ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

به یاد دکتر علی شریعتی

امروز روز پرواز معلم شهید، دکتر علی شریعتیه
گفتم چی بگذارم، مرثیه شهید چمران رو، در مراسم تدفین دکتر. عکس نماز خوندن امام موسی صدر رو بر جنازه دکتر اگه پیدا میکردم خوب میشد. شیعه و سنی پشت سر یه روحانی شیعه دارند نماز میخونند، امام موسی صدر، آدم خیلی بزرگی بود...
اینم از مرثیه:

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم. ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود…
ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.
ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم…
ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!
ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد …
‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره… «شهید» کرد.

روحش شاد، و با مرادش علی(ع) محشور باد.

پانوشت: من به وحدت وجود معتقد نیستم.

19 comments:

ناشناس گفت...

چرا به وحدت وجود معتقد نیستی؟ علی ش

M KhoshZaban گفت...

به علی ش:
به سه دلیل:
1- چرا معتقد باشم؟ تا حالا یک نفر هم از طرفداران این حرف ندیدم که بتونه ازش دفاع کنه. هر کسی که دیدم، به محض اینکه من سوال دومم رو پرسیدم، گفته این بحث پیچیده است. من چنین سخنی رو از هیچ کدوم از ائمه تابحال نشنیدم. در بدترین شرایط، از ائمه سخت ترین سوال ها رو میکردن، حضرات هم جواب میدادن. اگه دلیلی برش داری، یا میدونی بعضیا دارن، که دویست سال توضیحش طول نمیکشه، بسم الله.
2- من فلسفه ای که این حرفها برش بنا شدن رو تا درجاتی خوندم. در مبانی اولیه، این بحث ها یه فرض هایی میکنن، که اونقدر غلطه که حد نداره. تا حالا هم کسی رو ندیدم که بتونه به چنین سوال هایی جواب بده. مثلا میگم، بحث اینکه هر چیزی، "وجود" داره و "ماهیت" رو من معتقدم تو فیزیک مدرن دیگه باید کلا حل شده باشه و از بین رفته باشه، چه برسه دیگه به حرفهایی در زمینه "علم" و "درک" که الان حیطه شون داره در نورولوژی به چالش کشیده میشه.
3- اصلا وحدت وجود، تعریفش چی چیه؟ نمیدونم. هر کی یه حرفی میزنه واسه خودش. اگه کسی فکر میکنه این درسته، باید واسه من دلیل بیاره، من که تابحال هر چی خوندم، فهمیدم که این فلسفه ها، به درد دویست - سیصد سال پیش میخوردن. ولی اصراری ندارم، کسی دلیل داره، بگه.
مشتاق دیدار

ناشناس گفت...

بالاخره معتقدی که هر چیزی وجود داره یا نه؟ من نفهمیدم. علی

ناشناس گفت...

راستی یه چیزی: من خودم به یه نتیجه ای رسیدم که بهت میگم ببین به نظر تو هم درسته یا نه.اونم اینه که همیشه توی بحث هایی که بر اساس منطق میشه یه مساله مطرح میشه بعدش یه جوابی به اون داده میشه و بعد یا طرف قانع میشه یا نمی شه. حالا اگه قانع نشد دو حالت داره یکی این که اون جوابی که بهش میدی رو درست نمیدونه که میشه با بحث بیشتر بالاخره به جایی رسید که یکیشون قبول کنه. اما حالت دوم که منظور منه اینه که جوابتو غلط نمیدونه ولی اون رو هم زیر سوال میبره یعنی میگه این حرفت هم اثبات میخواد دوباره وقتی بهش یه جوابی میدی و اثبات میکنی دوباره برای اثباتت یه اثبات درخواست میکنه و می افته توی دور باطل که هیچ وقت تموم نمی شه.به نظر من اگه کسی بخواد در مورد هر موضوع یا هر مساله ای که با عقل ثابت میشه این کارو بکنه، بحث به هیچ جایی ختم نمیشه. حالا ربطش به وحدت وجود چیه؟ خود اثبات وحدت وجود میتونه دچار این دور باطل بشه. به نظر من این ضعف اثبات های عقلیه.علی ش

ناشناس گفت...

