره بیاد و بگه پس بقیه چیزها رو هم من تعیین میکنم. مثلا یه نفر صد تومان پولش رو میره از فالگیره میپرسه که آقا امشب با این پول چه کنم؟ فالگیره بگه بریز تو جوی آب، دلیل نمیشه فردا بره ببینه فالگیره داره با مبل طرف از خونه اش میاد بیرون، هیچی نگه. "حق" مال اون فرده، یه روز دوست داشت براساس حرف فالگیره عمل کرد، حالا هم باید خودش بخواد، فالگیر هیچ وقت "حق" نسبت به اموال اون نداره.
10- ترجمه شایسته، به زبان عربی، براساس تعریفی که کردم میشه "مشروع". بنابراین، مشروعیت هر حکومتی به اولا و بالذات به نظر مردم وابسته است. اینکه حالا این مردم، کارهایی بکنن که مشروع هست یا نه، قدم بعدیه. به زبان دیگه، مثل اون مثالهایی که زدم، تجاوز به "حق" مردم، مشروع نیست، ولو این مردم بخوان کار نامشروعی در خانه شان بکنند. به جای توضیح بیشتر، یه نقل قول میکنم از آیت الله جوادی آملی:
"نخست باید روشن شود که نقش مردم در حکومت اسلامی چیست. نقش مردم در مقام اثبات و تحقق و اجرا، چه درباره اصل دین،‌چه درباره نبوت، چه درباره امامت بالاصل، و چه درباره نصب خاص، نقش کلیدی است؛ تا چه رسد به ولایت فقیه که نصب عام است. مردم اگر – معاذ الله – اصل دین را قبول نکردند، دین، نسیاً منسیا و فراموش شده می‌شود؛ اگر مردم نبوت را قبول نکردند، آن پیامبر مهجور می‌شود و اگر امامت امامی را قبول نکردند، آن امام مهجور می‌شود ولو آن که آن امام، همان حضرت علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) باشد. باید مقام ثبوت، ‌مروعیت، و حقانیت را از مقام اثبات، قدرت عینی و.. جدا کرد. اگر کشور بخواهد اداره شود، تا مردم نخواهند و حضور نداشته باشند، نه نبوت، نه امامت، نه نیابت خاص، نه نیابت عام، هیچ یک در خارج متحقق نمی‌شود. کشور با صرف رأی علمی اداره نمی‌شود و در مقام اجرا، کار کلیدی در دست مردم است. حکومت اسلامی نیز حکومت سلطه و تحمیل نیست؛ اگر جبر و سلطه باشد، می‌شود همان حکومت باطل اموی و مروانی که پس از مدتی هم از بین خواهد رفت."
11- بنابراین، کسانی که میگن مشروعیت همه چیز از خداست، اگه حواسشون دقیق جمع باشه، معنی این حرف ادامه اش اینه که از نظر خدا، حکومت "حق" مردم است و تجاوز به این "حق"، "نامشروع" است. متأسفانه این جمله، کلمة حق یراد بها الباطل میشه خیلی اوقات. برای کسانی که عقیده به اسلام دارند، تحمیل حکومت به مردم، "حرام" و "نامشروعه".
12- یک مسئله ای که خیلی اوقات من رو آزار میده، یاری دوستانیه که از سر ندانستن، ضربه دارن به ریشه میزنند. مثلا وقتی یکی از رفقای سنی رو می بینم که داره با حرارت میگه که بله، پیامبر(ص) مشرکین را می کشت. خب، ناراحت میشم، چرا؟ چون داره نصف ماجرا رو تعریف میکنه. پیامبر(ص)، کی و کجا جنگی رو آغاز کرد؟ پیامبر همیشه مورد حمله قرار گرفت. چرا نادانسته حرفی میزنیم که دیگه اونوقت درست کردنش در ذهن کسی که اسلام رو نمیشناسه، قریب به محال بشه. یا مثلا یکی از رفقای اهل سنت در مکه داشت بحث میکرد، با عشق و علاقه زیاد و برای مثلا بستن دهان من گفت که عمر بود که اسلام رو به ایران آورد، من هم گفتم بسیار اشتباه کرد. کی پیامبر اجازه داده که به یه سرزمین حمله کنیم که عقیده مردمش رو عوض کنیم؟ مگه اصلا عقیده با زور قابل عوض کردنه؟ چرا تاریخ رو تحریف میکنی؟ بگو حمله کرد به قصد غنائم، بگو جوی خون راه مینداخت، بگو ... چرا نصف داستان رو تعریف میکنیم؟
13- مشابه این مسئله، به خصوص در این ایام، اینه که به اشتباه واقعه سقیفه رو دموکراسی نام میگذارند. سقیفه برای کسانی که تاریخ اون برهه رو دقیق خوندن، به معنی واقعی کودتا بود. بعد از از دنیا رفتن حضرت رسول(ص)، عمر تو شهر با شمشیر میگرده و میگه هر کس بگه پیامبر مرده، میکشمش، جو تشنج ایجاد میکنه، ابوبکر وارد شهر میشه، با یه قبیله ای که بهشون قول آذوقه داده بوده، عمر رو بغل میکنه و عمر قانع میشه(!) که پیامبر(ص) فوت شده اند. با هم و یه عده دیگه میرن سقیفه، مکالماتش رو میگذرم، میان بیرون، و در مسیر، اون قبیله همه رو به زور می آوردن که با ابوبکر بیعت کن، بعد ابوبکر خطبه میخونه تو مسجد (اکیدا خوندن اون خطبه رو توصیه میکنم) و باقیش هم که روشنه. کار حضرت علی(ع) چی بود؟ حضرت خانه به خانه میرن، با حسنین و حضرت زهرا(س)، به مهاجرین و بدریون و انصار میگن که شما میدونید که من شایسته ترینم، اگه میخواید این جو رو بشکنیم، فردا با سر تراشیده بیایید جلو منزل من، جز سه چهار نفر کسی نمی آد (حاضر به پرداخت هزینه برای شکستن جو کودتا نیستن)، حضرت کنار میکشن و در خانه می مانند، عمر میاد و به اسم مرکز آشوب و اغتشاشگر، اون آتش و اون ماجرا رو راه میندازه که دیگه همه میدونن. جفاست در حق حضرت علی(ع) که بگیم سقیفه، دموکراسی بود. هرگز دوستان، دانسته، چنین اشتباهی نمیکنند. وقتی نیروی نظامی طرف مقابل در حد غیر قابل مقایسه ای زیادتر است و از سر ایدئولوژی میکشد، تنها راه حل، تبلیغ است، و نافرمانی مدنی، روش پیامبر(ص) قبل از هجرت، روش حضرت علی(ع)، قبل از خلافت، و روش گاندی برای استقلال هند. در این مورد بعدها شاید بیشتر نوشتم.
14- در زمینه تفاوت ریشه ای فکری تشیع و تسنن، و بعد، مسئله ولایت فقیه بعد از این خواهم نوشت، تلاش میکنم خلاصه باشه، البته اگه بتونم، فعلا که بدجوری تو منگنه امتحانات مدیریت گیر کرده ام.


