‏نمایش پست‌ها با برچسب اتفاق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اتفاق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

ساء ما تحکمون

سخت معامله ایست
و تلخ
وقتی با کسی با دل معامله میکنی
و او معامله با پول میکند با تو
گاهی پول کاغذی
این بار پول شان اجتماعی

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

چرا به مراسم فارغ التحصیلی نرفتم؟

این سوال را تعداد زیادی از دوستانم از من کرده اند. برای همین خواستم کمی افکارم را جمع و جور کنم و اینجا بنویسم.
دلایل ریز و درشت زیاد دارم. چیزهایی که شخصی است ولی اصلی ترین دلیلی که باعث شده بود از مدتها پیش به فکر نرفتن باشم این بود:
یک چیزی در فرهنگهای مختلف هست به نام rite of passage که این خیلی کاربردها داره. یکی از کاربرد هاش اینه که در حقیقت علامت تغییر از یه طبقه یا وضعیت به وضعیت یا طبقه دیگریه.
برای من تقریبا واضحه که مراسم فارغ التحصیلی خصوصا در رشته پزشکی فقط جشن اینکه آخیش تمام شد درسمان نیست. بلکه یه طور امضای این مسئله هم هست که دیگر "پزشک" شدیم. حالا چرا من این را دوست ندارم؟
چون نمیخوام متعلق به جامعه پزشک ها بشم. من یقین دارم که اگر میرفتم خیلی خیلی لذت میبردم از اینکه به طبقه اساتیدم پیوسته ام. دیگر "دکتر" شده ام.
برای من پزشک شدن دو وجه دارد:
یکی وجه داشتن مجموعه ای از داده ها و شیوه نگرشی به انسان که نتیجه پنج سال مطالعه دانش پزشکی و شرکت در محافل پزشکی است. این وجه برای من دوست داشتنی است و از همین جهت خوشحالم که "دکتر" شده ام.
وجه دیگر اما تعلق به جامعه پزشکان است. این وجه را دوست ندارم. من وفاداریم به جامعه پزشکان نیست. به مردم عادی است. جامعه پزشکان تا جایی که من میدانم تنها رشته ای است که متشکل از فارغ التحصیلان آن رشته است که تعداد ورودی های آن رشته را تعیین و محدود میکند. با اینکه همه رشته ها بر اساس عرضه و تقاضا پیش میروند و معمولا تعداد فارغ التحصیلان در آن رشته بیش از شغل های موجود برای آن است (اگر شغلی پر درآمدی باشد) پزشکی اینطور نیست. پزشکان همه جا تعداد دانشجوهای پزشکی را محدود میکنند تا جایی که میتوانند (و طبعا کمی اشتباه همیشه هست) و این یک موقعیت خاص است

چرا نمیخواهم به جامعه پزشکان بپیوندم؟ چون این پیوستن و این وفاداری به این جامعه - لاجرم چشمانم را نسبت به کم کاری و ظلم های این جامعه خواهد بست. من خودم را بهتر از هر کس دیگری میشناسم.
من میخواهم پزشکی باشم که در راه سلامت جامعه و مریضهایش از هیچ کس پروا نکند. این بنده خدا را ببینید. گفته که اسب سواری خطرش از اکستازی بیشتر است. (ظن من اینه که راست میگه - هر چند خودم تحقیقات را نگاه نکرده ام) و پاسخی که میگیره؟ اینه که اون به لحاظ اخلاقی بد تره!!! فاجعه است.
من دوست میدارم که راحت بتونم حقیقتی که حس میکنم را بیان کنم - صرف نظر از اینکه نظر جمع موافقشه یا مخالف. و من میدونم که اگر به اون جمع حس وفاداری نداشته باشم راحت تر ابراز مخالفت میکنم با نظر موجود.

