‏نمایش پست‌ها با برچسب Emergency Medicine. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Emergency Medicine. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

same bed

یه شب اورژانس خیلی خسته بودم، تکست ارتوپدی رو برداشتم نگاه میکردم، اولش این رو خوندم. خیلی قشنگ بود.
بعدا همون تکست رو پیدا کردم، منتها این متن توش نبود، نگو یه ورژن دیگه کتاب بود. شک کردم اصلا اون کتاب بوده یا نه! خلاصه، یه دفعه دیگه که ورق میزدم کتابه رو تو اورژانس، پیدا کردم، سریع ازش عکس گرفتم، اومدم خونه و پیدا کردمش و میگذارم بخونین. منتها با تأمل بخونین:

‘All these hags’
Once, after a stay in hospital with a fracture, a patient who was not quite as deaf as she was supposed to be, told one of us (JML) how she had overheard a newly arrived orthopaedic surgeon say to the Ward nurse ‘What are we going to do with all these hags?’ As he progressed down the ward, turning first to the left and then to the beds on the right, his mood became morose, then black—as if he was getting angry that all these ‘hags’ were clogging up his beds, preventing his scientific endeavours. But what was really happening, my patient suspected, was that, as he turned to left and right, he was really nodding goodbye to his humanity, and, dimly aware of this, he was angry to see it go. On this view, these rows of hags were like buoys in the night, marking his passage out of our world. We all make this trip. Is there any way back? The process of becoming a doctor takes us away from the very people we first wanted to serve. Must medicine take the brightest and the best and turn us into quasi monsters?
The answer to these questions came unexpectedly in the months that followed: sheer pressure of work drove this patient's observations out of my mind. It was winter, and there was ‘flu. In the unnatural twilight of a snowy day I drifted from bed to bed in a stupor of exhaustion with a deepening sense of a collapse that could not be put off…It was all I could do to climb into bed: but when I awoke, I found I had somehow climbed into a patient's bed, who had kindly moved over to make space for me, and was now looking at me with concern in her eyes. Herein lay the answer: the hag must make room for the doctor, and the doctor must make room for the hag: we are all in the same bed.

