‏نمایش پست‌ها با برچسب درس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

رفتن یا نرفتن، مسئله این است

از راهنمایی همه دوستان ممنون میشم.
پذیرش واسه دوره جراحی دو ماهه از هاروارد برام اومده.
اگه اون دوره رو دانشگاه خودم بمونم، احتمالا یکی دو تا مقاله از توش در میاد.
اگه برم، احتمال مقاله هست، ولی خب خیلی کمه، ولی خب، هاروارده.
جای من بودین چه میکردین؟ چرا؟

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

passed, more exams to come

بدینوسیله به اطلاع میرساند که شنبه به اطلاع رسید که تز فوق مدیریت پاس شده. هر کسی شیرینی میخواد، پاشه بیاد بدم!
فلاکت اینجاست که کمتر از دو هفته دیگه مونده به امتحانات اعصاب و روانپزشکی. توکل به خدا

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

قال الأستاذ

استاد روانپزشکی فرمودن "شما در نظر بگیر روانپزشکی رو برای تخصص"
ما هم سر به زیر "چشم"
زهی خیال باطل

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

Passed

بدینوسیله مراتب تسلیت خویش را به جامعه بشری به علت صعود یک سال دیگر یک موجود خطرناک و نزدیک شدن به مرتبه پزشکی اعلام میدارم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

شراب تلخ میخواهم

امتحان عملی و بعدش هم تئوری رو دادم.
قصه که زیاده، فکر میکردم امتحان تئوریم یه ساعت دیرتر شروع میشه، با چه استرسی رسیدم به سالن! قشنگ تا شب خوابم نمیبرد.
حالا امروز نشسته ام و به حماقت های دیروزم تأسف میخورم! فکر کن، جواب رو میدونستم، سر یه حماقت یکی دیگه رو زدم!
از اینها گذشته، بدجوری دلم واسه گپ زدن تنگ شده. یه آدم که بشه باهاش صحبت کرد.
حسابی دلم واسه رفقای ایران تنگ شده. البته احتمالا رفتن بیشتر به هم میریخت من رو، دو سه شب پیش خواب دیدم که ایرانم و دارم از رفقا خداحافظی میکنم، اونقدر دردناک بود، با گریه از خواب پاشدم.
این مریض ما هم که عملا نیت کرده تا من رو به لحاظ روانی به اتیسم دچار نکنه، ول نکنه ما رو.
فقط نگاه و نگرانی و اشک زنش رو که می بینم، رسما منهدم میشم همون دم در.
امروز هم که با هر کدوم از رفقا تماس گرفتم برم یه قدمی بزنم، همه مشغول بودن.

عجب شعریه این شعر حافظ: شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
این بیتش خداست:
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
و صد البته پایانش که داغون میکنه آدم رو:
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

حالا اینها به کنار، یکی از رفقای همکلاسی حدود دو ماه پیچید به پر و پای ما که تو چرا نمیخوای ازدواج کنی. آخر سر بعد کلی اخطار دادن که ببین، همون بهتر که ندونی و ...، حدود دو ساعت طول کشید تا توضیح بدم مرحله به مرحله چرا. حالا رفته افسرده شده. آخه مرض دارین شما آدمها؟ چرا سوالی میپرسین که نمیخواین بدونین جوابش رو؟
فعلا سه چیز امید به زندگی رو تقویت میکنه:
اولی یه کپه کتاب
دومی دیدار احتمالی یکی از رفقا
سومی شازده کوچولو. مینویسم ازش

پ.ن. ماه رمضان نزدیکه، ولی من حال خوبی ندارم. انگار داره زمان تحویل یه مقاله میرسه، و اصلا کار نکرده ام روش

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

Revision

دیگه امتحانات نفس رو ازم گرفته.
گفتم شاید اینا جالب باشه برا کسی.
این ویدیوی اول، به طنز ساخته شده در مورد بخش عملی امتحان پزشکیه.
Finals Fantasy - Amateur Transplants
این ویدیوی دومی، احتمالا فقط توسط کسایی که پزشکی میخونن درک میشه، ولی خیلی حیرت انگیز بود وقتی میشنیدمش که چطور عملا ظرف یه سال، اینهمه چیز جدید یاد گرفتم، که اینهایی که تازه فقط بعضی هاشون رو میگه الان برام معنی دارن!
Finals Countdown - Amateur Transplants
اینها رو با کلی شعر دیگه دو تا دکتر بیهوشی درست کرده اند. منتها همین دو تاشه که قشنگه (رفقا میگفتن، من که نشنیده ام همه رو!).
همین

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

Hard News

خب، این خبر هیچ راه راحت گفتنی نداره، پس مستقیم میگم.
اصلا تصمیم گرفتنش راحت نبود. اصلا.
تابستون نمی آم.
...
علتش؟ اصلیاش سه تا چیزه:
1- باید خودم رو واسه یه امتحان پزشکی آماده کنم.
2- امتحان های دو سال مدیریتم رو که عقب انداختم، باید بعد تابستون بدم، اصلا آماده نیستم.
3- یه پروژه ای رو دست گرفتم در مورد سرطان لوزالمعده، باید به نتیجه برسونمش.

دوستان، لطفا موقع کامنت گذاشتن خدا رو در نظر بگیرین.
اگه فکر میکنین دلم خون نیست، خب، چیزی نمیتونم بگم.
دلم بدجور تنگه. اصلا لغت تنگ جواب نمیده. خونه دلم. نه اینم نمیشه...
ولی کاری نمیشه کرد.


پ.ن. خیلی فکر کردم که آیا اینکه مریض سرطانیم احتمالا این تابستون می میره، در موندم تأثیری داره یا نه، ولی به نتیجه ای نرسیدم. خدا میدونه!

