ه‍.ش. ۱۳۸۷ فروردین ۴, یکشنبه

سال نو و مشغولیت های نو

خب، سال نو همه مبارک!
من هم که شدیدا مشغول آماده شدن واسه امتحان های آخر سالم. خصوصیت پزشکی اینه که واقعا بذاته یه دانش نیست. مجموعه ای از دانش های مختلفه که کاربردش در زمینه بدن آدمی بررسی میشه. واسه همین واسه تدریس پزشکی، ما یه استاد داریم که پروفسور بیوشیمیه، یکی دیگه آناتومی، یکی دیگه ژنتیک و ... هر چند از دیدگاه مردم عادی، شاید اینا فقط مال پزشکی باشن، ولی واقعیت اینه که اینطور نیست. ژنتیک غیر از پزشکی، هزار جور کاربرد داره، از طراحی باکتری هایی برای مصارف صنعتی بگیر تا هوش مصنوعی! همینطور یه آناتومیست، نه فقط در مورد آدم، که در مورد حیوانات هم مطالعه مقایسه ای میکنه (که نتایج خیلی مهمی برای پزشکی امروز داره). خلاصه، نکته جالب اینه که برنامه درسی قطعی ای نیست، هر کی میاد بخش رشته خودش رو توضیح میده و میره، هر چند برای پاس کردن، یه طرح کلی هست، ولی برای رقابت، اصلا نیست، هر چی بیشتر بخونی، بیشتر میدونی، و واقعا نمیشه تموم کرد...
خلاصه، دو روز پیش داشتم سیستم اعصاب میخوندم، یاد این حرف یه استاد افتادم:

You know, you can be a shit surgeon and still you won’t kill your patient. You can be a shit physician and still your patient wouldn’t die. Human body is really amazing in being able to adapt and cope. It’s really hard to kill!
و واقعا این حرف صحیحیه. واقعا گاهی وقتی داری میخونی، می بینی که واقعا از کار افتادن این سیستم خیلی سخته و از مرگ تعجب میکنی. از یه طرف دیگه وقتی داری پاتولوژی (pathology: study of diseases and their characteristics) میخونی، می بینی این بدن به چه موی نازکی بنده، و نگرانی از اینکه چقدر سخته حل کردن مشکلات...
بعد از اینکه این دو رو میگذاری کنار، میشینی فکر میکنی، تلاش میکنی این دو تا رو جور کنی، ولی خیلی مشکله که یه احساس ثابت داشته باشی، یه جورایی مثل خوف و رجا می مونه. بینش وایستادن خیلی سخته، به خصوص واسه یه عمر...
شاید تنها احساس شبیهش در ریاضیات، احساس وقتیه که یه مسئله هندسه یا ریاضی فکری مثل یه معادله دیفرانسیل میذارن جلوت. اون احساس که نمی دونی که کی راه حلش به ذهنت خواهد رسید، و اصلا آیا خواهد رسید یا نه...
پانوشت 1: الان که این رو نوشتم، احساس میکنم واقعا آدم خدا رو در هر دو اینها می بینه. در عدم قطعیت مرگ و زندگی، در عدم قطعیت معرفت، ...
پانوشت 2: به چند نفر تلاش کردم زنگ بزنم، خط ها خیلی مشغول بود، گفتم بعدا. ولی چه قدر احساس خوبی بود، وقتی که ایمان بهم زنگ زد. بعضیا تو حرف زدنشون صفا هست. خصوصا اینکه سرما خورده بودم و گیج بودم و درست تشکر هم نکردم! توقع زنگ زدن نداشتم، ولی وقتی زنگ زد، به این فکر افتادم که چرا "هیچ" کس دیگه زنگ نزد؟ نمیخوام به کسی عذاب وجدان بدم، ولی گاهی وقتها، رفتار بعضی آدمها، سطح استاندارد رو بالا می بره:

They set the standard, not merely accept it. Let alone not meeting it!
پانوشت 3: ...ربنا اغفر لنا و لإخواننا الذین سبقونا بالإیمان، و لا تجعل فی قلوبنا غلا للذین آمنوا، ربنا إنک رئوف رحیم

5 comments:

ایمان گفت...

اولاً که بابا شرمنده نکن. اون‌دفعه تو زنگ زدی این‌دفعه من. همین! چرا شلوغش می‌کنی؟! (-;
ثانیاً این شرح ِ تجربیاتت به عنوان ِ یه دانش‌جوی ِ پزشکی رو خیلی دوست دارم. چون فضایی رو که چیزی ازش نمی‌دونم خیلی خوب توصیف می‌کنه.

Saban گفت...

فعلا كاري با بقيه متن ندارم اما خيلي كار خوبي كردي كه اين آيه آخري رو نوشتي... منم اينا رو ذيل اون اضافه مي كنم:
وَ لَمَّا جَهَّزَهُم بجَِهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونىِ بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ أَ لَا تَرَوْنَ أَنىّ‏ِ أُوفىِ الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيرُْ الْمُنزِلِينَ(59)
فَإِن لَّمْ تَأْتُونىِ بِهِ فَلَا كَيْلَ لَكُمْ عِندِى وَ لَا تَقْرَبُونِ(60)
---------------------------------------------------
آقاي دولتي مي گفت:"... اگه از خدا چيز خوبي مي خواهيد، با همه برادرانتان برويد، براي همه شان دعا كنيد و..."
من هم به نوبه خودم، مشهد كه رفتم، يه جورايي تو هم بودي... به هر حال به من كه خيلي خوش گذشت!

Mohammad KhoshZaban گفت...

ممنونم سید، منم دلم لک زده واسه مشهد
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
آه...

ناشناس گفت...

سلام،
هر بار كه روز تولدم يا عيد زنگ ميزني، من با خودم مشكل پيدا ميكنم. اما در هر صورت اين مشكل منه! حتما متوجه هستي كه آنچه در اين بين به تو مربوط ميشه اينه كه تو خيلي اجر ميبري.در واقع ما چيزهايي كم مياريم نه تو. ومن تازماني كه آدم بهتري باشم،اين طور خودم را تسلي ميدهم!
من تو را ياد ميكنم اما هيچ وقت بدينجا نكشيده كه به تو زنگ بزنم. عجيب نيست. ميداني چرا؟ چون در مورد بقيه دوستان يا همكلاسيهاي سابق كه در ايران و از قضا شهر تهران زندگي ميكنند نيز همينطور است!اغلب يادشان ميكنم و فقط همين.خدا تأييدت كند.
ا.صفا

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ا.صفا
بازم میگم، نگفتم که عذاب وجدان بگیرین!
بحث اجر اصلا در میون نیست. بحث رفاقته. یه جورایی شاید عبادة الاحرار منظورمه. اجرش رو خیلی تأکید ندارم!
بازم، عذاب وجدان نگیر!
قربانت