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

مکالمه، در مورد ناگفتنی ها

حدود دو هفته پیش بود، دختر بیست ساله ای اومده بود اورژانس، از دور دیدم ساعد دو دستش داشت خون می اومد و با یه پرستار داشت میرفت، رفتم سر یه کار دیگه. یه مدت بعد، یکی از انترنا ازم پرسید بخیه میخوای بزنی، گفتم آره! گفت سرم شلوغه من، اون بنده خدای فلان اتاق رو ببر، دست راستش دو تا بخیه میخواد، دست چپش رو به پرستارها بگو پانسمان کنن. رفتم دیدم بله! همون بنده خداییه که دیده بودم حدود یه ساعت قبل. رو فایلش رو نگاه کردم، نوشته بود "آسیب عمدی به خود".
خلاصه، بساط بخیه رو که داشتم آماده میکردم، مونده بودم چی بگم. همیشه با همه مریض ها صحبت میکنم، هم جالبه برام هم احساس میکنم اگه سکوت کنی خیلی یه جوریه، انگار آدم نیست طرف، ولی خب، نمیدونستم چی بگم به این بنده خدا، تا حالا با مریضی که مشکل روانی جدی داشته باشه برخورد نکرده بودم، اصلا نمیدونستم چی بگم.
گفتم چی شد؟ گفت خودم رو بریدم. {سکوت} ازش پرسیدم چه میکنی، گفت دانشجویم، گفتم کجا، چی میخونی؟ گفت فلان جا، روانشناسی. آقا خلاصه، ظرف چند دقیقه، داشتم بخیه میزدم و غرق صحبت بودم. خیلی برام جالب بود، کاملا میدونست مشکلش چیه، از ده سالگی شروع کرده بود به آسیب به خودش، یه بار هم تلاش کرده بود خودکشی کنه. دیگه خیلی رک صحبت میکردیم، گفتم چی میشه که اینطوری میکنی؟ گفت هر از گاهی، یه مدت اینطوری میشم، (ای کاش لغاتش یادم بود دقیق، عالی میگفت) دیگه صبح از خواب نمیخوای پاشی، حموم نمیخوای بری، اصلا حوصله هیچ چیزی رو نداری، هیچ چیزی ارزش نداره. گفتم اون موقع، خودت میدونی که تو یکی از این دوره هایی؟ گفت آره. گفتم خب، پس چرا صبر نمیکنی تموم شه؟ گفت اصلا مهم نیست که بدونی که چگونه است و در مغزت داره چه اتفاقی می افته که حالت اینطوریه، مهم اینه که اون موقع هیچ چیز ارزش نداره.
جدا مسحور این صداقت و درک عمیقش از روان بودم. اینکه صرف "چگونه" ها، در نهایت هیچ گزاره اخلاقی "چرا"یی تولید نمیکنن.
ساعد دستش از بس از بچگی این کار رو کرده بود، خط خطی سفید بود. ازش پرسیدم راجع به برنامه اش، راجع به آینده اش، میگفت دوست داشته پزشکی بخونه و روانپزشک شه، ولی بهش گفتن که احتمالا اجازه کار نخواهد داشت، میگفت من باهوشم، همه رفقام دارن آکسفورد و کمبریج درس میخونن، آخه چرا من پزشکی نخونم؟ گفتم راجع به پزشکی کلا سخت میگیرن، میدونی اگه ما یه دفعه سوار اتوبوس یا مترو شیم بدون بلیط و از قضا اون روز یه نفر چک کنه بلیط ها رو، احتمالا دیگه نمیتونیم هیچ وقت پزشک شیم؟ کلا میخوان مردم به پزشک ها اعتماد کنن. حالا میخوای چه کنی با روانشناسی؟ گفت میخوام تموم کنم، روانشناسی بالینی بخونم.
خلاصه بخیه زدم دستش رو (چهار تا زدم، که خیالم راحت شه) اون دستش رو هم تمیز کردم، رفتم انترن رو خبر دادم، اومد تأیید کرد، پرستاره مشغول پانسمان دستهاش شد، من هم بیرون زدم.
هیچ وقت به اندازه اون نیم ساعت - سه ربع، راجع به حیات، و ارزش زیستن، و تغییرات روحی با کسی صحبت نکرده بودم، اون هم اینقدر رک. خیلی چسبید، خیلی. به مسعود میگفتم، اونقدری که این بنده خدا راجع به روان میدونست، آدم های شصت ساله نمیدونن.

پ.ن. این کتاب در مورد چین رو دارم میخونم، داغونم کرده. امروز تو مترو جدا حالم بد بود از اوج فاجعه.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

پزشک بدون مرز

دیشب یه جراح که جزو پزشکان بدون مرز بود و اولین (یا جزء اولین) گروهی بود که وارد هایتی شده بود بعد زلزله، اومده بود و نشون میداد عکسهاش رو و صحبت میکرد.
فوق العاده بود، فوق العاده. رسما روشن شده بودم...

پ.ن. همه برای عید دارن یه چیزی مینویسن، مدتی پیش این رو نوشته بودم، میخوام یه عیدی مشتی بنویسم در این مورد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

توهم سکته قلبی

بین الحرمین ما این این روزا شده فاصله بین بیمارستان دانشگاهمون و بیمارستان قلب. (محض اطلاع، خونه ویرجینیا وولف و جرج برنارد شاو سر راهه)
مریضی اومده بود اورژانس، زنی بود میانسال، اسکیزوفرنی داشت. میگفت صداهام بهم میگن درد قفسه سینه داری! پرسیدن خودت چی؟ میگفت نه، من دردی ندارم.
خلاصه، نوار قلب گرفته شد و بستری شد و آزمایش خون رفت واسه تروپونین تی. بله، سکته قلبی کرده بود!
صبح ازش پرسیدیم حالا چطوری؟ گفت دیگه صداهام رفته اند! (خب دارو گرفتی، درد قلبی باید میرفته دیگه!)
آقا من و این رفیقم و رزیدنت قلب، از خنده مرده بودیم.
عجب وضعیتیه به خدا!

