ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

برنامه یک روز

- صبح، قبل از نماز صبح بیدار میشوم
- نماز خوانده، سریع بیرون میزنم
- در راه، در مترو، این کتاب زیبا در مورد memetics بعد از کلی صفحه، تازه وارد کاربرد شده، و هر چند صفحه اش، یکی از بزرگترین معماهای فکری من در مورد مسائل اجتماعی (خانواده، زبان، روابط زن و مرد، فمینیسم و ...) رو توضیح میده، احساسم، غیر قابل وصفه، غیر قابل وصف.
- میروم برای معاینه و مصاحبه قبل از عمل
- لباس عوض میکنم
- یک قهوه میزنم در اتاق استراحت بیرون اتاق عمل (در حالیکه دلم نیومده کتاب رو بگذارم تو رختکن)
- میریم سر عمل (کتاب رو با خودم میبرم!)
- بنده خدا مریضه یه مقدار وضعش پیچیده تره، عمل رو متوقف میکنن که در مورد یه مسئله ای باهاش صحبت کنند (در این مورد، که مرتبط با بحث اجتهاد و تقلیده، خواهم نوشت)
- یه قهوه دیگه
- یه عمل دیگه
- یه عمل دیگه
- خودم رو به کالبد شکافی میرسونم
- ادامه عمل رو می بینم
- سریع: رختکن، وضو، نماز!
- یک فروند سیب کوچولو
- یه جلسه درس بیهوشی
- کتابخونه، مطالعه
- یه چرت تو کتابخونه (واقعا لازم بود!)
- یه ذره تدریس و کمک به بچه های سال اول
- ادامه مطالعه
- نماز مغرب و عشا
- کتابخونه
- مترو (ادامه کتاب که از اتاق عمل به دلم مونده خوندنش!)
- زنگ به یکی از رفقا
- خانه
- صحبت با یک رفیق قدیمی
- جواب چند تا ایمیل، چند تا بلاگ، دنبال کردن اخبار ایران، با احساس ... زیاد...
- شام (در حال مشاهده فیلم تبلیغ و معرفی Google Wave، طولانیه، تا تهش ندیده ام هنوز، ولی همه چیز رو متحول خواهد کرد)
- نوشتن این پست

پ.ن. بله، نفس هم نکشیده ام هنوز!

14 comments:

میلاد گفت...

خدا قوت ...الآن که داشتم می خوندم نوشته ات رو توی کوچه صدای آواز و صدای موسیقی آکاردوئون رو هم می شنیدم .
خسته نباشی قصدی نداشتم .

علی گفت...

یه معادله ریاضی بدم میتونی حلش کنی؟

Mohammad KhoshZaban گفت...

به میلاد:
علی یارت

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
بده، یا حل میشه، یا یاد میگیریم حلش رو.
خبری ازت نیست اخوی

علی گفت...

بد جور مشکل خوردم. حالا مساله رو ایمیل کنم بهت؟ به کدوم ایمیل؟

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
یا ابا الفضل! خب حالا شاید نتونستم ها! تو نتونی دیگه ما لنگ میندازیم.
به جی میلم دیگه، همین بالای صفحه هست.
قربانت

علی گفت...

فرستادم

علی گفت...

این که گفتم بد جور مشکل خوردم. منظورم زندگی بود. نه این مساله. یعنی در جواب خبری ازت نیست اینو گفتم.

محمدحسین گفت...

توی وب‌نوشت «آنم آرزوست» دیدم راجع به اون گیر فلسفیه که مطرح کردم نظر دادی کنجکاو شدم، احساس هم کردم اسمت آشنائه، اومدم اینجا و خلاصه‌ای از همه‌ی پست‌های وبلاگ رو خوندم و حدسم تقویت شد. البته صددرصد مطمئن نیستم. شما نیکان نبودی؟ دوره‌ی ۲۲ یا ۲۳؟

Mohammad KhoshZaban گفت...

به محمد حسین:
من دوره 27 نیکان بودم.
اون گیر فلسفیه، اولین نکته ای بود که موقع خوندن متن به ذهنم رسید، کامنت ها رو که باز کردم دیدم شما نوشتی!
شما چطور؟ شما نیکان بودین؟

محمدحسین گفت...

آره یادم اومد، دوره‌ی ۲۷! جقدر من فراموشکارم! آنقدر عمیق و تحلیلی می‌نویسی که به نظرم نرسید که ممکنه ازم کوچکتر باشی! (تعارف نمی‌کنم!)
من احمدی هستم (نه احمدی‌پژوه!) دوره‌ی ۲۵.
وقتی پست‌هات رو می‌خوندم، با خودم گفتم این‌ها حرف‌های کسیه که جلسه اعتقادی می‌ره، و دیدم توی یکی از پست‌ها اشاره‌ای کردی! دیگه تقریباً مطمئن شدم.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به محمدحسین:
لطف دارین شما.
التماس دعا

محمدحسین گفت...

محتاج‌تریم به دعا.

somayeh گفت...

روز خوبی بود و پر بار
دلت پر از عشق و شادی
تنت سلامت
:)