سه‌شنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۰

Conformity

با صادق یه بحث لفظی پیدا میکنم، سر استفاده از یه برنامه
میخواد تیکه بندازه، برمیگرده بهم میگه: conformist
ببین کار دنیا به کجا رسیده!

یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

Gross

بعد از تمام دوران کودکی و دوران پاک مدرسه، که غرق افکار شخصی خودم بودم، برای ورود به جامعه، باید با مطالبی روبرو میشدم که حتی فهمیدن منظور طرف مقابل، برایم زجرآور بود.
در اتاق نشسته بودیم منتظر رزیدنت محترم که بیاد. یکی از دخترا یه سوالی پرسید، یکی از پسرا یه تیکه ای انداخت. دختره بعد از ثانیه ای تأمل برگشت گفت:

That's gross. And I hate the fact that I know what you meant.
من که هنوز نفهمیدم منظور پسره چی بود (هر چند حدس میتونم بزنم تقریبا چی بود) ولی جواب این بنده خدا جالب بود.

لغت معنی:
gross: vulgar; coarse. (Informal) very unpleasant; repulsive.

سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

توهم سکته قلبی

بین الحرمین ما این این روزا شده فاصله بین بیمارستان دانشگاهمون و بیمارستان قلب. (محض اطلاع، خونه ویرجینیا وولف و جرج برنارد شاو سر راهه)
مریضی اومده بود اورژانس، زنی بود میانسال، اسکیزوفرنی داشت. میگفت صداهام بهم میگن درد قفسه سینه داری! پرسیدن خودت چی؟ میگفت نه، من دردی ندارم.
خلاصه، نوار قلب گرفته شد و بستری شد و آزمایش خون رفت واسه تروپونین تی. بله، سکته قلبی کرده بود!
صبح ازش پرسیدیم حالا چطوری؟ گفت دیگه صداهام رفته اند! (خب دارو گرفتی، درد قلبی باید میرفته دیگه!)
آقا من و این رفیقم و رزیدنت قلب، از خنده مرده بودیم.
عجب وضعیتیه به خدا!

دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

Pragmatism

گاهی، یه موضوعی فکرت رو مشغول میکنه. مدتها بهش فکر میکنی، مدتها میخونی، و آروم آروم به این نتیجه داری میرسی که اون موضعی که قبلا نسبت به اون موضوع داشتی، غلطه.
در این فضا، یکی میاد، یکی از اولین سوالاتی که به ذهنت رسیده بود چند ماه پیش رو می پرسه.
نمیدونی چه کنی. میخوای بهش بگی ببین، برو. از من دور شو. الان من تیغم، میبرم. برو به سلامت زندگیت رو بکن.
از اون بدتر، وقتیه که موضعت کاملا عوض شده، یا اصلا کاملا متوجه شده ای که سوالها رو چطور باید بهشون فکر کرد، و همون موضع قدیمت، با یه نگاه کاملا متفاوت، درسته.
یکی که سوال ابتدایی می پرسه، لبخندی میزنی، دستی رو شونه اش میزنی، میگی داستانش خیلی طولانیه، بگذر.
بگذر...

ولی وقت میخواهد و فرصت زیاد، و خیلی بیشتر فکر کردن. درس دادن، اصلا ساده نیست. و تازه وقت درس دادن است که به خیلی مشکلات (چه مال تئوری، چه مال طرز فکر اجتماع) پی می بری...

شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دو روز و شب اورژانس و اولین بخیه های عمرم

- بنده خدا آمده بود، تاندون آشیلش درد میکرد، یه کم سربالایی دویده بود رو ترد میل. مهم نبود، منتها پلک راستش افتادگی داشت، مردمک هاش رو چک کردم، مردمک راستش یه مقدار بسته تر بود... دلم ریخت (+). گفتم کی اینطوری شده؟ گفت در طول پنج سال اخیر تو عکس هام متوجه شده ام که آروم آروم اینطوری شده. رفتم به رزیدنت اورژانس گفتم فکر کنم توموره، گفت مشکلش چیه؟ گفتم پادرد. گفت خب، پس ربطی نداره. بره پیش دکتر. ما اینجا اورژانسیم. راست میگفت، ولی امیدوارم دنبال کنه...