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

دو روز و شب اورژانس و اولین بخیه های عمرم

- بنده خدا آمده بود، تاندون آشیلش درد میکرد، یه کم سربالایی دویده بود رو ترد میل. مهم نبود، منتها پلک راستش افتادگی داشت، مردمک هاش رو چک کردم، مردمک راستش یه مقدار بسته تر بود... دلم ریخت (+). گفتم کی اینطوری شده؟ گفت در طول پنج سال اخیر تو عکس هام متوجه شده ام که آروم آروم اینطوری شده. رفتم به رزیدنت اورژانس گفتم فکر کنم توموره، گفت مشکلش چیه؟ گفتم پادرد. گفت خب، پس ربطی نداره. بره پیش دکتر. ما اینجا اورژانسیم. راست میگفت، ولی امیدوارم دنبال کنه...

- دو تا دختره اومده بودن، یکی شون دستش رو بریده بود. تند که صحبت میکردم، برگشت گفت یه کم لطفا آروم صحبت کن. وسط صحبت از دوستش گاهی لغت می پرسید، اسپانیایی بلد نیستم، ولی لغاتش اسپانیایی میزد. موقع بخیه زدن (اولین بخیه عمرم!) پرسیدم کجایی هستین؟ معلوم شد اینکه دستش رو بریده، اسپانیاییه، اون یکی انگلیسی. گفتم پس رفیقین؟ گفت آره، یه روزه! Language exchange میکنیم. شیوه اش اینطوریه که یکی که زبان مادریش یه چیزه، میخواد یه زبان دیگه یاد بگیره، یکی که برعکسه رو پیدا میکنه، هردوشون زبانشون رو قوی میکنن. شنیده بودم این رو، ندیده بودم.
گفتش که آره، دوست من هم تو فلان جا داره پزشکی میخونه (یه دانشگاه دیگه لندن). انترنی که با من بود برگشت بابا، ما خیلی بهتریم. بچه های اینجا خیلی بهترن! مونده بودم که آخه مرد حسابی، چرا اینطوری تحقیر میکنی؟! حالا درسته که همیشه بد و بیراه میگیم بهشون، ولی حالا خیلی هم جلو ملت جو نگیردت!
با انترنه صحبت میکردیم، بنده خدا نگران شده بود، گفتم انگشتم سالم میمونه؟! خنده ام گرفت گفتم آره بابا، خیالی نیست.

- پسره 29 ساله، مست کرده بود، کوکائین زده بود، بعد دعواش شده بود با یکی، افتاده بود رو یه سری شیشه، داغون شده بود پشتش. تب داشت، داشتم رگ میگرفتم ازش، نگران میپرسید:
Am I gonna be all right?
گفتم بیشین بینیم بابا! خبری نیست که. خلاصه، عکس x-ray انداختیم ازش و معلوم شد توی زخم، شیشه است. بردیم شستشو دادیم کلی و بخیه زدیم. دوباره عکس گرفتیم، یه قطعه شیشه خیلی عمیق هنوز باقی بود. باید میموند که فرداش زیر بیهوشی در آریم. بی حسی موضعی که تزریق میکردیم، قشنگ یاد ساختار اتمی و مکانیسم تأثیرش بودم...
حالا باحالیش اینجا بود، وقتی تب داشت و داشتم رگ میگرفتم و معاینه اش میکردیم، درد داشت، ولی تحمل میکرد. یه دختره اومد پیشش، آقا چشمتون روز بد نبینه، دیگه دست بهش میزدی ناله میکرد. میخواستم به دختره بگم پاشو برو بیرون ببینم.