ببخشید یه چیز دیگه:وقتی میگی اگه دلیلی داری که دویست سال توضیحش طول نمیکشه بگو منم در جواب همین گفتم که ممکنه حتی بیشتر از دویست سال طول بکشه.(به دلیلی که تو کامنت قبلی گفتم)اون سوال هایی که از ائمه میکردن رو هم میشه یه جوری به همون قضیه که گفتم دچارش کرد. خلاصه اگه آدم نخواد قبول کنه راه دررو همیشه هست.(: این چیزایی که گفتم نظر شخصیمه نمیگم حتما درسته میخواستم نظر تو رو هم بدونم. علی ش مشتاق دیدار

M KhoshZaban گفت...

به علی ش:
من از تفکیک "وجود" و "ماهیت" خنده ام میگیره. فکر نکنم اینجا جای بحثش باشه، ولی اگه کسی ذرات بنیادی فیزیک رو بخونه، متوجه منظورم میشه. فوتون ها، لپتون ها، کوارک ها و ... کلا این مسئله خنده دار و مثال های مضحکی مثل اینکه "کتاب هست"، "آب هست" این دو در هستی یکی هستند، در ماهیت متفاوت، خیلی خیلی خنده داره به نظر من. بگذریم.

M KhoshZaban گفت...

در مورد این مسئله ای که در مورد بحث میگی، من قبول ندارم. مثلا شده که به یه نفر بخوای یه مسئله هندسی مثل مجموع زوایای مثلث رو توضیح بدی و طول بکشه؟ ولی در مورد مسائل مذهبی طول میکشه، یا بد تر در مورد مسائلی مثل اقتصاد. علتش روشنه، در هندسه، کسی طرف کشی نمیکنه، در مذهب و اقتصاد میکنن. بعضی ها یه چیزایی رو قبول کردن، چون دوست دارن بپذیرن و اگه بخوان کنار بگذارن، باید قبول کنند که پدرشون، پدربزرگشون و همه کسایی که الان قبول دارن، اشتباه میکنند، خب طبیعیه که قبول نمیکنند. طرفداران فیثاغورث هم یه زمانی درگیری داشتند با قبول این مسئله که اعداد گنگ وجود دارند. اعدادی که به صورت کسر نمیتوان نشانشان داد. کسی که این حرف رو لو داد رو ترور کردن، به همین راحتی.
قصه همینه، همه جا هم همینه، ضعف استدلال عقلی نیست، هر استدلالی که نتیجه اش این بشه که موضع فعلی تو غلطه، چه عقلی باشه، چه شهودی (مثلا به من گفتن شیعه ها علی را خدا میدانند، من گفتم نه! طرف باور نمیکرد، خب، آدم پشمک(!) تو میگی من معتقدم به این، من میگم نه! خب، چجوری باید بهت ثابت کنم؟؟؟) قبولش سخت میشه. ملت به هر طریقی بتونن، تلاش میکنن از قبولش در برن.
اگر هم استدلال کمی پیچیده باشه، طرف از ترس، دیگه ادامه نمیده. چهار تا شعار میده و راهی میشه.
این دور باطل نیست، ما برای هر حرفی که معتقدیم، مرحله به مرحله استدلال داریم تا به مبانی وجدانی برسیم، به چیزهایی مثل اینکه "من هستم". این به هیچ وجه ضعف نیست. دور باطل هم نیست. دور اینه که یه حلقه باشه، مثل تدین های خرافی، وقتی میپرسی الف چرا؟ میگه ب. میگی ب چرا؟ میگه جیم. میگی جیم چرا؟ میگه الف! اینه که دوره، و غیر قابل قبول، استدلال های ما، پشتشون به ادراکات شخصی برمیگرده، چیزهای روشنی مثل "من هستم"، "جزء از کل کوچکتر است" و ... اینکه میبینی کسی بلد نیست استدلالاتش رو از یه درجه ای بنیانی تر توضیح بده، دلیل بر کم اطلاعی طرفه، نه اینکه استدلالات عقلی، ضعیف هستن. طرف استدلال رو بلد نیست، نه اینکه استدلال وجود نداره.
آدمی که نخواد قبول کنه، نیازی به راه در رو نداره، هر چند تلاش میکنه که کارش رو توجیح کنه، ولی نیازی نیست. کسی که نمیخواد قبول کنه که فلان آدمی که پنج ساله هر جا میره داره تعریفش رو میکنه، آدم دروغگوی فرصت طلبی بوده، میتونه خیلی راحت قبول نکنه. این نه فقط در مورد استدلال های عقلی، در مورد شهودی ها هم هست. تو به یه آدم وسواسی، نشون بده که یه پارچه رو خوب شستی، بازم میخواد بشوره. شستن تو نقص داره، اونه که ناقصه.
شرمنده طولانی شد
خیلی مشتاق دیدار

