ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

مسئله صفات، خدای محدود و شمه ای از مادیگری

یه مسئله، خیلی وقت پیش، وقتی که بچه بودم، برای من مطرح شد، اونم اینه که آقا جان، خدایی که بیناست، چه نیازی داره شنوا باشه؟ جدی ها، تا بحال بهش فکر کردین؟ خدایی که می بینه لب ما رو، تمام مولکول های هوا رو می بینه، چه نیازی به شنوایی داره؟
اصلا یه مرحله بالاتر، خدایی که "می دونه"، چرا ببینه؟ چرا بشنوه؟ مگه نمیدونه؟
این تیپ سوالات، همیشه می سوزوند از درون من رو، منتها راه حلی واسش نداشتم، می پیچوندمشون، مثلا:
- منظور در حقیقت اینه که میدونه. مهم این دونستنه.
- در حقیقت هم می بینه، هم میشنوه، هم بو میکنه، هم لمس میکنه، در واقع خدا همه جور، این چیزایی که خلق کرده رو حس میکنه، چند راهش رو، خیلی کمش رو به ما داده. (الان که فکر میکنم، یعنی همه طول موج ها رو برابر می بینه، نه مثل ما، و این یعنی چشمش بینهایته!)
+ جالبه، باید کلی فکر کنم تا این توجیه ها یادم بیاد، در حالی که الان برام شدیدا خنده دارن!

راه حل های مدل فلسفه اسلامی هم هست، مثل بسیط بودن صفات در ذات الهی، نمیدونم، وحدت صفات و ذات تعالی و ... که یه پست جداگانه می طلبه.

این فقط در مورد دیدن و شنیدن نیست ها، خودتون لیست کنین صفاتی که صبح تا شب به خدا نسبت میدن...
این مطلبی که میخوام بگم، یه کم درکش سخته، منتها مثل همه مطالب سخت، مثل خود تکامل داروینی، باید روش صبر کرد، باید یه کم آب بخوره، تا کامل درک بشه، و درک کامل کاملش، منوط به جایگزینشه که اون رو هم إن شاء الله بعدا مینویسم.