در مناظره (بل مغازله) فوکو و چامسکی یکی از نکاتی که فوکو گفت و به دل من نشست این بود که همه هرجا هستیم باید ظلم های سیستماتیک را روشن کنیم. موافقم باهاش. واقعا این منش خوبی برای زیستن است. یادم نمیره Ben Goldacre وقتی اومده بود در مورد خرابکاری های شرکت های دارویی برامون صحبت کنه بعد از سخنرانیش که دورش جمع شدیم قشنگ همین حس را داشتم. اینکه مبارزه با ظلم سخته و هزینه بر.
و هر کسی باید از جایی که میتونه شروع کنه

و امروز قدم اول من خوشحالی از پزشک شدن و ابا از پیوستن قلبی به جامعه پزشکان بود.
همین

پ.ن. این پست تقدیم به پدرم و مادرم و صادق است. که پنج سال تحملم کردند.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

Unexpected High

هفته پیش بود، پنج شنبه، نشسته بودم منتظر یه سخنرانی غروب که رفقای انجمن شیعه ها رو ببینم، به یکی از رفقا زنگ زدم که کامپیوتر میخونه، اومد و نشستیم یه کم صحبت کردیم، تلاش کرد رو موبایلش یه فایلی رو نشونم بده، نشد، دیدم یه ساعتی مونده به سخنرانی، گفتم بریم یه اتاق کامپیوتر، پا شدیم رفتیم کتابخونه، تکلیفی که بهشون داده بودن، آخرش دو تا سوال اضافی امتیازی داده بود استاده.
چهل و پنج دقیقه طول کشید تا زبان برنامه نویسی رو یاد بگیرم
دو ساعت نوشتن و توضیح شیوه فکر کردن الگوریتمی برنامه طول کشید
سخنرانی کشک، اصلا حالیم نبود
برنامه که تموم شد، از کتابخونه زدیم بیرون، احساس میکردم دارم رو ابرها راه میرم
یاد دوران برنامه نویسی به خیر

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

قال الأستاذ

استاد روانپزشکی فرمودن "شما در نظر بگیر روانپزشکی رو برای تخصص"
ما هم سر به زیر "چشم"
زهی خیال باطل

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

چه مبارک ظهری

خدا قسمت کنه
شب رو بیدار نشسته باشی به خوندن
یه چرت بزنی
صبح بعد سحری باز نخوابی به خوندن
دیگه ظهر، انرژیت تموم میشه، سر خوندن انواع آسیب به اعصاب شونه، هی خوابت بیاد
دراز بکشی بخوابی
دقیقا یک ساعت خوابیدی، با صدای تلفن بیدار شی، شماره رو نگاه کنی، ولی از بس گیجی اصل نفهمی شماره چیه، که دوزاریت بیفته یکی مستقیم از ایران تماس گرفته
اصلا یادم نیست چی گفتم و چی شنیدم
حافظه و خودآگاهیم تعطیل بود
ولی خوب بود، خوب. دیروز بدجور دلم گرفته بود
سید جان
اگر به زلف (!) دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
علی یارت

پ.ن. خدا قسمت همه تون کنه اینطوری از خواب بیدار شدنی را!

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

مصاحبت

از جمله نعمت های الهی، صحبت طولانی با کسیه که هوشش بالاست. که کوچکترین سوتی که میدی رو نمیزاره بیش از پنج ثانیه ادامه بدی. سه روز خوش گذشت رفیقِ شفیقِ دقیقِ عمیق. أیدک الله!