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

اوضاع و احوال

یکی از دوستان گفت از احوالات شخصیت بنویس، چشم، بفرما:
- فشار درسی، قشنگ لهم کرده. از من به شما نصیحت، اگه پزشکی میخونین، کنارش دو تا رشته دیگه برندارین، مسئله فقط خواندن شخصی نیست، میشه کنار، کلی مطالب علمی و تاریخی خوند و باید خوند، ولی وقتی رشته میشه، تکلیف داره، امتحان داره، و ما ادراک ما تکلیف؟
- امتحانات آخر سال نزدیک میشه و دوباره حس فشار عصبی داره زیاد میشه.
- خیلی اخیرا دارم تو مسیحیت غوطه میخورم. خیلی نکات جالبی داره. با خودم فکر کردم، تفکرات سیاسی تو ایران، حالت تقلیدی داره. من که دسترسی به ایران ندارم، بزار جنس این تفکر تقلیدی که هویت میده به افراد رو که مدتهاست ازش بریده ام، بشناسم. خیلی جالبن، خیلی.
- تولد صادق بود هفته پیش، داشتیم راجع به دوران بچگی صحبت میکردیم. متوجه یه نکته جالبی شدم. معمولا خاطرات من از کودکیم، به شکل تصویره. حالا این فرکانس تصویر ها رو در طول سالها در نظر بگیریم، من از دو سالگیم، چند تصویر به خاطر دارم، همینطور از سه سالگی (قشنگ یادمه موقع رفتن به بیمارستان و اولین بار دیدن صادق تو قنداق)، تا شش-هفت سالگی. بعد ناگهان فرکانس این تصاویر سقوط میکنه. از دوران دبستان و راهنمایی، خیلی خیلی به نسبت کم خاطره دارم. در ازاش ذهنم پره از داستان و قصه و متن و تاریخ و ... از این جور چیزا. یه کم عجیب بود برام. واقعا من دوران دبستان و راهنمایی چه میکردم؟
- پروپوزال واسه تز مدیریت، انرژیم رو تخلیه کرد. اصلا حوصله دو کلمه تایپ کردم هم ندارم.
- دلم گرفته، بد جور. با هیچ چی هم باز نمیشه.
- خسته ام، شدید.

همین

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

تأملاتی در نیاز به آموزش، وحدت، و مسئله ای غیر از استدلال

این متن، و مطالبی که توش گفته ام، اگر چه آنگونه که میخوام شسته و رفته نیست، بالاخره نتیجه چند ماه مطالعه است و فکر. اگر حوصله یا وقت ندارین، نخوندنش، بهتر از سرسری خوندن یا غلط فهمیدنشه. این متن رو طی یه مدت طولانی، و خیلی پراکنده نوشتم. پست قبلی رو نوشتم، فقط به خاطر اینکه احساس کردم برای فهم گزاره آخر این حرفم لازمه. شرمنده ام اگه خیلی به هم ریخته است افکار، ولی دیگه فرصت بیش از نداشتم.
یه تذکر: این متن، خیلی وابسته به پست قبلیه (+)، فهمیدن کاملش، نیاز به فهمیدن اون داره.

1- شباهت های ما و آنها
مدتها فکر میکردم بین ما و آنها، تفاوت زیادی است. فکر میکردم که کسانی که مثل ما شعارهای آزادی خواهانه و تفکر گرایانه میدن، فرق های خیلی جدی دارن با محافظه کارها. این مسئله بود، تا وقتی که عملا دیدم نه. بسیاری از کسانی که سمت ما هستن، به دلایلی دقیقا مشابه دلایل محافظه کاران سمت ما هستن. این یافتن، برام دردناک بود. برام دردناک بود که کسی کشته شدن حتی یک نفر رو توجیه کنه، و یا برای اثبات حرفش، از "اشخاص" فقط بتونه استدلال بیاره، ولو حرفش حرفی باشه که من تأیید میکنم. این شباهت ها رو که دیدم، مدتها به فکر فرورفتم.
1-1- وابستگی به اشخاص
میدیدم که در این عده (چه طرف ما یا آنها)، این مسئله به وضوح قابل رویته که وابستگی زیادی به اشخاص هست. می بینم که شعاری یا حرفی رو اول تأیید میکنن، بعد میرن سراغ اینکه ببینن معنیش چیه. متنی رو نخوانده، اول میگن درسته، بعد تلاش میکنن لغاتش رو یه طوری معنی کنن که درست شه.
1-2- بنیادگرایی، تأیید شعار، بدون دانستن معناش، و تلاش برای کشف معنیش، بعد از تأییدش
به بیان دیگه، دیدم که بنیاد گرایی در هر دو طرف حضور داره (هر چند تأثیراتش متفاوته)
1-2-1- مثلا میگن گزاره "الف" درست است، چون فلانی گفته (این فلانی، لزوما کسی مثل هیتلر نیست، میتونه دقیقا نقطه مقابل طیف، استالین باشه) بعد اونوقت سوال میشه که این "الف" یعنی چی، اونوقت میان نکات مبهم الف رو معنی میکنن، و هر جوری که معنی کنن، لازم الاجراست، چون "الف" درسته.
1-3- نقطه مقابلش، اینه که اصلا مهم نیست این رو کی گفته. بگو جمله ای که میخوای آخر سر از توش در آری، چیه؟ و اونوقت تصمیم ارزشی مون رو نسبت به اون جمله آخر سر بگیریم. این چیزی بود که برای من ارزش بود، و نمی دیدم در بسیاری از همفکرهام.
1-3-1- البته مهمه درک این مطلب، که در جامعه انسان ها، حرفی که فرد بزرگی زده، ارزشمنده، و وقتی میشه نشون داد که این فرد بزرگ، این حرف رو میزنه، نه اون حرف رو، باید ازش استفاده کرد.
1-4- این شباهت، اصلا به لحاظ ارزشی، در شرایط امروز ما هم ارز نیست.
1-4-1- کسی که به دوست نزدیکش میگوید فلان کتاب را نخوان، و کسی که در جامعه همین حکم را میدهد، ممکن است جنس حرفشان یکسان باشد، ولی دومی، حرفش به جنایاتی می انجامد که اولی هرگز اینطور نیست. تفاوت، در ذات بستر دو حرف است، اولی در "صمیمیت، و اشتراک" حرف میزند، دومی در "قراردادها و تحمیل نظر".

