ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

در حاشیه اشغال سفارت آمریکا

این مصاحبه با عباس عبدی با عنوان "اشغال سفارت آمریکا در برابر کودتای ۲۸ مرداد؛ یک یک مساوی!" رو بخونین، خوبه. کسی اگه واقعا ایران رو بدهکار آمریکا بدونه، فکر کنم باید دوباره فکر کنه!

و از متن ابراهیم نبوی، از این سه تا خوشم اومد:
- با آمریکا می جنگیم: 28 سال است هر سال 2000 دانشجو و دانش آموز می روند جلوی ‏سفارت سابق آمریکا و علیه آمریکا شعار می دهند و هر سال 5000 دانشجو و دانش آموز می ‏روند به آمریکا و دیگر برنمی گردند.‏
- می جنگیم، می میریم: 28 سال قبل صد نفر دانشجو به سفارت آمریکا در تهران حمله کردند، ‏بعد از آن عملیات انقلابی، در طول 28 سال تقریبا اکثر آنها دستگیر شدند، به زندان رفتند، از ‏کشور فرار کردند و به آمریکا پناهنده شدند، حق فعالیت را از دست دادند و تازه این در ‏شرایطی بود که همه حکومت از کار آنان دفاع می کرد. احتمالا اگر همین صد نفر به مقر ‏دشمن در جبهه جنگ حمله کرده بودند، کمتر تلفات می دادند.‏
- گذشته، حال، آینده: 28 سال قبل صد نفر آدم که هیچ کدام شان شبیه هم نبودند و مثل هم فکر ‏نمی کردند و مثل هم لباس نپوشیده بودند و همدیگر را می شناختند، دست به اشغال سفارت ‏آمریکا زدند، پس از 28 سال، هزار نفر آدم که همه شان شبیه همدیگر هستند و مثل هم فکر ‏می کنند و مثل هم لباس پوشیده اند و همدیگر را نمی شناسند، از آنها تجلیل می کنند.‏

24 comments:

ناشناس گفت...

inke eddeyi yek zamani miravand sefarat eshghal mikonand va hala ezhare pashimani mikonand vali dar deleshan be khodeshan marbut ast! dar har soorat adam dar siasat yek bar mimirad!va vaghti mord! mord digar harf zadan haye ezafi bikhod ast

Mohammad KhoshZaban گفت...

ناشناس عزیز:
هر وقت ما از تاریخ حرف زدیم، هدفمان روشن کردن اتفاقات بی اهمیت نیست.
تاریخ، مثل همه چیز های دیگر، وقتی ارزش دارد که برای امروز ما اهمیت داشته باشد. این واقعه، هنوز در روابط بین المللی ایران مطرح میشود.
حرف زدن اضافی بیخود است، ولی هر حرفی در مورد گذشته اضافی نیست.

ناشناس گفت...

mohammad e aziz:
man be kolliate in vaghee ehteram migzaram chon mardom tush motahhed budand.
vali harfe man in ast ke riakari va doruyi natijeyi nakhahad dasht.ma bayad mozeye khodeman ra dar moghabele in vaghee moshakhkhas konim .hamin ! vali hagh ba shomast har harfi ezafi nist ke man niz mokhalefe an nistam.

ایمان محمدی گفت...

جالب بود... احتمالاً می‌دونی که آیت‌الله خمینی در ابتدا با اشغال سفارت مخالف بود؟

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ایمان:
تلویزیون نشون داد که در حین مصاحبه میگفت من نمیدونم چرا حمله کردن و نمیدونم به چی شک داشتن که حمله کردن.
البته نمیدونم، مخالف بود؟ یعنی به امام گفته بودن که میخوان اشغال کنن و امام گفته بود نه؟

ایمان محمدی گفت...

اصلاً از قضیه خبر نداشته. بعد از این که کار انجام شد و خبر بهش رسید، مخالفت کرد (به طور خصوصی). اما بلافاصله چپ‌های اون زمان به رهبری موسوی خوئینی‌ها رفتن پیشش و متقاعدش کردن که حمایت کنه. خود عملیات هم به تحریک همین‌ها انجام شد. خیلی از نیروهای میانه‌رو و معتدل هم قبل از حمایت آیت‌الله خمینی ابراز مخالفت کرده بودن (مؤتلفه، جامعه‌ی روحانیت).

