ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه

فقر

چیزی که همیشه آزارم میده، و هیچ وقت برام عادی نمی شه، فقره. روزی با عزیزی صحبت میکردم، فرمود علتش اینه که دوران کودکی، داستان های حماسی خوندی. داستان های حماسی، باعث میشن روح آدمی هیچ وقت در مقابل "ظلم"، احساس عادی بودن نکنه.
هر وقت یه فقیری می بینم، تمام اعماق وجودم دچار آشوب میشه. میخوام دنیا رو بهم بریزم. آخه چرا باید اینجوری باشه؟ حالم از خودم به هم میخوره. اگه رفته باشم بیرون چیزی بخرم، پیش می آد که بیخیالش میشم و بر میگردم خونه. یا شده که یه چیزی به اون بنده خدا میدم.
یکی از بزرگترین آرزوهام اینه، که تحصیلم تموم شه، به جایی برسم که به "درد"ی بخورم، پاشم برم یه جای دور، جایی که ابزار شدن دین و دنیای مردم رو برای منافع شخصی نبینم. جایی که فقط من باشم، و روح پاک آدمی.
وقتی می بینم که بعضیا چطوری احساس کباب شدن میکنن وقتی میشنون که فلانی در مورد فلان مسئله فکری فلان نظر رو داده، ولی وقتی میشنون که تو همون دنیایی که زندگی میکنن، روزی چند نفر از فقر می میرن، سری تکون میدن و زیر لب ذکری بر لب جاری میکنن که به وظیفه الهی شون عمل کرده باشن، حالم به هم میخوره.
شاید بتونم بگم یکی از عزیزترین و عظیم ترین جملات شریعتی برام این جمله است:

خدایا مرا از همه فضایلی که به کار مردم نیاید محروم ساز! و به جهالت وحشی معارف لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساسهای بلند و اوج معراج های ماورا برق گرسنگی را در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را بر پشتی نتوانم دید!
حالم بد میشه وقتی می بینم عده ای در دانشگاه یا حوزه، پشت درهای بسته نشستن و نجات جهان رو در محکوم کردن فلان نظر در مورد فلان شخصیت تاریخی میدونن. هرگز مطلق گرایی در این زمینه نمیکنم و حکم نمی دم، ولی گاهی دعوای بعضی رو که میشنوم، زیر لب میگم تف...

خدایا پارسایان بزرگی را که در انزوای ریاضت و عزلت پاک عبادت، یا علم یا هنر، به "کشتن نفس" کمر بسته اند، هر چه زودتر توفیقشان ده! تا در این طبیعت خوب خدا، که هر موجودی را – جز این ها – معنایی است، و در این اندام زنده جهان، هر ذره ای – جز این انگل ها – سلولی و در این نظام هماهنگ خلقت، هر مخلوقی را – جز این پاکان پوک، یا، پوکان پاک – نقشی است، جایی برای حشره ای – که میداند چرا زندگی میکند – تنگ نباشد.