ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

تأملاتی در علوم سیاسی، سکولاریسم

اول بگم، برای فهم منظور من از به کار بردن لغت دین در این متن، باید حتما اون نوشته تأملاتی در علوم سیاسی، تفاوت دین و دین رو بخونید.
من وقتی یک پدیده را میخواهم تعریف کنم، یا اقلا توضیح بدهم، بگویم چه بود، یه مقدار شیوه ام با بقیه فرق میکند. به جای اینکه بگویم که تعریف این پدیده این است. حالا این پدیده فلان جا رخ داد، اگر به این فکر عمل کنیم، فلان طور میشود، شیوه ام این است که نگاه میکنم به برهه زمانی ای که اون پدیده رخ داده، نگاه میکنم ببینم اون پدیده، اون طرز فکر، اون ایده، باعث چه تغییراتی در جامعه شد، بعد تلاش میکنم اون پدیده رو از روی آثارش در جامعه تعریف کنم. یه مثال بزنم، مثلا کسی از من بپرسه که تفاوت شیعه و سنی چیه، خب، یه شیوه اینه که بگیم شیعه معتقد بود که پسرعموی پیامبر(ص) جانشین است، سنی معتقد است پیامبر(ص) جانشین تعیین نکرد. من ولی نگاهم اینطور نیست. دوستی ازم پرسید این قضیه شیعه و سنی بین مسلمان ها چیه؟ گفتم ببین، اینکه امروز چیه یه حرفه، اینکه ماجرا از کجا شروع شد، یه حرف دیگه است. کدوم رو میخوای بدونی؟ گفت از کجا شروع شد؟ گفتم اینطوری شد، که یه عده، با حمایت یه قبیله، سلاح به دست گرفتن، پس از درگذشتن پیامبر، به زور برای یکی بیعت گرفتند. عده ای بودند، که زیر بار کودتا نرفتند، چند بار، کاملا عادی، در خانه مردم رفتند، گفتند اگر حقتون رو میخواهید، فردا بیایید که نیرویمان، و تعدادمان به حدی باشد، که نتوانند با زور، ساکتمان کنند، بتوانیم حرف بزنیم. تعداد کافی نیامدند، آن عده معترض هم، از بیعت امتناع کردند و در خانه یکی نشستند. گفت خب، بعد چی شد؟ گفتم واقعا سوال داره؟ مثل هر حکومت فاشیست دیگری، به جرم "فتنه سازی"، "اغتشاش طلبی"، disobedience و ... ریختند، آتش زدند، به زور و دست بسته، بزرگشان را به دست کودتاچی بزرگ (که مثل هر رهبر فاشیست دیگری، خودش در سوزاندن حضور ندارد، فقط خیلی تصادفی(!) از نتیجه ها بهره مند میشود) زدند و مثلا به صورت صوری بیعت گرفتند. خنده اش گرفت. من هم خنده ام گرفت، گفتم خب من چی کار کنم؟ قضیه همینه! گفت خب، حالا قضیه امروز شیعه و سنی چیه؟ گفتم فعلا اون مریضه منتظرمه، بذار بعد!
چرا نگاهم این طوریه؟
چون خیلی اوقات، ظرافت هایی در یک جمله و یک تز اعتقادی هست که این ظرافت ها خودش رو در عمل نشون میده. یه چیزی که ممکنه اگه بگی "اختلاف سر جانشین"، خیلی روشن نباشه، این چه تفاوت های عمیق فکری ای داره (مثل تفاوت اصالت فرم، یا اصالت معنا)، وقتی از طریق تأثیرات محیط تعریفش کنی، میشه تفاوت فاشیسم و دموکراسی.
خب، با این نگاه، نظر من نسبت به سکولاریسم چیه؟ به نظر من شاید سکولاریسم رو بشه اینطور معرفی کرد که: "برای بحث با هم، باید طبق زبان و اصول مشترک همدیگه صحبت کنیم". به همین سادگی.
به درستی میگن سکولاریسم، یعنی جدایی نهاد دین، از نهاد سیاست. این یعنی چی؟ یعنی مذهبیون، حق ندارند وارد سیاست شن؟ نه. یعنی سیاست ما عین دیانت ما نیست؟ نه. دقیقا منظورش چیه؟ باید به تاریخ نگاه کنیم. وقتی گالیله، میاد و میگه آقا جان، شما که میگید همه چیز دور زمین میچرخه، من از توی این تلسکوپم، می بینم که یه سری چیزهای درخشان (قمر) هستن، که انگار دور مشتری میچرخن، نه دور زمین. میگن باید محاکمه ات کرد. میگه بابا، بیاین تو این تلسکوپ لامصب رو نگاه کنین! میگن نه، مگه شرعا همه چیز دور زمین نمیچرخه؟ مگه همه علما نمیگن همه چیز دور زمین میچرخه؟ یعنی میخوای بگی همه علما اشتباه میکنن؟ یعنی میخوای بگی از ارسطو هم بیشتر می فهمی؟ و ...
ببینید، درد کجاست؟ نبود زبان مشترک. مشکل چیه؟ یکی میگه من یه چیزی رو به نام محتویات این کتب قبول دارم که راسته. یکی دیگه میگه باباجان، اخوی، برادر من، نگاه کن، این کتاب هم اگه بگه که همه چیز به دور زمین میچرخه، خب، ببین، چشم داری؟ نگاه کن، نمیچرخه خب!
