ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

امتحان، درس، عشق، و دیگر هیچ!

خب، مدتیه که سرم خیلی شلوغه.
دیگه دارم میرسم به امتحان ها و فرصت سرخاروندن نیست، همین نوشتن اینجا تنها راه ارتباطمه با کسایی که دوستشون دارم.
آدم وقتی خیلی مشغول درس میشه، احساس اینکه از دنیای خارج ببره و تو دنیای خودش غرق شه زیاد میشه. الان شاید تنها راههایی که هنوز به من اطمینان میدن که دنیا واقعیه و توهم نیست، برادرمه، دیالوگ اخیر با ایمانه، میلاده و ابراهیم.
این مدت که (به جز شنبه) داشتم لوله گوارش رو میخوندم، إنشاءالله فردا تمومش میکنم. جالبیش اینه که از دبستان، هر دفعه حس میکردم که تموم شد. دیگه توضیح بیشتری نیاز نیست، آنچه هست و میتوان دانست رو میدانم. ایندفعه حس میکنم که چقدر نمیدونم! شاید این خصوصیت درس خوندن دانشگاهه که دانشجو میشی، نه دانش آموز منفعل.
یادمه یه جایی هم خوندم که تفاوت علم (science) امروز با گذشته اینه، امروز علاوه بر یافته ها، به نسل بعد نقد اون یافته ها هم منتقل میشه. جمله عمیقیه...
شنبه هم یه اتفاق خاص افتاد. رفته بودم مدیریت، قرار شد بحث کنیم که یه شرکت فرضی تولیدی سیگار، با این داده های آماری، استراتژی تبلیغاتیش رو چه باید بکنه. حالم به هم خورد. چرا باید یه عده ای تو این دنیا، راه رشدشون، تخریب زندگی بقیه باشه؟ فیلم The Insider، واقعا شاهکار بود... واقعا شاهکار بود، شاید بعدا یه پست اختصاصی در موردش نوشتم.
فعلا حافظ میگه:
دلا طمع مبر از لطف بي‌نهايت دوست
چو لاف عشق زدي سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشيد زايد از نفست
که از دروغ سيه روي گشت صبح نخست

5 comments:

RayVQ گفت...

چه جالی...البته گوارش نه...ولی من از زمان دبیرستان هر وقت کلیه می خوندم می دونستم که هیچی حالیم نشده...هر بار که مبحث کت و کلفت تر میشه می گم خب این بار عمیق می خونم بالاخره یاد بگیرم...خب نتیجه اش اینه که ایشالله تو بخش نفرولوژی تو انترنی یاد بگیرم!

AMIN گفت...

agha .. ma hastim baba... velgardio ina :D n vara nemiay ? bie yekhoorde barat az in varo onvar ghor bezanam halam khoob she :D

ایمان محمدی گفت...

کامنت نمی‌ذارم فکر نکنی سر نمی‌زنم ها. در واقع این‌جا تنها وب‌لاگیه که مرتب چک می‌کنم ــ البته به غیر از وب‌لاگ ِ خودم!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ایمان:
فرياد که آن ساقي شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامي نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد

ایمان محمدی گفت...

آقا تو مثل ِ این که تخصص داری در شرمنده کردن ِ من!