- دو تا دختره اومده بودن، یکی شون دستش رو بریده بود. تند که صحبت میکردم، برگشت گفت یه کم لطفا آروم صحبت کن. وسط صحبت از دوستش گاهی لغت می پرسید، اسپانیایی بلد نیستم، ولی لغاتش اسپانیایی میزد. موقع بخیه زدن (اولین بخیه عمرم!) پرسیدم کجایی هستین؟ معلوم شد اینکه دستش رو بریده، اسپانیاییه، اون یکی انگلیسی. گفتم پس رفیقین؟ گفت آره، یه روزه! Language exchange میکنیم. شیوه اش اینطوریه که یکی که زبان مادریش یه چیزه، میخواد یه زبان دیگه یاد بگیره، یکی که برعکسه رو پیدا میکنه، هردوشون زبانشون رو قوی میکنن. شنیده بودم این رو، ندیده بودم.
گفتش که آره، دوست من هم تو فلان جا داره پزشکی میخونه (یه دانشگاه دیگه لندن). انترنی که با من بود برگشت بابا، ما خیلی بهتریم. بچه های اینجا خیلی بهترن! مونده بودم که آخه مرد حسابی، چرا اینطوری تحقیر میکنی؟! حالا درسته که همیشه بد و بیراه میگیم بهشون، ولی حالا خیلی هم جلو ملت جو نگیردت!
با انترنه صحبت میکردیم، بنده خدا نگران شده بود، گفتم انگشتم سالم میمونه؟! خنده ام گرفت گفتم آره بابا، خیالی نیست.

- پسره 29 ساله، مست کرده بود، کوکائین زده بود، بعد دعواش شده بود با یکی، افتاده بود رو یه سری شیشه، داغون شده بود پشتش. تب داشت، داشتم رگ میگرفتم ازش، نگران میپرسید:
Am I gonna be all right?
گفتم بیشین بینیم بابا! خبری نیست که. خلاصه، عکس x-ray انداختیم ازش و معلوم شد توی زخم، شیشه است. بردیم شستشو دادیم کلی و بخیه زدیم. دوباره عکس گرفتیم، یه قطعه شیشه خیلی عمیق هنوز باقی بود. باید میموند که فرداش زیر بیهوشی در آریم. بی حسی موضعی که تزریق میکردیم، قشنگ یاد ساختار اتمی و مکانیسم تأثیرش بودم...
حالا باحالیش اینجا بود، وقتی تب داشت و داشتم رگ میگرفتم و معاینه اش میکردیم، درد داشت، ولی تحمل میکرد. یه دختره اومد پیشش، آقا چشمتون روز بد نبینه، دیگه دست بهش میزدی ناله میکرد. میخواستم به دختره بگم پاشو برو بیرون ببینم.

- سه تا دختره اومده بودن. یکی شون خیلی مست کرده بود (نفس که میکشید، من داشتم مست میشدم از الکل!) پاش سر خورده بود و دستش بریده بود. نیاز به بخیه نداشت، ولی باید مفصل شستشو میدادم و پانسمان میکردم. هیچی دیگه، خب، میسوخت! هی تحمل کرد، گفت میشه فحش بدم؟! کم آورده بودم! دوستش گفت یکی از پرستارا که اول داشت معاینه میکرد بهش تذکر داد که نباید فحش بدی! خلاصه، برای اینکه حواسش پرت شه، هر کدوم از رفقاش شروع کردن تعریف کردن که به ترتیب چه کردن اون روز از صبح. یکی شون ادبیات میخوند انگار، تزش رو در مورد پرسفونه داشت مینوشت. رفتم تو حس اساطیر یونان، فکر میکردم و داشتم ناخودآگاه لبخند میزدم از حس نوستالژی. اونی که زخمی بود، داشت میگفت که آره، ژاپنی ها لغت فحش دادن نداره زبونشون. یکی شون دید من دارم میخندم، گفت انگار ژاپنی بلدی، نه؟ گفتم نه، داشتم فکر میکردم هیچ وقت تو اساطیر قدیم، من هیچ فحشی نخونده ام، اونی که رشته اش بود، شروع کرد کلی مثال زدن از رمی ها و فحش هاشون، جالب بود.

