ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

بهشت پدرم

امیرحسین از بهشت نوشته بود.
خواست که از بهشت بنویسم، باید تأمل کنم.
ولی

متنش رو برای پدرم خوندم. یه کم صداشون گرفت، و یکی از شعرهای قدیمشون رو واسم خوندن.
این دو تیکه اش رو مینویسم.

بهشت شاید آواز قناری باشد
وقت گل کردن صبح
یا به هنگام غروب

بهشت شاید کوهی باشد
که سر قله ی آن
مرمر برف محبت خفته است

خیلی دوست داشتم پدرم رو اون قدیمها میشناختم، حیف که نبودم...

6 comments:

ناشناس گفت...

بهشت جایی است که ایده آل های ناممکن ریاضی ممکن میشود. علی

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
خیلی خوب بود. خیلی قشنگ بود. مبهوت شدم.
مال کسیه؟ خیلی قشنگ بود، پسر!

امیرجون گفت...

در مورد پی نوشتت:

این همون مساله ی رنج آور "همیشه دیر رسیدیم" ه.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به امیرجون(!):
دقیقا!

ناشناس گفت...

نه مال کسی نیست، بعد از نوشتن جوابت توی اون پستی که بحث میکردیم به نظرم رسید. علی

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی: خیلی قشنگ بود. خیلی
دمت گرم