به نظر من، اینجا مفهوم سکولاریسم زاده میشه (نه به لحاظ زمانی، به لحاظ مفهومی). میگه چی؟ میگه نهاد دین (دین، به عنوان یه پدیده اجتماعی، یه چیزی که قبول میشه، بدون دلیل) حق داره در جامعه باشه، حق دارند مردم که به هر چیزی که میخوان معتقد باشن، اما وقتی کار به اداره جامعه رسید، دین، جایگاه ویژه نداره. چون کلیسا میگه فلان طور، فلان طور نباید بشه. باید همه حرفشون رو بزنن، و مردم انتخاب کنند. یعنی باید "عدالت عقیدتی" برقرار باشه، هیچ عقیده ای، شأن ویژه نداره اولا و بالذات. اگر بعد از اینکه همه حرفشون رو زدن، یعنی (این مثال، کاملا فرضیه) کلیسا گفت که باید یه دیوار درست کنیم که فردا که طبق محاسبات بطلمیوسی قراره یه چیزی محکم بخوره به زمین، به ما نخوره، ولی گالیله گفت که نه، با توجه به این محاسبات، که نشون میده محاسبات کلیسا غلطه، قرار نیست چیزی به زمین بخوره، بیخود پول تلف نکنید. اگر مردم بعد از شنیدن هر دو حرف، تصمیم گرفتن، که دیوار کلیسا رو بسازن، خب، "حق" مردمه، ولو از نظر ما "شایسته" نیست، ولی حق مردمه (تفاوت حق و شایستگی رو نگاه کنین). این یعنی سکولاریسم.
متأسفانه به اشتباه خیلی ها ترجمه میکنن، میگن جدایی دین از سیاست. این مسخره است. اصلا عقلا غیر ممکنه. چرا؟ چون بالاخره کسانی که به دینی معتقدند (چه با دلیل، چه بی دلیل. چه کاملا کورکورانه، مثل کلیسا، چه مستند تر، مثل گالیله) بالاخره نظام ارزشی ای رو دارند. این نظام ارزشی، چه ارثی از طرف کلیسا باشه، چه از شیوه های دیگری به دست بیاد، بالاخره یه نگاه ارزشیه، قابل حذف کردن نیست، بالاخره اینها تأثیر میگذاره در تصمیم مردم در مورد سیاست. واسه همین جدایی دین از سیاست، مسخره است. ولی جدایی نهاد دین، از نهاد سیاست، متفاوته. نهاد دین، یه عده ان، دور هم جمع میشن، و یه سری عقیده رو اعلام میکنن، حقشونه هر عقیده ای دوست دارند داشته باشند (تا وقتی مثلا دست به اسلحه نبرند برای زیرپاگذاشتن "حقوق" بقیه مردم) ولی اینکه سیاست رو کی اداره میکنه، حق همه مردمه، همه مردم باید تصمیم بگیرن. اگه همه مردم تصمیم گرفتن که بدن به اون نهاد دین، اشکالی نداره، ولی نکته اینه، علت "مشروع" بودن و "مجاز" بودن هر عمل سیاسی اون نهاد دینی، اینه که مردم "حق"ـشون رو واگذار کرده اند، نه چون اون نهاد، "شایسته" است (از نظر خودش). رو این مطلب اونقدر تأمل کنید، تا روشن شه. (روشنه که هستند خیلی که معتقدند اصلا "دین" نباید در حکومت دخالت کنه. فکر میکنم روشن کرده باشم چرا خود این آدمها، در حقیقت مخالف سکولاریسم هستن)
طبیعیه، واسه هر کسی، سیاستش، عین دیانتشه، اصلا راه گریزی نیست، هر کسی تصمیماتش در مورد سیاست، از نظام ارزشیش (که با یه سری تخفیف، میشه بهش گفت دین) بر می خیزه، اصلا این گزاره، غیر ممکنه وقوعش. اون چه که مهمه، اینه که تمایز نهاد دین، به عنوان "حق" شخصی هر کسی برای داشتن عقیده اش، و نهاد حکومت، به عنوان "حق" همه مردم، برای تعیین حکومتشون، روشن باشه.
اگر خوب تأمل کنید و تاریخ رو نگاه کنید، خواهید دید که این اصل، جا افتادنش بین مردم، عملا به سستی مردم در اجرای خیلی از حرفهایی که "بلندگوهای رسمی نهاد دین" به عنوان اصل لا یتغیر دین بیان میکنند، می انجامه. مثلا کلیسا همیشه فریاد میزنه که طلاق، حرامه، ولی عملا حتی مردم کاتولیک، دیگه رأی میدن که طلاق، مجازه (این یه نکته دیگه هم داره، اونم اینه که طلاق، جزو حقوق شخصی آدم هاست، ولی وارد بحث مرز دموکراسی و لیبرالیسم نمیشم، بماند برای بعد) یعنی عملا خود اون مردم، با توجه به آثاری که در جامعه می بینند، عملا کلیسا هر چقدر هم فریاد بزنه که همه چیز دور زمین میگرده، اگرچه خودشون رو کاتولیک میدونند، ولی دیگه رأی به کارهایی میدن که فرضشون پذیرش اینه که زمین به دور خورشید میگرده.