- یه پیرزنه اومده بود، باید میرفت بخش، منتها باید قبلش رگ میگرفتیم. چند بار هی امتحان کردم، نشد، هی جابجا میکردم، صبر میکردم و باهاش صحبت میکردم. از این آدمهای آروم بود. خلاصه، دیگه رگ رو که گرفتم آخر سر، برگشت گفت
You're a (very) patient man.
موندم چی بگم.

- یه مرده اومده بود که اچ آی وی داشت و سرفه میکرد. بعدا راجع بهش مینویسم.

- زنه دستش شکسته بود، داشتیم گچ میگرفتیم، واسه تزریق بی حسی، هی با اون دستش با انگشت، به ترتیب میزد به پیشونیش، گونه و چونه اش، فکر کنم شکمش، بعد هی تکرار میکرد مهم نیست، فقط سوزنه. فکر کنم به دکتره گفت این آرامش میده! به انترنه نگاه میکردم، هر دومون داشت خنده مون میگرفت.

- یه زنه اومده بود، یه کم بنده خدا گویا مریض روانی بود. اسمش رو نمیدونستن چیه. رفتم، قشنگ یه ربع نیم ساعت طول کشید تا اسمش رو فهمیدم، چهل سالش بود. هی میگفت چشمام درد میکنه، چشماش رو باز نمیکرد. میگفت اذیتم نکنین، میخوان به من آسیب برسونن. یه چند لحظه وسطاش واقعا ترسناک بود، گفتم شبیه این فیلم ها شده، یهو چشمش رو باز میکنه، من رو گاز میزنه! خلاصه، انگار آخر سر معلوم شد یه مقدار مشکل روانی داره، منتها مست هم انگار کرده بود. دلم سوخت.

- یه دعوا شده بود، کلی زخمی اومده بودن. هیچ کدوم هیچی نمیخواستن، برین بشورین زخم رو، حله!

- ایرلندیها مشهورن به مست کردن (نه به اندازه اسکاتلندی ها) کلی شون اومده بودن لندن، واسه یه مسابقه فوتبال. مست کرده بودن، چند تاشون حالشون بد شده بود، یکی شون پاش ضربدیده بود، همه با هم اومده بودن اورژانس، میگفتن میخندیدن. دلم واسه رفقا تنگ شد. خلاصه، پسره که پاش ضربدیده بود رو معاینه که میکرد رزیدنتمون، یه دختره هم باهاش اومد اتاق معاینه، گفت آره، واسه مسابقه اومدن همه. گفتم و همه تصمیم گرفتن شبش حسابی مست شن؟ بنده خدا یه لحظه موند چی بگه، بعد خندید و گفت
Well, that's what we do

- یه جوونه اومده بود، دستش رو بریده بود وقت آشپزی. برنامه نویس و web developer بود. داشتم بخیه میزدم دستش رو، کلی صحبت کردیم، یادش بخیر، خاطرات ایام کامپیوتر رو زنده کرد کلی.

- خلاصه، حوالی بیست و چهار ساعت و خورده ای بود که بیدار بودم. یکی از انترنا میگفت به بقیه این چرا خسته نیست؟ خلاصه، پاشدم بیام خونه، صبح شنبه بود، داشتن آخر هفته مترو رو خطش رو تعمیر میکردن، دنبال ایستگاه اتوبوسی بودم که جایگزین مترو بود، یکی گفت دیرم شده واسه کار، گفتم شنبه؟ چه میکنی؟ گفت یه کار دفتری، که ای کاش نمیکردم. گفتم چرا؟ گفت آخه این ایده آلم نیست، دانشگاه رفتنم به درد شغل نخورد، دنبال کار میگشتم، این رو پیدا کردم فعلا. گفتم چی خوندی؟ گفت classic civilisation. گفتم یعنی چی میخوندین؟ یه جوابی داد، ولی دیگه قشنگ بیهوش شدم!