Mohammad KhoshZaban گفت...

برای ایمان:
نمیدونستم که اول مخالفت شده و بعد تأیید. البته خیلی وقت ها با متقاعد کردن های زیادی در مورد امام روبرو شدم. قبلا این رو نقطه ضعف امام میدونستم و هنوز هم فکر میکنم کسی که از دایره اتاقش بیرون نیاد و دسترسیش به اطلاعات محدود و فیلتر شده باشه، نمیتونه دید صحیحی به جامعه اش داشته باشه.
ولی اگه کسی دسترسی نامحدود داشته باشه، میتونه که نظرش عوض شه دیگه، نه؟

ناشناس گفت...

حضرت علی رو هم توی جنگ مجبور کردن که ابوموسی اشعری رو به عنوان بپذیره
علی

ایمان محمدی گفت...

عوض شدن نظر چیز عجیبی نیست. فقط باید دید هزینه‌های این تغییر نظرات برای جامعه چیه.
به ناشناس: البته مجبور کردن با متقاعد کردن کمی فرق می‌کنه!

ناشناس گفت...

شما از کجا میدونید که امام مجبور شد یا متقاعد؟ یا آیا از اول موافق بود؟
علی

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ایمان:
دقیقا. یعنی باید دید که اساسا حمایت از اون حرکت صحیح بود یا نه. من خیلی سر این گیر دارم. واسه همین هم دیدگاه عبدی واسم جالب بود. "حس طلبکاری ملی"، اصطلاح جالبی بود!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
اصلا قبول نیست که کسی که رأس حکومته مجبور شه، که در اون صورت هم باید اعلام کنه که مجبورش کردن. در غیر این صورت، ما مبنامون ظاهره.
وگرنه، میخوای گیر بدیم که شاید چنگیز خان رو کسی مجبور کرده بود! و تو قطعا نمیتونی دلیل بیاری. ما قضاوت بر ظاهر میکنیم و باطن همه رو، از جمله چنگیز خان رو، خدا میدونه.
اگه واقعا امام مجبور بود، باید فرداش تو تلویزیون میگفت که مردم، این آدما، شمشیر گذاشتن پشت گردن من. به همین روشنی.
قربانت

ناشناس گفت...

این باید رو از کجا آوردی؟ علی

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
چون من که در اون مقام گذاشتمش، نمیخوام قدرت های کاذب بر من حکومت کنن. ما او رو اونجا گذاشتیم و اگه مردم بفهمن که چنین قدرت هایی هستن، نابودشون میکنن. مگه اینکه ایشون هم اموراتش از طریق اون قدرت ها میگذشت که فکر کنم این توهین به امام باشه و کلا همه چیز رو زیر سوال میبره.
میزان، رأی ملت است.
این رو یادت باشه که حکومت حق ماست. ما او رو نماینده کردیم، نه قدرت های پشت پرده رو. او هم قول داد که با ما صادق باشه.
قربانت

ناشناس گفت...

صادق بودن این نیست که همیشه تمام مطالب رو شفاف بیان کنی. باید دید مصلحت چیه. البته تشخیص مصلحت خیلی سخته. یه چیزی تو مایه های دروغ مصلحتی مثلا. مگر این که دروغ مصلحتی رو قبول نداشته باشی که اون یه بحث دیگست. البته روایت داریم در این زمینه فکر میکنم. علی

Mohammad KhoshZaban گفت...

برای علی:
اگه یه بازرس استخدام کنی که از کار کارگر ها بازرسی کنه و بهت خبر بده و بعد بفهمی که داره دروغ میگه، اخراجش نمی کنی؟ بله، دروغ مصلحتی، وقتی که مثلا یه مسئله امنیتی در کاره. نباید تمام توانایی های نظامی یه کشور رو شفاف گفت. ولی در مسائلی به این روشنی، هیچ مصلحتی بالاتر از حقیقت وجود نداره.
با این عبارت "دروغ مصلحتی" چقدر راحت هر بلایی سرمون میارن رو توجیه میکنیم. یه بار پست بعدیم با عنوان "دو دیدگاه، دو فلسفه، دو عملکرد" رو بخون. عزیز من، امام حقی برای اونجا بودن نداره که حالا من دنبال توجیه کردنش باشم. امام وظیفه شه که اون کاری که من ازش انتظار دارم رو بکنه. اگه میبینه که نمیتونه، نباید اصلا کاندید بشه.
قربانت

Mohammad KhoshZaban گفت...