ناشناس گفت...

وقتی جواب میدی که دیگه نمیشه بگذریم!! سعی میکنم به اختصار بگم. ببین من فکر میکنم تو توی تعریف وحدت وجود اشتباه میکنی به خاطر همین هم تفکیک وجود و ماهیت به نظرت خنده دار میاد. این نکته خیلی مهمه که وحدت وجود اصلا نمی خواد بگه همه ی وجود یکی هست. مثلا اگر ما بگیم رنگ قرمز یکی هست غلط گفتیم چون مثلا میتونه هزارتا فرش باشه که رنگشون عین هم قرمز باشه پس اگه بگیم قرمز یکی است غلطه ولی اگر بگیم رنگ قرمز یک حقیقت است درسته. یعنی میتونه چندتا باشه ولی در قالب حقیقت واحد باشه. وحدت وجود هم نمی خواد بگه همه ی وجود یکی است البته یکی هست ولی یک، به معنای عدد یک توی شمردن ریاضی نیست. یک، به معنای حقیقت واحد هست. پس وجود میتونه یکی یا دوتا یا چندتا باشه با ماهیت های مختلف ولی در عین حال یکی باشه از نظر حقیقت وجود داشتن. جواب کامنت دومی هم فردا میدم. امتحانا تموم نشده آخه! علی

M KhoshZaban گفت...

به علی جان:
علت اینکه گفتم بگذریم، به خاطر اینه که فکر کردم این به حاشیه رفته و تو بیشتر میخوای در مورد محدودیت های استدلال های عقلی حرف بزنی، وگرنه من حرفی ندارم!
ببین، یه چیزی، "وحدت وجود"، به هر چی که میگن، من نمیدونم چیه. فکر هم نمیکنم به همین سادگی باشه که تو میگی (چون این دیگه نمیشه وحدت وجود، میشه وجود خالی، یعنی کسی که تفکیک رو بپذیره دیگه ادامه نمیخواد، همون جا به اون چیزی که میخواست رسیده) پس از این به بعد من مبنام رو در صحبت با تو، میگذارم تعریف تو از وحدت وجود. اینکه مثلا شهید چمران یا مرحوم امام منظورشون چی بوده، نمیدونم.
خب، حالا:
من تفکیک وجود و ماهیت رو قبل از وحدت وجود میدونم، واسه همین هم اصلا درک غلط از نتیجه، باعث غلط بودن فرض نمیشه.
ببین، چیزی که من حرفمه همینه که رنگ قرمز، یه حقیقت نیست. تو که دیگه باید بدونی ما چیزی به اسم رنگ قرمز نداریم. ما فقط فوتون هایی داریم که طول موجشون ثابته. همین. خب، آیا مکان، در اینجا با خانه بغلی همسانند؟ یا ممکنه مکان در اونجا منحنی تر باشه و بنابر این اساسا تعریف طول موج چی میشه؟ از اینها گذشته، خود طول چیه؟ آیا مطمئنیم مفهومی به اسم مکان، مستقل از "بود" ها، حضور داره؟ یا ذرات بنیادی همچنان که خصوصیتی مثل بار دارند، خصوصیتی به اسم ایجاد فضا-زمان دارند؟
از همه اینها گذشته، حرف من اینه که تو هرگز به عمرت یه "وجود" خالص ندیدی، بنابراین اجازه نداری بگی که این هست، اون هم هست و این هستی از یه جنسه، نه، شاید این هستی با اون هستی متفاوت باشن. اینا چیزاییه که ما نمیدونیم. فلاسفه حدس میزنن، بر اساس یه سری تخیل، فیزیکدانها (فلاسفه ای که منحرف شدن!) آزمایش میکنن و تئوری میدن. وقتی هنوز فیزیک در این زمینه واسه من جوابی نداره که آیا واقعا در ذات، چه تفاوتی میان الکترون و کوارکه؟ چگونه است که موج و ذره با هم کنار میان؟ اساسا جاذبه علتش چیه؟ بار الکتریکی چیه؟ در مورد این چنین سوال های بنیادی، باید منتظر فیزیک بود. البته اگه جواب عقلی به ذهنت میرسه، خیلی خوشحال میشم
قربانت