یک مطلب دیگه هم بگم. یکی گفت سکولاریسم اگه خوب بود، پیغمبر میگفت، علی(ع) میگفت. گفتم اولا، برای رد بحث عقلی، باید دلیل عقلی بیاری، ولی به نظر من شاید بزرگترین سکولار تاریخ، حضرت علی(ع) هستن. گفت چطور؟ گفتم دو تا مثال.
- وقتی حضرت علی(ع) و اون یهودی سر ماجرای اون زره به قاضی رفتن. قاضی نمیتونست بگه طبق اسلام، ما "میدونیم" که حضرت علی(ع) معصومه، پس حکم روشنه؟ به نظر خیلی ها میتونست! ولی حضرت علی نهی کردند از این کار. وقتی یک طرف دعوا، یکی از اصول رو قبول نداره، باید بر مبنای مشترکات قضاوت کرد. (اینجا بحث های پیچیده حقوقی هم مطرح میشه که اصلا خارج از بحث منه، بحث استقلال قوه قضایی و ...)
- وقتی حضرت علی(ع) خلیفه بودند، وقتی گفتند نماز تراویح نخوانید، و مردم ندای "وا عمراه" ـشون به آسمان رفت، حضرت فرمان دادند که بریزید بکشید این بدعت گزاران رو؟ ای کاش اقلا تاریخ اسلام رو درست بخونیم. ای کاش...

