‏نمایش پست‌ها با برچسب بیمارستان نوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بیمارستان نوشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

Love

قبل از امتحانات، صحبت از ماهیت و کیفیت عشق شد، یکی از رفقا گفت محمد تو از این خوشت میاد، صبر کن. بعد از تو اینترنت پیدا کرد این رو برام. اونقدر قشنگ بود که تو راه خونه حفظش کردم همون روز:

Love is a temporary madness. It erupts like an earthquake and then subsides. And when it subsides you have to make a decision. You have to work out whether your roots have become so entwined together that it is inconceivable that you should ever part. Because this is what love is. Love is not breathlessness, it is not excitement, it is not the promulgation of promises of eternal passion. That is just being in love which any of us can convince ourselves we are. Love itself is what is left over when being in love has burned away, and this is both an art and a fortunate accident. Your mother and I had it, we had roots that grew towards each other underground, and when all the pretty blossom had fallen from our branches we found that we were one tree and not two.
- Captain Corelli’s Mandolin (1993)

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

خلأ

امروز از صبح منگ بودم
باز رفتم بیمارستان صبح واسه دیدن جنازه اش
بعدش هم مراسم تدفین
افسرده بودم
نمیدونم چرا، امروز خیلی دلم میخواست یکی بیاد دم در، ببره بیرون من رو.
دلم واسه رفقام لک زده بود.
رفقای اینجا هم که همه رفته اند مسافرت. یکیشون مونده بود، که از صبح چشم به راه یه تکست بودم، که از او هم خبری نیومد
حوصله بودن ندارم دیگه
نمیدونم چرا دارم این رو مینویسم
شاید میخوام بعدا یادم باشه، که یه روز، خیلی خیلی نیاز داشتم به همراه، و همراهی نبود
فقط خدا بود، ولی میترسیدم از حرف زدن باهاش. قصه اش طولانیه، میترسم faint کنم
قشنگ زمان ایستاده برام...
یاد شازده کوچولو به خیر:
One risks a little weeping if one lets oneself be tamed.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

قصه یک رفتن

صبح از خواب پا شدم. رفتم دستشویی، موبایلم زنگ زد. اومدم، یه پیام اومده بود برام. صدا رو که شنیدم، همونجا نابود شدم.
محمد، زنگ زدم بهت بگم که دیروز، دنیس عزیز من ترکم کرد. همین، بای...
زنگ زدم بهش، گفت برمیگرده بیمارستان که جنازه رو تحویل بگیره.
پاشدم در اومدم، قشنگ بهت زده بودم. رسیدم بیمارستان. رفتم از اتاق خالیش عکس گرفتم.
زدم بیرون، رفتم تو حیاط دانشکده یه کتابی که یکی از رفقا بهم داده در مورد تأثیر فرهنگ کشورهای مختلف در رفتار پزشکها رو میخوندم. اصلا حالیم نبود، قشنگ روشن بود که به زور، در رو بسته نگه داشته ام.
زنگ زد گفت ممکنه خیلی دیر بیاد، گفتم من فعلا هستم، بهم خبر بده.
زنگ زد، گفت داره میاد. گفتم رسیدی نزدیک بیمارستان بهم خبر بده.
زنگ زد، گفت نزدیک بیمارستانه.
رفتم وایستادم وسط سالن ورودی، با سه نفر از همسایه هاش اومد تو، دری که به زور بسته نگه داشته بودم، ترک برداشت. اومد وسط سالن نمیدونم چی دید تو احوالم، دست انداخت گردنم و گریه کرد و من بغض کردم...
رفتیم بخش، سوار آسانسور که شدیم، انگار بقیه غریبه بودن، تکیه داده بودم به این سمت آسانسور، او هم اون سمت، فقط نگاه میکرد. انگار اون در ترکش داشت باز میشد، به خودم اومدم، دیگه اون مرد خوشروی هفتاد و یک ساله رو نمی بینم؟...
از آسانسور پیاده شدیم، زن همسایه اش ازم پرسید محمد تویی؟ گفتم آره. گفتم ممنونم که کمکش میکنین. حالم بد بود.
رفتیم تو بخش، گفت نبودی دیشب، بعد از یک ماه، فقط یک شب نیومدی. گفتم چرا بهم زنگ نزدی، و بغضم ترکید. بعد گفتم ولش کن، مهم نیست.
یاد داستانهاش افتادم، یاد اون موقعی که برام میگفت وقتی خواستیم ازدواج کنیم، همیشه نگران بود که اختلاف بیست سال سن زیاده، ولی من هیچ وقت حس نمیکردم، تا وقتی که سرطان گرفت...
تو راه سردخونه، یه نگاهی بهم کرد، گفت محمد یک ماه شد ها. یک ماه هر روز اومدی بیمارستان. موبایلم رو در آوردم، یکی از عکس هایی که روزهای اول ازشون گرفته بودم بهش نشون دادم. گفت خوشحالم که عکس گرفتی
رفتیم سردخونه، منتظر که بودیم تو راهرو، دیگه تحمل نکردم، ازشون جدا شدم، رفتم اونورتر. دیگه زورم نمیرسید در رو بسته نگه دارم. همسایه هاش بنده خداها مونده بودن که مثلا من باید تسلی خاطر باشم. یکیشون اومد من رو آروم کنه.
زنش میگفت صورتش رو ببینم؟ همسایه هاش نمیدونستن چی بگن. گفتم حواست باشه که فرق میکنه، سفید خواهد بود و آرام، ولی فرق میکنه. گفت نمیخوام پس، نمیخوام اون تصویر رو ببینم. گفتم ولی کمک میکنه، و نتونستم ادامه بدم...
رفتیم بالاسرش، نگاهم که بهش افتاد، ناخودآگاه زیر لب به زبونم اومد إن الذی فرض علیک القرآن لرادک إلی معاد...
حالا من خیلی حال خوشی داشتم، زنش بنده خدا میگفت چرا پایین گوشش قرمز شده، باید براش توضیح میدادم که وقتی دیگه قلب نمیتپه، خون ته نشین میشه و منعقد میشه، زیر سرش هم اینطوریه، همه جا که نزدیک تره به زمین، سرخ میشه. مونده بودم که این مغزم چرا منفجر نمیشه...
براش قرآن خوندم... هیچ چیزی زیبا تر از سوره ضحی به ذهنم نمیرسید...
گریه کردم...
از زنش خداحافظی کردم، گفتم فردا میام مراسم تدفین.
از در زدم بیرون، منگ بودم، اشکم به ته رسیده بود.
به خودم اومدم، متوجه شدم دلم چقدر براش تنگه، که دیگه نمی بینمش
و یاد هفته قبل افتادم که زنش رفت از اتاق بیرون بگه یه پرستار بیاد چون دردش شدید شده بود
تو همون درد، وقتی دید زنش رفت بیرون، بهم گفت محمد، وقتی من برم، زنم کمک میخواد ها، خیلی خامه، راهنما میخواد
انگار زمان ایستاد
بلند شدم از رو صندلی فقط بهش نگاه کردم. گفتم چشم.
و امروز فهمیدم
وقتی حرفی میزنی، باید پاش بایستی