- سه تا دختره اومده بودن. یکی شون خیلی مست کرده بود (نفس که میکشید، من داشتم مست میشدم از الکل!) پاش سر خورده بود و دستش بریده بود. نیاز به بخیه نداشت، ولی باید مفصل شستشو میدادم و پانسمان میکردم. هیچی دیگه، خب، میسوخت! هی تحمل کرد، گفت میشه فحش بدم؟! کم آورده بودم! دوستش گفت یکی از پرستارا که اول داشت معاینه میکرد بهش تذکر داد که نباید فحش بدی! خلاصه، برای اینکه حواسش پرت شه، هر کدوم از رفقاش شروع کردن تعریف کردن که به ترتیب چه کردن اون روز از صبح. یکی شون ادبیات میخوند انگار، تزش رو در مورد پرسفونه داشت مینوشت. رفتم تو حس اساطیر یونان، فکر میکردم و داشتم ناخودآگاه لبخند میزدم از حس نوستالژی. اونی که زخمی بود، داشت میگفت که آره، ژاپنی ها لغت فحش دادن نداره زبونشون. یکی شون دید من دارم میخندم، گفت انگار ژاپنی بلدی، نه؟ گفتم نه، داشتم فکر میکردم هیچ وقت تو اساطیر قدیم، من هیچ فحشی نخونده ام، اونی که رشته اش بود، شروع کرد کلی مثال زدن از رمی ها و فحش هاشون، جالب بود.

- یه پیرزنه اومده بود، باید میرفت بخش، منتها باید قبلش رگ میگرفتیم. چند بار هی امتحان کردم، نشد، هی جابجا میکردم، صبر میکردم و باهاش صحبت میکردم. از این آدمهای آروم بود. خلاصه، دیگه رگ رو که گرفتم آخر سر، برگشت گفت
You're a (very) patient man.
موندم چی بگم.

- یه مرده اومده بود که اچ آی وی داشت و سرفه میکرد. بعدا راجع بهش مینویسم.

- زنه دستش شکسته بود، داشتیم گچ میگرفتیم، واسه تزریق بی حسی، هی با اون دستش با انگشت، به ترتیب میزد به پیشونیش، گونه و چونه اش، فکر کنم شکمش، بعد هی تکرار میکرد مهم نیست، فقط سوزنه. فکر کنم به دکتره گفت این آرامش میده! به انترنه نگاه میکردم، هر دومون داشت خنده مون میگرفت.

- یه زنه اومده بود، یه کم بنده خدا گویا مریض روانی بود. اسمش رو نمیدونستن چیه. رفتم، قشنگ یه ربع نیم ساعت طول کشید تا اسمش رو فهمیدم، چهل سالش بود. هی میگفت چشمام درد میکنه، چشماش رو باز نمیکرد. میگفت اذیتم نکنین، میخوان به من آسیب برسونن. یه چند لحظه وسطاش واقعا ترسناک بود، گفتم شبیه این فیلم ها شده، یهو چشمش رو باز میکنه، من رو گاز میزنه! خلاصه، انگار آخر سر معلوم شد یه مقدار مشکل روانی داره، منتها مست هم انگار کرده بود. دلم سوخت.

- یه دعوا شده بود، کلی زخمی اومده بودن. هیچ کدوم هیچی نمیخواستن، برین بشورین زخم رو، حله!