2- دعوا سر چیست؟
این مسئله بارها و بارها به فکر من رسید. مثل وقتی که مسائل هندسه را حل میکردم، که هر از گاهی عقب مینشستم و میگفتم اصلا دنبال چی هستم؟ و گاهی معلوم میشد که مسئله حل شده، و دو راه حلی که از دو طرف جلو آمده ام، در واقع هم معنی هستن، و فقط باید به شکل مشابه بنویسمشون تا مسئله حل شه. بارها و بارها من عقب می نشستم و با خودم میگفتم، اصلا سر چی دارم بحث میکنم؟ اینهمه تلاش من برای مطالعه و صحبت کردن در مورد مثلا اقتصاد و عملکرد اقتصادی چیه؟
2-1- چه کسی کار خاصی را انجام دهد؟ من یا او؟ من با کمال میل واگذار میکنم.
در این زمینه، در مورد خودم کمترین شکی ندارم. این مسئله تو انجمن جراحی دانشکده مون دیگه برام یقینی شد. من حس میکردم باید یه نفر تو هیئت رئیسه باشه، که سخنرانها و جراح های مختلفی که میان لندن رو دعوت کنیم برامون از رشته شون بگن و سیری که برای رسیدن به محلشون ما باید طی کنیم. وقتی که گفتم به نظرم از این جهت کم سخنرانی داریم و من خیلی ها رو میشناسم، من میتونم این کار رو انجام بدم، صحبت در گرفت و قرار شد سه تا پست جدید اضافه کنن به هیئت مدیره به جای دو پست قدیمی و اینها به این کار هم برسن. وقتی بنا بر این شد و نام کسانی که میخواستن کاندید شن رو نوشتن که بچه ها تو همون جلسه رأی بدن، اصلا و ابدا علاقه ای نداشتم اسمم نوشته شه. مهم برام این بود که این کار انجام شه، و وقتی دیدم چند نفر دیگری هستن که وقتی ایده رو شنیدن خوششون اومد و از پس کار بر میان، دوست داشتم به جای اینکه وقتم رو اینجا بگذارم، وقتم رو در دنیای مطالعات خودم بگذارم. برای همین، از جهت خودم مطمئنم. خصوصا نکته منفی ای که میتونه این مسئله به دنبال خودش بیاره، مسئله شهرته، باید بعدا راجع به این مفصل بنویسم، تأمل دقیق در مسئله شهرت، باعث میشه که دقیقا برخلاف امیال ژنتیکی طبیعی، ازش نفرت پیدا کنیم (مثل حسد).
2-1-2- من چه میخواهم؟ به مردم نان برسد. مردم اذیت نشوند. "رنج" وجود نداشته باشد. اگر محلی هست که یکی از ما باید به دست بگیریم، و او همان "کار" را انجام خواهد داد، با کمال میل واگذار میکنم و میرم اون وقت اضافه ام رو کتاب میخونم و سخنرانی های خوب گوش میکنم و چیزایی که دوست دارم یاد میگیرم.
2-2- ولی اغلب تفاوت هست بین این ها.
یعنی تفاوت هست بین کاری که مثلا دو نفر که مد نظر هستند، انجام خواهند داد.
2-2-1- این تفاوت، بعضی اوقات سخته نشون دادنش، بعضی اوقات خیلی ساده است.
2-2-1-1- بعضی اوقات، این سختی، به خاطر "وابستگی" (attachment) افراد به اون "اسم" خاصه. این مسئله رو خیلی خوب میشه نشون داد، بعدا که در مورد مکانیسم "عشق" توضیح بدم، این خیلی روشن تر میشه. برای کسی که یک عمر به یک پزشک اعتماد داشته، سخته باور کنه که مثلا اون پزشک چیزی در این زمینه دیگه نمیدونه. خیلی خیلی سخته این تغییر، نگاه کنین به دور و برتون، چند نفر آدمهای تحصیل کرده میشناسین که به فالگیری، فال ماه، کف بینی، رمالی یا حتی هومیوپاتی عقیده دارن؟ چند تا پزشک میشناسین که جدا فکر میکنن هومیوپاتی واقعیه؟
2-2-2- برای راحت شدن این نشان دادن، نیاز به این است که وابستگی ها، به جای اسامی، به تعقل باشد.
اصلا سخت نیست فهمیدن اینکه چرا بعضی دوستان ما (از هر دو طرف) به اسامی وابستگی بیشتری دارند.
از بچگی ما یاد میگیریم به چه چیزهایی اعتماد کنیم و به چه چیزهایی نه (این بخشی از سخت افزار مغز ماست، قابل تغییر نیست - روانشناسی تکاملی)
کسانی که تونستن همیشه مسائل ریاضی (یا هر رشته دیگری) رو درست حل کنن، به منطقشون (یا شیوه فکر کردنشون در اون رشته) اعتماد میکنن، کسایی که نتونستن، همیشه دنبال حل المسائلند، جایی که هیچ وقت جواب اشتباهی توش دیده نشده، یا منتظرند معلم (موثق، معتمد، authority) تعیین کنه جواب درست چیه
این "نتوانستن"، ناتوانی معلم است، یا فراهم نبودن محیط. بچه ای که دوران کودکیش رو به بازی کامپیوتری کردن گذرونده، طبیعیه که "نمیتونه". چیزی "درونی" در این زمینه وجود نداره. "درون" یه توهمه. هر چه هست تواناییه که به دست میاد.
این مسئله لزوما با مدارک بالا حل نمیشه. نیاز ما به تحصیل کرده ها، اغلبش متعلق به جمع آوری یه سری دانسته هاست. دکترهایی هستن که جزوه خوندن و حفظ کردن، و میتونن کار کنن، همونطور که خیلی ها حسابان رو پاس میکنن، بدون اینکه به عمق مفهوم مشتق و انتگرال پی برده باشن.

