ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

زیبایی - شکر

- سوار مترو میشم، (فضای داخل واگن رو اینطور مجسم کنین که دو طرف در هستش، یه سری صندلی روبروی هم در دوطرف، بعد یه سری در دیگه. تو هر واگن، چها تا در هست، سه سری صندلی) سر یه واگن سوار میشم، ام پی تری پلیر تو گوشمه، نگاه میکنم به اونطرف، یه پیرمرد هم بنده خدا سوار شده، با خودم میگم اگه نشسته بودم، جام رو میدادم به این. همزمان، یه زنی (ندیدم از روبرو سنش چقدر بود) که بیشتر به طرف من نزدیک بود تا پیرمرده جاش رو به پیرمرده تعارف میکنه، پیرمرده به سمت صندلی زنه حرکت میکنه، وارد محدوده دید دختری میشه که چسبیده به منتها الیه پیرمرده بود، منتها ام پی تری تو گوشش بود و پیرمرد رو متوجه نشده بود، همینکه دختره پیرمرده رو می بینه، بهش اشاره میکنه که میخوای جای من بنشینی؟ پیرمرده به اون زنه اشاره میکنه که دیگه پاشده، و میاد مینشینه.
و من؟ خوشحالم
خوشحال از این زیبایی
خوشحال

- وقتی تب کرده به خودت میپیچی، و حالت بده، ولی باز توانایی ایستادن داری، سرشار از یه حسی: شکر
و نگران، که مبادا حالت اونقدر بد شه، که یه روز رو از دست بدی

- همینجوری، میخوام یه مقاله مفصل در مورد حرکت تازه مارکسیست ها که بعد از این بحران اقتصادی فعال شده اند بنویسم ولی حسش نیست!

2 comments:

علی گفت...

بابا دیگه اینقدر بد بخت نیستیم که مترو ندیده باشیم. تو ایران هم مترو هست که! اینطوری لازم نیست توصیف کنی.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
نه بابا، میخواستم دقیقا محل افراد روشن شه! شرمنده.