ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

بانوی من، نور من، استاد من

چند وقتیه که دوباره دارم به مسائل مربوط به حوزه زنان فکر میکنم، به خصوص بعد از تموم کردن اون کتابه در مورد memetics.
یکی دو هفته پیش، یه اتفاقی افتاد، که مجبور شدم درون خودم رو کلی واکاوی کنم.
خلاصه ماجرا این بود، که در یه جلسه ای، یه سخنرانی بود، در مورد حضور زنان در رشته های جراحی. متخصص های جراحی که زن بودن، صحبت میکردن که به دخترها از مشکلات راه جراحی، و اینکه چطور میشه هم خانواده داشت، هم درس خوند، هم تخصص رو گذروند و ... میگفتن، که این مرز فرضی غیر قابل عبور رو در ذهنشون بشکنن.
خلاصه، اون بنده خدایی که رفت بالا، کلی حرف زد، خیلی هاش مهم بود، مثلا اینکه چقدر مهمه که بالاخره مردها تصورشون داره عوض میشه نسبت به زندگی مشترک (شوهر خودش پروفسور ریاضی بود) و کمک در مورد بچه ها و مشکلات دوران حاملگی و .... میخواست بگه که حتی سخت ترین دوران ها هم راه داره، داشت توضیح میداد که آره، سر هر سه تا بچه اش، (فکر کنم) حدود یه سال کارش رو پاره وقت کرده و بعد دوباره یکی دو سال جلو رفته، بعد دوباره پاره وقت و ... خلاصه کلی سال این وسط مونده، ولی اینکه میشه که همزمان جلو رفت و هم از زندگی لذت برد و هم در رشته مورد علاقه پیشرفت کرد. و شاید مهمترین نکته اش این بود که به خاطر مادر شدن، یا ازدواج یا ... رشته تون رو کنار نگذارین، چون بالاخره اینها دوران شلوغش میگذره، و اونوقت دیگه نمیتونین به اون کاری که اون همه بهش علاقه داشتین بپردازین، مباد که حسرت خورید!
وقتی داشت داستان زندگیش رو تعریف میکرد، نشسته بودم و لبخند روی صورتم بود. مقایسه میکردم با مادر خودم. و شرایط زمان انقلاب، و بعدش جنگ، و بعدش کار در مناطق محروم، و ... و همینطور چند وقته داستان ها جلو چشمم رژه میرن.
که چطور میشه در اون شرایط، و اون پس زمینه و ... همیشه بهترین بود.
هیچ وقت به خودم اجازه ندادم، کسی رو تحقیر کنم، ولی اگر حضور مادرم در زندگیم، یه اثر داشته باشه، همین بوده، که همیشه بهم یادآوری میکرد، که چقدر احمقانه است بسیاری از حرفهایی که یه سری چشم بسته، یه سری محروم، یه سری آب ندیده، به سراب راضی شده میزدن.
- وقتی که میگفتن زنان تحمل سختی ندارن
- وقتی که میگفتن زنان تحمل فشار اجتماعی رو ندارن
- وقتی از دوستی میشنیدم که زن ایده آلش، زنیه که از خانه خارج نشه، دلم به حال دوستم، و به حال زن آینده اش میسوخت
- وقتی که میگفتن زنان، تعقل قوی ندارن
- وقتی که میگفتن زنان، احساسشون بر عقلشون غلبه داره
- وقتی میشنوم که یک مادر در خونه اش چه میگذره، و چطور برای خودش این همه جنایت رو توجیه میکنه، افسرده میشم
- وقتی میشنوم که یک دختر، تصورش از آینده اش، و اینکه در منتهای فکرش، به کجا میتونه برسه، تمام وجودم تیر میکشه از درد
- وقتی میشنوم از مادرم درباره مشکلات زنان، چه در تهران، چه در مناطق محروم، از ژست سکوت به خودم گرفتن متنفر میشوم
قبلا هم گفته ام، خانه دار بودن، یا در خانه نشستن محض، عیب یا ایراد نیست. اونچه که ایراده، اینه که این رو تنها توانایی یک زن، یا بالاترین هنر یک زن بدونیم. اینکه کسی انتخاب کنه که خانه دار شه، اشکالی نداره، اینکه کسی تنها انتخاب ممکن براش این باشه، اشکال داره.
و memetics بهم نشون میده، که چرا جامعه ای که سنگ های اجتماعی حضور اولیه زنان در اجتماع رو بتونه کنار بزنه، چقدر فاصله کمی داره تا حضور به شدت گسترده این نیمی از اجتماع انسان ها.
و اقتصاد بهم میگه، که چرا جامعه ای که نیمی از اون مصرف کننده باشند، یا تولید به شدت محدودی داشته باشند، چرا ناگزیر از فقره.
و مادرم، با حضورشان، همیشه برام یک چراغند، یک پارچه نور، که راه دیگری هست
که میشود بلندتر پرید
بلند تر
در جنبش سبز، بیش از همه چیز، برای من حضور زنان بود که زیبا بود
که "حق" را، با نشستن و سکوت، کسی تقدیم نمیکند

امیدوارم، امیدوار

10 comments:

مغزی کوچک گفت...