حالا باید انشا بنویسم، با تابستان خود چه کردید...

پ.ن. با یکی از رفقا صحبت میکردم، از پشت تلفن گفت چرا مرده ای؟ فهمیدم انگار داغون تر از اونم که فکر میکردم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

شراب تلخ میخواهم

امتحان عملی و بعدش هم تئوری رو دادم.
قصه که زیاده، فکر میکردم امتحان تئوریم یه ساعت دیرتر شروع میشه، با چه استرسی رسیدم به سالن! قشنگ تا شب خوابم نمیبرد.
حالا امروز نشسته ام و به حماقت های دیروزم تأسف میخورم! فکر کن، جواب رو میدونستم، سر یه حماقت یکی دیگه رو زدم!
از اینها گذشته، بدجوری دلم واسه گپ زدن تنگ شده. یه آدم که بشه باهاش صحبت کرد.
حسابی دلم واسه رفقای ایران تنگ شده. البته احتمالا رفتن بیشتر به هم میریخت من رو، دو سه شب پیش خواب دیدم که ایرانم و دارم از رفقا خداحافظی میکنم، اونقدر دردناک بود، با گریه از خواب پاشدم.
این مریض ما هم که عملا نیت کرده تا من رو به لحاظ روانی به اتیسم دچار نکنه، ول نکنه ما رو.
فقط نگاه و نگرانی و اشک زنش رو که می بینم، رسما منهدم میشم همون دم در.
امروز هم که با هر کدوم از رفقا تماس گرفتم برم یه قدمی بزنم، همه مشغول بودن.

عجب شعریه این شعر حافظ: شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
این بیتش خداست:
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
و صد البته پایانش که داغون میکنه آدم رو:
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

حالا اینها به کنار، یکی از رفقای همکلاسی حدود دو ماه پیچید به پر و پای ما که تو چرا نمیخوای ازدواج کنی. آخر سر بعد کلی اخطار دادن که ببین، همون بهتر که ندونی و ...، حدود دو ساعت طول کشید تا توضیح بدم مرحله به مرحله چرا. حالا رفته افسرده شده. آخه مرض دارین شما آدمها؟ چرا سوالی میپرسین که نمیخواین بدونین جوابش رو؟
فعلا سه چیز امید به زندگی رو تقویت میکنه:
اولی یه کپه کتاب
دومی دیدار احتمالی یکی از رفقا
سومی شازده کوچولو. مینویسم ازش

پ.ن. ماه رمضان نزدیکه، ولی من حال خوبی ندارم. انگار داره زمان تحویل یه مقاله میرسه، و اصلا کار نکرده ام روش

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

درد

از درد آورترین لحظه ها
لحظه ایه که کسی داره درد میکشه
و تو کاری نمیتونی بکنی
فقط فرصت میکنی از کنار تختش دور شی
یه جایی برسی که دو دستت رو تکیه بدی به چیزی، به پنجره ای رو به شهری که حیرت میکنی چطور هنوز روشنه
دری که جلوش رو گرفته بودی که باز نشه، باز شه
چهار ستون بدنت شروع کنه به لرزیدن
و زار زار گریه کنی

پ.ن. فردا امتحان عملیم رو دارم

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

وحشت

از سخت ترین لحظه ها
لحظه ایه که کسی بهت میگه
"تو رو خدا برای من فرستاده"
و تو میدونی
که چه قدر دوری از اون چه که او تصور میکنه
و برخودت میلرزی

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

Geriatrics

بخش بیماران مسن، بخش خاصی بود.
درمان معنی نداشت، فقط کاری میکردی که اوضاع طرف بهتر شه و بره خانه اش.
حس متفاوتی بود. به یکی از رفقا گفتم:

We're in the symptom relief business.
همون روز اول، مریض اولی که نشستم باهاش صحبت کنم، پیرزنی بود، 93 ساله، یه مقدار اختلال حواس داشت دیگه بنده خدا. خلاصه، صحبت که کردم، معاینه اش که کردم، شروع کرد نصیحت کردن من که "با غریبه ها صحبت نکن"! و ... خلاصه، فکر میکرد اول مزدوجم، بعد که گفتم نه، گفت پس با هم باید ازدواج کنیم!
خلاصه، هر صبح و عصر که میدیدمش، هی احوال زنم رو میپرسید، بهش که میگفتم زن ندارم، میگفت پس باید با هم ازدواج کنیم.
حالا قصه به همین جا ختم نمیشه، یه دفعه که داشتم با رزیدنت صحبت میکردم، گفتم آره، یه پیشنهاد ازدواج گرفتم این هفته، یکی از انترن ها برگشت گفت پس تویی این مرد جوونی که میگه میاد دیدن من، قراره با هم ازدواج کنیم؟ منهدم شدیم از خنده. فکر کنم انترنه فکر میکرده از حواس پرتش بنده خدا پرت و پلا میگه! رزیدنته تو گزارشم نوشت "ارتباط خوب با مریض"!
ولی جالب بود که همه متخصص ها و رزیدنت ها و انترن ها زن بودن، دقیقا برخلاف ارولوژی. یکی یا دو تا مرد ممکن بود پیدا شه (یه رزیدنت مرد بود، وقتی ما شروع کردیم، رفت) مثل ارولوژی، ولی عموما اینطوری بود. مطرح کردم بین رفقا، یکی از دخترا اومد علت بگه، گفتم هان؟ لابد علتش اینه که زنها خوب و بردبارن و مردها آشغالن؟ برو بیشین بینیم بابا. (نپرسین چطوری به انگلیسی این رو گفتم)
شاید چون علتش این باشه که کلا زنها عمر بیشتری دارن، و مریض ها غالبا زن هستن، مثل ارولوژی که غالبا مردن.
شاید مهمترین نکته این بخش این بود که نیاز به تسلط به همه چیز داشت. یعنی مریض فقط یه مشکل نداره، هزار تا مشکل داره، همه شون هم داره بد تر میشه، ولی چه میشه کرد که این مورد که الان داره اذیت میکنه رو در حدی حل کنیم و بفرستیم خونه اش. تجربه عجیبی بود.
دیروز به یکی از رفقا گفتم دوست دارم برم یه سر بهش بزنم، بنده خدا تنها زندگی میکرد. گفت نه محمد، نه. اشتباهه. گفتم چرا؟ گفت میدونم که کار خوبیه، ولی هزار تا مشکل میشه واست درست شه. گفتم آخه مثلا چی؟ گفت اگه یکی از فامیلاش از راه برسه چه میکنی؟ یا مثلا اگه بگه ازش دزدی کردی؟ میدونم که میخوای "خوب" رو انجام بدی، ولی نمیشه.
راست میگفت.
و من به دو چیز پی بردم:
1- هنوز شعور اجتماعی کافی ندارم.
2- چرا دنیا اینجوریه؟
یه دفعه هم که تهران اومده بودم، از مدرسه داشتم میرفتم خونه، تابستون بود و گرم. بعد از یه سال دوباره داشتم تهران رانندگی میکردم، یه زنی چادری کنار یه خیابون شلوغ بار دستش بود، دست تکون داد. نگه داشتم، رسوندمش به مقصدش، ولی بعدا که به مامانم گفتم، عملا ذبحم کردن! که میدونی چقدر مشکل میتونست برات ایجاد شه؟
یه دفعه که پسرخاله ام راننده بود، دم مغرب، تو ترافیک بودیم، یه پیرزنی ایستاده بود، گفتم این رو دیگه برسونیم. خیلی دعامون کرد، ولی اشتباه کردیم باز؟ احتمالا آره.
اصلا نباید به تشخیص خودت اعتماد کنی، چون قطعا اون فرد، در ظاهر سازی از تو استاد تره.

پ.ن. دنیا، بد دنیاییه...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

same bed

یه شب اورژانس خیلی خسته بودم، تکست ارتوپدی رو برداشتم نگاه میکردم، اولش این رو خوندم. خیلی قشنگ بود.
بعدا همون تکست رو پیدا کردم، منتها این متن توش نبود، نگو یه ورژن دیگه کتاب بود. شک کردم اصلا اون کتاب بوده یا نه! خلاصه، یه دفعه دیگه که ورق میزدم کتابه رو تو اورژانس، پیدا کردم، سریع ازش عکس گرفتم، اومدم خونه و پیدا کردمش و میگذارم بخونین. منتها با تأمل بخونین:

‘All these hags’
Once, after a stay in hospital with a fracture, a patient who was not quite as deaf as she was supposed to be, told one of us (JML) how she had overheard a newly arrived orthopaedic surgeon say to the Ward nurse ‘What are we going to do with all these hags?’ As he progressed down the ward, turning first to the left and then to the beds on the right, his mood became morose, then black—as if he was getting angry that all these ‘hags’ were clogging up his beds, preventing his scientific endeavours. But what was really happening, my patient suspected, was that, as he turned to left and right, he was really nodding goodbye to his humanity, and, dimly aware of this, he was angry to see it go. On this view, these rows of hags were like buoys in the night, marking his passage out of our world. We all make this trip. Is there any way back? The process of becoming a doctor takes us away from the very people we first wanted to serve. Must medicine take the brightest and the best and turn us into quasi monsters?
The answer to these questions came unexpectedly in the months that followed: sheer pressure of work drove this patient's observations out of my mind. It was winter, and there was ‘flu. In the unnatural twilight of a snowy day I drifted from bed to bed in a stupor of exhaustion with a deepening sense of a collapse that could not be put off…It was all I could do to climb into bed: but when I awoke, I found I had somehow climbed into a patient's bed, who had kindly moved over to make space for me, and was now looking at me with concern in her eyes. Herein lay the answer: the hag must make room for the doctor, and the doctor must make room for the hag: we are all in the same bed.