پس نتیجه اخلاقی بحث چی شد؟
آقا جان، اگه چیزی حق منه، باید از من اجازه بگیری برای تصرف در اون. اگه میخوای از من اجازه بگیری، اینکه هی بگی "فلان کس میگه"، ممکنه کافی باشه، ولی اگه کافی نبود، دیگه "حق" نداری، "شایسته" نیست که دست ببری در "حق" من.
در حقیقت، سکولاریسم، به صورت ناگزیر، نتیجه پذیرش "حق" برای مردم است. سکولاریسم، یک ایده خاص برای تصمیمات حکومتی خاصی نیست، سکولاریسم، قوانین این بازی است، اگر حکومت را حق مردم بدانیم.
و یه نکته دیگه، اگه دیدین کسی بار ارزشی به سکولاریسم میده، مثلا میگه "حکومت های سکولار بد هستند"، احتمالا مفهوم سکولاریسم رو نمیدونه! چون در حقیقت ترجمه این حرف میشه "وجدان عمومی جامعه، به بد رأی میده". این البته دیدگاهیه برای خودش، ولی باز هم مجاز نمیشه که به "حق" مردم تجاوز بشه. (ممکنه کسی به ذهنش برسه که هدف، وسیله را توجیه میکند. یه "کم" تجاوز به حق مردم کنیم و مردم رو به "زور" به "سعادت" برسونیم، خوبه! این مسئله رو، بعدا بهش خواهم پرداخت. البته نکته قابل تأمل اینه که این "تجاوز به حق مردم"، معمولا همیشه کنارش "تجاوز به مردم" رو هم داره... علتش با کمی تأمل روشن میشه. تلاش میکنم که توضیح بدم بعدا.)

همین. خلاصه شرمنده اگه یه مقدار به هم ریخته است. دیگه از کسی که شب تو بخش اورژانس پرسه میزنه، از شدت کمبود بیخوابی هم در حال مرگه، بیش از این توقع نداشته باشین، به بزرگی خودتون ببخشین.

پ.ن.1. هزار بار خواندن اینجا توصیه میشود.
پ.ن.2. طبیعیه که اگه کسی تعریف دیگری از سکولاریسم کرد، من لزوما باهاش موافق نیستم. سر لغت که دعوا نداریم، منظور من از سکولاریسم، همینه که گفتم.
پ.ن.3. اگه خیلی عصبانی هستین بعد از خوندن این متن، لطفا کمی تأمل کنید، دوباره متن رو با لینکهاش بخونید، بعد هر چی نوشتید، به روی چشم.

17 comments:

خدیجه گفت...

دمت گرم خیلی مردی دکی
شجاعتت قابل تحسینه قبل از علمت

سيد عباس بني هاشم گفت...

1- خسته نباشی! امیدوارم که بتونی ادامه بحثت رو درباره شیعه با دوستت ادامه بدی...
2- فکر می کردم در مورد بحث حق و شایستگی به این نتیجه رسیدیم که نمی توان آنها را از هم جدا کرد. البته تا الآن که کما فی السابق به جای هم به کار رفته اند و مشکلی نیست... در آن بحث، همچنان یک سوال بی جواب ماند و آن این است که حق ها و یا این شایستگی ها چگونه معلوم می شوند؟ از کجا معلوم که حکومت حق مردم است؟ آیا این جزو مستقلات عقلیه است؟ (کدام عقل؟) آیا این موضوع در فلسفه اخلاق بررسی شده و اثبات می شود؟ (من حتی در مورد اینکه آیا من حق دارم به هر قیمتی زندگی کنم، شک دارم... مثلا به قیمت کشتن یک انسان دیگر و یا بی حرمتی به یکی از مقدسات مانند توهین به جسد یک مومن!) آیا ما می توانیم آنرا وجدان کنیم، به نظر من که اینگونه نیست... چرا که در هنگام وجدان کردن شکی نداریم اما من باید کلی زود بزنم تا ببینم که آیا این را می فهمم یا نه، پس قطعا طبق تعاریف ما از وجدان این امر وجدانی نیست. راستی، نظر اسلام در این باره چیست؟ آیا خدا این حق را به مردم داده است؟ اصلا حق در اسلام چگونه معنا می شود؟ و مهمتر از آن، عقل به عنوان مرجعی برای تعیین حق چیست؟
3- در مورد داستان زره حضرت علی و فرد یهودی، داستان دقیقا هم به این صورت که گفتی نیست. من به نقل از مناقب ابن شهر آشوب قسمتی از آنرا در زیر می آورم. به نظرم بهتر است که متنت را با توجه به مطالب زیر کمی تغییر بدهی. چون ما می دانیم که کار شریح قاضی کار خوبی نبوده است، اگر چه برخورد امیرالمومنین مورد تایید بوده است. متاسفانه این داستان به گونه ای شایع شده که گویی کار شریح قاضی مطلوب بوده است...
«فسأله شريح البينة فقال هذا قنبر و الحسين يشهدان لي بذلك فقال شريح شهادة الابن لا تجوز لأبيه و شهادة العبد لا تجوز لسيده و إنهما يجران إليك فقال أمير المؤمنين ويلك يا شريح أخطأت من وجوه أما واحدة فأنا إمامك تدين الله بطاعتي و تعلم أني لا أقول باطلا فرددت قولي و أبطلت دعواي ثم سألتني البينة فشهد عبدي و أحد سيدي شباب أهل الجنة فرددت شهادتهما ثم ادعيت عليهما أنهما يجران إلى أنفسهما (ابن شهر آشوب، ج2، ص105)»