چیزی که جالبه، اینه که الان دیگه میدونیم، که دیدن، چیه. دیدن، نتیجه یه سری واکنش بین نورون هاست. همینطور محبت، درک و ... میدونم قبول این سخته، علتش هم اینه:
همه ما متأسفانه قبول داریم، که یه دوگانگی هست. یه چیزایی مادی نیست، مثل دیدن، مثل شنیدن، مثل محبت، مثل عشق، مثل درد، مثل رنج، مثل تمام احساساتی که این همه شاعر در موردش نوشتن، این همه وبلاگ نویس دارن مینویسن، این احساساتی که طعم زندگی ان رو ناخودآگاه همه پذیرفته ایم که اینا یه چیزی ماورای این ماده اند. چرا؟ واقعا چرا؟ وارد توضیح تکاملیش نمیشم، ولی اول دقت کنیم، هیچ دلیلی نداریم.
حالا یه تمرین، چشمهاتون رو ببندین، برای یک دقیقه، تصور کنین که مادی هستین، و تمام احساساتتون، تمام عشق، درد، دوست داشتن ها و ... همه و همه نتیجه مغزتون هستن. فقط یک دقیقه!
میدونم یه احساس وحشتی دست میده. یه لحظه انگار داری لب پرتگاه متمایل میشی به سقوط و هی تلاش میکنی برگردی روی کوه...
ولی جدا، چرا؟ چرا فکر میکنیم که این احساسات، ماورای ماده است؟ یه روزی فکر میکردیم نور هم ماورای ماده است، الان میدونیم نور و ماده، در حقیقت هر دو انرژی ان، منتها به گونه های مختلف. واقعا دلیلی نیست.
خصوصا، وقتی قضیه جالب میشه، که ببینین یه مریضی، یه خونریزی تو مغزش میکنه، دیگه نمیتونه لغات رو بسازه. میتونه حرف بزنه، ولی احساساتش رو نمیتونه بیان کنه.
بگذار یه جور دیگه بگم، مثل دکارت فرض کنین اصلا یه چیزی هست که مادی نیست. بالاخره این بدن داره به میل اون چیز تکون میخوره دیگه، پس یه ارتباطی هست. دکارت معتقد بود این ارتباط در غده "پینه آل" رخ میده. مهم نیست، مسئله اینه که هر جا رخ میده، اگه دقت کنین، اونجا داره قانون بقای انرژی نقض میشه. یه چیزی که در این دنیا نیست، به وجود میاد. این مشکله. دو راه حل داره:
- بله، همیشه داره این قانون نقض میشه.
- اون چیز، تبدیل به این دنیای مادی میشه.
روشنه که هیچ دلیلی برای پذیرفتن مورد اول نداریم. مورد دوم خیلی منطقی تر به نظر میاد، و با مشاهدات ما سازگار تر. حالا اون چیز، چیه؟ هر چی که هست، داره تبدیل میشه به ماده (انرژی)، پس میشه گفت انرژیه، منتها به یه صورت دیگه. یا یه چیزیه که این انرژی ها، صورت هایی از اونن.
این اون ماتریالیسم (ماده گرایی) ـیه که من بهش معتقدم. باباجان، معلومه که همه چی ماده نیست، نمونه اش نور(!) ولی این دلیل نمیشه که بیخودی بی توجیه بگذاری قضیه رو. این دقیقا همون نکته ایه که دارم تلاش میکنم منتقل کنم. اینکه بگیم این چیزا "غیر مادیه" در حقیقت درسته که خیالمون رو راحت میکنه و خوابمون میبره شبا، ولی هیچ موضوعی رو حل نکردیم. همینجوری بود که بشر میگفت این رعد و برق رو زئوس میزنه. باباجان، این که مسئله رو حل نکرد، فقط یه فرضی میکنی، که در حقیقت مسئله پیچیده تر میشه، ولی همه آروم میشن، و این خطرناک ترین سمه برای پیشرفت دانش بشری.
این رو باز هم میگم، اگه برای راحت کردن خیالت میگی: بعضی چیزا هست، مثل دوست داشتن، محبت، عشق، رنج، تلاش، شادی، غم که مادی نیستن، در حقیقت مسئله رو حل نکردی، فقط پیچوندی! ما الان واسه خیلی از اینها توجیه داریم تو مطالعه مغز. اصلا بر همین اساسه که کسی که افسرده است، ناراحته، نمیتونه اراده کنه به تکون دادن یه شیء رو درمان میکنیم، با چی؟ با داروی مادی! اینقدر کله مون رو به زور تو برف فرو نکنیم، اینها همه مادیه، چرا از زیرش در بریم؟
البته، مادی بودن اینا، دلیلی بر بی ارزش بودنش، چیزی که خیلی ها فکر میکنن، نمیشه. دوست داشتن، هنوز عمیقه و زیباست، هنوز درد هست، هنوز شادی هست، غم هست، اینکه توضیحش چیه، هیچ از تأثیرش کم نمی کنه.

حالا یه مثال توپ(!) بزنم. ما در دماغمون، بسیاری از مواد رو تشخیص میدیم، منتها دقتمون به اندازه سگ نیست. مثلا سگ، میتونه در غلظت خیلی پایین، بین دو ماده شیمیایی که تفاوتشون، فقط دو تا کربن اضافه در زنجیره کربنه تمییز قائل بشه. منظورم چیه؟ مثلا هر کسی، با توانایی شنوایی عادی، میتونه وقتی پنج تا تن متفاوت صوتی رو براش پخش کنی، مرتبشون کنه، کاری که سگ مورد بحث هم میتونه در مورد اون مولکول ها بکنه. نه بشر، نه سگ لزومی نداره بدونن از طول موج اصوات، یا مولکول ها، ولی میتونن این ها رو تمییز بدن و از هم مرتب کنن. گویی سگ میبینه با دماغش. یا مثلا خفاش، گویی با امواج صوتی میبینه، تصور این که واقعا داره چطوری میبینه، شاید فقط با تکنیک های علمی ممکن باشه.
حالا خنده دار نیست، ما دیدنمون رو به خدا نسبت بدیم؟
خفاش هم جذب امواجش رو به خدا نسبت بده؟
سگ بو کردنش رو به خدا نسبت بده؟
و...
مورچه هم فکر میکنه خدا دو تا شاخک بزرگ داره...

