یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

از عاشورا

محرم شده. از محرم مینویسم. خیلی نکات هست. علی الحساب، این دو نکته:

1- عاشورا از نظر من، اصلا یک حرکت نظامی، یک انقلاب، یا حتی یک کودتا هم نبود. کسی که بخواهد حکومت به دست بگیرد، به جای نماینده فرستادن برای بیعت گرفتن، سوار اسب میشود با چند نفر از یاران میرود شهر را میگیرد. با خانواده بلند نمیشود برود حج، بعد مسیر کج کند. عاشورا برای من، یک حرکت مبارزه مدنی است. (بچگی هیچ وقت حرف منسوب به گاندی در مورد امام حسین(ع) رو نمی فهمیدم، الان بالاخره می فهمم)

2- فعلا، این حدیث را دو دستی بچسبید:
من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله، ناكثا عهده مخالفا لسنة رسول الله يعمل فى عباد الله بالاثم و العدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله أن يدخله مدخله
هرکه حاکم ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال می‌کند، پیمان خدا را می‌شکند، مخالف سنت رسول خدا عمل می‌کند، و با بندگان خدا رفتار ناشایست و ظالمانه می‌کند، اما کاری یا سخنی علیه آن حاکم از او سر نزند، بر خدا حق است که او را به جایگاه همان ظالم بفرستد.

پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

تأملاتی در علوم سیاسی، سکولاریسم

اول بگم، برای فهم منظور من از به کار بردن لغت دین در این متن، باید حتما اون نوشته تأملاتی در علوم سیاسی، تفاوت دین و دین رو بخونید.
من وقتی یک پدیده را میخواهم تعریف کنم، یا اقلا توضیح بدهم، بگویم چه بود، یه مقدار شیوه ام با بقیه فرق میکند. به جای اینکه بگویم که تعریف این پدیده این است. حالا این پدیده فلان جا رخ داد، اگر به این فکر عمل کنیم، فلان طور میشود، شیوه ام این است که نگاه میکنم به برهه زمانی ای که اون پدیده رخ داده، نگاه میکنم ببینم اون پدیده، اون طرز فکر، اون ایده، باعث چه تغییراتی در جامعه شد، بعد تلاش میکنم اون پدیده رو از روی آثارش در جامعه تعریف کنم. یه مثال بزنم، مثلا کسی از من بپرسه که تفاوت شیعه و سنی چیه، خب، یه شیوه اینه که بگیم شیعه معتقد بود که پسرعموی پیامبر(ص) جانشین است، سنی معتقد است پیامبر(ص) جانشین تعیین نکرد. من ولی نگاهم اینطور نیست. دوستی ازم پرسید این قضیه شیعه و سنی بین مسلمان ها چیه؟ گفتم ببین، اینکه امروز چیه یه حرفه، اینکه ماجرا از کجا شروع شد، یه حرف دیگه است. کدوم رو میخوای بدونی؟ گفت از کجا شروع شد؟ گفتم اینطوری شد، که یه عده، با حمایت یه قبیله، سلاح به دست گرفتن، پس از درگذشتن پیامبر، به زور برای یکی بیعت گرفتند. عده ای بودند، که زیر بار کودتا نرفتند، چند بار، کاملا عادی، در خانه مردم رفتند، گفتند اگر حقتون رو میخواهید، فردا بیایید که نیرویمان، و تعدادمان به حدی باشد، که نتوانند با زور، ساکتمان کنند، بتوانیم حرف بزنیم. تعداد کافی نیامدند، آن عده معترض هم، از بیعت امتناع کردند و در خانه یکی نشستند. گفت خب، بعد چی شد؟ گفتم واقعا سوال داره؟ مثل هر حکومت فاشیست دیگری، به جرم "فتنه سازی"، "اغتشاش طلبی"، disobedience و ... ریختند، آتش زدند، به زور و دست بسته، بزرگشان را به دست کودتاچی بزرگ (که مثل هر رهبر فاشیست دیگری، خودش در سوزاندن حضور ندارد، فقط خیلی تصادفی(!) از نتیجه ها بهره مند میشود) زدند و مثلا به صورت صوری بیعت گرفتند. خنده اش گرفت. من هم خنده ام گرفت، گفتم خب من چی کار کنم؟ قضیه همینه! گفت خب، حالا قضیه امروز شیعه و سنی چیه؟ گفتم فعلا اون مریضه منتظرمه، بذار بعد!
چرا نگاهم این طوریه؟
چون خیلی اوقات، ظرافت هایی در یک جمله و یک تز اعتقادی هست که این ظرافت ها خودش رو در عمل نشون میده. یه چیزی که ممکنه اگه بگی "اختلاف سر جانشین"، خیلی روشن نباشه، این چه تفاوت های عمیق فکری ای داره (مثل تفاوت اصالت فرم، یا اصالت معنا)، وقتی از طریق تأثیرات محیط تعریفش کنی، میشه تفاوت فاشیسم و دموکراسی.
خب، با این نگاه، نظر من نسبت به سکولاریسم چیه؟ به نظر من شاید سکولاریسم رو بشه اینطور معرفی کرد که: "برای بحث با هم، باید طبق زبان و اصول مشترک همدیگه صحبت کنیم". به همین سادگی.
به درستی میگن سکولاریسم، یعنی جدایی نهاد دین، از نهاد سیاست. این یعنی چی؟ یعنی مذهبیون، حق ندارند وارد سیاست شن؟ نه. یعنی سیاست ما عین دیانت ما نیست؟ نه. دقیقا منظورش چیه؟ باید به تاریخ نگاه کنیم. وقتی گالیله، میاد و میگه آقا جان، شما که میگید همه چیز دور زمین میچرخه، من از توی این تلسکوپم، می بینم که یه سری چیزهای درخشان (قمر) هستن، که انگار دور مشتری میچرخن، نه دور زمین. میگن باید محاکمه ات کرد. میگه بابا، بیاین تو این تلسکوپ لامصب رو نگاه کنین! میگن نه، مگه شرعا همه چیز دور زمین نمیچرخه؟ مگه همه علما نمیگن همه چیز دور زمین میچرخه؟ یعنی میخوای بگی همه علما اشتباه میکنن؟ یعنی میخوای بگی از ارسطو هم بیشتر می فهمی؟ و ...
ببینید، درد کجاست؟ نبود زبان مشترک. مشکل چیه؟ یکی میگه من یه چیزی رو به نام محتویات این کتب قبول دارم که راسته. یکی دیگه میگه باباجان، اخوی، برادر من، نگاه کن، این کتاب هم اگه بگه که همه چیز به دور زمین میچرخه، خب، ببین، چشم داری؟ نگاه کن، نمیچرخه خب!
به نظر من، اینجا مفهوم سکولاریسم زاده میشه (نه به لحاظ زمانی، به لحاظ مفهومی). میگه چی؟ میگه نهاد دین (دین، به عنوان یه پدیده اجتماعی، یه چیزی که قبول میشه، بدون دلیل) حق داره در جامعه باشه، حق دارند مردم که به هر چیزی که میخوان معتقد باشن، اما وقتی کار به اداره جامعه رسید، دین، جایگاه ویژه نداره. چون کلیسا میگه فلان طور، فلان طور نباید بشه. باید همه حرفشون رو بزنن، و مردم انتخاب کنند. یعنی باید "عدالت عقیدتی" برقرار باشه، هیچ عقیده ای، شأن ویژه نداره اولا و بالذات. اگر بعد از اینکه همه حرفشون رو زدن، یعنی (این مثال، کاملا فرضیه) کلیسا گفت که باید یه دیوار درست کنیم که فردا که طبق محاسبات بطلمیوسی قراره یه چیزی محکم بخوره به زمین، به ما نخوره، ولی گالیله گفت که نه، با توجه به این محاسبات، که نشون میده محاسبات کلیسا غلطه، قرار نیست چیزی به زمین بخوره، بیخود پول تلف نکنید. اگر مردم بعد از شنیدن هر دو حرف، تصمیم گرفتن، که دیوار کلیسا رو بسازن، خب، "حق" مردمه، ولو از نظر ما "شایسته" نیست، ولی حق مردمه (تفاوت حق و شایستگی رو نگاه کنین). این یعنی سکولاریسم.
متأسفانه به اشتباه خیلی ها ترجمه میکنن، میگن جدایی دین از سیاست. این مسخره است. اصلا عقلا غیر ممکنه. چرا؟ چون بالاخره کسانی که به دینی معتقدند (چه با دلیل، چه بی دلیل. چه کاملا کورکورانه، مثل کلیسا، چه مستند تر، مثل گالیله) بالاخره نظام ارزشی ای رو دارند. این نظام ارزشی، چه ارثی از طرف کلیسا باشه، چه از شیوه های دیگری به دست بیاد، بالاخره یه نگاه ارزشیه، قابل حذف کردن نیست، بالاخره اینها تأثیر میگذاره در تصمیم مردم در مورد سیاست. واسه همین جدایی دین از سیاست، مسخره است. ولی جدایی نهاد دین، از نهاد سیاست، متفاوته. نهاد دین، یه عده ان، دور هم جمع میشن، و یه سری عقیده رو اعلام میکنن، حقشونه هر عقیده ای دوست دارند داشته باشند (تا وقتی مثلا دست به اسلحه نبرند برای زیرپاگذاشتن "حقوق" بقیه مردم) ولی اینکه سیاست رو کی اداره میکنه، حق همه مردمه، همه مردم باید تصمیم بگیرن. اگه همه مردم تصمیم گرفتن که بدن به اون نهاد دین، اشکالی نداره، ولی نکته اینه، علت "مشروع" بودن و "مجاز" بودن هر عمل سیاسی اون نهاد دینی، اینه که مردم "حق"ـشون رو واگذار کرده اند، نه چون اون نهاد، "شایسته" است (از نظر خودش). رو این مطلب اونقدر تأمل کنید، تا روشن شه. (روشنه که هستند خیلی که معتقدند اصلا "دین" نباید در حکومت دخالت کنه. فکر میکنم روشن کرده باشم چرا خود این آدمها، در حقیقت مخالف سکولاریسم هستن)
طبیعیه، واسه هر کسی، سیاستش، عین دیانتشه، اصلا راه گریزی نیست، هر کسی تصمیماتش در مورد سیاست، از نظام ارزشیش (که با یه سری تخفیف، میشه بهش گفت دین) بر می خیزه، اصلا این گزاره، غیر ممکنه وقوعش. اون چه که مهمه، اینه که تمایز نهاد دین، به عنوان "حق" شخصی هر کسی برای داشتن عقیده اش، و نهاد حکومت، به عنوان "حق" همه مردم، برای تعیین حکومتشون، روشن باشه.
اگر خوب تأمل کنید و تاریخ رو نگاه کنید، خواهید دید که این اصل، جا افتادنش بین مردم، عملا به سستی مردم در اجرای خیلی از حرفهایی که "بلندگوهای رسمی نهاد دین" به عنوان اصل لا یتغیر دین بیان میکنند، می انجامه. مثلا کلیسا همیشه فریاد میزنه که طلاق، حرامه، ولی عملا حتی مردم کاتولیک، دیگه رأی میدن که طلاق، مجازه (این یه نکته دیگه هم داره، اونم اینه که طلاق، جزو حقوق شخصی آدم هاست، ولی وارد بحث مرز دموکراسی و لیبرالیسم نمیشم، بماند برای بعد) یعنی عملا خود اون مردم، با توجه به آثاری که در جامعه می بینند، عملا کلیسا هر چقدر هم فریاد بزنه که همه چیز دور زمین میگرده، اگرچه خودشون رو کاتولیک میدونند، ولی دیگه رأی به کارهایی میدن که فرضشون پذیرش اینه که زمین به دور خورشید میگرده.