3- این دعوا چطور میشود که حل شود؟
دو مشکل داریم، (یا اقلا به صورت فرضی میتونیم داشته باشیم):
نیاز داریم به بهترین تحصیل کرده ها
و به بهترین معلم ها
3-1- نداریم نیروهایی که بهتر رو بدونند چیه. این مسئله خیلی جدی ایه، من اصلا در این زمینه اطلاعی ندارم. من نمیدونم مثلا واقعا چند تا اقتصاد دان خوب داریم. اما طبیعتا بنام رو بر این میگذارم، که چنین نیروهایی هستن.
3-1-1- خیلی بهتر میبود، اگر اینها شناخته شده بودن. موقع نوشتن این متن، چند هفته ای داشتم به این فکر میکردم واقعا چهره های سرشناس ایران، چه کسانی میتونن باشن؟ جز دکتر شفیعی کدکنی کسی به ذهنم نرسید که در حد جهانی حرف برای گفتن داشته باشه. البته بازم میگم، این فکر صادقانه یه دانشجوی دور از وطنه، اصلا ملاک نیست.
3-2- نمیتونیم نشون بدیم به همه که چه چیزی بهتره
این، برای من، مهمترین بخش حرفمه. یعنی اینکه چطور به همه بتونیم نشون بدیم نتایج رشته های علمی رو. همه لازم نیست فیزیکدان باشن، برای اینکه نسبیت رو بفهمن، میشه به زبان های عامی هم اینها رو توضیح داد، که یه دکتر، یه مهندس، یه جامعه شناس، و یه راننده هم بفهمه. مسئله فیزیک نیست فقط، مسائل بهداشتی مرتبط با رشته منه و ...
خیلی مسائل پیچیده هست، که در نگاه اول، میشه نتایجی ازش گرفت، که هر کسی تأیید میکنه، ولی نیاز به تفکر عمیق داره تا عمق غلط بودنش روشن شه. من به اینها میگم پیچیده های به نظر مسخره، مثلا:
3-2-1- یه زمانی، پزشکان اسرائیل برای چند هفته اعتصاب کردن، در اون چند هفته، میزان مرگ و میر در مملکت پایین آمد! نتیجه ساده این واقعیت، که خیلی راحت باهاش میشه ملت رو گول زد اینه که پزشک ها، برای سلامت مملکت مضرند! این خیلی ساده به نظر میاد، و خیلی راحت میشه عوام رو بهش متقاعد کرد، نیاز به تفکری هست، که از این مثال ها زیاد در طبیعت دیده باشه که بگه بله، نبود دکتر ها، باعث میشه در طی اون مدت کوتاه، مرگهای بیمارستانی کاهش پیدا کنه، ولی واقعا کسانی که در این مدت در بیمارستان نمرده اند، چه زندگی ای میکنند یا خواهند کرد؟ مثلا یه نوع عمل جراحی خاص سرطان لوزالمعده، کمتر از پنج درصد مرگ و میر داره، درسته که اگه همه عمل نکنن، در طول اون مدت کسی نمرده، ولی در دراز مدت، چند تا مرگ بیشتر اتفاق خواهد افتاد؟ چقدر درد خواهد بود؟ و ... یعنی در حقیقت، اونچه که مهمه، نه فقط در کوتاه مدت، که نگاه دراز مدته، و نه فقط مرگ، که مسئله کیفیت زندگی هم هست.
3-2-2- تئوری ریسمان ها. این رو تازه شروع کرده ام به خوندنش. شاهکاره اصلا، شاهکار. ولی چقدر راحت میشه یه نفر رو متقاعد کرد که مسخره است؟ میشه گفت ببین، اینها میگن چیزهایی مثل توپ، نتیجه لرزیدن یه سری ریسمان هستن! و میشه خندید به همه این بحث، ولی واقعا کسی که خونده باشه تئوری ریسمان ها رو، چه نگاه میکنه به این حرف، جز نگاه عاقل اندر سفیه؟!
3-2-3- از کسانی که فیزیک نخوندن بپرسین، جاذبه قوی تره یا مغناطیس؟ مثلا به این زبان بپرسین که زور زمین یا خورشید بیشتره، یا زور یه آهنربا، و طبیعیه که خواهند خندید و خواهند گفت که معلومه جاذبه، ولی همه کسانی که فیزیک خونده اند، میدونند جاذبه چقدر کشکه در مقابل مغناطیس.
3-2-3-1- در این مثال ساده، یه شیوه تدریس خوب، اینه که مثلا بگیم اگه یه آهنربا رو روی یه تکه آهن بگیریم، درسته که آهنه از رو زمین بلند میشه میچسبه به آهنربا؟ خب، همه میگن آره، میگیم خوب پس دقت کن، زمین، با همه عظمتش داره میکشه از یه طرف، این آهنربا از طرف دیگه میکشه، و روشنه که زور آهنربا بیشتره. درسته که طرف فیزیک نفهمید و از ثابت گرانش یا معادلات ماکسول یا سرعت نور چیزی نمیدونه، ولی یه "فیزیکدان"، میتونه اینطوری مفاهیم فیزیک رو منتقل کنه.

4- اخلاق درون گروهی، ضدیت برون گروهی
این بحث مفصلیه که اینجا نمینویسم، ولی خلاصه اش اینه که تا وقتی که کسی ما رو "غیر" (other) ببینه، اصلا به ما گوش نمیده. این مبانی مفصل روانشناختی تکاملی داره. یعنی صرف نظر از این دو مسئله مهم، که لازمه بلد باشیم که "چی" رو میخوایم یاد بدیم، و "چطور" میخوایم یاد بدیم، باید حواسمون باشه که چه کنیم که اصلا پیام ما به گوش مخاطب برسه. برای این مسئله، نیازه به ورود به دایره مخاطب داریم، طوری که ما رو "خودی" (us) محسوب کنه. در سطح جامعه، این بحث، بحث وحدته.