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

Passed

بدینوسیله مراتب تسلیت خویش را به جامعه بشری به علت صعود یک سال دیگر یک موجود خطرناک و نزدیک شدن به مرتبه پزشکی اعلام میدارم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

خلأ

امروز از صبح منگ بودم
باز رفتم بیمارستان صبح واسه دیدن جنازه اش
بعدش هم مراسم تدفین
افسرده بودم
نمیدونم چرا، امروز خیلی دلم میخواست یکی بیاد دم در، ببره بیرون من رو.
دلم واسه رفقام لک زده بود.
رفقای اینجا هم که همه رفته اند مسافرت. یکیشون مونده بود، که از صبح چشم به راه یه تکست بودم، که از او هم خبری نیومد
حوصله بودن ندارم دیگه
نمیدونم چرا دارم این رو مینویسم
شاید میخوام بعدا یادم باشه، که یه روز، خیلی خیلی نیاز داشتم به همراه، و همراهی نبود
فقط خدا بود، ولی میترسیدم از حرف زدن باهاش. قصه اش طولانیه، میترسم faint کنم
قشنگ زمان ایستاده برام...
یاد شازده کوچولو به خیر:
One risks a little weeping if one lets oneself be tamed.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

قصه یک رفتن

صبح از خواب پا شدم. رفتم دستشویی، موبایلم زنگ زد. اومدم، یه پیام اومده بود برام. صدا رو که شنیدم، همونجا نابود شدم.
محمد، زنگ زدم بهت بگم که دیروز، دنیس عزیز من ترکم کرد. همین، بای...
زنگ زدم بهش، گفت برمیگرده بیمارستان که جنازه رو تحویل بگیره.
پاشدم در اومدم، قشنگ بهت زده بودم. رسیدم بیمارستان. رفتم از اتاق خالیش عکس گرفتم.
زدم بیرون، رفتم تو حیاط دانشکده یه کتابی که یکی از رفقا بهم داده در مورد تأثیر فرهنگ کشورهای مختلف در رفتار پزشکها رو میخوندم. اصلا حالیم نبود، قشنگ روشن بود که به زور، در رو بسته نگه داشته ام.
زنگ زد گفت ممکنه خیلی دیر بیاد، گفتم من فعلا هستم، بهم خبر بده.
زنگ زد، گفت داره میاد. گفتم رسیدی نزدیک بیمارستان بهم خبر بده.
زنگ زد، گفت نزدیک بیمارستانه.
رفتم وایستادم وسط سالن ورودی، با سه نفر از همسایه هاش اومد تو، دری که به زور بسته نگه داشته بودم، ترک برداشت. اومد وسط سالن نمیدونم چی دید تو احوالم، دست انداخت گردنم و گریه کرد و من بغض کردم...
رفتیم بخش، سوار آسانسور که شدیم، انگار بقیه غریبه بودن، تکیه داده بودم به این سمت آسانسور، او هم اون سمت، فقط نگاه میکرد. انگار اون در ترکش داشت باز میشد، به خودم اومدم، دیگه اون مرد خوشروی هفتاد و یک ساله رو نمی بینم؟...
از آسانسور پیاده شدیم، زن همسایه اش ازم پرسید محمد تویی؟ گفتم آره. گفتم ممنونم که کمکش میکنین. حالم بد بود.
رفتیم تو بخش، گفت نبودی دیشب، بعد از یک ماه، فقط یک شب نیومدی. گفتم چرا بهم زنگ نزدی، و بغضم ترکید. بعد گفتم ولش کن، مهم نیست.
یاد داستانهاش افتادم، یاد اون موقعی که برام میگفت وقتی خواستیم ازدواج کنیم، همیشه نگران بود که اختلاف بیست سال سن زیاده، ولی من هیچ وقت حس نمیکردم، تا وقتی که سرطان گرفت...
تو راه سردخونه، یه نگاهی بهم کرد، گفت محمد یک ماه شد ها. یک ماه هر روز اومدی بیمارستان. موبایلم رو در آوردم، یکی از عکس هایی که روزهای اول ازشون گرفته بودم بهش نشون دادم. گفت خوشحالم که عکس گرفتی
رفتیم سردخونه، منتظر که بودیم تو راهرو، دیگه تحمل نکردم، ازشون جدا شدم، رفتم اونورتر. دیگه زورم نمیرسید در رو بسته نگه دارم. همسایه هاش بنده خداها مونده بودن که مثلا من باید تسلی خاطر باشم. یکیشون اومد من رو آروم کنه.
زنش میگفت صورتش رو ببینم؟ همسایه هاش نمیدونستن چی بگن. گفتم حواست باشه که فرق میکنه، سفید خواهد بود و آرام، ولی فرق میکنه. گفت نمیخوام پس، نمیخوام اون تصویر رو ببینم. گفتم ولی کمک میکنه، و نتونستم ادامه بدم...
رفتیم بالاسرش، نگاهم که بهش افتاد، ناخودآگاه زیر لب به زبونم اومد إن الذی فرض علیک القرآن لرادک إلی معاد...
حالا من خیلی حال خوشی داشتم، زنش بنده خدا میگفت چرا پایین گوشش قرمز شده، باید براش توضیح میدادم که وقتی دیگه قلب نمیتپه، خون ته نشین میشه و منعقد میشه، زیر سرش هم اینطوریه، همه جا که نزدیک تره به زمین، سرخ میشه. مونده بودم که این مغزم چرا منفجر نمیشه...
براش قرآن خوندم... هیچ چیزی زیبا تر از سوره ضحی به ذهنم نمیرسید...
گریه کردم...
از زنش خداحافظی کردم، گفتم فردا میام مراسم تدفین.
از در زدم بیرون، منگ بودم، اشکم به ته رسیده بود.
به خودم اومدم، متوجه شدم دلم چقدر براش تنگه، که دیگه نمی بینمش
و یاد هفته قبل افتادم که زنش رفت از اتاق بیرون بگه یه پرستار بیاد چون دردش شدید شده بود
تو همون درد، وقتی دید زنش رفت بیرون، بهم گفت محمد، وقتی من برم، زنم کمک میخواد ها، خیلی خامه، راهنما میخواد
انگار زمان ایستاد
بلند شدم از رو صندلی فقط بهش نگاه کردم. گفتم چشم.
و امروز فهمیدم
وقتی حرفی میزنی، باید پاش بایستی