پ.ن. خیلی ربطی نداره، ولی این، قشنگ نیست؟ باید راجع به عشق بنویسم دیگه، نمیشه!

چهارشنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

امتحان، همکلاسی ها، و دلتنگی

امتحانی بود آقا! تجربه ای!
چون تو سال های کلینیکال، نمیشه سیصد تا دانشجو بریزن بخش قلب، بعد برن بخش تنفس و ...، بنابراین از همون اول، تیکه شدیم، و در سه بیمارستان، و در بخش های مختلف، پخشیم.
اما امتحان رو از همه یه جور، و از تمام سال گرفتن. یعنی اون سوالهایی که من شاکی بودم، یه عده دیگه راحت بودن و بالعکس. کلا تجربه ی جالبی بود.
یه نکته جالب این امتحان ها هم اینه که همکلاسی هایی که مدتهاست ندیدی (یه بیمارستان دیگه بوده اند) رو میبینی، یه گپی میزنین.
بیرون سالن امتحان، تو کوچه ایستاده بودیم، همدیگه رو میدیدیم و سلام و علیک و احوالپرسی، و همه شاکی (با خنده!) از امتحان.
یه هو دلم گرفت.
دلم هوای حیاط دبیرستان رو کرد، و دیدن رفقا...
یا لیتنی کنت معکم

پانوشت: این خوندنیه. خوندن این مطالب خوبه. من این تجربه رو نداشتم، ولی برام خیلی مهم و مفیده دونستن این تجربه ها.

جمعه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

چند اتفاق از دو روز از بخش اورژانس

- با رزیدنت قلب صحبت میکردم، میگه که این اتحادیه اروپا واسه شون مشکل ایجاد کرده. چون هم اروپایی ها انگلیسی میدونن، همه میتونن وارد انگلستان شن، ولی بالعکس ممکن نیست، میگفت خیلی از دوستاش سرخورده شدن.

- وقتی بالاخره دوزاریم می افته که این ECG یا همون نوار قلب خودمون قضیه اش چیه، دیگه خیلی لذت بخشه نگاه کردن به نوار قلب و تشخیص گذاشتن. هر نوار قلبی رو نگاه میکنم، به سرعت همه چی داره تو ذهنم حرکت میکنه، اصلا قابل توصیف نیست.

- یه زنه اومده بخش اورژانس، یه همراه زن آورده با خودش، یکی از سال پنجمی ها بهم میگه: ازش پرسیدم که احتمال داره حامله باشین؟ میخواین تست کنم ادرارتون رو؟ میگفت اون زن همراهش گفته بود:
If she’s pregnant, I’ll leave her.
و دوزاریمون می افته.

- یه زنه اومده اورژانس، با شانه شکسته و در رفته، داره درد میکشه، یه انترنی هست، کلی باهاش ساخت و پاخت کرده ام، میره اون دست شکسته اش رو نگه میداره، که این دستش رو من رگ بگیرم واسه تزریق مورفین، برمیگرده به زنه میگه:
You can look at me, I’m prettier than Mohammad, I’m happy to say!
خنده ام میگیره. همچنان مریضه رو نگاه میکنه بهش میگه:
Yes, I’m not ashamed to say it!
خدا خیرش بده این انترنه رو، خیلی زن خوبیه، کلی بهم میدون داده تو بخش اورژانس.
خلاصه، این انترن رفت مورفین رو بیاره، این زنه داره ناله میکنه:
Take the pain away...
تمام وجودم مشتعله. سرنگ رو آماده میکنم نصفه، باقیش رو انترنه آماده کرد، برچسب آماده میکنم و خلاصه مورفین رو که تزریق میکنه، داره تو ذهنم، تمام ساختار های مولکولی، مسیر درد در نخاع و بعدش به مغز، شیوه عملکرد مورفین و ... همه داره دور میزنه... به یه هدف، که درد از بین بره.
مادرش میاد، مادر، مادر، قابل توصیف و تشکر نیستن مادرها...
دردش یه مقدار بهتر میشه، تختش رو میبرم عکس اشعه ایکس بگیریم، بلندش میکنیم که خوب بشه عکس گرفت، داره از درد به خودش می پیچه، دسته برانکارد رو داره فشار میده، تو همون حالت ناله میگه:
Can I hold your hand? (Can you hold my hand?)
یادم نیست کدوم جمله. یک صدم ثانیه فقط طول میکشه تصمیمم، میگم:
Of course.