5- وحدت
5-1- بدترین نگاه به وحدت، نگاهیه که اولین جمله اش اینه: "دشمن مشترک داریم".
این زبان های مختلف به خودش میگیره، مثلا میخوان سنی و شیعه رو آشتی بدن، میگن کفار میخوان ما رو بکشن، الان متحد شیم.
5-1-1- چرا این نگاه بدیه؟ چون در ذاتش داره تذکر به این مطلب میده، که "من" و "تو" ذاتا دشمنی داریم، ولی فعلا دشمن مهمتری هست. میشه نشون داد با معادله های ریاضی، که چرا در حین چنین جنگی، خود "من" و "تو" با هم خواهند جنگید و از نیروهای هم کم خواهند کرد. طبیعیه که همه فکر این هستند که فردا اگه پیروز شدیم، در جنگ بعدی چه کسی پیروز خواهد شد؟ یا مالک بعدی چه کسی خواهد بود؟ (یادتونه طلحه رو در جنگ جمل، مروان کشت، از خود سپاه ناکثین)
5-2- نگاه های مختلف دیگری به وحدت هست، مثل منفعت مشترک (انواع مختلفش) و چیزهای دیگر، ولی در مورد اینها مطالعه مفصلی از نظر تاریخی نداشته ام، مثال تاریخی سراغ دارم، ولی به بحثم ربطی نداره.
5-3- نگاهی به وحدت هست، که ماوراء اینهاست. نگاهی که به هر انسانی، ارزش قائله، نه فقط به عنوان یه مسئله تئوریک، به عنوان یه احساس در دنیای واقعی. نگاهی که به هر آدمی نگاه میکنه، قلبش براش می تپه، دوستش داره، و بهترین ها رو براش میخواد، ولو اون شخص در حقش جفا کرده باشه. اصلا نمیتونم از این نگاه بنویسم، بدون کلیشه شدن حرفهام، کسانی که این رو تجربه دارن و میدونن، می فهمن که چی میگم. این نگاه به دست آوردنیه، باید به هر کسی که نگاه میکنم، اون مرز ما/آنها (us/them) رو بشکنم. باید در هر آدمی، برادر خودم، خواهر خودم، پدر و مادر خودم رو ببینم. باید اگر احساس حسادت نسبت به کسی خواست ایجاد شود، دائما به خودم تذکر بدهم که من حقی ندارم، و چقدر خوبه که او چیزی داره که دوست داره و زندگیش رو زیبا کرده. اگر احساس نفرت از کاری وجود داشت، دائما به خودم تذکر بدهم که نمیدونه، بیش از این بلد نیست، و مقصر منم که کم کاری کردم و نتونستم بهش یاد بدم.
معلم خوب بودن، و یاد دادن بهترین راه حل ها، اولین شرطش اینه که اون کسانی که میخواهیم بهشون یاد بدیم، ما رو ازخودشون بدونن، نه دیگری. اولین شرطش اینه که ما رو دلسوز بدونن، و این با فیلم بازی کردن عملی نیست، نه فقط چون سخته، چون از جمله بهترین چیزهایی که میخوایم یاد بدیم، دوست داشتن دیگرانه. تا وقتی که نگاه من به مخالفینم از هر فکری، نگاه نفرت باشه، هیچ وقت نمیتونم بهترین باشم، چه برسه به اینکه بهترین رو یاد بدم. باید از زندگیم بزنم، برای مشکلات دیگران.
هنر تفکراتی که با سرکوب فیزیکی پیروز میشن، در فاصله انداختن ماست. اکثریت قریب به اتفاق، حاضر به آتش زدن خانه حضرت علی نبودن، اکثریت قریب به اتفاق، حاضر به کتک زدن مخالف فکریشان نیستند، ولی وقتی این فاصله افتاد، راحت رضایت میدهند. می نشینند و از درد دیگری به خود نمی پیچند. این متن رو حتما بخونین، خیلی لازمه.
تنها راه حل، اینه که همه مون، نزدیک شیم به دورترین دوستانمون، و به دشمنانمون. همیشه هر وقت این کار رو کرده ام، نتیجه اش بدون استثنا مثبت بوده. کسی که راحت من رو تکفیر میکرد، وقتی بلند شی باهاش بری ناهار، بگی و بخندی، می بینه که تو هم مثل خودشی، و اونوقت تحمل نمیکنه درد تو رو. مثلا اهل تسننی که ببینند تو دم نداری، آتش از دهنت در نمیاد، قرآن رو از خودشون بهتر بلدی، دیگه به اون راحتی نمیگن که خب، باید کشت. یادمه با یه دوستی، هزار بار با ایمیل بحث کردم سر این که آزادی بیان، حق همه ماست که اسلام هم تأیید کرده. هی دنبال مثال های گوشه کنار میگشت تو ایمیل ها. آخر سر گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم، احوالپرسی کردیم و رفتیم سر بحث، دوباره که گفتم آزادی بیان، و اون دنبال استثنا گشت، یه هو برگشتم گفتم آخه تو کی هستی که میخوای جلوی حرف زدن من رو بگیری؟ و انگار ناگهان دوزاریش افتاد. راحت بود براش توجیه کردن اینکه کسی جلوی حرف زدن من رو گرفته، ولی همینکه دید من هم مثل خودشم، و این حرفش، معناش اینه که خودش هم باید بیاد من رو بزنه به جرم حرفی، فهمید که نمیشه. راحته در خانه نشستن، و گفتن اینکه فلان عده توهین کردن به فلان کس، پس اگه هرچقدر کتک بخورن، اشکالی نداره. ولی باید به این افراد نشون داد، که معنی این حرفت، اینه که خودت حاضری نزدیک ترین دوستانت رو بزنی؟
هنر صهیونیسم امروز همینه. کثیف ترین کارها رو، توجیه هایی میکنه که آدم رسما شاخ در میاره. و وقتی پاش میرسه، نشون میده که از دوربین و خبرنگار بدش میاد. ممنوع میکنه فیلمبرداری خبرنگارها از محیط جنگ رو. این ویدیو رو اگه میتونین ببینین، خیلی تأمل برانگیزه.
و اصلا زیبایی ماجرا به همینه، که کسانی که در خانه خودشون تو اروپا و آمریکا احساس میکردن که خب، توجیه داره این کارها، وقتی بدون واسطه، در برابر این شکنجه ها و این جنایت ها قرار میگیرن، می فهمن که از چی داشتن دفاع میکردن، و اونوقت دقیقا برعکسش عمل میکنن.
اگر امیدی به آینده بخوام داشته باشم، چه برای ایران، چه برای دنیا، فقط از این راهه. تا وقتی که دوست من، من رو دوست خودش ندونه، هیچ کاری نمیشه پیش برد. هر چقدر فاصله من و او بیشتر شه، دیگری از این فاصله ماهیگیری خواهد کرد. ولی این تنها علت وحدت نیست. تا وقتی من در این دنیا، بین همه کارهایی که میتونم بکنم، نتونم خودم رو تغییر بدم، که کسانی که بیش از همه از من متنفرند رو دوست داشته باشم، و قلبم براشون بتپه، میخوام دیگری رو عوض کنم؟! من از پس خودم برنیام، از پس چی میخوام برآم؟ شروع کنین، اون دوستانی که ازشون فاصله گرفتین رو مد نظر داشته باشین، عیده، پاشین برین دیدنشون، براشون گل ببرین، تو نمازتون واسه شون دعا کنین، براشون کادو بخرین، بزارین این مرز ما/آنها بشکنه، که به خدا ارزش نداره. تو این عمری که چند سالش باقی مونده، مگه چند نفر میتونین پیدا کنین تو این عالم که باهاشون رفیق باشین، آیا دور شدن از حتی یکیشون هم دردناک نیست؟ بزارین ببینن درد کشیدن ما رو، بزارین ببینن که ما از خودشونیم، ما شاخ نداریم، ما هم اهل دردیم.
اونوقت ما هم خواهیم دید دردهای اونها رو، خواهیم دید دغدغه هاشون چیه. گاهی اوقات بعضی بحث ها برای من خنده داره، یکی یه گزاره ای رو میگه، و در این گزاره، یه دردی که داره رو داره بیان میکنه، طرف مقابل بحث، مسخره میکنه اون گزاره رو. خب، مثلا به چه نتیجه ای میخوای برسی؟ آیا نفی گزاره ای که طرف گفته، باعث میشه نظرش عوض شه؟ یا محکم تر نفی کردنش باعث شک کردن طرف میشه؟! جز اینه که وقتی دردت رو نبینه، احساس میکنه با تو فرق داره؟ باید دید درد چیه، وگرنه سرنا رو از سر گشادش دمیدن، به جایی نمیرسه. هزار بار شعار فمینیستی دادن، به هیچ جایی نمیرسه، و هیچ وقت مفید نخواهد بود برای کسی که ترسش از فمینیسم به خاطر بنیان خانواده است. باید دستش رو گرفت، برد دادگاه خانواده و نشون داد که این قوانینی که تو حس میکنی مشکلی نداره، ببین به کجا می انجامه، و او هم دست تو رو خواهد گرفت، و نشانت خواهد داد چیزهایی که به عمرت ندیده ای. این زیباتره، یا قطع رابطه؟ این شعار نیست، حقیقته که همه ما نیاز به یادگرفتن از مخالفینمون داریم، و هر چه مخالفمون شدت مخالفتش بیشتر باشه، ارزشمندتره، چون نگاهی داره که اصلا ما ذهنیتی ازش نداریم. اصلا مسئله این نیست که فیلم بازی کنیم که داریم یاد میگیریم که به حرفمون گوش کنن، واقعا باید یاد گرفت.
چرا کتاب الیور تویست اینقدر میگن نقش داشته در منع کار کودکان؟ چرا کلبه عمو تم دنیا رو تکون داد در نفی برده داری؟ جز این بود که از نزدیک به تصویر کشید، و همه رو همدرد کرد با اون مشکل، به جای یه بحث کاملا پرت و نامربوط؟
خلاصه اینکه، در پزشکی هم میگن، از مریض بپرس که نگرانیت از چیه؟ مریضی که با دل درد اومده، و نگرانه که نکنه سرطان خونی گرفته که عموش گرفته بود، تو تا وقتی که این مشکل فکری رو براش حل نکنی، هزار بار هم دل درد رو حل کنی، یا بگی مشکلی نداره، او همچنان نگران خواهد بود. و برای اینکه بپرسی که مشکل کجاست نیاز داره که تو رو از خودش بدونه. مگه میشه بیماری های جنسی رو کسی بدون اینکه به تو اعتماد کنه برات توضیح بده؟ و مگه هدفت جز اینه که به دیگران کمک کنی؟ ولو از وقت و زندگی خودت مجبور شی بزنی؟
از این زیباتر هم ممکنه؟ که رسولا من انفسکم، عزیز علیه ما عنتم، حریص علیکم؟ تا وقتی که آنچه دوست مخالف فکری من رو به رنج میندازه برام مهم نباشه، تا وقتی "حریص" نباشم به دوستم و به دوستی من با او، عاقبت هر دو ما ذلته و نفرته و برادر کشی.