ناشناس گفت...

اولا: اصلا نباید منتظر علم فیزیک بود چون علم فیزیک تا حالا هر چی پیشرفت کرده و شناخت ما رو از جهان بیشتر کرده به همون قدر تعداد این سوالات رو بیشتر کرده و وضع بدتر هم شده. فیزیک بعضی سوالا رو جواب داده ولی بواسطه ی همین جواب چند تا سوال دیگه مطرح کرده و وضع رو پیچیده تر کرده. دوما: من مثال رنگ قرمز رو فقط جهت تقریب به ذهن گفتم. نگفتم که رنگ قرمز حقیقت مخصوصیه و منظورم این نبود که وارد جزییات مثال بشیم.(مثل معروف من ماه رو نشون میدم تو انگشتم رو نگاه نکن ) بازم میگم تقریب به ذهن یعنی نزدیک شدن ذهن تو به اون چیزی که میخوام بگم. نه رسیدن تو به اون چیز. سوما: مبحث وجود فقط مربوط به وجود مادی نمیشه که تو میخوای مساله رو با ذرات بنیادی و الکترون یا مکان و طول و... بررسی کنی. وجود یه مساله ی فوق مکان و فوق مادیه. چون چیزهای فوق مکان یا غیرمادی هم وجود دارند. من درمورد وجود به طور کلی صحبت کردم نه فقط وجود محصور در ماده. بررسی وجود صرفا با تعاریف مادی امکان نداره. مثل این میمونه که تو روی یه ترازوی بزرگ ایستاده باشی و بخوای وزن ترازویی که روش وایسادی رو با ترازوی کوچیکتری که تو دستت نگه داشتی اندازه بگیری.(حالا باز از مثالم ایراد نگیری بگی بستگی داره شتاب جاذبه کره زمین اونجا چقدر باشه!!) چهارما: وقتی میگی وجود خالی، یعنی وجود مستقل از چیزهای دیگه مثل ماهیت چیزها یا این که اصلا وجود مادی باشه یا نه. که منم همین رو میگم. من منظورم این بود که یه چیز یا وجود داره یا نداره دیگه انواع مختلف وجود نداریم و فرق چیزها در ماهیتشونه که ماهیت هم نیاز به وجود داره اگه وجود نباشه ماهیت هم نمیتونه خودشو مطرح کنه. وجود خالص که دیدنی نیست. وجود خالصی که هیچ قالب مادی یا غیر مادی نگرفته باشه فقط خداست. ما خدا رو مستقیما ندیدیم پس میتونیم درباره ی وجودش شک کنیم؟ من میخوام بگم که غیر از وجود خالص اصلا چیز دیگه ای وجود نداره. هر چیزی در اول باید وجود خالص داشته باشه، بعد قالب و ماهیتی به خودش بگیره و نمود و ظاهری پیدا کنه. چرا؟ چون هر چیزی از ذات خدا نشأت میگیره و بعدش توی قالب های مختلف قرار میگیره و همون طور که گفتم وجود محض فقط خداست و خدا هم که یدونست و چندتا نیست که بخواهیم انواع مختلف برای وجود داشتن تعریف کنیم. علی

M KhoshZaban گفت...