- ایرلندیها مشهورن به مست کردن (نه به اندازه اسکاتلندی ها) کلی شون اومده بودن لندن، واسه یه مسابقه فوتبال. مست کرده بودن، چند تاشون حالشون بد شده بود، یکی شون پاش ضربدیده بود، همه با هم اومده بودن اورژانس، میگفتن میخندیدن. دلم واسه رفقا تنگ شد. خلاصه، پسره که پاش ضربدیده بود رو معاینه که میکرد رزیدنتمون، یه دختره هم باهاش اومد اتاق معاینه، گفت آره، واسه مسابقه اومدن همه. گفتم و همه تصمیم گرفتن شبش حسابی مست شن؟ بنده خدا یه لحظه موند چی بگه، بعد خندید و گفت
Well, that's what we do

- یه جوونه اومده بود، دستش رو بریده بود وقت آشپزی. برنامه نویس و web developer بود. داشتم بخیه میزدم دستش رو، کلی صحبت کردیم، یادش بخیر، خاطرات ایام کامپیوتر رو زنده کرد کلی.

- خلاصه، حوالی بیست و چهار ساعت و خورده ای بود که بیدار بودم. یکی از انترنا میگفت به بقیه این چرا خسته نیست؟ خلاصه، پاشدم بیام خونه، صبح شنبه بود، داشتن آخر هفته مترو رو خطش رو تعمیر میکردن، دنبال ایستگاه اتوبوسی بودم که جایگزین مترو بود، یکی گفت دیرم شده واسه کار، گفتم شنبه؟ چه میکنی؟ گفت یه کار دفتری، که ای کاش نمیکردم. گفتم چرا؟ گفت آخه این ایده آلم نیست، دانشگاه رفتنم به درد شغل نخورد، دنبال کار میگشتم، این رو پیدا کردم فعلا. گفتم چی خوندی؟ گفت classic civilisation. گفتم یعنی چی میخوندین؟ یه جوابی داد، ولی دیگه قشنگ بیهوش شدم!

پ.ن. خیلی ربطی نداره، ولی این، قشنگ نیست؟ باید راجع به عشق بنویسم دیگه، نمیشه!

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

چند اتفاق از دو روز از بخش اورژانس

- با رزیدنت قلب صحبت میکردم، میگه که این اتحادیه اروپا واسه شون مشکل ایجاد کرده. چون هم اروپایی ها انگلیسی میدونن، همه میتونن وارد انگلستان شن، ولی بالعکس ممکن نیست، میگفت خیلی از دوستاش سرخورده شدن.

- وقتی بالاخره دوزاریم می افته که این ECG یا همون نوار قلب خودمون قضیه اش چیه، دیگه خیلی لذت بخشه نگاه کردن به نوار قلب و تشخیص گذاشتن. هر نوار قلبی رو نگاه میکنم، به سرعت همه چی داره تو ذهنم حرکت میکنه، اصلا قابل توصیف نیست.

- یه زنه اومده بخش اورژانس، یه همراه زن آورده با خودش، یکی از سال پنجمی ها بهم میگه: ازش پرسیدم که احتمال داره حامله باشین؟ میخواین تست کنم ادرارتون رو؟ میگفت اون زن همراهش گفته بود:
If she’s pregnant, I’ll leave her.
و دوزاریمون می افته.

- یه زنه اومده اورژانس، با شانه شکسته و در رفته، داره درد میکشه، یه انترنی هست، کلی باهاش ساخت و پاخت کرده ام، میره اون دست شکسته اش رو نگه میداره، که این دستش رو من رگ بگیرم واسه تزریق مورفین، برمیگرده به زنه میگه:
You can look at me, I’m prettier than Mohammad, I’m happy to say!
خنده ام میگیره. همچنان مریضه رو نگاه میکنه بهش میگه:
Yes, I’m not ashamed to say it!
خدا خیرش بده این انترنه رو، خیلی زن خوبیه، کلی بهم میدون داده تو بخش اورژانس.
خلاصه، این انترن رفت مورفین رو بیاره، این زنه داره ناله میکنه:
Take the pain away...
تمام وجودم مشتعله. سرنگ رو آماده میکنم نصفه، باقیش رو انترنه آماده کرد، برچسب آماده میکنم و خلاصه مورفین رو که تزریق میکنه، داره تو ذهنم، تمام ساختار های مولکولی، مسیر درد در نخاع و بعدش به مغز، شیوه عملکرد مورفین و ... همه داره دور میزنه... به یه هدف، که درد از بین بره.
مادرش میاد، مادر، مادر، قابل توصیف و تشکر نیستن مادرها...
دردش یه مقدار بهتر میشه، تختش رو میبرم عکس اشعه ایکس بگیریم، بلندش میکنیم که خوب بشه عکس گرفت، داره از درد به خودش می پیچه، دسته برانکارد رو داره فشار میده، تو همون حالت ناله میگه:
Can I hold your hand? (Can you hold my hand?)
یادم نیست کدوم جمله. یک صدم ثانیه فقط طول میکشه تصمیمم، میگم:
Of course.

