ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

having contacts

حالا که بخش جراحی تموم شده، یه کم خاطره بنویسم ازش.
یه دفعه، موقعی که یکی از جراح ها میخواست به یه مَرده بگه که سرطان پیشرفته معده داره، داخل اتاق بودم (غیر از من، یه دانشجوی دختر، و یه پرستار زن هم بودن، جراح هم مرد بود) اصلا حالی که داشتم قابل وصف نیست.
وقتی جراح به مَرده نتیجه آزمایش رو گفت، و برای یه مطلبی از اتاق رفت بیرون، زنش بلند شد، رفت بغلش کرد. زنه داشت اشک میریخت، من هم گریه ام گرفت، منتها به شدت تلاش کردم کسی نفهمه. تا جراح اومد داخل اتاق، خودم رو جمع و جور کردم، اون یکی دانشجو و اون پرستار هم که بنده خدا ها به هم ریخته بودن.
خیلی حس جالبی بود. میتونستم خودم رو از وضعیت جدا نگه دارم. میتونستم خودم رو کنترل کنم که گریه ام نگیره، که کاملا خودم رو جدا از اینها نگه دارم، ولی... نمیخواستم. نمیخواستم جدا باشم از این احساسات. با خودم میگفتم خب اگه اینطوری بخوای پیش بری که عمر زیادی نخواهی داشت، بعد فکر میکردم با خودم، نتیجه؟ کدوم زندگی بهتره؟ ده سال عمر، ولی سرشار از احساس، سرشار از ناراحتی برای ناراحتی مردم، بهتر نیست؟ شاید سلیقه ایه، سلیقه من اینه. من این رو ترجیح میدم.
زنش گریه میکرد، میگفت که چقدر بچه هاش باباشون رو دوست دارن. با بغض و اشک میگفت من همیشه با خودم فکر میکردم که اگه ما یه وقت کارمون به طلاق بکشه، بچه ها صف میکشن که با باباشون برن... (و من منهدم تر میشدم)
به شوهرش گفت هنوز تموم نشده، رو به ما کرد گفت قدرت دعا رو دست کم نگیرین، به شوهرش گفت تموم نشده، من آشنا دارم...

I have contacts...
و من حالم بد بود!
شاکی بود که چرا شش ماه قبلش که حین آندوسکوپی یه زخم معده دیده شده بود، کسی پیگیری نکرده بود، شاید کار به اینجا نمی کشید، بنده خدا جراحه رو فرستاد دنبال اینکه برو ببین چرا، کی بوده که مسئول این قضیه بوده، علتی داشته که پیگیری نکردن؟ شوهرش میگفت حالا که دیگه مهم نیست، به کار ما نمیاد، زنه گفت به کار ما نمیاد، ولی ممکنه به کار یه نفر دیگه بیاد. (ته دلم کلی تشویقش کردم).
خلاصه، آقا، چی کشیدم من در طول اون مدت، بعد از اینکه بلند شدند خدا حافظی کنند، زنه رفت اون دانشجو و اون پرستاره رو (که اون موقع اونها هم تقریبا داشتن گریه میکردن) بغل کنه و من هم به خاطر فرار از عاشق شدن، از در زدم بیرون.
در طول اون هفته، و هفته بعدش، فقط خدا میدونه چه حالی داشتم.
اون روز که داغون بودم کلا.
ولی، ترجیح میدم هنوز این رو، "احساس" کردن، وقتی خیلی عمیقه، برام دوست داشتنیه...

6 comments:

سيد عباس بني هاشم گفت...

حالا این آشنایه خانومه کی بود؟ بگو سفارش ما رو هم بکنه بهش... مخصوصا این روزها که روزشه دیگه، نه؟

سعید گفت...

نایس مموری!

ناشناس گفت...

یک زره نفهمیدین چی گفت ها...

bahar گفت...

che dardnak

سید حسن میرپور گفت...

وای محمد؛ نمیدونی این احساسی رو که میگی چقدر دوست دارم؛ اینکه قلبت برای مردم بتپه، این که شریک باشی توی غمهاشون. توی این مورد نظر هامون خیلی به هم نزدیکه... واقعا این احساس شاید فقط توی پزشکی به این نابی باشه.

ناشناس گفت...

:((((((((((((((((((((
khodaro shokr ke man ooloom pezshki nakhondam
akheyyyyyyyy
vagarna sare sal nakeshide moham sefid mishod
khoda hefzetoon kone
daryadel bashid to ro khoda
man ke nemitoonam
:(