حالا باید انشا بنویسم، با تابستان خود چه کردید...

پ.ن. با یکی از رفقا صحبت میکردم، از پشت تلفن گفت چرا مرده ای؟ فهمیدم انگار داغون تر از اونم که فکر میکردم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

شراب تلخ میخواهم

امتحان عملی و بعدش هم تئوری رو دادم.
قصه که زیاده، فکر میکردم امتحان تئوریم یه ساعت دیرتر شروع میشه، با چه استرسی رسیدم به سالن! قشنگ تا شب خوابم نمیبرد.
حالا امروز نشسته ام و به حماقت های دیروزم تأسف میخورم! فکر کن، جواب رو میدونستم، سر یه حماقت یکی دیگه رو زدم!
از اینها گذشته، بدجوری دلم واسه گپ زدن تنگ شده. یه آدم که بشه باهاش صحبت کرد.
حسابی دلم واسه رفقای ایران تنگ شده. البته احتمالا رفتن بیشتر به هم میریخت من رو، دو سه شب پیش خواب دیدم که ایرانم و دارم از رفقا خداحافظی میکنم، اونقدر دردناک بود، با گریه از خواب پاشدم.
این مریض ما هم که عملا نیت کرده تا من رو به لحاظ روانی به اتیسم دچار نکنه، ول نکنه ما رو.
فقط نگاه و نگرانی و اشک زنش رو که می بینم، رسما منهدم میشم همون دم در.
امروز هم که با هر کدوم از رفقا تماس گرفتم برم یه قدمی بزنم، همه مشغول بودن.