برای علی:
ناراحت که نشدی؟ من مخلصتم ها رفیق!

ناشناس گفت...

نه ناراحت نشدم. راس حکومت قرار نیست هر چی ما انتظار داریم انجام بده. قراره که هر چی اسلام گفته انجام بده و در مرحله ی بعدی اگر خواسته های ما با اسلام مغایر نبود اون وقت هر چی ما میخواهیم انجام بده. علی

ناشناس گفت...

نه ناراحت نشدم. راس حکومت قرار نیست هر چی ما انتظار داریم انجام بده. قراره که هر چی اسلام گفته انجام بده و در مرحله ی بعدی اگر خواسته های ما با اسلام مغایر نبود اون وقت هر چی ما میخواهیم انجام بده. علی

Mohammad KhoshZaban گفت...

فکر کنم حرفام رو زدم.
"این رو یادت باشه که حکومت حق ماست. ما او رو نماینده کردیم، نه قدرت های پشت پرده رو. او هم قول داد که با ما صادق باشه."
اگه قرار بود بازم این طوری باشه، خب زمون شاه هم بعضی میگفتن که مسائل پشت پرده مطرحه، اطرافیان شاه نمیگذارن شاه بفهمه و ...
این تفکر محافظه کار هیچ وقت قیام نمی کنه. همیشه فکرش اینه که "ممکنه" کلی چیز پشت پرده باشه. ولی ما میگیم عزیز من، اون نماینده توه، حقی برای اونجا بودن نداره. مشروعیت بودنش به رأی توه...
قربانت

ناشناس گفت...

تشخیص اینکه کجا باید دروغ مصلحتی گفت کجا نه با کیه ؟ علی

Mohammad KhoshZaban گفت...

به عهده من.
خیلی ساده است. چیزی که اینقدر مهمه برای یه مملکت، مسئله نمیدونم امنیتی نیست که مثلا بگیم نمیخوایم بدونن که تفنگ داریم! خیلی خیلی یه نفر باید جون دوست و مقام دوست (همزمان) باشه که مقام بالای مملکتی رو بگیره و وقتی ملتش داره حقوقشون بخاطر مصالح شخصی چند نفر زیر سوال میره، هیچی نگه.
ببین، نکته اصلی تفاوت فکر همونه که گفتم. من نمیخوام یه نفر رو بزارم اون بالا و بعد امیدوار باشم که إن شاء الله نفسانیات نگیرتش و درست تشخیص بده که دروغ مصلحتی به خود من بگه و ... من نمیخوام "قدرت" "متمرکز" داشته باشم. من میخوام همه باهم حکومت کنیم. اگه واقعا امام رو تحت فشار گذاشته بودن به لحاظ شخصی، امام فرداش باید میومد بالا میگفت که مردم، اینا من رو تحت فشار گذاشتن و مردم هم میفهمیدن دشمنانشون کیان.
من بدم میاد از این مدل فکری، که حاضر میشه یه نفر رو بزاره اون بالا، و هی بگه "إن شاء الله که این اتفاقات رو نمیدونه" یا "ممکنه تحت فشار باشه" یا "مطمئنی که تحت فشارش نگذاشتن؟". باباجان، غلط کرده اگه کسی رأس حکومته و تحت فشاره. این آدم لیاقت رأس حکومت بودن رو نداره. تو خودت اگه ما چند نفر جمع بشیم و یه گروه مالی تشکیل بدیم (مثلا یه بنیاد خیریه) و اون وقت چند نفر از همین گروه بهت فشار بیارن که اگه به ما پول ندی، صحبت میکنیم که فلان کار رو بکنیم. تو چه میکنی؟ خیلی راحت، یه جلسه علنی تشکیل میدی و به همه میگی ملت، این ها این رو به من گفتن، خودتون میدونین چیکار کنین.
بابا، ما واسه همین تفکیک قوا رو میخوایم. که قدرت اجرایی جدا از قدرت قضایی باشه و این دو جدا از قدرت قانون گزار.
بله، یه راه حل هم اینه که بگیم: "مطمئن نیستم که این رئیس داره اشتباه میکنه" پس، ساکت بمونیم. بله، این آدما، دوران سقیفه هم بودن، میشدن مثل اون کسایی که سکوت کردن. چون مطمئن نیستن که دقیقا چه اتفاقاتی افتاده تو سقیفه. ممکنه ابوسفیان ابوبکر رو تحت فشار گذاشته باشه. ولی پاسخ ما چیه؟ ما اتکامون به ملته، میگیم اگه چهل نفر آدمی باشن که حاضرن بایستن، ما میریم وسط. ما میگیم "لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما أخذ الله علی العلماء"
خوب فکر کن، با این شیوه تفکر، تو حتی حق نداشتی که انقلاب کنی. شاید شاه داشت دروغ مصلحتی میگفت. شاید همه کسایی که شکنجه میشدن داشتن دروغ میگفتن و در واقع به خاطر مرتد(!) شدن تو زندان زده بودنشون و الان حسودیشون میشد و ... این تفکر محافظه کار، همیشه مانع جلو رفتنه و همیشه میخواد شرایط فعلی رو "حفظ" و "توجیه" کنه.
با شناختی که ازت دارم علی، تو متعلق به این تفکر نیستی. پس حواست باشه که شعار های اونا رو ندی.
منتظر جوابت هستم.
قربونت!
یا علی