یک مطلب دیگه هم بگم. یکی گفت سکولاریسم اگه خوب بود، پیغمبر میگفت، علی(ع) میگفت. گفتم اولا، برای رد بحث عقلی، باید دلیل عقلی بیاری، ولی به نظر من شاید بزرگترین سکولار تاریخ، حضرت علی(ع) هستن. گفت چطور؟ گفتم دو تا مثال.
- وقتی حضرت علی(ع) و اون یهودی سر ماجرای اون زره به قاضی رفتن. قاضی نمیتونست بگه طبق اسلام، ما "میدونیم" که حضرت علی(ع) معصومه، پس حکم روشنه؟ به نظر خیلی ها میتونست! ولی حضرت علی نهی کردند از این کار. وقتی یک طرف دعوا، یکی از اصول رو قبول نداره، باید بر مبنای مشترکات قضاوت کرد. (اینجا بحث های پیچیده حقوقی هم مطرح میشه که اصلا خارج از بحث منه، بحث استقلال قوه قضایی و ...)
- وقتی حضرت علی(ع) خلیفه بودند، وقتی گفتند نماز تراویح نخوانید، و مردم ندای "وا عمراه" ـشون به آسمان رفت، حضرت فرمان دادند که بریزید بکشید این بدعت گزاران رو؟ ای کاش اقلا تاریخ اسلام رو درست بخونیم. ای کاش...

