ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

امتحان، پزشکی، و دیگر هیچ ...

چند روزیه که نوشتن اینجا واسم یه حالت خاصی پیدا کرده، یه جورایی تنها راه ارتباط من با دنیای بیرونه، بالاخره دوره درسها واسه امتحانهای آخر سال و حبس در خانه و خستگی و ...
مثل همیشه، از فهم مطالب لذت می برم، ولی از امتحان دادن اصلا خوشم نمی آد، اصلا.
دوست دارم اینجا رو نه تبدیل به یه تابلوی اعلانات، یا مانیفست، مثل بعضی بلاگ ها بکنم (که در اون صورت، عنوانم رو باید تبدیل کنم به "اعتقادات یک دانشجوی پزشکی") بلکه میخوام روان و "خاطره" بنویسم.
یه نوع فرهنگی که به صورت مخفیانه بین دانشجوها و اساتید (کلا کادر آکادمیک) پزشکی وجود داره که میدونم تو ایران هم وجود داره، اینه که کلا رشته های دیگه رو آدم حساب نمی کنن! اونم علت داره. یه مقایسه ساده بین حجم مطالبی که دانشجوهای پزشکی در طول دو سال اول میخونن و امتحان میدن و برابریش با حجمی که دانشجوهای رشته های دیگه (به جز حقوق، که اینم توضیح میدم) تا سطح دکترا میخونن، نشون میده که اینا با هم (بر طبق قول رایج که خیلی هم دور از واقعیت نیست) برابرن! البته نه همه دانشجوها، چونکه ممکنه یه دانشجوی مهندسی باشه که اصلا خودشو در سطح امتحان ها ندونه و خیلی خیلی بیشتر بخونه، ولی اون میزانی که لازمه تا هر دو پاس کنن، اینو نشون میده. البته، واسه همینه که به دوسال اول پزشکی، که فقط تو کتابخونه سپری میشه، میگن Basic Science years و به سه سال بعدش که هر چند هفته با یه کتاب قطور جدید تو یه بخش بیمارستان پرپر میزنن میگن Clinical years و باقیش هم بماند!
واسه همین هم هست که دانشگاه واسه همه رشته ها university نامیده میشه، واسه پزشکی med-school و واسه حقوق law-school! حالا باور ندارین، این رو از یه مجله طنز دانشکده پزشکی عینا کپی میکنم: (dissection room assistant یعنی یکی از کسایی که مراقبت میکنن و جنازه ها رو برای تشریح آماده میکنن)

- How did you get into this job? (dissection room assistant)
+ I was originally going to do a degree in sociology but then I realised that I didn’t want to waste my life.
یا مثلا:

Having suffered through a Masters in Law, he had given up on life and instead embarked on an opium-fuelled trip around the UK.
البته درگیری دانشکده حقوق و پزشکی، قصه ای بس طولانی دارد که به بعد موکول میشود.
حالا دوستان مهندس فحش ندن! یه کم حدیث نفس میکنم، بعد فحش بدن!
امشب که دیگه خسته شدم، یهو یه احساس غریب و دردناکی سراغم اومد. همیشه در دوران دبیرستان عادت داشتم تو همه درسها، زیاد بدونم (روشنه که "دانستن"، فعل من نیست، لطف خداست). هم ریاضی، هم فیزیک، هم شیمی، هم ... (به جز ورزش و هنر!). ادبیات و شعر هم که علاقه شخصی بود و نمیشه مقایسه کرد (بودن یکی دوتا از دوستان عزیزی که خیلی بیشتر خونده بودن). گاهی هم رفقای دانشگاهی سوال برنامه نویسی می پرسیدن، احساس میکردم که هنوز یه بعدی نیستم. چند شب پیش که با یکی از رفقای ایران حرف میزدم، میگفت که سرش بدجوری مشغول درسه. مکانیک میخونه. چون کسی نیست که بدونم مبالغه میکنه، یا تنبله و نمی کشه و ...، متوجه شدم ای بابا، پس چقدر چیزا یاد گرفته که من هیچ حسی بهش ندارم! یه جورایی افسردگی گرفتم، اینکه دیگه نمیشه همه چیز رو دونست، نمیشه صحبت همه افراد رو فهمید، نمیشه و دیره... که چقدر زود، دیر شد...

پانوشت: آخ که چقدر دلم گرفته... کی تموم میشه این 6 هفته باقیمونده؟ خدایا، تو خودت یه طوری کن که با خاطره خوش تموم شه، که از من کاری برنمی آد.

5 comments:

ایمان گفت...

چیزی که در مورد school گفتی خیلی دقیق نیست:
London School of Economics and Political Science
Harvard Business School
MIT School of Engineering

Mohammad KhoshZaban گفت...

آره، به صورت رسمی بخوای بگی، میدونم، همه رشته ها، school دارن. (اتفاقا میخواستم اشاره هم بکنم تو پستم) اینی که من گفتم، به حرف زدن رایج برمیگرده. یعنی دانشجوهای مدیریت، میگن uni، نه business-school. وگرنه، فقطاینهایی که مثال زدی نیست، کلا به صورت رسمی، بالای اوراق همه دپارتمان ها و وبسایتهاشون، نوشته school.

ایمان گفت...

به صورت غیررسمی‌ش هم لااقل Business School رو می‌دونم که اصطلاح ِ رایجه.

Mohammad KhoshZaban گفت...

ok, I give up
من هم از دهن یه معلم شنیدم، ولی کلا تو تمام این مدت، دو یا سه بار!
به رواج اون دو تا نیست.
حالا شما ببخش!

ایمان گفت...

؛-)