عجب شعریه این شعر حافظ: شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
این بیتش خداست:
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
و صد البته پایانش که داغون میکنه آدم رو:
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

حالا اینها به کنار، یکی از رفقای همکلاسی حدود دو ماه پیچید به پر و پای ما که تو چرا نمیخوای ازدواج کنی. آخر سر بعد کلی اخطار دادن که ببین، همون بهتر که ندونی و ...، حدود دو ساعت طول کشید تا توضیح بدم مرحله به مرحله چرا. حالا رفته افسرده شده. آخه مرض دارین شما آدمها؟ چرا سوالی میپرسین که نمیخواین بدونین جوابش رو؟
فعلا سه چیز امید به زندگی رو تقویت میکنه:
اولی یه کپه کتاب
دومی دیدار احتمالی یکی از رفقا
سومی شازده کوچولو. مینویسم ازش

پ.ن. ماه رمضان نزدیکه، ولی من حال خوبی ندارم. انگار داره زمان تحویل یه مقاله میرسه، و اصلا کار نکرده ام روش

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

درد

از درد آورترین لحظه ها
لحظه ایه که کسی داره درد میکشه
و تو کاری نمیتونی بکنی
فقط فرصت میکنی از کنار تختش دور شی
یه جایی برسی که دو دستت رو تکیه بدی به چیزی، به پنجره ای رو به شهری که حیرت میکنی چطور هنوز روشنه
دری که جلوش رو گرفته بودی که باز نشه، باز شه
چهار ستون بدنت شروع کنه به لرزیدن
و زار زار گریه کنی

پ.ن. فردا امتحان عملیم رو دارم

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

وحشت

از سخت ترین لحظه ها
لحظه ایه که کسی بهت میگه
"تو رو خدا برای من فرستاده"
و تو میدونی
که چه قدر دوری از اون چه که او تصور میکنه
و برخودت میلرزی

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

Hard News

خب، این خبر هیچ راه راحت گفتنی نداره، پس مستقیم میگم.
اصلا تصمیم گرفتنش راحت نبود. اصلا.
تابستون نمی آم.
...
علتش؟ اصلیاش سه تا چیزه:
1- باید خودم رو واسه یه امتحان پزشکی آماده کنم.
2- امتحان های دو سال مدیریتم رو که عقب انداختم، باید بعد تابستون بدم، اصلا آماده نیستم.
3- یه پروژه ای رو دست گرفتم در مورد سرطان لوزالمعده، باید به نتیجه برسونمش.

دوستان، لطفا موقع کامنت گذاشتن خدا رو در نظر بگیرین.
اگه فکر میکنین دلم خون نیست، خب، چیزی نمیتونم بگم.
دلم بدجور تنگه. اصلا لغت تنگ جواب نمیده. خونه دلم. نه اینم نمیشه...
ولی کاری نمیشه کرد.


پ.ن. خیلی فکر کردم که آیا اینکه مریض سرطانیم احتمالا این تابستون می میره، در موندم تأثیری داره یا نه، ولی به نتیجه ای نرسیدم. خدا میدونه!

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

تحذیر

خبر رسیدی که یکی از برادران مسیحی تازه فارغ التحصیل مر یکی از همکلاسیهای ما را توصیه کردندی که از من حذر نمودندی
و این خبر بس موجب سرور و شادمانی گشتندی
که زیر آفتاب، هر چه اتفاق می افتد، تکراری است!

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

Paradise

دیشب بود یا پریشب
خواب میدیدم.
(حس میکردم/بهم گفته بودن که) یه کتابخونه خاصیه از دانشگاه، که تا حالا واردش نشده بودم.
به دور تا دور نگاه میکردم، بعضی کتابهایی که همه جا شاید یکی دو کپی بود، چند تا چند تا رو قفسه ها بود.
و من وقت کم داشتم.

یاد مدتها پیش افتادم. وقتی که امیر گفته بود بهشت رو توصیف کن.
رفتم تو آرشیو عکسهام، این جمله رو که جایی دیده بودم و عکس گرفته بودم رو پیدا کردم.
همین.