6- وحدت یک عامله، ما میخوایم چیزهایی رو یاد بدیم، که براش نیاز داریم که مخاطب ما با آرامش خاطر به ما گوش کنه، تغییر دادن چیزهایی که از جنس استدلال نیستن، نیاز داره که حرف ما هم از جنسی غیر از جنس استدلال پردازش بشه. مثلا ببینین، در مذهبی ترین خانواده ها، دیده ام که پوستر های هنرپیشه ها به در و دیوار اتاق بچه هاشونه، همیشه برام عجیب بود که چطور دوستانم، اینقدر راجع به بازی های کامپیوتری و هنرپیشه ها میدونستن، و چقدر جالب، حتی افراد خیلی تحصیل کرده هم در بحث به جای مطالعات اجتماعی استناد به فیلم های سینمایی میکنند. هالیوود (یا دیگر مجموعه های استودیوی فیلم سازی) برای اینکار استدلال نکردند، فقط کاری کردند که در زمانی که ضدیت فکری نیست، و در حین آرامش خوردن شام، یا شب تعطیلی، با خیال راحت یک سری شنونده گرفتند، که گارد نداشتند (اگر گارد میداشتند، روشن نمیکردند تلویزیون یا کامپیوتر را) که حتی هنرپیشه ها را خودی میدانستند و همذات پنداری میکردند (مشابه کاری که رمان نویس هایی مثل دیکنز کردند) و چیزهایی در ذهنشان تغییر کرد، که از جنس استدلال نبود. کسانی که از اینکه فرزندشان یا دوستشان کتاب سروش در دست بگیرد (مثال میزنم، ایراد هام به سروش رو قبلا گفته ام، الان دارم چیزی ازش میخونم که امیدوارم به جای خوبی برسونه) وحشت میکردند و دندان خشم میساییدند، ذره ای ترس به دلشان راه نمیدهند، وقتی دوستشان داشت یه فیلم ساده میدید. کتاب، خواندنش طول میکشد، ولی فیلم یکی دو ساعته است. این سرشار از استدلال است که از هزار فیلتر باید بگذرد تا به درون برسد، آن در جایی تأثیر میکند که فیلترهایش شاید خیلی بیش از آنکه فکر می کنیم، نازک است.
خیلی باید در این زمینه خواند و یاد گرفت، اینجا، جاییه که چند هفته است دارم درموردش میخوانم، و به اقیانوسی از مطالب برخورده ام، که حالا حالا ها طول میکشه تا بتونم افکارم رو جمع و جور کنم. ولی امید هست. خیلی امیدوارم. خسته ام، ولی امیدوار.

7- خلاصه اینکه، جایی که گزاره ها اخلاقی هستن، از نوع درجه اول، یا درجه دومی که تبدیل به درجه اول شده اند، منطق نتیجه ای نداره، باید اخلاق رو عوض کرد...

پانوشت: به این رفتار ها، خیلی خوش بینم. آینده و گسترش این رفتارها، برام امیدوار کننده است. تلاش برای هر تغییری، بدون وجود این رفتارها، بی نتیجه است، نه فقط چون به گوش مخاطب نمیرسه، که اصلا اینها بخشی از چیزهاییه که من میخوام به گوش مخاطبم برسونم.
پانوشت 2: اصلا تونستم حرفم رو برسونم؟!