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

مکالمه، در مورد ناگفتنی ها

حدود دو هفته پیش بود، دختر بیست ساله ای اومده بود اورژانس، از دور دیدم ساعد دو دستش داشت خون می اومد و با یه پرستار داشت میرفت، رفتم سر یه کار دیگه. یه مدت بعد، یکی از انترنا ازم پرسید بخیه میخوای بزنی، گفتم آره! گفت سرم شلوغه من، اون بنده خدای فلان اتاق رو ببر، دست راستش دو تا بخیه میخواد، دست چپش رو به پرستارها بگو پانسمان کنن. رفتم دیدم بله! همون بنده خداییه که دیده بودم حدود یه ساعت قبل. رو فایلش رو نگاه کردم، نوشته بود "آسیب عمدی به خود".
خلاصه، بساط بخیه رو که داشتم آماده میکردم، مونده بودم چی بگم. همیشه با همه مریض ها صحبت میکنم، هم جالبه برام هم احساس میکنم اگه سکوت کنی خیلی یه جوریه، انگار آدم نیست طرف، ولی خب، نمیدونستم چی بگم به این بنده خدا، تا حالا با مریضی که مشکل روانی جدی داشته باشه برخورد نکرده بودم، اصلا نمیدونستم چی بگم.
گفتم چی شد؟ گفت خودم رو بریدم. {سکوت} ازش پرسیدم چه میکنی، گفت دانشجویم، گفتم کجا، چی میخونی؟ گفت فلان جا، روانشناسی. آقا خلاصه، ظرف چند دقیقه، داشتم بخیه میزدم و غرق صحبت بودم. خیلی برام جالب بود، کاملا میدونست مشکلش چیه، از ده سالگی شروع کرده بود به آسیب به خودش، یه بار هم تلاش کرده بود خودکشی کنه. دیگه خیلی رک صحبت میکردیم، گفتم چی میشه که اینطوری میکنی؟ گفت هر از گاهی، یه مدت اینطوری میشم، (ای کاش لغاتش یادم بود دقیق، عالی میگفت) دیگه صبح از خواب نمیخوای پاشی، حموم نمیخوای بری، اصلا حوصله هیچ چیزی رو نداری، هیچ چیزی ارزش نداره. گفتم اون موقع، خودت میدونی که تو یکی از این دوره هایی؟ گفت آره. گفتم خب، پس چرا صبر نمیکنی تموم شه؟ گفت اصلا مهم نیست که بدونی که چگونه است و در مغزت داره چه اتفاقی می افته که حالت اینطوریه، مهم اینه که اون موقع هیچ چیز ارزش نداره.
جدا مسحور این صداقت و درک عمیقش از روان بودم. اینکه صرف "چگونه" ها، در نهایت هیچ گزاره اخلاقی "چرا"یی تولید نمیکنن.
ساعد دستش از بس از بچگی این کار رو کرده بود، خط خطی سفید بود. ازش پرسیدم راجع به برنامه اش، راجع به آینده اش، میگفت دوست داشته پزشکی بخونه و روانپزشک شه، ولی بهش گفتن که احتمالا اجازه کار نخواهد داشت، میگفت من باهوشم، همه رفقام دارن آکسفورد و کمبریج درس میخونن، آخه چرا من پزشکی نخونم؟ گفتم راجع به پزشکی کلا سخت میگیرن، میدونی اگه ما یه دفعه سوار اتوبوس یا مترو شیم بدون بلیط و از قضا اون روز یه نفر چک کنه بلیط ها رو، احتمالا دیگه نمیتونیم هیچ وقت پزشک شیم؟ کلا میخوان مردم به پزشک ها اعتماد کنن. حالا میخوای چه کنی با روانشناسی؟ گفت میخوام تموم کنم، روانشناسی بالینی بخونم.
خلاصه بخیه زدم دستش رو (چهار تا زدم، که خیالم راحت شه) اون دستش رو هم تمیز کردم، رفتم انترن رو خبر دادم، اومد تأیید کرد، پرستاره مشغول پانسمان دستهاش شد، من هم بیرون زدم.
هیچ وقت به اندازه اون نیم ساعت - سه ربع، راجع به حیات، و ارزش زیستن، و تغییرات روحی با کسی صحبت نکرده بودم، اون هم اینقدر رک. خیلی چسبید، خیلی. به مسعود میگفتم، اونقدری که این بنده خدا راجع به روان میدونست، آدم های شصت ساله نمیدونن.

پ.ن. این کتاب در مورد چین رو دارم میخونم، داغونم کرده. امروز تو مترو جدا حالم بد بود از اوج فاجعه.

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

Ultimate Depression

مریضم داره می میره
سرطان پیشرفته
من حالم بده
و افسرده ام

پانوشت: فشار فکری و احساسی شدید، دوباره داره فکرم رو باز میکنه، چیزهایی به ذهنم داره میرسه، احساساتی رو دارم تجربه میکنم، که بی نهایت برام جالب و جدید هستن...

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

Gross

بعد از تمام دوران کودکی و دوران پاک مدرسه، که غرق افکار شخصی خودم بودم، برای ورود به جامعه، باید با مطالبی روبرو میشدم که حتی فهمیدن منظور طرف مقابل، برایم زجرآور بود.
در اتاق نشسته بودیم منتظر رزیدنت محترم که بیاد. یکی از دخترا یه سوالی پرسید، یکی از پسرا یه تیکه ای انداخت. دختره بعد از ثانیه ای تأمل برگشت گفت:

That's gross. And I hate the fact that I know what you meant.
من که هنوز نفهمیدم منظور پسره چی بود (هر چند حدس میتونم بزنم تقریبا چی بود) ولی جواب این بنده خدا جالب بود.

لغت معنی:
gross: vulgar; coarse. (Informal) very unpleasant; repulsive.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

توهم سکته قلبی

بین الحرمین ما این این روزا شده فاصله بین بیمارستان دانشگاهمون و بیمارستان قلب. (محض اطلاع، خونه ویرجینیا وولف و جرج برنارد شاو سر راهه)
مریضی اومده بود اورژانس، زنی بود میانسال، اسکیزوفرنی داشت. میگفت صداهام بهم میگن درد قفسه سینه داری! پرسیدن خودت چی؟ میگفت نه، من دردی ندارم.
خلاصه، نوار قلب گرفته شد و بستری شد و آزمایش خون رفت واسه تروپونین تی. بله، سکته قلبی کرده بود!
صبح ازش پرسیدیم حالا چطوری؟ گفت دیگه صداهام رفته اند! (خب دارو گرفتی، درد قلبی باید میرفته دیگه!)
آقا من و این رفیقم و رزیدنت قلب، از خنده مرده بودیم.
عجب وضعیتیه به خدا!

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

دو روز و شب اورژانس و اولین بخیه های عمرم

- بنده خدا آمده بود، تاندون آشیلش درد میکرد، یه کم سربالایی دویده بود رو ترد میل. مهم نبود، منتها پلک راستش افتادگی داشت، مردمک هاش رو چک کردم، مردمک راستش یه مقدار بسته تر بود... دلم ریخت (+). گفتم کی اینطوری شده؟ گفت در طول پنج سال اخیر تو عکس هام متوجه شده ام که آروم آروم اینطوری شده. رفتم به رزیدنت اورژانس گفتم فکر کنم توموره، گفت مشکلش چیه؟ گفتم پادرد. گفت خب، پس ربطی نداره. بره پیش دکتر. ما اینجا اورژانسیم. راست میگفت، ولی امیدوارم دنبال کنه...