پ.ن. طبیعیه که نظراتی که از هر کسی نقل میکنم، نه به عنوان تقدس آن افراد - که حرف هیچ کسی را ندانسته تأیید نمیکنم - که از باب شاهد مثال از یک منش فکر آوردن است.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

Distractions


آقا به چیزی
من اینجا فقط تا حالا (گاهی!) از پزشکی نوشته ام.
از مدیریت ننوشته ام نه؟ داره جالب میشه مدیریت یه کم. سه چهار روز گذشته رفته بودیم طرفهای آکسفورد واسه یه بخشی، بعد خوش گذشت. یه حس جالبی داشتم. تا حالا اسم آکسفورد برای من، یاد آور کسانی مثل چه میدونم، سی إس لویس و ... بود. ایندفعه که رفتم، هر دفعه یادم می افتاد کجام، یاد جلایی پور می افتادم. این لبخند جلایی پور، و نگاه حجاریان، واسه من هزار ساعت صحبت داره...
خلاصه اینکه شاید از مدیریت نوشتم، بعدا.

پ.ن. دارم یه چیزی آماده میکنم، به زودی میگذارمش اینجا.

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

Ridicule

دیدین تا حالا موقع بازی با یه نفر، یه حرکتی میکنه، احساس تحقیر میکنی از اینکه داری این بازی رو میکنی؟ مثلا چه میدونم، وسط فتح پرچم، یه حرکت ضایع میکنه، یا مثلا وسط دوز، یه حرکتی میکنه که خیلی جدی در نظر میگیری بازی رو ترک کنی؟ یه جورایی احساس تحقیر بهت دست میده از در این بازی شرکت کردن.
یه داستانی بود (فکر کنم الغدیر بود) که یکی از یاران حضرت علی(ع) به شام رفت و شترش رو بیرون بازار، زانوش رو بست و رفت داخل بازار، وقتی برگشت دید یه نفر سوار شترشه، گفت چرا زانوی ناقه (شتر نر) من رو بازکردی و سوار شدی؟ طرف گفت این شتر ماده (جمل) است، خودم بزرگش کردم، این بنده خدا گفت، احمق، نمی بینی نره؟ شکایت پیش قاضی برد و قاضی هم شاهد خواست(!) و شاهدان اومدن و چهل نفر شهادت دادن که شتر، ماده است. شتر رو حکم کرد به اون یارو دادن! این بنده خدا راهش رو گرفت که بره، یکی اومد دستش رو گرفت برد پیش معاویه، معاویه (نمیدونم، یا خود شتر رو، یا یکی دیگه) بهش داد و گفت برو به علی بگو با لشکری دارم میام که روز روشن، همه شهادت میدن که ناقه، ماده است!
حالا قصه ما با این ها هم همینه. آدم وقتی متن اعترافات حجاریان رو میخونه (اینجا رو برای چند تا جمله منتخبش بخونین)، با خودش میگه یعنی واقعا نداشتن کسی که اقلا متنی بنویسن که محتواش به درک، إنشائش در حد حجاریان باشه؟ آدم حس میکنه که دارن میگن ببین، ما طرفدارانمون آدمهایی هستن که این رو هم باور میکنن!
نماز جمعه معاویه، روز چهارشنبه یادتونه؟ اخیرا خیلی جدی دارم لمس میکنم اون بخش هایی از تاریخ اسلام رو که اصلا حسی بهش نداشتم. اصلا همه چی یه طرف، تشکیل دادگاه بدون وکیل مدافع، اجازه ملاقات ندادن به زندانی ها با خانواده شون یا وکیل مدافعشون، اینها چیزهاییه که نسل بعد موقع خوندنش خواهد خندید! باور نخواهند کرد چنین چیزهایی رو در تاریخ ما...
گاهی طرف مقابل بازی یه کاری میکنه، که فقط نشون بده که "ببین چطور شستشوی مغزی داده ام طرفدارانم رو" ...
در این مورد بیشتر خواهم نوشت، إن شاء الله