در بحثی که اخیرا با یکی از دوستان شد، من دقیقا همین نکته را مطرح کردم و دست آخر گفتم بزرگترین امیدم به آینده ایران مادرانی هستن که به طور متوسط سطح سوادشون داره هرسال میره بالا...

Mohammad KhoshZaban گفت...

به مغزی کوچک:
دقیقا، دقیقا، دقیقا...
تا سیستم، دینامیک نشه، و حرکت، از درون خود سیستم نباشه، هیچ نیروی خارجی ای به اندازه کافی پایدار نخواهد بود که به نتیجه برسونه یه سیستم رو.
این هم فکر بودن زیاد شما با من، واقعا ترسناکه برام...

سيد عباس بني هاشم گفت...

اینو نگه می دارم و انشاء الله ازدواج که کردی نشان زنت میدم...
بعد از چند سال، اگر عمری بود، دوباره نشان خودت میدم...
دوست دارم ببینم اونوقت که روزگار بلایی رو به سرت آورد (که به قول پدرم) به خر سلام می کردی، باز هم کبکت خروس می خونه یا نه؟!


پانوشت1: راستی، خودت برو در اولین فرصت این رو به مادرت هم نشون بده.
پانوشت2: میدونی به نظر من نقش پدر تو در آنچه که از مادرت نقل کردی، کمتر از مادرت نبوده است. (البته خب مردها همیشه مهجور واقع می شوند. اینو دیگه همه میدونند...)
پانوشت3: شنیده ای که یا مرد یک زن خوب دارد و یا اینکه فیلسوف می شود؟! به نظرم در این دوره زمانه اگر مردی فیلسوف شود، حتما زنش آنقدر خوب می شود که او را از فیلسوف بودن خارج کند...

Mohammad KhoshZaban گفت...

به سید عباس بنی هاشم:
به پدر، سلام من رو برسون. مثال رو دقیقا تا عمق وجودم درک کردم!

پانوشت 1: ترجیح میدم که مخفیانه از مادرم، مدح بنویسم ازشون.
پانوشت 2: از پدرم و بحث هام باهاشون قبلا در مورد فمینیسم نوشته بودم. این پرانتز که میگی ها، یه دل پری ازش دارم که نگو نپرس!
پانوشت 3: نیما یوشیج میگه زن خوب، انسان را شاعر میکند و زن بد فیلسوف! (البته به نظرم قسمت فیلسوف رو ارسطو یا سقراط هم گفته اند). هیچ وقت تابحال علل ازدواج نکردنم رو ننوشته ام، ولی یکی از عللش، همینه. جامعه من امروز به عنصر اجتماعی بیشتر احتیاج داره، تا کسی که غرق در زندگی شخصی خودش بشه. (بحثش مفصله، وارد هم نشو! دارم بهت اخطار میکنم!) ولی کلا با این دیدگاه، خیلی حال نمیکنم، یه جورایی نگاهش وسیله ایه به همسر، تا یه عنصر مستقل و دارای زندگی و اهداف جداگانه.

خدیجه گفت...

بیا بازم میگی نمیخوایی ازدواج کنی
دکی اون روزی رو میبینم كه عشق شدی ما هی بهت میگیم بابا این دختره به دارد تو نمیخوره ولی تو کلات نمیره میگی من زن میخوام
شرمنده کامنت من یه خورده بیربط بود

ناشناس گفت...

با خدیجه کاملا موافقم ! دکتر ورزش کن !

سيد عباس بني هاشم گفت...

من هم موافقم، ورزش کن. می گن «عقل سالم در بدن سالم!» یه کم ورزش کن بلکه یه کم سر عقل بیای...

سید طه گفت...

از رنجی که می بریم....

Mohammad KhoshZaban گفت...

به خدیجه، ناشناس و سيد عباس بني هاشم:
حالا هستیم، بنشینید و ببینید اون روز، احتمال عقلیش حتی هست یا نه!
تحدی میکنم آقا، تحدی!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به سید طه:
عالی بود دکتر، عالی!