ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

وحشت

از سخت ترین لحظه ها
لحظه ایه که کسی بهت میگه
"تو رو خدا برای من فرستاده"
و تو میدونی
که چه قدر دوری از اون چه که او تصور میکنه
و برخودت میلرزی

9 comments:

م.ک. گفت...

و البته فقط گروه اندکی هستن تو دنیا که کسی این را بهشون میگه.

ا.خ. گفت...

باور کن درک می کنم چرا نمیای !

نمی دونم چرا نمیشه جلوی سرطان رو گرفت ! اگر می شد که تو اونجا نمی موندی ! ولی این احساساتت با اون کتاب " زندگی پزشکی من " ( خاطرات آندره سوبیران ) خیلی متناقضه ...من با خوندن این کتاب این برداشت رو کردم : احتمالا باید برات سخت باشه که بیمار سرطانی داره ولی قبولش می کنی و بیخیال می شی و نهایتا قبول می کنی که طرفت می میره و بعد از کمی افسوس به مریض های دیگه فکر می کنی ...در حال حاضر احساس می کنم خیلی این بیمار برات مهم شده و اون بیمار هم این رو فهمیده و احتمالا بخاطر همین این جمله رو بهت گفته ، چون احتمالا دیگران این طوری نبودند...

دکتر اسماني گفت...

خوب واقعا نمي دونم چي بايد گفت!.........اما شايد واقعا لياقتشو دارين که بهتون اينو گفته!

مسعود گفت...

وری وری لایک! ... به تصور اون عزیز

مینا گفت...

خوب به هر کسی که این حرف ها رو نمی زنن...

Mohammad KhoshZaban گفت...

به م.ک.:
چی بگم والا. گروه نفرین شدگان!

به ا.خ.:
یاد اینجا افتادم.
ولی داغونم ها اخوی، داغون!

به دکتر اسمانی و مینا:
در اینکه طرف به شدت در اشتباهه، شکی نیست.

به مسعود:
خصوصی یه فحش خیلی خیلی رکیک طلبت!

ناشناس گفت...

عمیقا دردناکه شنیدنش و ادم میمونه چی بگه و چیکار باید کرد.
اما راستش از دیدگاه من مرگ باید قشنگ باشه البته در تصور من،مخصوصا وقتی که روحت از بدن جدا میشه و هر جا که دلش بخواد در همون لحظه هست،جاهایی که فقط خیال میتونه به اونجاها بره و خیلی جاها که فقط موقعیتش در این لحظه نیست. و دنیای قشنگتری که من همیشه میگم اگه نباشه پس عدالت کجا میره.
در هر صورت خیلی خوبه که اینقدر روح بزرگ و حساسی داری.

علی گفت...

نه نه اصلا وحشتناک نیست. قرار نیست فقط نقش پیغمبر داشته باشی براش که بشی فرستاده ی خدا. شاید یه نفر که اتفاقی از کسی تو خیابون ساعت بپرسه و چند لحظه تاخیر باعث نجات زندگیش بشه بازم فرستاده خدا باشه. حتی اگر خودش یا تو ندونی.

علی گفت...

یا حتی مساله ی مرگ و زندگی هم نه. چیزای خیلی ساده هم میشه که اینظوری باشه.