پا نوشت: این رو هم بخونین: محاکمه‌ی حجاریان یا محاکمه‌ی دانشگاه و علوم انسانی

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

طرحی از یک پروژه

یه مسئله خیلی مهم، که می بینم بسیاری از دوستان همفکرم ازش غافلن، مسئله طرز فکر بچه های محافظه کار.
ببینید، ما، بدون تعارف، "scientist" هستیم. ما اهداف اقتصادی و فرهنگی ای داریم، که برای رسیدن به این اهداف، وارد سیاست میشیم، و با بازی در این زمین، میخوایم سمت و سوی اوضاع رو به سمت خودمون بکشیم. ما هدفمون اینه که اوضاع اقتصادی و سیاست خارجی کشور دست آدمهایی بیفته که "scientist" هستن، نه چهارتا از همه جا بی خبر، با چهار تا شعار بخوان همه چیز رو (در سمت به گند کشیدن) اداره کنند. خب، آیا مسئله تبلیغ، و مسئله روشن کردن این دوستان محافظه کارمون، خودش یه مسئله علمی نیست که باید خط به خط بررسی کنیم؟ و در حقیقت روی شیوه صحبت کردن با اینها "مهندسی" کنیم؟
ما چی داریم که به اینها عرضه کنیم؟ من به دیالوگ ها تو این مدت خیلی دقت کردم. من و دوستان همفکر من، مثل مسلسل واسه طرف مقابل دلیل میاوردیم، با توجه به پس زمینه فکریش، از آیه و حدیث بگیر بیا تا جملات بزرگان علوم سیاسی دنیا و واقعا طرف مقابل ماسته، هیچ چیزی نمیدونه. و فقط با دهان باز گوش میده. خوب دقت که میکنم، می بینم که در حقیقت دوستان من از این بنده خدا میخوان که از ما اطاعت کن، که این همه دلیل داریم، و در مقابل، چی عرضه میشه؟ طرف مقابل، سرانش هی بهش تلقین میکنن که "تو بینش سیاسی داری"، "تو مطیع خدا و پیامبر و ... هستی"، "تو پیرو راه شهدایی" و ... و در حقیقت هیچ چیزی بهش نمیدن، ولی احساس خوبی داره طرف، در عین این پوچی. این جریان جدید، اصلا مذهبی هم نیست لزوما، خودشون هزار تا فیلم خلاف که واقعا دیدنش شرم آوره رو این بچه ها در دوران دبیرستان میدیدن (که من هنوز نمی بینم و سریع رد میکنم)، به عمرشون نماز جمعه ممکنه چند بار رفته باشن (با اینکه اصولا چون معتقد به عدالت ائمه جمعه هستن، باید شرکت میکردند)، یادم هست که سر نماز جماعت های تو مدرسه کجا بودن و چه میکردن، دو صفحه متون مذهبی نخوندن، یه بار کامل خوندن و فهمیدن قرآن طلبشون، روخوانی قرآن هم بلد نیستن، اونوقت سر نماز جمعه هاشمی، تازه احکام یاد میگیرن و هی تکرار میکنن، کسانی که به عمرشون، یه دونه از آثار فکری دنیا رو نخوندن، هی تلاش میکنن نقل قول های کج و کوله از احادیث یا مثلا گفته های مرحوم امام بکنن و ... خب، طبیعیه که جذب اون طرف میشن، ما چی داریم عرضه میکنیم؟ ما چی داریم که اونها رو غیر از "به لحاظ منطقی قانع کردن"، "ارضا" هم بکنه؟ بین این دو فرق هست. ما که یه عمر کار فکری کردیم، برامون این دو تا عین هم شده، استدلال درست رو که میشنویم، خوشحال میشیم، دوستان طرف مقابل ما اینطور نیستن. یادتون بیاد در دبستان، یا راهنمایی، وقتی استدلال کردن تو هندسه رو یاد گرفتیم، آیا اگر معلم هندسه بداخلاق بود، از هندسه خوشمون می اومد؟ آیا ما برای این دوستانمون، جذاب هستیم به اندازه کافی که "گوش کنند" به ما؟ نه که فقط "بشنوند"، "گوش می کنند" به ما؟ حتی نزدیکترین و باهوش ترین دوستان من، وقتی که تصویری که تو ذهنشونه، تصویر سیاه و سفید و بر اساس خوب و بد مطلقه، تبدیل میشه به یه تصویری که درش، معلوم نیست خیلی ها کجان، و باید بر اساس کمترین داده ها، صحیح ترین استراتژی رو انتخاب کنیم (ترکیب بازی ریسک و مافیا)، دنیایی که ترسناکه، خیلی از عزیزترین های گذشته، توش جنایت هایی نسبت به بقیه دارن میکنن که باور کردنی نیست، خب ورود به چنین دنیایی سخته براشون. حتی باهوش ترین دوستان من سختشونه واسه شون وارد شدن و پذیرفتن این تصویر، اون وقت ما از این دوستان محافظه کارمون چه توقعی داریم؟ (دقیقا مشابه مشکلی که دوستان اهل سنت دارن، که تصویر سیاه و سفید صدر اسلامشون، با خوندن تاریخ و جنگ جمل و ... به هم میریزه، کتاب "آنگاه هدایت شدم" در به تصویر کشیدن این ترس و هراس و فروریختن تصویر این دنیای دوست داشتنی، و ورود به دنیای سختی که نیازمند تفکر و مطالعه دائم هستش، خیلی موفق بود) واقعا زیاد نیست این توقع ما؟ چطور میشه این گذار رو آسان کرد؟
مشابه این دیالوگ رو، اخیرا بین بی خدا ها دیده ام. یه عده هستن، که دائم دارن فحش میدن به دین (از نظر من به درستی) و دائم هی مزخرفات این دین و خدا رو به رخ میکشن، طبیعتا این ها به شدت مؤثرن، و رو جو تحصیل کرده، شدیدا مؤثرن. اما یه عده دیگه از این بی خدا ها هستن، که (مثلا روانپزشک هستن) و میگن در این جامعه دیندارها، یه جمع کثیری هستن، که شما با این گفتمان، هیچ وقت نمیتونید اونها رو جذب کنید. و خب، مسائل خیلی مهمی رو مطرح میکنن که تازه شروع کرده ام به خوندنشون، که مثلا:
- اساسا افرادی که به خودشون بمب می بندن و خودشون رو منفجر میکنن، درسته که تحصیل کرده هستن، ولی به خاطر تحصیل کرده بودنشون نیست این کارهاشون. اینها به این مسئله، از طریق عقل نرسیده اند.
- این تفکر که اسلام، بین بقیه ادیان خشونت گرا تره، یه فرضیه که همه می پذیریم، ولی واقعا آیا به عنوان "scientist" میشه این رو پذیرفت؟ آیا نتایج مطالعات این رو تأیید میکنه؟ که نمیکنه، گروههای مسیحی انتحاری ای هم هستن در فلسطین، و درصد بالایی از مسیحی ها هم تأیید میکنن عملیات های انتحاری مسلمان ها رو. و حالا خداییش(!) کدوم دین داره بیشتر میکشه؟ اسلام؟ یا مسیحیت بنیادگرای آمریکایی در عراق؟
- و کلی مطالب جالب دیگه...
این گروه ها، با هم اختلاف نظر در بیخدایی ندارن، و خیلی هم رفیقند، ولی چون طبیعتا با قشرهای مختلفی سر و کار دارن، یا مطالعه بیشتری در رشته خودشون داشته اند، دیدگاهشون تجربی تره، به جای اینکه انتزاعی فکر کنن در مورد پروسه تغییر فکر افراد. بالاخره افکار آدمی هم، مهندسی میخواد...
مسئله بی خدایی، و تعقل، در مقابل تدین متحجر یا شبه علمی که در دنیا به وجود اومده، و دانشجوها رو طبیعتا خیلی شدید به خودش جذب کرده، عناصری که من درش می بینم، یعنی در تقابل این دو گفتمان می بینم، به شدت مشابه عناصری هستن که در تقابل احزاب چپ، یا اصلاح طلب، با محافظه کارها و این جناح جدید فاشیست دینی (که معادل مسیحی های آمریکا نیست، یه چیزی تو مایه های کلیسای قرون وسطاست، یه چیزی تو مایه های اونایی که گالیله رو محاکمه کردن و برونو رو سوزوندن) وجود داره. یه پروژه امسالم اینه، که ببینم دستاوردها در زمینه شناخت طرز فکر این متحجرین و خصوصیات تقابل این دو گفتمان چیه، و متدهایی که بر این اساس میشه به دست آورد، یا به دست آورده شده چی هستن.
خلاصه اینکه:
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