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

پزشک بدون مرز

دیشب یه جراح که جزو پزشکان بدون مرز بود و اولین (یا جزء اولین) گروهی بود که وارد هایتی شده بود بعد زلزله، اومده بود و نشون میداد عکسهاش رو و صحبت میکرد.
فوق العاده بود، فوق العاده. رسما روشن شده بودم...

پ.ن. همه برای عید دارن یه چیزی مینویسن، مدتی پیش این رو نوشته بودم، میخوام یه عیدی مشتی بنویسم در این مورد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

Pragmatism

گاهی، یه موضوعی فکرت رو مشغول میکنه. مدتها بهش فکر میکنی، مدتها میخونی، و آروم آروم به این نتیجه داری میرسی که اون موضعی که قبلا نسبت به اون موضوع داشتی، غلطه.
در این فضا، یکی میاد، یکی از اولین سوالاتی که به ذهنت رسیده بود چند ماه پیش رو می پرسه.
نمیدونی چه کنی. میخوای بهش بگی ببین، برو. از من دور شو. الان من تیغم، میبرم. برو به سلامت زندگیت رو بکن.
از اون بدتر، وقتیه که موضعت کاملا عوض شده، یا اصلا کاملا متوجه شده ای که سوالها رو چطور باید بهشون فکر کرد، و همون موضع قدیمت، با یه نگاه کاملا متفاوت، درسته.
یکی که سوال ابتدایی می پرسه، لبخندی میزنی، دستی رو شونه اش میزنی، میگی داستانش خیلی طولانیه، بگذر.
بگذر...

ولی وقت میخواهد و فرصت زیاد، و خیلی بیشتر فکر کردن. درس دادن، اصلا ساده نیست. و تازه وقت درس دادن است که به خیلی مشکلات (چه مال تئوری، چه مال طرز فکر اجتماع) پی می بری...

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

امتحان، همکلاسی ها، و دلتنگی

امتحانی بود آقا! تجربه ای!
چون تو سال های کلینیکال، نمیشه سیصد تا دانشجو بریزن بخش قلب، بعد برن بخش تنفس و ...، بنابراین از همون اول، تیکه شدیم، و در سه بیمارستان، و در بخش های مختلف، پخشیم.
اما امتحان رو از همه یه جور، و از تمام سال گرفتن. یعنی اون سوالهایی که من شاکی بودم، یه عده دیگه راحت بودن و بالعکس. کلا تجربه ی جالبی بود.
یه نکته جالب این امتحان ها هم اینه که همکلاسی هایی که مدتهاست ندیدی (یه بیمارستان دیگه بوده اند) رو میبینی، یه گپی میزنین.
بیرون سالن امتحان، تو کوچه ایستاده بودیم، همدیگه رو میدیدیم و سلام و علیک و احوالپرسی، و همه شاکی (با خنده!) از امتحان.
یه هو دلم گرفت.
دلم هوای حیاط دبیرستان رو کرد، و دیدن رفقا...
یا لیتنی کنت معکم

پانوشت: این خوندنیه. خوندن این مطالب خوبه. من این تجربه رو نداشتم، ولی برام خیلی مهم و مفیده دونستن این تجربه ها.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

oscillation

یکی از سخت ترین کارهای زندگی من، تغییر مغزمه از حالت ریاضی و علوم تجربی، به حالت علوم انسانی
وقتی میخوام یه مقاله مدیریت بنویسم، چند روزی همینجوری منگم، البته خب، ایندفعه شوک اتفاقات اخیر هم بود
ولی کلا، از فضایی که باید سریع درش تصمیم گرفت و دقیق حرف زد و تلاش کرد برای حفظ و ادامه یک حیات
وارد شدن به فضایی که اساسا... قابل توضیح نیست اصلا برام... خیلی سخته
همه جنبه های زندگیم رو تحت تأثیر قرار میده. حرف زدنم با رفقا و ...
ولی خیلی راحت تر میتونم برگردم به حالت ریاضی و علوم تجربی. بالا سر مریض، جلوی استاد، ناگهان قشنگ جا می افتی!
شاید علتش محیطه، نمیدونم

همین

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

هفته ای که گذشت

افکار بسیار است
Meme ها از شماره بیرون
درسها زیاد و سنگین
زمان کم
جراحی، زیبا
نگرانی های زیاد
فرصتی باید
که گویا نیست
...
متوکلم
و عاشق

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

استغراق

ساعت شش صبح بیرون میزنم
ساعت بعد از نه شب میرسم خونه
و این یعنی بخش جراحی!
حس میکنم وقتی در یه رشته به فهم عمیقی رسیدی، که مطالبی که به نظر غیر عادی میاد رو راحت هضم کنی. مثلا اینکه راحت درک کنی که سه متر آب عمودی در یه لوله نازک، زورش بیشتر از یه تانکر آب در ارتفاع یه متریه. یا اینکه راحت بفهمی هواپیما، این غول آهنی، چه طور میپره!
امشب، حوالی ساعت هفت و نیم، ناگهان از شکم مریض (زیر فشار گاز لاپاروسکپی) خون فوران میکنه بیرون، لباس جراح و کمک جراح و من پر از لکه های سرخ میشه. اصلا ترس هم ندارم، خبری نیست، یه شریان کوچولوه دیگه، با فشار یه انگشت حله!

پ.ن. آقاجان، نپرسین، ما تا وقتی دانشجوی پزشکی هستیم، فقط مشاهده میکنیم، یا وسیله میدیم دست جراح، هیچ غلطی نمیکنیم جز مشاهده و درک!