پس نتیجه اخلاقی بحث چی شد؟
آقا جان، اگه چیزی حق منه، باید از من اجازه بگیری برای تصرف در اون. اگه میخوای از من اجازه بگیری، اینکه هی بگی "فلان کس میگه"، ممکنه کافی باشه، ولی اگه کافی نبود، دیگه "حق" نداری، "شایسته" نیست که دست ببری در "حق" من.
در حقیقت، سکولاریسم، به صورت ناگزیر، نتیجه پذیرش "حق" برای مردم است. سکولاریسم، یک ایده خاص برای تصمیمات حکومتی خاصی نیست، سکولاریسم، قوانین این بازی است، اگر حکومت را حق مردم بدانیم.
و یه نکته دیگه، اگه دیدین کسی بار ارزشی به سکولاریسم میده، مثلا میگه "حکومت های سکولار بد هستند"، احتمالا مفهوم سکولاریسم رو نمیدونه! چون در حقیقت ترجمه این حرف میشه "وجدان عمومی جامعه، به بد رأی میده". این البته دیدگاهیه برای خودش، ولی باز هم مجاز نمیشه که به "حق" مردم تجاوز بشه. (ممکنه کسی به ذهنش برسه که هدف، وسیله را توجیه میکند. یه "کم" تجاوز به حق مردم کنیم و مردم رو به "زور" به "سعادت" برسونیم، خوبه! این مسئله رو، بعدا بهش خواهم پرداخت. البته نکته قابل تأمل اینه که این "تجاوز به حق مردم"، معمولا همیشه کنارش "تجاوز به مردم" رو هم داره... علتش با کمی تأمل روشن میشه. تلاش میکنم که توضیح بدم بعدا.)

همین. خلاصه شرمنده اگه یه مقدار به هم ریخته است. دیگه از کسی که شب تو بخش اورژانس پرسه میزنه، از شدت کمبود بیخوابی هم در حال مرگه، بیش از این توقع نداشته باشین، به بزرگی خودتون ببخشین.

پ.ن.1. هزار بار خواندن اینجا توصیه میشود.
پ.ن.2. طبیعیه که اگه کسی تعریف دیگری از سکولاریسم کرد، من لزوما باهاش موافق نیستم. سر لغت که دعوا نداریم، منظور من از سکولاریسم، همینه که گفتم.
پ.ن.3. اگه خیلی عصبانی هستین بعد از خوندن این متن، لطفا کمی تأمل کنید، دوباره متن رو با لینکهاش بخونید، بعد هر چی نوشتید، به روی چشم.

سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

تأملاتی در علوم سیاسی، تفاوت دین و دین

یک مسئله ای هست، خیلی مهمه، باید حتما در موردش بنویسم تا بتونم بحث رو پیش ببرم.
اگر اینجا رو بخونین، عمیق تر می فهمین که منظورم چیه.
مسئله، سر تعریف مسئله دینه.
یه مثال بزنم، همه ما قضیه فیثاغورث رو قبول داریم. و اصل هنر فیثاغورث از نظر ما، درک قوی اش و استدلال هاش در فضای هندسه بود. ولی کسانی که تاریخ هندسه خوندن، یا به لحاظ تاریخ فلسفه مطالعه دارند میدونند که فرقه فیثاغوریان خیلی بیش از این بودند. عقاید دیگری داشتند، رفتارهای خاصی داشتند، و حتی ترور هم گویا کرده اند (به خاطر افشای سر گنگ بودن رادیکال دو).
من اینجا میخوام بین این دو، تمایز قائل بشم. بین قضایای فیثاغورث، و رفتارهای افراد معتقد به قضایای فیثاغورث. این تمایز امید دارم که روشن باشه. یعنی کسانی که اینجا رو میخونند، فیثاغوریند، به مفهوم اول، و مخالف فیثاغوریانند، به مفهوم دوم.
عین این تمایز رو، در مورد مفهوم دین هم باید قائل شد. یک وقت دین، به عنوان یه سری مسئله فکری مطرح میشه. یک وقت هست به عنوان خصوصیات یه جامعه ای که به اون دین معتقدند، مطرح میشه. اسلام دینه، جامعه عربستان هم مسلمانه. یکی ازم پرسید مسلمانی؟ گفتم اگه منظورت از لغت اسلام، اینه که به دین بن لادن و ... (اسم نمی برم!) معتقدم، نه، مسلمان نیستم. اگه منظورت اینه که الاسلام، هو التسلیم، چرا، دوست دارم فکر کنم که مسلمانم.
قطعا ارتباطاتی هست، بین یه سری تز فکری، آثار موجود در جامعه اش. یعنی فیثاغوریان عقاید دیگری داشتند که موجب اون مطالب میشد، ولی میخوام این تمایز روشن باشه. مثلا اینکه همه پزشک های یک مملکت خیلی آدم های مغروری باشند، دلیل نمیشه که پزشکی غلطه، هر چند باید تحقیق کرد که این مغرور بودن، چه آسیبی به رشد علم پزشکی میرسونه و ...
این مسئله، باعث کلی در هم ریختگی فکری شده. یعنی مثلا یه نفر از دیدگاه جامعه شناسی "دین" رو نقد میکنه، همه داد و فریادشون میره هوا. باباجان! داره خب خصوصیاتی که می بینه که دین در جامعه میگذاره رو مشاهده میکنه، بیان میکنه، تئوری میده. چه خبره؟ اصلا نگاه این آدم به دین، یه پدیده اجتماعیه، راه ورودش به بحث اینگونه است که "این مردم به چه چیزی معتقدند، و این چه تأثیری در رفتارشون میگذاره". اصلا راه ورودش به بحث این نیست که "دین، آن گونه که آورنده دین میگفت، چگونه باید باشه". رو این مسئله اونقدر دقت کنید، که خوب جا بیفته به امید خدا.

