ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

من و Proof

نمیدونم چرا، ولی هر وقت قسمت هایی از فیلم Proof یا A Beautiful Mind رو می بینم یه احساس ارتباط عمیقی بین خودم و نقش اول های فیلم احساس میکنم. یه احساسیه که باعث میشه تا مدتی از اطرافم بی خبر بمونم و در توهمات خودم غوطه ور بشم. همیشه این احساس رو دارم که اگه من فلان کار رو میکردم چه میشد؟ اگه میرفتم ریاضی چه میشد؟ اگه میرفتم شیمی چه میشد؟ اگه میرفتم فیزیک محض چه میشد؟ و هیچ جوابی ندارم، فقط فکره و یه احساس عجیبی در دلم میاد، یه جور دلشوره، به قول پدره تو فیلم Proof:

You’ll never know what oceans of work you lost...
متأسفانه یکی دوبار این حرف رو به یه کسایی گفتم که احساس نزدیکی خاصی اون لحظه بهشون داشتم و ناگهان احساس کردم که برداشتشون اینه که من دوست دارم که خودم رو "نابغه دیوانه" بدونم و این یه جور خودنماییه و ... شاید حق با اونها بود ولی اصلا فکر نمی کنم چنین باشه. من تا حدی توهمات دارم. اخیرا گاهی جیغ یا صدایی می شنوم که صادقانه نمیدونم واقعین یا نه. نمیدونم هم چرا الان دارم این رو مینویسم، شاید دنبال یه جوابم. یه چیزی که کمی آرامش بهم بده. این متن رو ایندفعه می نویسم، بلکه از کسایی که من رو میشناسن و این رو میخونن، هر چند زیاد نیستن، کسی جوابی برام داشته باشه.
در آخر هم، دو تا از دیالوگ هایی که خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم، اولی که بدون هیچ توضیحی اینه: (بشدت با گوینده این جملات احساس همذات پنداری دارم. اینکه برداشت بقیه از رفتار های اون چیه. اینکه میدونه بقیه دارن بد برداشت میکنن، اما نمیتونه یا نمیخواد تغییر کنه، اینکه در ارتباطات اجتماعی، خیلی وقتها واسش مهم نیست که طرف مقابلش کیه، یا ...)

How many days have I lost? How can I get back to the place where I started? I'm outside a house, trying to find my way in, but it is locked and the blinds are down, and I've lost the key, and I can't remember what the rooms look like or where I put anything. And if I dare go in inside, I wonder... will I ever be able to find my way out?
هر چند فکر نمی کنم دومی برای کس دیگه ای معنی داشته باشه، اینه: (اگه حسش نکردین، اصلا مهم نیست، شاید لازم باشه فیلم رو دید، تا احساسش رو فهمید، ولی بالاخره نویسنده این متن تو فیلم یه graphomaniac ـه. یعنی همینطوری مینشینه و شر و ور مینویسه. تنها نکته اش اینه که این یارو ریاضیدان بود)

Let X equal the quantity of all quantities of X. Let X equal the cold. It is cold in December. The months of cold equal November through February. There are four months of cold and four of heat, leaving four months of indeterminate temperature. In February, it snows. In March, the lake is a lake of ice. In September, the students come back and the bookstores are full. Let X equal the month of full bookstores. The number of books approaches infinity as the number of months of cold approaches four. I will never be as cold now as I will in the future. The future of cold is infinite. The future of heat is the future of cold. The bookstores are infinite and so are never full except in September.
کلا خیلی با Proof ارتباط برقرار میکنم، علامت بدیه؟! نمیدونم...

پانوشت 1: امیدوارم کسی از نوشتن این ناراحت نشه.
پانوشت 2: بولد (Bold) کردن یه نوشته، یعنی آقا، من رو بخون. ایتالیک (Italic) کردنش، یعنی ای کسی که داری من رو میخونی، این تکه نوشته واسه نویسنده یه معنی خاصی داره!
پانوشت 3: فکر کنم سر فیلم گریه کردم، زیاد.
پانوشت 4: کسی جوابی داره واسم؟

2 comments:

ایمان گفت...

سؤال دارم ولی جواب نه! سعی می‌کنم هرچه زودتر Proof رو ببینم.

Mohammad KhoshZaban گفت...

منتظرت می مونم. گاهی اوقات سوالها باعث کشف جواب میشن.