- دو تا دختره اومده بودن، یکی شون دستش رو بریده بود. تند که صحبت میکردم، برگشت گفت یه کم لطفا آروم صحبت کن. وسط صحبت از دوستش گاهی لغت می پرسید، اسپانیایی بلد نیستم، ولی لغاتش اسپانیایی میزد. موقع بخیه زدن (اولین بخیه عمرم!) پرسیدم کجایی هستین؟ معلوم شد اینکه دستش رو بریده، اسپانیاییه، اون یکی انگلیسی. گفتم پس رفیقین؟ گفت آره، یه روزه! Language exchange میکنیم. شیوه اش اینطوریه که یکی که زبان مادریش یه چیزه، میخواد یه زبان دیگه یاد بگیره، یکی که برعکسه رو پیدا میکنه، هردوشون زبانشون رو قوی میکنن. شنیده بودم این رو، ندیده بودم.
گفتش که آره، دوست من هم تو فلان جا داره پزشکی میخونه (یه دانشگاه دیگه لندن). انترنی که با من بود برگشت بابا، ما خیلی بهتریم. بچه های اینجا خیلی بهترن! مونده بودم که آخه مرد حسابی، چرا اینطوری تحقیر میکنی؟! حالا درسته که همیشه بد و بیراه میگیم بهشون، ولی حالا خیلی هم جلو ملت جو نگیردت!
با انترنه صحبت میکردیم، بنده خدا نگران شده بود، گفتم انگشتم سالم میمونه؟! خنده ام گرفت گفتم آره بابا، خیالی نیست.

- پسره 29 ساله، مست کرده بود، کوکائین زده بود، بعد دعواش شده بود با یکی، افتاده بود رو یه سری شیشه، داغون شده بود پشتش. تب داشت، داشتم رگ میگرفتم ازش، نگران میپرسید:
Am I gonna be all right?
گفتم بیشین بینیم بابا! خبری نیست که. خلاصه، عکس x-ray انداختیم ازش و معلوم شد توی زخم، شیشه است. بردیم شستشو دادیم کلی و بخیه زدیم. دوباره عکس گرفتیم، یه قطعه شیشه خیلی عمیق هنوز باقی بود. باید میموند که فرداش زیر بیهوشی در آریم. بی حسی موضعی که تزریق میکردیم، قشنگ یاد ساختار اتمی و مکانیسم تأثیرش بودم...
حالا باحالیش اینجا بود، وقتی تب داشت و داشتم رگ میگرفتم و معاینه اش میکردیم، درد داشت، ولی تحمل میکرد. یه دختره اومد پیشش، آقا چشمتون روز بد نبینه، دیگه دست بهش میزدی ناله میکرد. میخواستم به دختره بگم پاشو برو بیرون ببینم.

- سه تا دختره اومده بودن. یکی شون خیلی مست کرده بود (نفس که میکشید، من داشتم مست میشدم از الکل!) پاش سر خورده بود و دستش بریده بود. نیاز به بخیه نداشت، ولی باید مفصل شستشو میدادم و پانسمان میکردم. هیچی دیگه، خب، میسوخت! هی تحمل کرد، گفت میشه فحش بدم؟! کم آورده بودم! دوستش گفت یکی از پرستارا که اول داشت معاینه میکرد بهش تذکر داد که نباید فحش بدی! خلاصه، برای اینکه حواسش پرت شه، هر کدوم از رفقاش شروع کردن تعریف کردن که به ترتیب چه کردن اون روز از صبح. یکی شون ادبیات میخوند انگار، تزش رو در مورد پرسفونه داشت مینوشت. رفتم تو حس اساطیر یونان، فکر میکردم و داشتم ناخودآگاه لبخند میزدم از حس نوستالژی. اونی که زخمی بود، داشت میگفت که آره، ژاپنی ها لغت فحش دادن نداره زبونشون. یکی شون دید من دارم میخندم، گفت انگار ژاپنی بلدی، نه؟ گفتم نه، داشتم فکر میکردم هیچ وقت تو اساطیر قدیم، من هیچ فحشی نخونده ام، اونی که رشته اش بود، شروع کرد کلی مثال زدن از رمی ها و فحش هاشون، جالب بود.

- یه پیرزنه اومده بود، باید میرفت بخش، منتها باید قبلش رگ میگرفتیم. چند بار هی امتحان کردم، نشد، هی جابجا میکردم، صبر میکردم و باهاش صحبت میکردم. از این آدمهای آروم بود. خلاصه، دیگه رگ رو که گرفتم آخر سر، برگشت گفت
You're a (very) patient man.
موندم چی بگم.

- یه مرده اومده بود که اچ آی وی داشت و سرفه میکرد. بعدا راجع بهش مینویسم.

- زنه دستش شکسته بود، داشتیم گچ میگرفتیم، واسه تزریق بی حسی، هی با اون دستش با انگشت، به ترتیب میزد به پیشونیش، گونه و چونه اش، فکر کنم شکمش، بعد هی تکرار میکرد مهم نیست، فقط سوزنه. فکر کنم به دکتره گفت این آرامش میده! به انترنه نگاه میکردم، هر دومون داشت خنده مون میگرفت.

- یه زنه اومده بود، یه کم بنده خدا گویا مریض روانی بود. اسمش رو نمیدونستن چیه. رفتم، قشنگ یه ربع نیم ساعت طول کشید تا اسمش رو فهمیدم، چهل سالش بود. هی میگفت چشمام درد میکنه، چشماش رو باز نمیکرد. میگفت اذیتم نکنین، میخوان به من آسیب برسونن. یه چند لحظه وسطاش واقعا ترسناک بود، گفتم شبیه این فیلم ها شده، یهو چشمش رو باز میکنه، من رو گاز میزنه! خلاصه، انگار آخر سر معلوم شد یه مقدار مشکل روانی داره، منتها مست هم انگار کرده بود. دلم سوخت.