خدیجه گفت...

راستی چه عجب نگفتی نمیخایی زن بگیری

ا.خ. گفت...

1-مخلص خدیجه !
2-با خدیجه موافقم!
3-دقیقا در مورد سکولاریسم منظورم همینه !
4- بدخواه مد خواه داشتی دکی جان لب تر کن دو سوته بچه ها می ریزن !

Mohammad KhoshZaban گفت...

به خدیجه و ا.خ.:
بابا شما چرا همه اش فکر ازدواج کردن من هستین؟
خدیجه جان، تو خودت زن من میشی؟

Mohammad KhoshZaban گفت...

به سيد عباس بني هاشم:
1- قربانت
2- یه پست مفصل در مورد این مسئله دارم آماده میکنم.
3- دارم دنبال میکنم ببینم نقل های دیگه این روایت چگونه است. راستش اگه فقط ماجرا همین باشه، حقیقتش به نظرم این خیلی "منقبت" نیست. اگر منقبتی هم باشه، اینه که با این حال، حضرت حکم شخصی شان را "تحمیل" نمیکنند. این هم باز نکته مد نظر من رو ضعیف نمیکنه. حالا تحقیق میکنم میگم بهت.

مغزی کوچک (م.ک.) گفت...

سلام
فکر کنم سکولاریزم را یه کم بیش از حد کمرنگ کردی. به نظر من سکولاریزم نمیتونه قبول کنه که همیشه "هرکسی تصمیماتش در مورد سیاست، از نظام ارززشیش" بربخیزه. انتظار سکولاریسم اینه که تصمیمهای سیاسی از دید بازتری انجام بشه.

آیا پیروان یک مذهب که وکیلی را به مجموعه حکومت میفرستن، باید انتظار داشته باشن که اون وکیل منعکس کننده باورهای مذهبیشون باشه؟ مثلا اگه مسلمونه با بهاییان برخورد کنه؟ اگر اکثریت وکلا در یک حکومتی مسلمون بودن و تصمیمهای سیاسیشون را متاثر از سیستم ارزشیشون گرفتن چی؟ حق دیگران دقیقا چجوری حفظ میشه؟ باید یک charter of rights بالاتر از تمام این باورها بشینه.

حس میکنم تو هم داری همین را میگی ولی زیادی سکولاریزم را ضعیف کردی. حتی به نظر میرسه که داری میگی که تا وقتی نهاد دین با اسلحه حقوق مردم را پایمال نکرده و با راهکارهای دموکراتیک پیش بره، همه چیز قبوله. من با این برداشت مخالفم.