به علی:
لطفا مطالب شماره دارت رو پاراگرافشون رو جدا کن که واضح بشه دنبال کرد.
1- این حرف که فیزیک هرچی پیشرفت کرده، وضع سوالهای ما بدتر شده، حرف کسیه که یک کلاس فیزیک تابحال شرکت نکرده. فیزیک با پیشرفتش، نوع سوالهای ما رو تفاوت داده و ما رو به کنه مسئله بیشتر متوجه کرده. این خیلی حرف غلطیه که بگیم وضع بدتر شده. مثلا اول ما نمیدونستیم چرا سیب می افته، بعد نیوتن قانون جاذبه رو داد، تا حد خوبی توجیه شد، بعد دیدم که دقیقا از این فرمول تبعیت نمیشه، اینشتین اومد و مسئله انحنای فضا-زمان رو مطرح کرد و ... می بینی که الان، واسه یه آدمی که نمیدونه سیب چرا می افته، به نظر میاد که مسئله پیچیده تر شده، اما واسه یه آدم با اطلاع، مسئله داره بنیادین تر میشه و به ذات مکان و زمان برمیگرده. این یعنی مسئله در مسیر حل شدنه، نه که پیچیده تر میشه.
2- علت اینکه به مثالت گیر دادم اینه که به نظرم کلا مثالی ما در این زمینه نداریم. ببین، مثال رو برای چی بکار میبریم؟ وقتی میخوایم از یه جهت خاص، بگیم که بین دو چیز شباهته. مثلا وقتی میخوای بگی انسان زنده است، میگی ببین گاو زنده است. حالا اگه کسی بگه انسان که چهار پا نیست، بهش میگیم فقط باید اون جنبه ای که از مثال، مورد نظر منه و شباهت داره رو در نظر بگیری ("مثل"). در مورد این مثال تو، نه تنها مثال تو، بلکه من چندین و چند مثال دیگه که در کتب فلسفه تدریس میشه رو دیده ام. و من دقیقا معتقدم که هیچ کدوم از این مثال ها، هیچ توجیهی نداره. اصلا اینجا بحث مثال نیست، بحث مصداقه. تو میخوای بگی همچنان که وجود، یه حقیقت مستقل از ماهیته، وجود رنگ قرمز هم مستقل از جسم مربوطه است. خب، من وقتی به این مصداق ایراد وارد می بینم، اصلا قصه انگشت و خورشید نیست.
3- غیرمادی؟ یعنی چی؟ مثل چی؟ ازت یه خواهش میکنم، اونم اینه که پیش فرض هایی که تو کتاب دینی مجبور بودیم واسه کنکور حفظ کنیم رو بیخیال شی. ببین، باید قدم به قدم جلو بری. تو میگی وجود، فوق مکان و فوق زمانه. خب، یه وجودی که فوق مکان و فوق زمانه رو به من نشون بده تا بتونیم در موردش صحبت کنیم. تو میگی چیزهای غیر مادی، بسم الله، یه چیز غیر مادی رو بگو چیه، تا در موردش صحبت کنیم. این اصلا مثل ترازو نیست (هر چند که میشه، ما چگونه جرم زمین رو اندازه گرفتیم؟) تو داری گزاره ای رو مطرح میکنی، در حالی که واسه هیچ کدوم از مواردش نمونه نداری که نشون بدی، اینطوری که نمیشه! مثلا من میگم اصل بقای بار الکتریکی، فوق اصل بقای جرم است. خب، یه آزمایش رو بهت نشون میدم که درش جرم تبدیل به انرژی میشه، ولی بار الکتریکی حفظ میشه. میگی خوب. ولی من اگه همینطوری بگم این فوق اونه، هیچ مثالی هم نداشته باشم که خیلی خنده داره.
4- باز هم تو تکرار میکنی که یه چیزی یا وجود داره یا نداره. من معتقدم این فعل تو، هیچ بنیانی نداره. من تا حالا هر موردی که دیدم، میشه بهش گفت این لپتون هست یا نیست. این کوارک هست یا نیست و ... تو بدون اینکه یه مثال از یه وجود مستقل از ماهیت بیاری، داری این دو رو تفکیک میکنی. تو این حق رو نداری.
5- در مورد خدا، فعلا بحث نمیکنم. ولی در همین حد بدون که وقتی ما مثلا میگیم: "الحمدلله الذی خلقنا من العدم" یعنی خدا ما را از عدم خلق کرد. یعنی ما نبودیم، بعد بود شدیم. یعنی وجود نداشتیم، حالا وجود داریم. این یعنی "وجود"، "خلق" شده. اگه خداوند "وجود" باشه که خلق خود خدا، مفهومی نداره! الان این رو کنار بگذار، بحث صرفا عقلی کنیم. موارد قبلی رو جواب بده. یعنی توضیح بده تو که معتقدی وجود و ماهیت مستقلن، یا وجود، فوق مکان و زمان است، باید یه مثال ازش نشون بدی. بسم الله.
دیگه چیزی به اومدنم نمونده پسر! در پوست نمی گنجم!
قربانت