- یه دعوا شده بود، کلی زخمی اومده بودن. هیچ کدوم هیچی نمیخواستن، برین بشورین زخم رو، حله!

- ایرلندیها مشهورن به مست کردن (نه به اندازه اسکاتلندی ها) کلی شون اومده بودن لندن، واسه یه مسابقه فوتبال. مست کرده بودن، چند تاشون حالشون بد شده بود، یکی شون پاش ضربدیده بود، همه با هم اومده بودن اورژانس، میگفتن میخندیدن. دلم واسه رفقا تنگ شد. خلاصه، پسره که پاش ضربدیده بود رو معاینه که میکرد رزیدنتمون، یه دختره هم باهاش اومد اتاق معاینه، گفت آره، واسه مسابقه اومدن همه. گفتم و همه تصمیم گرفتن شبش حسابی مست شن؟ بنده خدا یه لحظه موند چی بگه، بعد خندید و گفت
Well, that's what we do

- یه جوونه اومده بود، دستش رو بریده بود وقت آشپزی. برنامه نویس و web developer بود. داشتم بخیه میزدم دستش رو، کلی صحبت کردیم، یادش بخیر، خاطرات ایام کامپیوتر رو زنده کرد کلی.

- خلاصه، حوالی بیست و چهار ساعت و خورده ای بود که بیدار بودم. یکی از انترنا میگفت به بقیه این چرا خسته نیست؟ خلاصه، پاشدم بیام خونه، صبح شنبه بود، داشتن آخر هفته مترو رو خطش رو تعمیر میکردن، دنبال ایستگاه اتوبوسی بودم که جایگزین مترو بود، یکی گفت دیرم شده واسه کار، گفتم شنبه؟ چه میکنی؟ گفت یه کار دفتری، که ای کاش نمیکردم. گفتم چرا؟ گفت آخه این ایده آلم نیست، دانشگاه رفتنم به درد شغل نخورد، دنبال کار میگشتم، این رو پیدا کردم فعلا. گفتم چی خوندی؟ گفت classic civilisation. گفتم یعنی چی میخوندین؟ یه جوابی داد، ولی دیگه قشنگ بیهوش شدم!

پ.ن. خیلی ربطی نداره، ولی این، قشنگ نیست؟ باید راجع به عشق بنویسم دیگه، نمیشه!

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

چند اتفاق از دو روز از بخش اورژانس

- با رزیدنت قلب صحبت میکردم، میگه که این اتحادیه اروپا واسه شون مشکل ایجاد کرده. چون هم اروپایی ها انگلیسی میدونن، همه میتونن وارد انگلستان شن، ولی بالعکس ممکن نیست، میگفت خیلی از دوستاش سرخورده شدن.

- وقتی بالاخره دوزاریم می افته که این ECG یا همون نوار قلب خودمون قضیه اش چیه، دیگه خیلی لذت بخشه نگاه کردن به نوار قلب و تشخیص گذاشتن. هر نوار قلبی رو نگاه میکنم، به سرعت همه چی داره تو ذهنم حرکت میکنه، اصلا قابل توصیف نیست.

- یه زنه اومده بخش اورژانس، یه همراه زن آورده با خودش، یکی از سال پنجمی ها بهم میگه: ازش پرسیدم که احتمال داره حامله باشین؟ میخواین تست کنم ادرارتون رو؟ میگفت اون زن همراهش گفته بود:
If she’s pregnant, I’ll leave her.
و دوزاریمون می افته.

- یه زنه اومده اورژانس، با شانه شکسته و در رفته، داره درد میکشه، یه انترنی هست، کلی باهاش ساخت و پاخت کرده ام، میره اون دست شکسته اش رو نگه میداره، که این دستش رو من رگ بگیرم واسه تزریق مورفین، برمیگرده به زنه میگه:
You can look at me, I’m prettier than Mohammad, I’m happy to say!
خنده ام میگیره. همچنان مریضه رو نگاه میکنه بهش میگه:
Yes, I’m not ashamed to say it!
خدا خیرش بده این انترنه رو، خیلی زن خوبیه، کلی بهم میدون داده تو بخش اورژانس.
خلاصه، این انترن رفت مورفین رو بیاره، این زنه داره ناله میکنه:
Take the pain away...
تمام وجودم مشتعله. سرنگ رو آماده میکنم نصفه، باقیش رو انترنه آماده کرد، برچسب آماده میکنم و خلاصه مورفین رو که تزریق میکنه، داره تو ذهنم، تمام ساختار های مولکولی، مسیر درد در نخاع و بعدش به مغز، شیوه عملکرد مورفین و ... همه داره دور میزنه... به یه هدف، که درد از بین بره.
مادرش میاد، مادر، مادر، قابل توصیف و تشکر نیستن مادرها...
دردش یه مقدار بهتر میشه، تختش رو میبرم عکس اشعه ایکس بگیریم، بلندش میکنیم که خوب بشه عکس گرفت، داره از درد به خودش می پیچه، دسته برانکارد رو داره فشار میده، تو همون حالت ناله میگه:
Can I hold your hand? (Can you hold my hand?)
یادم نیست کدوم جمله. یک صدم ثانیه فقط طول میکشه تصمیمم، میگم:
Of course.

- یه پسره اومده، اسمش علی حسین (یا شایدم حسین علی، یادم نیست). خلاصه، مشکلش مهم نیست، ولی میگه در طول دو سال گذشته، اونقدر هر شب مشروب زیاد میخورده که دیگه رسما درد کبد گرفته (شاهکاره واقعا!) ولی شش ماه پیش دیگه تقریبا کنار گذشته، مثلا آخرین بار شب سال نو (دو هفته پیش) یه لیوان زده. حالا درد پایین قفسه سینه گرفته (مشروب و سیگار، خوب زخم معده میگیری عزیز من) دوست دخترش بهش گفته که برو دکتر، شاید جدی باشه. میخوام قفسه سینه اش رو معاینه کنم، یه گردنبند به گردنشه، بلوزش رو که در میاره، توقع چیز دیگری داشتم، ولی به گردنش لغت "الله" آویزونه.
خلاصه، آخر سر که میخوام بهش بگم چه باید بکنه، کلی درگیری وجدان دارم. بهش بگم اصلا الکل دیگه نخور تا آخر عمرت؟ یا فقط بگم الکل الان برات ضرر داره؟ وجدانم اجازه نمیده جمله اول رو بگم. فقط بهش گفتم الکل رو باید بگذاری کنار، سیگار رو هم ترک کن.
میرم یه انترن دیگه رو پیدا میکنم، بهش میگم قضیه اینه، به نظرم تابلوه که مشکل زخم معده است، میاد و نگاه میکنه و تأیید میکنه و بنده خدا میره.