ناشناس گفت...

ببین من از اول این بحث هیچ ادعایی بر صحت هیچ کدوم از احتمالات توی این جریان نداشتم.(میتونی نظرات قبلی رو مرور کنی) من فقط میگم قطعا نمیتونیم بگیم چی بوده. باید تحقیق کرد و بعد از مطمئن شدن نظر بدیم. در مورد شاه همه مطمئن شدن که جریان چیه. اونم در مورد یکی دو موضوع نه، در خیلی از موارد شاه خطا کار بود و همه فهمیدن و عوضش کردن. این مساله ایه که اثبات ریاضی یا منطقی محکم نداره. شاید بشه گفت اثباتش عرفی هست. چون که اگر ما بخواهیم گیر بدیم یا خیلی ریاضی فکر کنیم باید به این فکر کنیم که شاید همه دروغ میگن که شاه این کار ها رو کرد یا شاه فلان جور بود. ما که با چشم خودمون ندیدیم. شاید همه دست به یکی کردن که برای شاه پاپوش درست کنن والا شاه از اولیای خدا بوده! اگه هم چیزی تو تلویزیون گفته سانسور کردن یا پخش نکردن عکساشم با زن ها مونتاژ بوده.
من گفتم یا امام مجبور شد یا متقاعد یا از اول موافق بوده. شاید هم امام اشتباه کرده. در هر صورت حرفم از اول این بود که تا مطمئن نشدیم راحت و قطعی صحبت نکنیم . میتونیم بگیم شاید. در مورد کارهای امام باید دقیق تر بررسی کرد(اما نه ریاضی). کارای شاه اظهر من الشمسه راحت با امام مقایسه نکن. علی

Mohammad KhoshZaban گفت...

بله، حق با توه، ولی من خیلی این وسط ایستادن رو خوشم نمی آد. یه جورایی آب به جوی اون طرف ریختنه. بله، "قطعا" نمیتونیم. ولی خیلی چیزا میتونیم بگیم.
یادت باشه، قبل از سقوط شاه هم "قطعا" نمیشد گفت. بعدش میشد گفت.
تاریخ رو همیشه فاتحان مینویسند. این جمله خوبیه.
خوشحالم که اقلا در این که دلایل عرفی کافی هستن، و نباید همیشه توجیه کرد، به توافق رسیدیم.