ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

حواس پرتی سیستم ایمنی

داشتم بخش سیستم ایمنی بدن (Immunology) رو میخوندم، به یه موضوعی رسیدم که دیدم کاربرد اجتماعی خیلی جالبی داره، حیفم اومد ننویسم. بالاخره اجتماع مجموعه ای از آدمهاست دیگه، مثل بدن که مجموعه ای از سلول هاست!
وقتی که کلی سیستم ایمنی میخونیم، یه مبحثی که مطرح میشه، اینه که پس با وجود این سیستم باحال، چطوری این همه باکتری و ویروس و انگل موجب مریضی میشن؟ یه مبحث دیگه مطرح میشه که حالا یاد بگیریم که چطوری اینا از دست سیستم ایمنی در میرن. یکی از این شیوه ها به نظرم از جهت خاصی خیلی جالب اومد.
اگه یادتون باشه، وقتی بدن با یه باکتری خاص برای اولین بار برخورد میکرد، یه مدت طول میکشید تا آنتی بادی مخصوص اون رو تهیه کنه. بعدش، یه سلول هایی بودن که خاطره اون رو در خاطرشون نگه میداشتن و دفعات بعدی به محض اینکه میدیدنش، سریع تکثیر میشدن و تند تند آنتی بادی تهیه میکردن و طرف رو له میکردن.
بعضی از این دوستان (باکتری ها، انگل ها) یه مولکول های دارن که بهش میگن سوپرآنتی ژن (Superantigen). کاری که اینا میکنن اینه که میان، نه فقط یه سری خاص رو، بلکه همینجوری سلول های ایمنی رو تحریک میکنن، نتیجه این میشه که کلی پاسخ ایمنی داریم که اصلا ربطی به این یارو ندارن، یا خیلی کم تأثیر دارن و اون پاسخ هایی که مفیدن، دیگه تو جمعیت گم شدن (crowded out). خیلی طرح باحالیه نه؟ به جای اینکه جلوی سیستم دفاعی رو بگیری، کلی قسمت هاشو تحریک میکنی، اون قسمت اصلی و خطرناکش، در کل این مجموعه گم میشه!
مثل این می مونه که یه گروه جاسوس، وارد یه مملکت شده، فرض کنیم فقط پلیس های خاصی توانایی شناساییشون رو دارن، بقیه اصلا کاری بهشون ندارن. اگه این جاسوس صبر کنه، بعد از اولین برخورد، ناگهان تعداد اون پلیس های ضد جاسوسی به طرز تصاعدی زیاد میشه و همه شون رو گیر میندازن. حالا چی کار میکنن؟ همینطوری الکی چند تا زنگ میزنن به چند تا مدرسه که ما تو مدرسه بمب گذاشتیم. کلی گروه ضد بمب تولید میشن و به کار می افتن. چند جا زنگ میزنن میگن اینجا مال باند مواد مخدره، کلی پلیس مواد مخدر تولید میشن. خلاصه با چند تا از این کار ها، اون قدر اداره پلیس به هم ریخته که حالا احیانا اگه یکی شون هم گیر افتاد تصادفی، اتفاق شدیدی نمی افته.
وقتی این مسئله رو تو اجتماع بررسی میکنیم، می بینیم که این موضوع چقدر راحت میتونه به درد یه عده بخوره. مثلا وقتی تو جامعه قبل انقلاب، جوان ها دارن کمونیست میشن، یه عده دردشون اینه که بالاخره فلسفه با اسلام سازگاره یا نه! وقتی ملت دارن تو خیابون به خاک و خون کشیده میشن و میگن آقا تشریف میارین بیرون؟ دردشون اینه که بالاخره اعمال مستحبی امروز انجام شده یا نه؟ وقتی اساسا ملت اسلام و خدا رو دارن میگذارن کنار، دردشون اینه که ما باید امسال با چه ریتمی سینه زنی کنیم؟ وقتی دارن یه عده مسلمون رو میکشن (اصلا مسلمون نه، آدم) دردشون اینه که اینا سنی اند، یا ناصبی اند، آیا باید بهشون کمک کرد یا نه؟