اگه فرصت شد بیشتر حرف میزنیم. ولی به نظر میرسه که وقتی سکولاریزم را قبول کنی، جای زیادی برای همزیستی دین و سیاست نمیمونه. البته پیدا کردن مرزهای دخالت دین در سیاست خیلی سخته. در سکولارترین کشورها هم که بری، این دخالت هست. گاهی دخالت مثبته (مسائل مربوط به مالیات مدارس کاتولیک در کانادا) و گاهی این دخالت منفیه (مثلا وقتی در ترکیه اجازه ورود افراد محجبه را به ساختمانهای دولتی نمیدن). نقطه صفر خیلی گمه.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به مغزی کوچک:
سلام
در مورد اینکه سکولاریسمی که من میگم، جنبه ضد دینی، به اون معنایی که مرسومه نداره، موافقم. من یه مرحله نهایی انتزاع رو که بنیانگزاران آمریکا هم نرفتند عقب رو عقب میرم، و اساسا سکولاریسم رو به صورت یه نوع قوانین بازی می بینم.
مطلبی که در مورد charter of rights میگین، مطلب خیلی مهمیه. مسئله، دقیقا همون مسئله است که مرز دموکراسی و لیبرالیسم، مرز حقوق شخصی مردم، که حکومت اجازه دخالت در اونها رو نداره رو کی مشخص میکنه. یه راه حل، همین بیانیه حقوقه. منتها مشکلی که من دارم، اینه که این دقیقا مثل حرف بن لادن می مونه که میگه هر چی من میگم (یا خدا میگه) رو باید اجرا کرد. من با مکانیسم بالا به پایین تعریف حقوق مشکل دارم. دوست دارم که صحبت کنیم، و من طرح نوشته در این زمینه رو تقریبا تو ذهنم دارم. تقریبا دو سال این مسئله گوشه ذهن من بود، تا بالاخره پارسال یه جورایی راه حلش به ذهنم رسید.
در مورد همزیستی دین و سیاست، علت اینکه نمیتونن همزیست شن، اینه که "دین" تعریفش یه مقدار متفاوته تو بیان شما و من. دقیقا هم این نکته ای که می گین در مورد تأثیر مثبت یا منفی دین (با تعریف اجتماعیش) رو بهش واقفم، و دقیقا در مورد سردرگمی تعیین نقطه صفر مدتها فکر کردم، و دقیقا به همین علت سکولاریسم رو در انتزاع، بیشتر عقب بردم.
به یه جور نگاه داروینی رسیدم در مورد اجتماع، یه نگاهی که ارزشی نیست، کاملا مکانیکیه. حالا صحبت کنیم حتما، من خوشحال میشم.

ا.خ. گفت...

چی شد ؟
پس من اینجا چکارم؟
ناسلامتی به من می گن اخوی خدیجه ها !
به خواهر من نگاه کردی ؟ ! حرف زدی ؟
چی ؟
بگیر منو نفس کش !

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ا.خ.:
ایشون عاقل و بالغه، به شما هیچ ربطی نداره. جمع کن تا نزدم داغونت کنم!

م. ک. گفت...

ُسلام. فکر کنم متوجه میشم چی میگین ولی یه تذکر لازمه. گفتین که "در مورد همزیستی دین و سیاست، علت اینکه نمیتونن همزیست شن، اینه که "دین" تعریفش یه مقدار متفاوته تو بیان شما و من." قبول، یه تعریفی از دین وجود داره که میتونه همزیست بشه با سیاست. ولی آیا دین به مفهوم مرسومش بین مردم با اون تعریف ویژه میخونه؟! میخوام بگم در صحنه واقعیت، این حرف شما میشه یک تئوری غیرقابل تست. مگر اینکه یک مثال موجودش را در کشوری سراغ داشته باشی.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به م.ک.
سلام
اگر هر دینی، فقط همین یک شرط رو بپذیره، که حکومت حق مردمه، میشه باهاش کنار اومد. این تنها شرطیه که لازمه. و اگر تفکری این رو نپذیره، چاره ای جز برخورد نظامی با ما نداره، و ما هم برای حقوقمون خواهیم ایستاد. من تقریبا همه کشورهای دنیا که توشون دین دارند رو به نظرم میشه این رو بهشون تعمیم داد (به جز تعداد کمی). یعنی حتی آمریکا یا حتی ایتالیا هم به نظرم از این جهت میشه این رو براشون قائل شد.
نمیدونم، امیدوارم رسانده باشم.

م.ک. گفت...