- یه پسره اومده، اسمش علی حسین (یا شایدم حسین علی، یادم نیست). خلاصه، مشکلش مهم نیست، ولی میگه در طول دو سال گذشته، اونقدر هر شب مشروب زیاد میخورده که دیگه رسما درد کبد گرفته (شاهکاره واقعا!) ولی شش ماه پیش دیگه تقریبا کنار گذشته، مثلا آخرین بار شب سال نو (دو هفته پیش) یه لیوان زده. حالا درد پایین قفسه سینه گرفته (مشروب و سیگار، خوب زخم معده میگیری عزیز من) دوست دخترش بهش گفته که برو دکتر، شاید جدی باشه. میخوام قفسه سینه اش رو معاینه کنم، یه گردنبند به گردنشه، بلوزش رو که در میاره، توقع چیز دیگری داشتم، ولی به گردنش لغت "الله" آویزونه.
خلاصه، آخر سر که میخوام بهش بگم چه باید بکنه، کلی درگیری وجدان دارم. بهش بگم اصلا الکل دیگه نخور تا آخر عمرت؟ یا فقط بگم الکل الان برات ضرر داره؟ وجدانم اجازه نمیده جمله اول رو بگم. فقط بهش گفتم الکل رو باید بگذاری کنار، سیگار رو هم ترک کن.
میرم یه انترن دیگه رو پیدا میکنم، بهش میگم قضیه اینه، به نظرم تابلوه که مشکل زخم معده است، میاد و نگاه میکنه و تأیید میکنه و بنده خدا میره.

- امروز دوباره این انترنه من رو دید، گفت بیا این بنده خدا با سر درد اومده، برو ببین مشکلش چیه، فکر میکنی چی ممکنه باشه؟ میگم هنوز اعصاب رو نخوندم، ولی احتمالا اینهاست دیگه، یه نگاهم میکنه میگه یعنی چی اعصاب رو نخوندی؟ یکی از سال پنجم (سال آخری ها) بهش میگه بابا، این سال سومیه، زیادی مشتاقه. بنده خدا یه کم همینطوری نگاهم کرد، گفت فکر نمیکردم اینقدر خوب باشی. گفتم ولمون کن بابا، پرونده رو بده برم ببینمش. بعد با خودم فکر میکنم، فکر میکرده من چرا درسم رو نخونده ام.

- لذتی هست، که قابل توصیف نیست، وقتی یه رزیدنت قلب نظرت رو در مورد یه نوار قلب میپرسه. اصلا قابل توصیف نیست.

- به خونه میرسم، ایمیل ها رو چک میکنم، یکی از رفقا ایمیل زده، کامنت های دوستان رو میخونم، و خوشحالم. دلتنگم، و خوشحال. در این برهوت، ارتباط با کسانی که میشه باهاشون ارتباط داشت و لذت برد، غنیمتیه، و نعمتی، که از دست و زبان که برآید... از همه تون ممنونم، و جز تشکر، کاری از دستم بر نمی آد.

- امشب، تو راه برگشت به خونه، تو مترو خوابم برد، آخر خط یکی از خواب بیدارم کرد!