دغدغه ها، کارها، و یک اتفاق خوب

خب، واقعا مسائل شخصی، در مقابل تحولاتی که پس از این کودتا داره رخ میده، ناچیزه، من اینجا از شخصی ها مینویسم و باز هم اجتماعی مینویسم، حالا که فعلا ماراتن شده اوضاع ایران عزیزمون، حالم بده از اوضاع بچه ها... همینطور دائم حالم بده...
کلا همیشه در طول دوران تحصیل، غیر از درس خوندن، معمولا یک یا دو کار دیگه هم میکردم، مطالعه در یه زمینه ای، که اینها همیشه برام سرمایه شده اند. خصوصا در این سه سال بعد از فارغ التحصیلی، که سرعت اینها زیاد تر شده. پارسال سه تا پروژه اصلی بود، و امسال... آیا این سیر تا زمان اوج هوشی ادامه خواهد داشت و بعد از دو سه سال دیگه افت خواهد کرد؟ خدا کنه نه! یه کاری که باید بکنم، مطالعه رو روش حفظ "هوش" ـه.
خلاصه اینکه همیشه، این کارها همینطوری پیش اومده، بر حسب زمان، یه کاری پیش اومده و توش غرق شدم، ولی امسال، به نظرم دیگه اینطوری نیست.
یه پروژه ای که امسال روش باید وقت بگذارم رو خواهم نوشت در موردش تو پست بعد إن شاء الله.
یه کار وبلاگی دیگه هم، اینه که پارسال اثبات های به ظاهر علمی و عقلی خدایی که به بت شبیه تر بود رو رد کردم. یه چند تا خدای مسخره دیگه که اثبات های اخلاقی و ... داره رو هم رد کنم، بعد یه کم از توحید بگم.
راستی، قبولی داداشم تو دانشکده پزشکی هم اومد، شیرینی همگان محفوظ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
و خدمت آقا صادق گل،
مقام عيش ميسر نمي‌شود بي‌رنج
بلي به حکم بلا بسته‌اند عهد الست
و شاید بهترین جمله ای که میتونم بهت بگم، که خودت جزو معدود افرادی هستی که درک میکنیش:

You're one of the most infectious viruses of my life! Grant thou lest faith turn to despair...