گفتین اگر دین بپذیره "حکومت حق مردمه" بقیه قضایا حله. قبلا هم به درستی گفتین که سیستم ارزشگذاری هر انسانی (دین) در تصمیمات سیاسیش اثر میذاره. بنابراین حتی اگر حکومت حق مردم باشه، اون گروهی از مردم که وارد حکومت میشن تصمیات سیاسی متاثر از سیستم ارزشگذاریشون (دینشون) میگیرن. تا اینجا همه چیز قبول. ولی آیا این دو قضیه در کنار هم معنیش این نیست که دین و سیاستی که دیگه قاطی شدن میتونن به نتایج دلنچسب برسن؟ مثلا همون سختگیری بر بهائیان (یاد آوری میکنم که بحث در صحنه واقعیته نه صحنه تئوری).

حرف من اینه که خواهی نخواهی دین و سیاست قاطی ان (همه جای دنیا) ولی سکولاریزم داره سعی میکنه یه منطقی ارائه بده که به من دیندار بگه فراتر از دینم تصمیم سیاسی بگیرم. به عبارتی داره نظام ارزشگذاری من را عوض میکنه. داره من را از محدوده متون دینم در میاره. درست میگم؟

در واقع همون مکانیزم از بالا به پایین که شما نمیپسندین داره رخ میده ولی اینبار با پشتوانه منطق، نه اعتقادات.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به م.ک.:
دقیقا میدونم چی میگین. و دقیقا موافقم، منتها لغاتی که به کار می برین به نظرم اشتباهه.
دقیقا نکته همونه، که وقتی یه سری "دگم" بر سیستم اخلاقی یه نفر حاکم میشن، و همراه با سیر زمان حرکت نمیکنه، طرف میتونه کارهایی انجام بده که به لحاظ اخلاقی دل نچسب باشه، یا حتی تهوع آور. (بنیادگرایی به نظر من دقیقا اینجا تعریف میشه، اینکه کسی به جای اینکه اخلاق رو از درونش (که متأثر از بیرونه قطعا) جستجو کنه، تلاش میکنه خودش رو با یه متن به زور تطبیق بده.

منتها نکته اینه که راه حل، درسته که اونی که شما میگین انجام میشه، یعنی سکولاریسم "دین" رو کنار میگذاره (دین به معنی یه سری حرف که نوشته شده و توسط یه عده تعریف میشه) ولی عوضش دینی رو جایگزین میکنه که اولا سخنگوی رسمی نداره، و ثانیا به مرور زمان تغییر میکنه. این دقیقا همون چیزیه که گفتم تو پست که:
این اصل، جا افتادنش بین مردم، عملا به سستی مردم در اجرای خیلی از حرفهایی که "بلندگوهای رسمی نهاد دین" به عنوان اصل لا یتغیر دین بیان میکنند، می انجامه.
من هم معتقدم که این دین، جایگزین با چیز دیگری میشه، ولی از دو جنبه با حرفتون (نه با منظورتون) مخالفم. یکی اینکه دیگه این مکانیسم زا بالا به پایین نیست، و دوم اینکه این دین جدید، پشتیبانش لزوما "منطق" نیست. یعنی منطق یه بخشیه، ولی همه اش نیست (چون منطق اساسا گزاره ارزشی تولید نمیکنه)، و حتی میشه کاملا کنار گذاشته بشه.
منتها نکته ای که هست، اینه که این پروسه تغییر، در ذات خود سکولاریسم نهفته نیست اصلا. بلکه به عنوان یه پدیده ای که در حضورش رخ میده برای من مطرحه. یعنی جزء قوانین بازی نیست، یکی از بازیکنان بازیه.
در حقیقت میخوام بگم این دین جدید، یه دین دیگه است که با بقیه ادیان در صحنه سکولاریسم رقابت میکنه. و پیروز میشه (در همه مواردی که تا بحال دیده ایم پیروز شده، که میشه این پیروزی رو بر مبنای memetics پیش بینی کرد).
یه کم بد نوشتم، ببخشید.

سيد عباس بني هاشم گفت...