نکته خیلی مهم اینه که هر کدوم از این موارد مهمه، در جای خودش لازمه، ولی به جای اینکه یک درصد نیروی اجتماع به اینا مشغول باشه، نود درصد اشتغال فکری ملت رو معطوف به این نکات میکنین، این خودش یه بیماریه، یه مسئله انحرافیه.
بدبختی اینجاست که وقتی این حرف رو میزنی، متهم میشی به اینکه به خدا معتقد نیستی، به تشیع معتقد نیستی، به امام حسین(ع) معتقد نیستی! برادر من، درد من اینه که تو داری عوضی هدف میگیری. به جای اینکه فکرت و انرژیت رو صرف اصل موضوع بکنی، داری به موارد نامربوط مشغول میشی. داری میشی مثل خوارج، که مسلمان ها دارن کشته میشن، علی(ع) فرمان جهاد میده، تو میگی که هنوز غسلم تموم نشده! یا اینها قرآن سر نیزه دارن، علی، تو میخواهی با قرآن بجنگی؟ مثل کسانی میشی که به جای یاری امام حسین (ع) در کربلا، دور میشن که صدای حضرت رو نشنون و به اعمال شخصی شون مشغول بشن. داری میشی مثل کسانی که در جمل، میگن علی، میخواهی به روی زن رسول خدا شمشیر بکشی؟ میشی مثل ابوموسی أشعری که در جمل فتوا میده که جنگیدن با مسلمین حرام است، وقتی میگی آخه پس چرا طلحه و زبیر بیعت شکستن؟ چرا عایشه داره مسلمین رو میکشه؟ میگی نمی دونم، ولی علی الحساب جنگیدن با مسلمین حرام است!
امروز هم قصه خیلی متفاوت نیست، کمی به دور و برمون نگاه کنیم، بسیارند دعوت هایی که حواس ما رو از بیماری اصلی منحرف میکنن، که درد هایی رو مطرح میکنن که فقط کارشون حواس پرتیه. مردم دارن تو فقر دست و پا میزنن، درگیری فکری بعضی اینه که واتیکان به دست اسلام در چند سال آینده فتح میشه! مدیریت جهان رو میخوایم عوض کنیم! گاهی دیگه اینقدر شور میشه که: بالاخره مصدق آمریکایی بود یا نه! (این دیگه آخرشه، میفرمایند که مصدق میخواست نفت رو از انگلیس بگیره، بده به آمریکا! پس آخه چرا آمریکا کودتا کرد؟)
یاد شریعتی به خیر:
وقتی در خانه حریقی در گرفته است، - دقت کنید - دعوت آن کس که تو را به نماز و دعای با خداوند می‏خواند، دعوت یک خیانت‏کار است، تا چه رسد به کار دیگر. هر گونه توجه دادن به هر چیزی در آن‏جا - هر چیزی، چه مقدس، چه غیر مقدس - به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق، توجه‏دادنی است استحمارگرانه! و تو اگر توجه کنی، استحمار شده‏ای، خر شده‏ای! ولو با خداوند خودت صحبت کنی، ولو به نماز ایستاده باشی، ولو مشغول مطالعه‏ی بهترین آثار علمی و ادبی بشوی، یا مشغول یک کشف علمی! هر کاری که بکنی، و سرت به هر چیزی که گرم بشود، "طرف" تو را دچار استحمار کرده! دیگر رفته‏ای!
در جایی گفته‏ام: "اگر در صحنه نیستی، هر کجا که می‏خواهی باش." هدف این است که در صحنه نباشی. دیگر هر کجا که خواهی باش. و اگر در آن‏جا که باید شاهد باشی و حاضر، اما نیستی، هر کجا که خواهی باش: "چه به شراب نشسته باشی، و چه به نماز ایستاده باشی"، هر دو یکی است.
برای استحمار کردن، همیشه تو را به زشتی‏ها دعوت نمی‏کنند که نفرت زشتی‏ها تو را فراری بدهد و متوجه آن‏جایی بکند که باید به آن‏جا متوجه شوی. گاه تو را دعوت می‏کنند به "زیبایی‏ها"، برای کشتن یک حق بزرگ، حق یک جامعه، یک انسان. گاه دعوتت می‏کنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و یک حق محق دیگر را می‏کشند.