ناشناس گفت...

دو ساعت نشستم برات جواب نوشتم همش پاک شد. ( دیسکانکت شدم که جوابتو مفصل بنویسم بعد از آماده شدن جواب حواسم نبود که دیسکانکتم و دکمه ی انتشار نظر رو زدم و نظراتم دود شد رفت هوا . آخه چرا این صفحه نظرات دکمه back نداره ه ه ه ه !!!! علی

ناشناس گفت...

جوابتو میدم بعدا. فردا آخرین امتحانمه علی

ناشناس گفت...

جوابتو میدم بعدا. فردا آخرین امتحانمه علی

M KhoshZaban گفت...

فدا سرت که پاک شد-یه راهش اینه که همیشه تو ورد تایپ کنی بعد کپی پیست.
إن شاء الله عالی می دی امتحانت رو
تا بعد

ناشناس گفت...

1- من منظورم این نبود که وضع ما رو علم فیزیک واقعا بدتر میکنه. منظورم این بود که با پیشرفت این علم وضع بد ما بیشتر روشن میشه. یعنی میدونیم که چقدر کم میدونیم. من نمیگم مسائل در حال حل شدن نیستند ولی میگم مسائل هیچوقت کاملا حل نمیشن چون با جواب دادن یه سوال چندتا سوال دیگه تولید میشه. و منظورم از این که پیچیده تر میشه این بود که افراد معمولی دیگه ازش برنمیان. فقط باید تخصصی کار کرد تا به جایی رسید. مثل قدیم نیست که یه نفر بتونه هم منجم باشه هم ریاضیدان هم فیزیکدان هم پزشک.
2- با این دقتی که تو برای تعریف مثال داری آره، نمیشه مثالی آورد باید مصداق آورد.(حالا مصداقشو خواهم گفت) اسمش فرقی نمیکنه چی باشه بالاخره من تونستم منظورم رو برسونم با هر زبونی بود. مثال بود یا یه چیزی تو اون مایه ها! که تو هم قبول نکردی.
3- آقا من وقتی گفتم ترازو منظورم اون ترازوهایی که تو دادگاه عکسش رو میکشن (دوکفه ای) بود نه روش هایی که الان باهاش جرم کره زمین رو اندازه میگیرن. (خیلی می پیچی تو مثال ها!) بعدش هم ازم خواستی که یه چیز نام ببرم که هم غیرمادی باشه هم فوق مکان و زمان که فکر کنم فقط خدا اینطوری باشه (اینم از اون چیزی که خواستی)
4- باز هم میگم که حرفم همینه که یه چیزی یا وجود داره یا نداره. به نظرم برگشتیم به همون کامنت اولی که گفتم تا یه جایی میشه بحث عقلی کرد. اگه برای هر جمله ای از من دلیل بخوای خب یه جایی میرسیم که با این که دلیلی هم وجود داره دیگه سواد من ته میشکه. به قول خودت که تو جواب کامنت اولی گفتی میرسیم به یه مطلب وجدانی. حتی اگر فرض بکنیم سواد من بینهایت هم باشه بازم این فایده نداره چون یا باید هر اثباتی که میکنم رو به چالش بکشی و دلیلش رو بخوای و دوباره من بگم و دوباره دلیل بخوای و... تا ابد بحث ادامه پیدا کنه یا یه جایی بگی باشه من این رو بدون دلیل میپذیرم چون احساس میکنم درسته.
5- این آیه (به نظر من) میخواد بگه انسان قبلا نبود و بعد بود شد. یعنی منظورش اصل وجود انسان نیست. میگه انسان اول ماهیتی نداشت و بعد خدا بهش ماهیت انسان رو داد. و نمی خواد بگه انسان از نیستی آفریده شده.(نیستی به معنای مخالف وجود و هستی) برای این تفسیر اگه دلیل میخوای بهت میگم. علی
(آقا سایتت به مدت چند ساعت فیلتر بود نمیدونم چرا! یعنی کلا blogspot )