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

برنامه یک روز

- صبح، قبل از نماز صبح بیدار میشوم
- نماز خوانده، سریع بیرون میزنم
- در راه، در مترو، این کتاب زیبا در مورد memetics بعد از کلی صفحه، تازه وارد کاربرد شده، و هر چند صفحه اش، یکی از بزرگترین معماهای فکری من در مورد مسائل اجتماعی (خانواده، زبان، روابط زن و مرد، فمینیسم و ...) رو توضیح میده، احساسم، غیر قابل وصفه، غیر قابل وصف.
- میروم برای معاینه و مصاحبه قبل از عمل
- لباس عوض میکنم
- یک قهوه میزنم در اتاق استراحت بیرون اتاق عمل (در حالیکه دلم نیومده کتاب رو بگذارم تو رختکن)
- میریم سر عمل (کتاب رو با خودم میبرم!)
- بنده خدا مریضه یه مقدار وضعش پیچیده تره، عمل رو متوقف میکنن که در مورد یه مسئله ای باهاش صحبت کنند (در این مورد، که مرتبط با بحث اجتهاد و تقلیده، خواهم نوشت)
- یه قهوه دیگه
- یه عمل دیگه
- یه عمل دیگه
- خودم رو به کالبد شکافی میرسونم
- ادامه عمل رو می بینم
- سریع: رختکن، وضو، نماز!
- یک فروند سیب کوچولو
- یه جلسه درس بیهوشی
- کتابخونه، مطالعه
- یه چرت تو کتابخونه (واقعا لازم بود!)
- یه ذره تدریس و کمک به بچه های سال اول
- ادامه مطالعه
- نماز مغرب و عشا
- کتابخونه
- مترو (ادامه کتاب که از اتاق عمل به دلم مونده خوندنش!)
- زنگ به یکی از رفقا
- خانه
- صحبت با یک رفیق قدیمی
- جواب چند تا ایمیل، چند تا بلاگ، دنبال کردن اخبار ایران، با احساس ... زیاد...
- شام (در حال مشاهده فیلم تبلیغ و معرفی Google Wave، طولانیه، تا تهش ندیده ام هنوز، ولی همه چیز رو متحول خواهد کرد)
- نوشتن این پست

پ.ن. بله، نفس هم نکشیده ام هنوز!

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

Dilemma

با توجه به اینکه ایام قبل انتخابات، و بعد از کودتا، من به هیچ کار متفرقه ای چنان که باید نرسیدم، فرم شرایط ویژه رو برای امتحانات مدیریتم موندم که پر کنم یا نه. این به اون درد میخوره که اگه نمره ات لب مرزی شه، قبول کنن.
ولی نمیخوام پر کنم، یه جورایی حس بدی دارم اگه پر کنم. انگار از این جهاد، دارم استفاده میکنم. ولی خب، منطقیش اینه که ربطی نداره، این فرم، در حقیقت میگه که شرایط ویژه داشته ام، که داشته ام، خواب نداشته ام، چه برسه به شرایط ویژه.
نمیدونم.
فرم را پر کردن یا نکردن...
مسئله این است!

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

Distractions


آقا به چیزی
من اینجا فقط تا حالا (گاهی!) از پزشکی نوشته ام.
از مدیریت ننوشته ام نه؟ داره جالب میشه مدیریت یه کم. سه چهار روز گذشته رفته بودیم طرفهای آکسفورد واسه یه بخشی، بعد خوش گذشت. یه حس جالبی داشتم. تا حالا اسم آکسفورد برای من، یاد آور کسانی مثل چه میدونم، سی إس لویس و ... بود. ایندفعه که رفتم، هر دفعه یادم می افتاد کجام، یاد جلایی پور می افتادم. این لبخند جلایی پور، و نگاه حجاریان، واسه من هزار ساعت صحبت داره...
خلاصه اینکه شاید از مدیریت نوشتم، بعدا.

پ.ن. دارم یه چیزی آماده میکنم، به زودی میگذارمش اینجا.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

چند نکته معاصر

- دوستان می فرمایند که خلاصه بنویس، خب اگه میتونستم که همه مطلبم رو منتقل کنم با حجم لغات کمتر، میکردم. دو مطلب هست، یکی اینکه میخوام اونقدر توضیح بدم که جامع و مانع شه. و مطلب بعدی اینکه بله، این هنریه که وقتی مثلا یه سخنرانی میکنی، یا مطلبی رو به کسی بگی، با توجه به پس زمینه طرف مقابل (که خیلی مهمه) کمترین زمان رو صرف کنی.

- اینجا رو حتما بخوانید، امید دارم فرصت کنم من هم حول این مسئله بنویسم، تا خدا چی بخواد.

- چند تا مغلطه دیدم که در مورد انتخابات رایج شده، تلاش میکنم حتما یه چیزی بنویسم.

- به هر کی میرسین بگین برای اینکه احمدی نژاد نیاد، به میرحسین یا کروبی رأی بده. (با تأکید) حتما رأی بده. اجرتون با امام زمان.

- فرصتی شد، با شاید از باهوش ترین آدمهایی که به عمرم دیده ام، صحبتی کنم. کسی که حق استادی زبان C رو به گردنم داره، خیلی خوش گذشت. منتظرم امتحان ها تموم شه دوباره با فراغ بال(یعنی مغز!) زنگ بزنم.

- در هفته آتی، دو مقاله 4000 و 2400 لغتی مدیریت، رو باید بنویسم، تازه هفته آخر دوره واسه امتحانهام هم هست. فلاکتی است آقا! چشم کمک داریم، بد فرم!

- آقا تو این مملکت، 50 میلیون خط کار کننده موبایل هست. تو روستایی در راه دریاچه ولشت، یه جایی که سگ ممکن بود بخوردت(!) دست ملت موبایلی دیدم که دهنم باز موند. آقا این موبایل ها رو بکنیم ابزار خودمون، صدا و سیما که نداریم، از این کلیپ ها به ملت بلوتوث کنین. کلی ثواب داره. بیا، از اینجا شروع کنین + و +. کلیپ خوبی دیدین، به ما هم بدین. هی تأکید کنین که این وضعیت چهار سال دیگه ادامه پیدا نکنه. یاد آوری کنین به همه که چهار سال پیش تو گندم خودکفا بودیم، الان شدیم بزرگترین وارد کننده گندم دنیا! (+)

- توکل به خدا.

- خیلی التماس دعا.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

کلاس امروز

- مرگ از ایدز در آمریکا کمتر از خودکشیه. به خاطر HAART. به زبان دیگه، ایدز چندین ساله که کنترل شده است. میشه لطفا بعضیا خفه خون بگیرن؟
- برای اهلش: آقا دست بردارین، آخه آدم سرطان سر و گردن میگیره از HPV؟ زشته به خدا! حالا ما واکسنش رو تقریبا درست کردیم، ولی خوبیت نداره.

پانوشت: از صبح بعد نماز بیدار موندم، کلاس هم داشتم، تازه چهار صفحه اپیدمیولوژی آماده کرده ام، دارم میرم بدم شرش کنده شه.