پ.ن. تا سکولاریسم، یک یاحسین دیگر...

بعدا نوشت: فراموش کردم این رو اضافه کنم که اگه دین، به عنوان یه تز عقیدتی مطرح میشه، خب، من به دینی عقیده دارم، و ازش دفاع میکنم، ولی وقتی دین رو بن لادن تعریف کنه، یا مثلا در جامعه بهش نگاه کنیم، من خیلی ازش خوشم نمی آد. یه پدیده تقلیدی، که باعث این همه جنایت روی زمین میشه، اصلا برای من جذاب نیست.

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

من، شیفت، اورژانس، مریض، عشق و دیگر هیچ

در بخش اورژانسم
یه دختر 28 ساله اومده بخش
شبی که شیفت داشتم
دیدمش، شرح حال گرفتم، معاینه کردم و دنبال میکنم اوضاعش رو
جالبترین نکته اش، شوهرشه. از وقتی که اومده، فکر کنم هنوز ترکش نکرده. کنار تختش رو صندلی تمام مدت نشسته
امروز که رفتم دوباره ببینم اوضاعش چطوره
به شوهره گفتم این قضیه انگار سختیش واسه تو بیشتره
شوهره گفت

What can I say? I love the girl
برق گرفت من رو!
زنه که شنید، با همون بی حالی، یه لبخندی زد، برگشت بهش گفت

The feeling is mutual
اگه مسئولیت نداشتم. همون موقع ول میکردم، میرفتم یه نمازخونه، قشنگ دو ساعت گریه میکردم.

پ.ن. به زودی در مورد عشق مینویسم.

شنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹

Good Reads

این کار، توصیه میشود.

پ.ن. این هم لیست من.

پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

بانوی من، نور من، استاد من

چند وقتیه که دوباره دارم به مسائل مربوط به حوزه زنان فکر میکنم، به خصوص بعد از تموم کردن اون کتابه در مورد memetics.
یکی دو هفته پیش، یه اتفاقی افتاد، که مجبور شدم درون خودم رو کلی واکاوی کنم.
خلاصه ماجرا این بود، که در یه جلسه ای، یه سخنرانی بود، در مورد حضور زنان در رشته های جراحی. متخصص های جراحی که زن بودن، صحبت میکردن که به دخترها از مشکلات راه جراحی، و اینکه چطور میشه هم خانواده داشت، هم درس خوند، هم تخصص رو گذروند و ... میگفتن، که این مرز فرضی غیر قابل عبور رو در ذهنشون بشکنن.
خلاصه، اون بنده خدایی که رفت بالا، کلی حرف زد، خیلی هاش مهم بود، مثلا اینکه چقدر مهمه که بالاخره مردها تصورشون داره عوض میشه نسبت به زندگی مشترک (شوهر خودش پروفسور ریاضی بود) و کمک در مورد بچه ها و مشکلات دوران حاملگی و .... میخواست بگه که حتی سخت ترین دوران ها هم راه داره، داشت توضیح میداد که آره، سر هر سه تا بچه اش، (فکر کنم) حدود یه سال کارش رو پاره وقت کرده و بعد دوباره یکی دو سال جلو رفته، بعد دوباره پاره وقت و ... خلاصه کلی سال این وسط مونده، ولی اینکه میشه که همزمان جلو رفت و هم از زندگی لذت برد و هم در رشته مورد علاقه پیشرفت کرد. و شاید مهمترین نکته اش این بود که به خاطر مادر شدن، یا ازدواج یا ... رشته تون رو کنار نگذارین، چون بالاخره اینها دوران شلوغش میگذره، و اونوقت دیگه نمیتونین به اون کاری که اون همه بهش علاقه داشتین بپردازین، مباد که حسرت خورید!
وقتی داشت داستان زندگیش رو تعریف میکرد، نشسته بودم و لبخند روی صورتم بود. مقایسه میکردم با مادر خودم. و شرایط زمان انقلاب، و بعدش جنگ، و بعدش کار در مناطق محروم، و ... و همینطور چند وقته داستان ها جلو چشمم رژه میرن.
که چطور میشه در اون شرایط، و اون پس زمینه و ... همیشه بهترین بود.
هیچ وقت به خودم اجازه ندادم، کسی رو تحقیر کنم، ولی اگر حضور مادرم در زندگیم، یه اثر داشته باشه، همین بوده، که همیشه بهم یادآوری میکرد، که چقدر احمقانه است بسیاری از حرفهایی که یه سری چشم بسته، یه سری محروم، یه سری آب ندیده، به سراب راضی شده میزدن.
- وقتی که میگفتن زنان تحمل سختی ندارن
- وقتی که میگفتن زنان تحمل فشار اجتماعی رو ندارن
- وقتی از دوستی میشنیدم که زن ایده آلش، زنیه که از خانه خارج نشه، دلم به حال دوستم، و به حال زن آینده اش میسوخت
- وقتی که میگفتن زنان، تعقل قوی ندارن
- وقتی که میگفتن زنان، احساسشون بر عقلشون غلبه داره
- وقتی میشنوم که یک مادر در خونه اش چه میگذره، و چطور برای خودش این همه جنایت رو توجیه میکنه، افسرده میشم
- وقتی میشنوم که یک دختر، تصورش از آینده اش، و اینکه در منتهای فکرش، به کجا میتونه برسه، تمام وجودم تیر میکشه از درد
- وقتی میشنوم از مادرم درباره مشکلات زنان، چه در تهران، چه در مناطق محروم، از ژست سکوت به خودم گرفتن متنفر میشوم
قبلا هم گفته ام، خانه دار بودن، یا در خانه نشستن محض، عیب یا ایراد نیست. اونچه که ایراده، اینه که این رو تنها توانایی یک زن، یا بالاترین هنر یک زن بدونیم. اینکه کسی انتخاب کنه که خانه دار شه، اشکالی نداره، اینکه کسی تنها انتخاب ممکن براش این باشه، اشکال داره.
و memetics بهم نشون میده، که چرا جامعه ای که سنگ های اجتماعی حضور اولیه زنان در اجتماع رو بتونه کنار بزنه، چقدر فاصله کمی داره تا حضور به شدت گسترده این نیمی از اجتماع انسان ها.
و اقتصاد بهم میگه، که چرا جامعه ای که نیمی از اون مصرف کننده باشند، یا تولید به شدت محدودی داشته باشند، چرا ناگزیر از فقره.
و مادرم، با حضورشان، همیشه برام یک چراغند، یک پارچه نور، که راه دیگری هست
که میشود بلندتر پرید
بلند تر
در جنبش سبز، بیش از همه چیز، برای من حضور زنان بود که زیبا بود
که "حق" را، با نشستن و سکوت، کسی تقدیم نمیکند