این فقط در مورد حس ها نیست، در مورد بقیه هم هست. مثلا دانستن، یه نتیجه پروسه نورونیه، هنوز هم داریم در موردش تحقیق میکنیم، مرحله های متفاوت داره، و مریضی های مختلف، مراحل مختلفش رو به هم میریزن و چیزایی بوجود میارن که فکر میکنیم طرف داره دروغ میگه.
آخه این چه ماجراییه که از هر چیزی خوشمون میاد، و احساس میکنیم که کماله، به خدا نسبت میدیم؟ خدایی که جاهل باشه، خدای حقیریه. خدای عالم هم خدای حقیریه. دانستن، اون چیزی که روش اسم دانستن گذاشتیم، یه پروسه است، که داره روشن میشه. مخلوقه، این چه شر و وریه که به خدا نسبت میدین؟
این چه استدلال چرتیه که: ما علم داریم، علم ما کافی نیست، پس خدا عالم مطلقه.
خب به همون شیوه: ما بو میدیم، بو دادن ما کافی نیست، پس خدا بودهنده مطلقه. (بوهای خوب میده! و بوهای بد، عدم بو های خوبند!)
و هزار جور صفت دیگه رو میشه همینجور چسبوند به خدا...

دست بردارین از این خزعبلات. باباجان، صفات و توانایی های ما، مخلوقن، توجیه مادی دارن، چرا هر چی دستمون میاد رو اولا می پیچونیم و میگیم قابل درک نیست، بعدشم گنده اش میکنیم می چسبونیم به خدا؟ باباجان، نه...
نکنین تو رو خدا، نکنین...
دیگه فکر کنم پست بعد، زیر پای وحدت وجود رو هم به امید خدا بکشم، دیگه بتخانه خالی شه...

یاد جمله قبل اذان زیبای دبیرستان می افتم:
سبحان ربک رب العزة عما یصفون
و سلام علی المرسلین
و الحمد لله رب العالمین

پانوشت: فرستی مگر رحمتی در پیم ، که بر کرده‌ی خویش واثق نیم

خیلی بعدا نوشت: در این متن به اشتباه نوشتم که "الان دیگه میدونیم، که دیدن، چیه." ولی این حرف، دروغه. "هنوز" کامل نمیدونیم. خیلی میدونیم، ولی نه کامل.

8 comments:

علی گفت...

حیف که حوصله ندارم بحث کنیم. :)

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
:)
خیلی جدی میخوام که تلاش کنی، تلاش کنی، برای یک دقیقه این تصور رو بکنی. این دیواری که واسه خودت درست کردی خیالیه، باور کن وجود خارجی نداره.
ولی اگه فکر میکنی جایی اشتباه کرده ام، حتما بگو.
قربانت

علی گفت...

راستش رو بگم. این پست و پست قبلیتو هنوز نخوندم.

علی گفت...

سعی میکنم که بخونم و جواب بدم. انشاالله.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
عالیه، منتظرم.
منتها یه نکته ای، لزوما مجبور نیستی جواب بدی، شاید احساس کردی داری به سمت لبه پرتگاه خم میشی، فشاری که به پات میاری که برگردی به حالت اول، نگذار که جواب اینجا باشه.
خدا رو چه دیدی، شاید بعد خوندنش، به فکر فرو رفتی، یا قانع شدی.
تلاش نکن جواب بدی، تلاش کن "نظر" بدی. این تأثیرش خیلی مثبت تره.
قربانت

Saban گفت...

به محمد عزيز:
قانون بقاي انرژي صرفا يك مدل سازي فرضيه - تا اون جاهايي كه تا الان مسائلمون رو جواب داده بايد ازش استفاده بكنيم.- هيچگونه اثباتي فكر نكنم براش كرده باشن و يه جورايي نخواهند توانست...
(اشاره به ايكه گفتي:روشنه که هیچ دلیلی برای پذیرفتن مورد اول نداریم...) اگرچه براي كسي كه بخواد به اين مدل پايبند بمونه، مورد دوم خیلی منطقی تر به نظر میاد و با مشاهدات قبلي سازگار تر...