این چیزیه که به نظرم خواه ناخواه، دیر یا زود، اینجا یا جای دیگر در آن گیر می کنی، محمد جان... تو تازه سوراخ ته بشکه را دیده ای، اما پیش از او آنهایی که از ایشان ایراد می گرفتی در حال بستن سوراخ ته بشکه بوده اند... در مورد اینکه تا چه حد موفق بوده اند، باید بشکه آنها را از درون ببینی! خلاصه اینکه سکولاریزم ناگزیره که دین (با اون تعریفی که ما می شناختیم) رو حذف کنه، چون با پذیرفتن آن حداقل یکی از مبانی دین (؟؟؟) رو حذف کردی، نتیجه اش هر چه که بشود، قطعا فاقد یکی از پایه های دین است که پیش از آن، هم من و هم تو به آن تکیه می کردیم. به عبارت دیگر در این فضا حداقل یکی از بردار های ویژه نامستقل حذف شده است... در زمان مقتضی، انشاء الله در این باره با هم گفتگو می کنیم... باشد تا زمان مقتضی.
در ادامه سوالاتم می خواستم اضافه کنم که آیا این تحقق سکولاریزم که مد نظر شما هست، تا کنون در جوامع امروز اتفاق افتاده است؟ (چیزی که هم دین باشد و هم این سکولاریزمی که شما گفته ای، در حالی که واقعا هم دین، دینی هست که ما می شناختیم و هم سکولاریزم همان است که می گویی، بدون کم و کاست.) اگر نشده به نظرت در چی باید شک کنیم، اینکه تا حالا کسی این به ذهنش نرسیده، اینکه موقعیت اجرا شدنش نبوده یا ...؟ خب اگر تا به حال این به ذهن کسی نرسیده است که وای به حال تو و حرفت! اگر هم که موقعیت اجرا شدنش نبوده اما درسته، یادت باشه که تو داری آنچه که در حوزه آنجام می شه (فکر می کنی که داره انجام میشه) رو نقد می کنی...
آیا طبق آنچه که شما اصول اخلاقی می خوانی، در حال حاضر توافقی روی آنها در جامعه جهانی در سطحی که به قوانین منتهی می شود وجود دارد یا نه؟ توضیح آنکه در حد یک بحث ساده حقوقی مالکیت، امنیت و حریم اطلاعات بیمارستانی تا کنون یک دیدگاه جامع ارائه نشده است... چه حتی در مورد حق درمان داشتن تمام انسانها به صورت یکسان، هنوز توافق وجود ندارد... می دانی نظام درمانی آمریکا و کانادا و اروپا چقدر با هم متفاوت است؟!! می دانی قوانین حقوقی موجود در ایالت های مختلف آمریکا، کانادا و ژاپن چقدر متفاوت است؟ آیا می توانی با همین اصول اخلاقی توضیح دهی که چرا مالکیت اطلاعات بیمار در جایی با بیمارستان است، در جایی را جامعه پزشکان (با حفظ اسرار شخصی بیمار) و در جایی با خود بیمار است؟ دوست دارم در پستت این را هم پوشش بدهی...

Mohammad KhoshZaban گفت...

به سيد عباس بني هاشم:
سید جان. راه حلی خواهم داد، که لذت ببری. هر چند میتونی حدس بزنی از همین الان.
من سوراخ ته بشکه را پر نخواهم کرد. بشر در حال تکامل و تغییر است، و اخلاق هم یکی از مختصات بشر است، و با او تغییر میکند. من قوانین بازی رو خواهم گفت. فقط همین.
من سیستم های استاتیک رو نقد میکنم. تو هم نقد میکنی. خیلی زیادند عده ای که تلاش میکنند سیستم استاتیک جدیدی به جایش بگذارند. کم بوده اند کسانی که درک درستی از دینامیک بودن یه سیستم داشته اند. صبر کن عباس جان، توضیح میدم. راستی، قرار بود صحبت کنیم، کجایی تو پسر؟

م. ک. گفت...

سلام مجدد.

ظاهرا داریم به یه نقطه همگرا میشیم. با این تفاوت که واقعا آیا اونچیزی که باقی میمونه چقدر لفظ "دین" براش شایسته است. بکار بردن یک لفظ البته سلیقه ایه. همین نکته را جناب سیدعباس بنی هاشم هم به زبان دیگه ای اشاره فرمودن.
راستی این دوست عزیز چرا قابل دسترسی نیستن. رو اسمشون که کلیک میکنم پیغام میاد که هرکس و ناکسی حق دسترسی به صفحه ایشون را ندارن.