- امروز دوباره این انترنه من رو دید، گفت بیا این بنده خدا با سر درد اومده، برو ببین مشکلش چیه، فکر میکنی چی ممکنه باشه؟ میگم هنوز اعصاب رو نخوندم، ولی احتمالا اینهاست دیگه، یه نگاهم میکنه میگه یعنی چی اعصاب رو نخوندی؟ یکی از سال پنجم (سال آخری ها) بهش میگه بابا، این سال سومیه، زیادی مشتاقه. بنده خدا یه کم همینطوری نگاهم کرد، گفت فکر نمیکردم اینقدر خوب باشی. گفتم ولمون کن بابا، پرونده رو بده برم ببینمش. بعد با خودم فکر میکنم، فکر میکرده من چرا درسم رو نخونده ام.

- لذتی هست، که قابل توصیف نیست، وقتی یه رزیدنت قلب نظرت رو در مورد یه نوار قلب میپرسه. اصلا قابل توصیف نیست.

- به خونه میرسم، ایمیل ها رو چک میکنم، یکی از رفقا ایمیل زده، کامنت های دوستان رو میخونم، و خوشحالم. دلتنگم، و خوشحال. در این برهوت، ارتباط با کسانی که میشه باهاشون ارتباط داشت و لذت برد، غنیمتیه، و نعمتی، که از دست و زبان که برآید... از همه تون ممنونم، و جز تشکر، کاری از دستم بر نمی آد.

- امشب، تو راه برگشت به خونه، تو مترو خوابم برد، آخر خط یکی از خواب بیدارم کرد!

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

oscillation

یکی از سخت ترین کارهای زندگی من، تغییر مغزمه از حالت ریاضی و علوم تجربی، به حالت علوم انسانی
وقتی میخوام یه مقاله مدیریت بنویسم، چند روزی همینجوری منگم، البته خب، ایندفعه شوک اتفاقات اخیر هم بود
ولی کلا، از فضایی که باید سریع درش تصمیم گرفت و دقیق حرف زد و تلاش کرد برای حفظ و ادامه یک حیات
وارد شدن به فضایی که اساسا... قابل توضیح نیست اصلا برام... خیلی سخته
همه جنبه های زندگیم رو تحت تأثیر قرار میده. حرف زدنم با رفقا و ...
ولی خیلی راحت تر میتونم برگردم به حالت ریاضی و علوم تجربی. بالا سر مریض، جلوی استاد، ناگهان قشنگ جا می افتی!
شاید علتش محیطه، نمیدونم

همین

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

یک روز از تعطیلات در بخش زنان، اولین زایمان طبیعی و اولین جان احتمالی

ساعت دو نصفه شب بالاخره خوابیدم.
ساعت شش و نیم بلند شدم، صبر کردم وقت نماز شه، نماز، و حرکت.
پا شدم رفتم بخش زنان. با متخصص مسئولش از سال قبل آشنا شدم و کلی مرحمت دارند!
خلاصه، همه مریض ها رو ویزیت صبحشون رو بودم. یه مادره که منتظر زایمان همون روز بود، داشت کتاب Twilight میخوند! بهش گفتم ایول
یه عمل سزارین.
یه زایمان طبیعی، که آخرش کار به اورژانس کشید. اولین تجربه عمرم بود. من داشتم سکته مغزی میکردم از شدت جو اتاق.
یه سر رفتم ناهار بخورم، اومدم برم بخش کارکنان ناهار بزنم، دیدم یه پیرمرده تنها نشسته، پاشدم رفتم نشستم جلوش، بعدش زنش هم اومد، کلی خندیدیم و بسیار نشاط رفت!
دوباره در بخش، ویزیت بعدی رو کردیم.
خلاصه، خسته و مرده (از شدت خواب، داشتم بیهوش میشدم)، رفتیم با انترن و متخصص بخش یه قهوه بنوشیم که ناگهان دوباره زنگ خطر رو زدن
همون مادره که داشت Twilight میخوند بود. خلاصه بردیمش اتاق عمل و بچه به دنیا اومد، ولی جفت، ول کن معامله نبود. بالاخره تموم شد.
یادم افتاد که عجب، خوابم می اومد! خدا برکت بده به این کاتکولامین ها
یه سر پاشدم رفتم بخش اورژانس. دختری بود، با احتمال Gastroentritis. اون هم موندنی شد تو بخش. برگشتم دوباره بخش زنان.
یه زنی بود، بنگلادشی، انگلیسی بلد نبود. پره اکلمپسی داشت و نباید میرفت خونه، چون اگه تحت کنترل نبود، احتمال مرگ داشت. خلاصه، این متخصص بنده خدا داشت به مترجم میگفت که ببین، این اگه بره خطرناکه، احتمال خطر جانی هست و ... زنه میگفت نه، باید برم از خونه لباس بیارم. میگفت ببین، نه! کس دیگه نیست بیاره؟ زنه میگفت خودم باید برم. داشت دیگه متخصصه ناامید میشد از قانع کردنش (بالاخره انتخاب، مال مریضه) رفتم تو گوشش گفتم ببین، نگو خطر جانی، نمی فهمه، لغت "مرگ" رو به کار ببر. خلاصه، متخصصه گفت ببین، کسانی بوده اند که از این وضعیت، مرده اند. خلاصه، مریض راضی شد.
از مریض که جدا شدیم، انترنه و متخصصه و اون یکی متخصص میگفتن زبونشون رو بلدی؟ گفتم نه! ولی حس کردم درست منتقل نمیشه حرفت. (کلا مریض باحالی بود، میگفت اپی دورال ننمایید، ولی سزارین کنید. حسابی پرت بود)
مرکز توجه بودن، باعث میشه دست و پام رو گم کنم.
احساس خوبی بود ولی بعدش! نجات احتمالی یک جان...
بالاخره قهوه هه رو زدیم!
دیگه شب بود و پا شدم اومدم خونه.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