- یه پسره اومده، اسمش علی حسین (یا شایدم حسین علی، یادم نیست). خلاصه، مشکلش مهم نیست، ولی میگه در طول دو سال گذشته، اونقدر هر شب مشروب زیاد میخورده که دیگه رسما درد کبد گرفته (شاهکاره واقعا!) ولی شش ماه پیش دیگه تقریبا کنار گذشته، مثلا آخرین بار شب سال نو (دو هفته پیش) یه لیوان زده. حالا درد پایین قفسه سینه گرفته (مشروب و سیگار، خوب زخم معده میگیری عزیز من) دوست دخترش بهش گفته که برو دکتر، شاید جدی باشه. میخوام قفسه سینه اش رو معاینه کنم، یه گردنبند به گردنشه، بلوزش رو که در میاره، توقع چیز دیگری داشتم، ولی به گردنش لغت "الله" آویزونه.
خلاصه، آخر سر که میخوام بهش بگم چه باید بکنه، کلی درگیری وجدان دارم. بهش بگم اصلا الکل دیگه نخور تا آخر عمرت؟ یا فقط بگم الکل الان برات ضرر داره؟ وجدانم اجازه نمیده جمله اول رو بگم. فقط بهش گفتم الکل رو باید بگذاری کنار، سیگار رو هم ترک کن.
میرم یه انترن دیگه رو پیدا میکنم، بهش میگم قضیه اینه، به نظرم تابلوه که مشکل زخم معده است، میاد و نگاه میکنه و تأیید میکنه و بنده خدا میره.

- امروز دوباره این انترنه من رو دید، گفت بیا این بنده خدا با سر درد اومده، برو ببین مشکلش چیه، فکر میکنی چی ممکنه باشه؟ میگم هنوز اعصاب رو نخوندم، ولی احتمالا اینهاست دیگه، یه نگاهم میکنه میگه یعنی چی اعصاب رو نخوندی؟ یکی از سال پنجم (سال آخری ها) بهش میگه بابا، این سال سومیه، زیادی مشتاقه. بنده خدا یه کم همینطوری نگاهم کرد، گفت فکر نمیکردم اینقدر خوب باشی. گفتم ولمون کن بابا، پرونده رو بده برم ببینمش. بعد با خودم فکر میکنم، فکر میکرده من چرا درسم رو نخونده ام.

- لذتی هست، که قابل توصیف نیست، وقتی یه رزیدنت قلب نظرت رو در مورد یه نوار قلب میپرسه. اصلا قابل توصیف نیست.

- به خونه میرسم، ایمیل ها رو چک میکنم، یکی از رفقا ایمیل زده، کامنت های دوستان رو میخونم، و خوشحالم. دلتنگم، و خوشحال. در این برهوت، ارتباط با کسانی که میشه باهاشون ارتباط داشت و لذت برد، غنیمتیه، و نعمتی، که از دست و زبان که برآید... از همه تون ممنونم، و جز تشکر، کاری از دستم بر نمی آد.

- امشب، تو راه برگشت به خونه، تو مترو خوابم برد، آخر خط یکی از خواب بیدارم کرد!