امیدوارم، امیدوار

شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

بخشی از آنچه درونم میگذرد

این پست، رو نمیدونم چرا دارم مینویسم. شاید به خاطر اینکه احیانا کس دیگری هم این تجربه رو داشته باشه.
حالتی درونی هست، که قابل توصیف نیست. تلاش میکنم، ولی مطمئن نیستم بتونم منتقلش کنم.
این حالت اولین بار، چندین سال پیش ایجاد شد در من، بعد از دیدن یک فیلم، (در مشهد مقدس)، که یه جنبه رمانتیک هم داشت فیلمش. تو حرم کمک خواستم، و مطالبی به ذهنم رسید، و خیلی خوشحال بودم، و اون حس رفت... شاید بشه گفت mind over matter. بعدا فهمیدم که اون احساس دو جنبه داشت. یک جنبه اش اون موقع حذف شد، ولی یک جنبه اش با من موند، و هر از گاهی از زیر خاکستر در میاد...
شاید چند بار دیگه این احساس سراغم اومد، منتها متوجه یه نکته ای شدم. اون هم اینکه این احساس به هیچ وجه با پیدا کردن همسر یا ... برطرف نمیشه. میتونم تصور کنم که کسی اون احساس رو داشته باشه، احساس کمبود یه همراه در زندگیش، ولی این احساس من اصلا از اون جنس نیست.
بینوایان، اون بخش آخر، که ژان والژان داره می میره؟ یادمه دبیرستان، کتاب به دست، در راه خونه، داشتم میخوندم و گریه میکردم...
خود فیلم The Lake House یادمه که تا چند مدت گیج بودم...
شاید اوج این احساس، در گذشته، با خوندن و دیدن آثار Jane Austen پارسال ایجاد شد. تا یکی دو ماه قشنگ به هم ریخت من رو، واقعا فوق العاده است جنس این احساس.
یا مثلا با فهمیدن رومئو و ژولیت. چند وقت حالم خراب بود؟ خدای من...
این فقط مال داستان های رمانتیک بین یه زن و مرد نیست، مثال زیاده. مثلا بینوایان. کتاب برزخ زمین رو کسی خونده؟ شاهکار بود اون هم...
تو فیلم Atonement، اون لحظه که آخر فیلم، پیرزنه داره خودش رو تو آینه نگاه میکنه... وای...
حالا دوباره این احساس سراغم اومده، بعد از خوندن یه رمان رمانتیک، و به اوجش رسیده، ولی اصلا ول کن معامله نیست. یعنی تا بحال اینقدر طول نکشیده بود. عملا داره مریضم میکنه!
چنین اوجی رو گاهی، فقط گاهی در مراسم مذهبی حس کرده بودم، به مدت کوتاه، و شاید فقط یک یا چند دفعه در طول دهه محرم.
از دو چیز مطمئنم، یکی اینه که این هیچ ربطی به علاقه درونی به پیدا کردن همسر و ... نداره. میتونم بپذیرم که "ممکنه" از نوع misfiring های تکاملی باشه، ولی این رو از هیچ کس دیگری نشنیده ام. توجیه فرویدی اینکه این یه جور تغییر حسه، یا چه میدونم sublimation هستش هم برام مثل روز روشنه که اینگونه نیست.
مطلب دیگری که مطمئنم، اینه که این احساس کشش، این احساس اشتیاق، این آرزو، اصلا مفعول نداره. یعنی کسی، یا حتی چیز خاصی نیست که بتونم در این فضا بگنجونمش. یه جور حس مطلقه، بدون مفعول، ... انگار یه چیزی نیست، که باید باشه، یه چیزی که خیلی خواهانشم... سرشار از این حس خواستنم، سرشار، و آروم آروم داره به زندگی عادی و درسیم صدمه میزنه. اگر درس نداشتم، حاضر بودم 24 ساعت یه گوشه بنشینم و غرق بشم در این خواستن... خیلی به هم ریزنده است. یه دفعه تلاش کردم، در راه دانشگاه و خونه، بعد از حدود یکی دو ساعت دیگه با خودم گفتم بسه، بشینم سر درس. میتونم کنار بگذارمش از مرکز توجهم، ولی تأثیرش در baseline ذهنم کاملا احساس میشه.
جالبیش اینجاست که تا حد خوبی هم میدونم چه مواد شیمیایی ایه در مغزم که این حس رو ایجاد میکنه، ولی اصلا این دانستن باعث از بین رفتن اون حس نمیشه.
گفتم ببینم کسی تابحال چنین حسی داشته؟
و آیا مثلا بعد از چند سال، یا مثلا پایان دوران تحصیل، یا مشغول شدن، یا ازدواج کردن، یا خیلی مشغول شدن، این حس از بین رفته براش؟

جالبه دونستنش برام. کسی هست؟ ولو مشابه این؟