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

اوضاع و احوال

یکی از دوستان گفت از احوالات شخصیت بنویس، چشم، بفرما:
- فشار درسی، قشنگ لهم کرده. از من به شما نصیحت، اگه پزشکی میخونین، کنارش دو تا رشته دیگه برندارین، مسئله فقط خواندن شخصی نیست، میشه کنار، کلی مطالب علمی و تاریخی خوند و باید خوند، ولی وقتی رشته میشه، تکلیف داره، امتحان داره، و ما ادراک ما تکلیف؟
- امتحانات آخر سال نزدیک میشه و دوباره حس فشار عصبی داره زیاد میشه.
- خیلی اخیرا دارم تو مسیحیت غوطه میخورم. خیلی نکات جالبی داره. با خودم فکر کردم، تفکرات سیاسی تو ایران، حالت تقلیدی داره. من که دسترسی به ایران ندارم، بزار جنس این تفکر تقلیدی که هویت میده به افراد رو که مدتهاست ازش بریده ام، بشناسم. خیلی جالبن، خیلی.
- تولد صادق بود هفته پیش، داشتیم راجع به دوران بچگی صحبت میکردیم. متوجه یه نکته جالبی شدم. معمولا خاطرات من از کودکیم، به شکل تصویره. حالا این فرکانس تصویر ها رو در طول سالها در نظر بگیریم، من از دو سالگیم، چند تصویر به خاطر دارم، همینطور از سه سالگی (قشنگ یادمه موقع رفتن به بیمارستان و اولین بار دیدن صادق تو قنداق)، تا شش-هفت سالگی. بعد ناگهان فرکانس این تصاویر سقوط میکنه. از دوران دبستان و راهنمایی، خیلی خیلی به نسبت کم خاطره دارم. در ازاش ذهنم پره از داستان و قصه و متن و تاریخ و ... از این جور چیزا. یه کم عجیب بود برام. واقعا من دوران دبستان و راهنمایی چه میکردم؟
- پروپوزال واسه تز مدیریت، انرژیم رو تخلیه کرد. اصلا حوصله دو کلمه تایپ کردم هم ندارم.
- دلم گرفته، بد جور. با هیچ چی هم باز نمیشه.
- خسته ام، شدید.

همین

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

Geriatrics

بخش بیماران مسن، بخش خاصی بود.
درمان معنی نداشت، فقط کاری میکردی که اوضاع طرف بهتر شه و بره خانه اش.
حس متفاوتی بود. به یکی از رفقا گفتم:

We're in the symptom relief business.
همون روز اول، مریض اولی که نشستم باهاش صحبت کنم، پیرزنی بود، 93 ساله، یه مقدار اختلال حواس داشت دیگه بنده خدا. خلاصه، صحبت که کردم، معاینه اش که کردم، شروع کرد نصیحت کردن من که "با غریبه ها صحبت نکن"! و ... خلاصه، فکر میکرد اول مزدوجم، بعد که گفتم نه، گفت پس با هم باید ازدواج کنیم!
خلاصه، هر صبح و عصر که میدیدمش، هی احوال زنم رو میپرسید، بهش که میگفتم زن ندارم، میگفت پس باید با هم ازدواج کنیم.
حالا قصه به همین جا ختم نمیشه، یه دفعه که داشتم با رزیدنت صحبت میکردم، گفتم آره، یه پیشنهاد ازدواج گرفتم این هفته، یکی از انترن ها برگشت گفت پس تویی این مرد جوونی که میگه میاد دیدن من، قراره با هم ازدواج کنیم؟ منهدم شدیم از خنده. فکر کنم انترنه فکر میکرده از حواس پرتش بنده خدا پرت و پلا میگه! رزیدنته تو گزارشم نوشت "ارتباط خوب با مریض"!
ولی جالب بود که همه متخصص ها و رزیدنت ها و انترن ها زن بودن، دقیقا برخلاف ارولوژی. یکی یا دو تا مرد ممکن بود پیدا شه (یه رزیدنت مرد بود، وقتی ما شروع کردیم، رفت) مثل ارولوژی، ولی عموما اینطوری بود. مطرح کردم بین رفقا، یکی از دخترا اومد علت بگه، گفتم هان؟ لابد علتش اینه که زنها خوب و بردبارن و مردها آشغالن؟ برو بیشین بینیم بابا. (نپرسین چطوری به انگلیسی این رو گفتم)
شاید چون علتش این باشه که کلا زنها عمر بیشتری دارن، و مریض ها غالبا زن هستن، مثل ارولوژی که غالبا مردن.
شاید مهمترین نکته این بخش این بود که نیاز به تسلط به همه چیز داشت. یعنی مریض فقط یه مشکل نداره، هزار تا مشکل داره، همه شون هم داره بد تر میشه، ولی چه میشه کرد که این مورد که الان داره اذیت میکنه رو در حدی حل کنیم و بفرستیم خونه اش. تجربه عجیبی بود.
دیروز به یکی از رفقا گفتم دوست دارم برم یه سر بهش بزنم، بنده خدا تنها زندگی میکرد. گفت نه محمد، نه. اشتباهه. گفتم چرا؟ گفت میدونم که کار خوبیه، ولی هزار تا مشکل میشه واست درست شه. گفتم آخه مثلا چی؟ گفت اگه یکی از فامیلاش از راه برسه چه میکنی؟ یا مثلا اگه بگه ازش دزدی کردی؟ میدونم که میخوای "خوب" رو انجام بدی، ولی نمیشه.
راست میگفت.
و من به دو چیز پی بردم:
1- هنوز شعور اجتماعی کافی ندارم.
2- چرا دنیا اینجوریه؟
یه دفعه هم که تهران اومده بودم، از مدرسه داشتم میرفتم خونه، تابستون بود و گرم. بعد از یه سال دوباره داشتم تهران رانندگی میکردم، یه زنی چادری کنار یه خیابون شلوغ بار دستش بود، دست تکون داد. نگه داشتم، رسوندمش به مقصدش، ولی بعدا که به مامانم گفتم، عملا ذبحم کردن! که میدونی چقدر مشکل میتونست برات ایجاد شه؟
یه دفعه که پسرخاله ام راننده بود، دم مغرب، تو ترافیک بودیم، یه پیرزنی ایستاده بود، گفتم این رو دیگه برسونیم. خیلی دعامون کرد، ولی اشتباه کردیم باز؟ احتمالا آره.
اصلا نباید به تشخیص خودت اعتماد کنی، چون قطعا اون فرد، در ظاهر سازی از تو استاد تره.

پ.ن. دنیا، بد دنیاییه...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

Man of Sorrows

تقریبا دو هفته پیش، وقتی با استاد رفتیم اینجا، اونقدر فوق العاده بود که اولش جدا نفسم حبس شد. واقعا تحت تأثیر جو قرار گرفتم، فوق العاده بود.
اما شاید یه اتفاق عجیب تر، اولین بار تو عمرم بود که محو یه نقاشی سنتی شدم. اولین نقاشی ای که تو عمرم محوش شدم، یه نقاشی مدرن بود، از اینهایی که رسمه که میگن "رنگ میپاشن رو هم اسمش رو میزارن هنر" (چقدر بدم میاد وقتی این جمله رو راجع به هنر مدرن میگن، این جمله خیلی غلطه، خیلی). هنوز نمیدونم چرا، ولی قشنگ من رو گرفت. اما این یکی، خیلی عجیب بود. یعنی نقاشی یه منظره طبیعی به تنهایی نباید اینطوری تحت تأثیر قرار بده من رو، ولی گرفت، شاید هم علتش شعری بود که زیرش بود. خلاصه، از یارو نگهبانه اجازه گرفتم، از خود نقاشی و توضیحش عکس گرفتم، و حالا پیدا کردمش.
میزارم اینجا، شاید علت تأثیرش، اسم نقاشی، یا داستانش، یا فضا، یا اون شعر زیرش بود. توضیحی که لازم داره، اینه که تو انجیل، یه جای داستان، مسیح (ع) به بیابان میره. منتها اینجا به جای بیابان های (احتمالا فلسطین)، مسیح رو تو یه دشت سبز اسکاتلند به تصویر کشیده بود. همین دیگه، بسه، اسم نقاشش Dyce، اسم نقاشی هم Man of Sorrows. زیرش هم شعرش رو گذاشتم. خواستین، بزرگش کنین، بهش نگاه کنین.