M KhoshZaban گفت...

به علی:
آره، انگار یه مدت فیلتر بود blogspot
1- خب، بد بیان کرده بودی، هیچی.
2و3- ببین، وقتی تو یه چیزی رو تعریف میکنی، خودت میدونی که چه جوری تعریفش کنی. مثلا وقتی میخوای هطلمس رو تعریف کنی، هر جور خواستی تعریف میکنی. ولی وقتی میخوای در مورد یه چیزی که من میشناسم حرف بزنی، مثل آب، واسه هر حرفی که میزنی باید دلیل بیاری. رو این فکر کن.
خب، حالا تو داری سخن از "وجود" میگی، فراتر از زمان و مکان. من میگم نشونم بده، تو میگی خدا. این که نشد استدلال که. من خدا رو خودم میشناسم، و اون خدایی که من درون خودم میشناسم، اصلا اسم وجود بهش تعلق نمیگیره، او وجود رو خلق کرده، خودش که وجود نداره. او ماورای وجود و عدمه. تو اگه خدا رو تو کتاب برای خودت تعریف کردی، به خودت مربوطه. ولی اگه داری از خدایی که من میشناسم حرف میزنی، باید دلیل داشته باشی. میگی وجود ورای مکان و زمانه، میگم چرا؟ میگی خدا. خوب فکر کن به استدلالت، خنده دار نیست؟
4- این که چیزی رو می یابی، نهایت استدلاله. منظورت رو از احساس نمیدونم، ولی اگه احساس شیکمیه، اون اصلا به هیچ دردی نمیخوره. ببین، تو یه سری تو فیزیک استدلال میکنی، به اینجا میرسی که این از اون بزرگتره، من میگم چرا؟ میگی نگاه کن، ببین که این 20 سانته، اون 10 سانت. بحث به اتمام میرسه. اصلا این حرف که بحث عقلی تا بینهایت ادامه داره رو قبول ندارم. بحث عقلی، سنگ بناش، ادراکات ماست. ولی این ادراکات شامل این نمیشه که چون تا حالا بهت گفتن که وجود و ماهیت مستقلن، تو هم "حس" میکنی، این که دلیل نشد. من وجود و ماهیت مستقل از هم تا حالا ندیده ام، و اصلا این دو لغت رو اختراع یه سری آدم میدونم. واسه همین، دلیل میخوام برای پذیرفتنش. اگه دلیل نداری، این دلیل بر نقص عقل نیست، دلیل بر نقص اینه که تو چیزی رو بدون دلیل پذیرفته ای.
5- این آیه نیست. به نظرم یکی از ادعیه است. خواهش میکنم که از خودت هم لغت اختراع نکن. میگه خلقنا من العدم. یعنی وجود نداشت. نه که ماهیت نداشت!

خلاصه اینکه دیگه دارم میام
خیلی دوست دارم بعد از اینهمه مدت ببینمت
قربانت

ناشناس گفت...