Saban گفت...

لازم به ذكر مي دانم اين نكته را كه: من يه عااااالمه از اين عرايض شما حظ وافر مي برم و احيانا اين مطالب - به نگاهي - معاندانه را از سر نقد سالم و مفيد مي نويسم؛ باشد كه مفيد باشد و احيانا شفاف سازي انجام گيرد. عملا بر حسب مقتضي از تعاريف كرامات وافره صرفنظر مي نمايم. اين را در هر متني كه من مي نويسم در نظر داشته باش، برادر.
• از اين محيط يه كم بيايم بيرون... تو واقعا ديدنت رو به خدا نسبت نمي دي؟! (به اين معنا كه گاهي اوقات ديدن ما را به او رهنمون مي شود...)
• تا وقتي بخواي ادعا كني كه به واسطه جهل و وهممون به ماهيتي به نام خدا پناه نبريم، قبول. اما ببينم شمايي كه دو كلوم اضافه تر مطلب ياد گرفتي، مي توني به ما بگي در اثر چه اتفاقاتي سيگنال هاي عصبي ارسال شده به مغز به فهم تبديل ميشن؟! به گمونم عمراً... يه وقت به اين سعي و خطا هاي تجربي (Science) غره نشي برادر! اونقدر ها هم نميشه همه چيز رو به آنچه به آن ماده مي نامند نسبت داد.(مگر بيايي و ملائكه و دم و دستگاه خلقت و ... را نيز كلا در قلمرو ماده بياوري كه البته من از اين كار ناراحت نميشم.) در اين صورت نبايد انتظار داشت همهبرهم كنش ها رو آدم به كمك Science بفهمه...!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به Saban:
* در مورد بقای انرژی، دوباره هم میگم. کسی نمیخواد که تو قسم بخوری که بقای انرژی صحیحه، ولی
1- اینکه قبول کنی که ناصحیحه خیلی چرته
2- بدون که با این قبول نکردن تو، مسئله حل نشده
3- این یه راه حل و توجیهه. فعلا هم جواب داده، اگه دادگاه بری و قاتل خدای نکرده یه عزیزت بگه که من شلیک نکردم، یه گلوله ناگهان از عالم غیب اومد و کشت (مثل کشتن سعد بن عباده که اون خلفای علیهم ما علیهم به گردن جنیان انداختن که صداشون هم شنیده شد!) خودت قبول نمی کنی. (یعنی قبول داری بقای انرژی رو)
* اما در مورد دیدن خدا، و لم أعبد ربا لم أره - میرسم بهش إن شاء الله.
* در مورد توضیح فهمیدن، قصه، اون قصه احساس لب پرتگاهه. برای یک دقیقه، نه بیشتر(!)، فرض کن مادی باشه. چون الان غیر مادی فکر میکنی، فکر میکنی که مادی بشه دیگه جالب نیست، یا ارزش نداره؟ در مورد این مینویسم، ولی واقعا چرا نه؟ مگه مثلا میل جنسی، مادی نیست؟ آیا از کششش کم میشه قبول این مسئله؟ مشکل اینه که عادت کردیم بعضی چیزا رو "روحانی" ببینیم. چرا خب؟ واقعا چرا؟ اگه نباشه چی میشه؟ این اصلا "عمرا" نیست.
* قصه، قصه اون آدماییه که درست قبل از ارسال اسپوتنیک، میگفتن که نه، نمیشه، آسمان سقف داره، حرم عفاف ملکوته، و ... یا حتی زمین صافه (باور نمی کنی نه؟ میدونی هنوز هستن؟) فیلم Contact رو دیدی دیگه، نه؟ واقعا چرا؟ ما این همه چیزای غیر قابل توضیح رو توضیح دادیم، به "فهم" هم میرسیم (و البته تا حدی رسیدیم)، توکل بر خدا.
قربانت