having contacts

حالا که بخش جراحی تموم شده، یه کم خاطره بنویسم ازش.
یه دفعه، موقعی که یکی از جراح ها میخواست به یه مَرده بگه که سرطان پیشرفته معده داره، داخل اتاق بودم (غیر از من، یه دانشجوی دختر، و یه پرستار زن هم بودن، جراح هم مرد بود) اصلا حالی که داشتم قابل وصف نیست.
وقتی جراح به مَرده نتیجه آزمایش رو گفت، و برای یه مطلبی از اتاق رفت بیرون، زنش بلند شد، رفت بغلش کرد. زنه داشت اشک میریخت، من هم گریه ام گرفت، منتها به شدت تلاش کردم کسی نفهمه. تا جراح اومد داخل اتاق، خودم رو جمع و جور کردم، اون یکی دانشجو و اون پرستار هم که بنده خدا ها به هم ریخته بودن.
خیلی حس جالبی بود. میتونستم خودم رو از وضعیت جدا نگه دارم. میتونستم خودم رو کنترل کنم که گریه ام نگیره، که کاملا خودم رو جدا از اینها نگه دارم، ولی... نمیخواستم. نمیخواستم جدا باشم از این احساسات. با خودم میگفتم خب اگه اینطوری بخوای پیش بری که عمر زیادی نخواهی داشت، بعد فکر میکردم با خودم، نتیجه؟ کدوم زندگی بهتره؟ ده سال عمر، ولی سرشار از احساس، سرشار از ناراحتی برای ناراحتی مردم، بهتر نیست؟ شاید سلیقه ایه، سلیقه من اینه. من این رو ترجیح میدم.
زنش گریه میکرد، میگفت که چقدر بچه هاش باباشون رو دوست دارن. با بغض و اشک میگفت من همیشه با خودم فکر میکردم که اگه ما یه وقت کارمون به طلاق بکشه، بچه ها صف میکشن که با باباشون برن... (و من منهدم تر میشدم)
به شوهرش گفت هنوز تموم نشده، رو به ما کرد گفت قدرت دعا رو دست کم نگیرین، به شوهرش گفت تموم نشده، من آشنا دارم...

I have contacts...
و من حالم بد بود!
شاکی بود که چرا شش ماه قبلش که حین آندوسکوپی یه زخم معده دیده شده بود، کسی پیگیری نکرده بود، شاید کار به اینجا نمی کشید، بنده خدا جراحه رو فرستاد دنبال اینکه برو ببین چرا، کی بوده که مسئول این قضیه بوده، علتی داشته که پیگیری نکردن؟ شوهرش میگفت حالا که دیگه مهم نیست، به کار ما نمیاد، زنه گفت به کار ما نمیاد، ولی ممکنه به کار یه نفر دیگه بیاد. (ته دلم کلی تشویقش کردم).
خلاصه، آقا، چی کشیدم من در طول اون مدت، بعد از اینکه بلند شدند خدا حافظی کنند، زنه رفت اون دانشجو و اون پرستاره رو (که اون موقع اونها هم تقریبا داشتن گریه میکردن) بغل کنه و من هم به خاطر فرار از عاشق شدن، از در زدم بیرون.
در طول اون هفته، و هفته بعدش، فقط خدا میدونه چه حالی داشتم.
اون روز که داغون بودم کلا.
ولی، ترجیح میدم هنوز این رو، "احساس" کردن، وقتی خیلی عمیقه، برام دوست داشتنیه...

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

من، شیفت، اورژانس، مریض، عشق و دیگر هیچ

در بخش اورژانسم
یه دختر 28 ساله اومده بخش
شبی که شیفت داشتم
دیدمش، شرح حال گرفتم، معاینه کردم و دنبال میکنم اوضاعش رو
جالبترین نکته اش، شوهرشه. از وقتی که اومده، فکر کنم هنوز ترکش نکرده. کنار تختش رو صندلی تمام مدت نشسته
امروز که رفتم دوباره ببینم اوضاعش چطوره
به شوهره گفتم این قضیه انگار سختیش واسه تو بیشتره
شوهره گفت

What can I say? I love the girl
برق گرفت من رو!
زنه که شنید، با همون بی حالی، یه لبخندی زد، برگشت بهش گفت

The feeling is mutual
اگه مسئولیت نداشتم. همون موقع ول میکردم، میرفتم یه نمازخونه، قشنگ دو ساعت گریه میکردم.

پ.ن. به زودی در مورد عشق مینویسم.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

هفته ای که گذشت

افکار بسیار است
Meme ها از شماره بیرون
درسها زیاد و سنگین
زمان کم
جراحی، زیبا
نگرانی های زیاد
فرصتی باید
که گویا نیست
...
متوکلم
و عاشق

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

اولین سزارین

اولین کار در هر رشته ای، خیلی به یاد موندنیه
شاید هم اولین نباشه، شاید مهم شرایط و اتفاقیه که می افته
خلاصه
جمعه شب اولین عمل سزارین عمرم رو حضور داشتم و کمک کردم کمی
منتظر بودم یه تیپ احساس مثل اونی که تو فیلم Before Sunrise میگه پیدا کنم، یا مثلا احساس عجیبی بهم دست بده، ولی نشد.
ولی جالب بود، و در خاطره ماندنی
لحظه ای که بچه جیغ کشید ولی یه لحظه جا خوردم!
خوب بود، خوب...

پانوشت: از اواخر پارسال، احساس خوبی نسبت به تخصص زنان پیدا کردم.