"As when upon His droopin head',
"His Father's light was poured from Heaven',
"What time unsheltered and unfed',
"Far in the wilds His steps were driven':
"High thoughts were with Him at that hour',
"Untold, unspeakable, on earth."

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

فایده

دو سه روزی گذشت، خیلی مفید
استاد لطف کرد، و کلی نشاط رفت!

...چه حاجت که زیادت طلبیم؟

Missing the Point

با یه دوست مسیحی صحبت میکردم، چند تا سوال عمیق پرسید، رفتم تو جو.
گفتم مشکلی که من دارم اینه که فرض کن به هر کسی از هر دینی که بخوای، یه میکروفون بدی، بگی در مورد دینت پنج دقیقه، ده دقیقه، یه ربع صحبت کن. چی میگه؟ شروع میکنه به لیست کردن یه سری گزاره، که توصیفات جهانه: "خدا هست، فلانی از طرفش اومده، بهشت و جهنم هست و ..."
ولی آیا خود پیامبرها چنین میکردن؟ مثلا عیسی رو نگاه کن، طبق انجیل، داره از جایی رد میشه، ملت میان به حرفش گوش کنن، بیست دقیقه، نیم ساعت واسه شون حرف میزنه، کسایی که احتمالا هیچوقت تا آخر عمرشون نمیدیدنش، چی میگه؟ اونوقت یه مسیحی که میخواد وعظ کنه، از درونش این احساس میجوشه، با اینکه میدونه فردا هم طرف رو خواهد دید، که هی تأکید کنه روی گزاره های توصیفی، آیا هیچ وقت میگه مثلا

Blessed are the poor in spirit: for theirs is the kingdom of heaven.
Blessed are they that mourn: for they shall be comforted.
Blessed are the meek: for they shall inherit the earth.
Blessed are they which do hunger and thirst after righteousness: for they shall be filled.
Blessed are the merciful: for they shall obtain mercy.
Blessed are the pure in heart: for they shall see God.
Blessed are the peacemakers: for they shall be called the children of God.
Blessed are they which are persecuted for righteousness' sake: for theirs is the kingdom of heaven.
همینطور راجع به بودایی ها، که چی که هی تأکید کنی رو تناسخ؟ چی میشه مثلا؟
گفتم این همه عیسی صحبت میکنه، یه جاش هم ذکر نمیکنه این نکته خیلی خیلی خیلی "مهم" رو که پسر خداست، و خودش خداست، و حتما از طریق او نجات پیدا میکنیم، خب، چرا؟ چرا این باید بشه خط اول حرفها؟
گفتم تو تا حالا با بنیادگرا ها بحث نکردی، تو بقیه حضور داره، ولی تو اونا خیلی واضحه. از اول تا آخر بحث، فقط یه سری گزاره توصیفی رو هی تأکید میکنن، همین.
بعد گفتم:
اینها همه گزاره های توصیفی میگن

All these religious people, they're not moral teachers, they're scientists. and bad ones!
همین، گفتم این جمله که وحی شد رو بنویسم اینجا!

پانوشت: نگفتم از اسلام، و از دردی که میکشیم
پانوشت 2: کل وعظ روی کوه رو بخونین: Sermon on the Mount - با چند تاش موافق نیستم، ولی کلش خیلی عالیه