آقا بحثمون خیلی طولانی شده . از هموناست که 200 سال طول میکشه! خدا رو شکر بحث 1 حل شد.
2و3- تعریفامون از خدا فرق میکنه. این باعث اختلاف ماست. من وجود رو مثل تو مخلوق نمیدونم . من خدا رو وجود میدونم. خدا هم که مخلوق نیست.(شاید بشه گفت تعاریفمون از وجود هم فرق میکنه) و فکر نکنم هیچکدوم از علمای فلسفه ی اسلامی وجود رو مخلوق بدونن. البته من مطالعه کمی داشتم.
4- بله درسته این نهایت استدلاله ولی تشخیص این که این احساس شکمیه یا نه خیلی مشکله . هیچ کسی در طول تاریخ مخالف احساس خودش عمل نکرده. کسایی هم که یه کار خیلی پستی رو مثلا انجام دادن حداقل تو اون لحظه ی انجام کار فکر میکردن دارن کار درستی میکنن. وگرنه انجامش نمیدادن. حتی اگر هم میدونستن که اشتباهه فکر میکردن این کار برای هدفی که دارن توجیه پذیره و درسته. برای اون مثال 10 سانتی و بیست سانتی که گفتی من میخوام تو به این نکته توجه کنی که چرا بحث تموم میشه؟ مگه دلیلی هست که یه چیز 20 سانتی از 10 سانتی بزرگتره؟ ولی تموم میشه چون هر دو به یه نقطه ی مشترک رسیدن که دوتاشون هم اون رو می یابند.
5- من که از اول گفتم به نظر من اینطوریه نگفتم که دارم سخن وحی میگم. من تفسیر خودم رو گفتم. حالا چون تو یه تفسیر دیگه داری میگی تفسیرتو از خودت اختراع کردی؟ از عدم، به نظر من یعنی از عدم ماهیت نه از عدم وجود. (نمیدونستم آیه هست یا روایت یا چی ولی شنیده بودم.)
یکم کاش میتونستم از دانشگاهمون بهت بگم. قدر اون دانشگاهی که هستی بدون. آدم نباید غرب زده باشه ولی الان بعضیا هم ایران زده هستند! علی

M KhoshZaban گفت...

به علی:
2و3- بله عزیز، مطالعه کمی داشتی احتمالا. ولی من باز هم بهت میگم، تو وقتی یه چیز خارجی رو داری تعریف میکنی، باید تعریفت با او صدق کنه. من خدا رو می یابم، منتظر شما نبودم که بیای برای من تعریفش کنی. هر تعریفی که تو میکنی، باید با عقل و ادراک من سازگار باشه. تو میگی خدا وجود داره و فوق وجود نیست، باید براش دلیل بیاری.
4- بحث رو منحرف نکن. چرا، خیلی ها خلاف درکشون عمل میکنن. نمونه اش، متأسفانه خود من گاهی. و اصلا گناه یعنی همین. تو اگه آنچه که درست میدونی رو انجام بدی که گناه نیست. گناه یعنی در عین دونستن خطا بودن عمل، مرتکبش میشی. در مورد بزرگتر بودن چیز بیست سانتی از ده سانتی، دلیلش همینه که 20 از 10 بزرگتره (طیق تعریف بزرگ و کوچک) بله، هر دو این را می یابند و بحث به اتمام میرسه. واسه همین هم هست که گفتم اینکه بگی بحث تا بینهایت ادامه داره، حرف غلطیه.
6- یه نکته ای یادت باشه، من تا حالا دلیل نیاورده ام برات که چرا خداوند "وجود" ندارد. و ماورای وجود و عدم است. که چرا وجود و ماهیت از هم تفکیک ناپذیرن. من اصرارم اینه که در مرحله اول، مطمئن شم که تو به این نقطه رسیدی که برای این حرف، دلیلی نداری و فقط تکرار حرف یه سری آدم رو داری میکنی. بعدش میشه وارد اصل مطلب شد. ولی این مرحله خیلی مهمه. بنابراین تا اونجایی که میتونی استدلال کن. اگه دیگه میخوای حرف آخرت این باشه که "من خدا رو وجود میدونم" بدون هیچ دلیلی، این به هیچ درد نمیخوره و داری به زبان دیگه میگی: من این حرف رو قبول دارم، چون دوست دارم قبول داشته باشم. نمیشه دیگه این بحث رو ادامه داد اگه اینگونه باشه. بحث وقتیه که تو حرفات رو مستدل میدونی، نه عشقی!

چند ساعت دیگه پروازمه، به امید دیدار