8 comments:

رضا گفت...

محمد جان.
از صربستان از آن بیشتر نمیتوانم بنویسم. خطرناکه حسن!!

ریحان گفت...

جالب بود...خیلی.
----
اخه من زیاد از بیمارستان می نویسم یه عده شاکی میشنوننویسم یه عده دیگه! خلاصه مجبورم کجدار و مریز بنویسم!

ایمان محمدی گفت...

خیلی خوب بود. حرفی جز تأیید ندارم. به بابا هم حتماً نشون می‌دم.

ناشناس گفت...

كاملا موافقم. بينش نسبت به اصليت و فرعيت بينش نادريه. دقت كرده اي كه فهموندن اين حرف به اغلب آدمها تا چه حد كار مشكليه؟! چرا اين فهم غالبا وجود نداره؟
به نظرم به خاطر اينه كه اغلب دلبستگي، شورمندي، و سينه چاك كردن را براي حق كافي ميدانند اما شورمندي هيچوقت ميان اصل و فرع تمييز نمينهد.اگه ادامه ي اين حرف رو بگيري، به نظرم ميرسه به نسبت ظاهر و باطن كه اون هم مسئله تعيين كننده ايه.آيا ظاهر اصل است و باطن فرع يا بالعكس؟ چه نتايجي به دست مي آيد كه براي غالب آدمها مخوف است!!
ا.صفا

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ا.صفا:
میدونم، خیلی خیلی سخته، و به هزار مسئله هم متهم میشی.
در مورد اینکه: "آيا ظاهر اصل است و باطن فرع يا بالعكس؟" من معتقدم میان این دو تفاوتی نیست. منظورت چیه؟ یه مثال میزنی؟ من هیچ موردی سراغ ندارم که ظاهر یا باطن به هم حالت اصل و فرع داشته باشن. به نظر من ظاهر کاملا تابع باطنه.

ناشناس گفت...

اينكه ميگويي ظاهر كاملا تابع باطن است يعني ظاهر فرع بر اصله. من اين دو لفظ را در معناي خطابيش بكار نميبرم. معناي فلسفي نسبت اصل و فرع چيزي بيش ازين نيست كه فرع موجوديتش را مديون اصل است. آنچه موجه( به كسر جيم!) فرع به شمار ميرود، همان اصل است.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ا.صفا:
نه، نشد. اونی که منظور من از اصل و فرع بود، مفهوم اهم و مهم بود. یعنی اگر 100 تومن پول داری، باید 99 تومنش رو خرج خوراکت بکنی، 1 تومنش رو خرج تزئین خونه.
در اینکه ظاهر تابع باطن است، یعنی من معتقدم اگر در باطن تغییری ایجاد شود، لامحاله در ظاهر تأثیر میگذارد. یعنی نمی شود یکی مثلا امام حسین(ع) را دوست بدارد و در عین حال در ظاهر نماز نخواند (فرض بر اینکه میداند که امام حسین(ع) نماز را دوست دارند)، همین. یعنی برای من قابل تصور نیست که کسی در باطن چیزی داشته باشد و در ظاهر خلاف آن عمل کند. (مسئله تقیه و ریا، هر دو هم با دقت بیشتری همین گونه اند).

عشق‌نواز گفت...

سلام
کیف کردم از این پست
دمت گرم بازم از این مثالها بزن