ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

Moral Dilemma

هفته پیش، یه روز صبح خیلی خسته سوار مترو شدم، میخواستم بخوابم، یه زنی سوار شد، دیگه جا نبود، منتها نمیدونستم پاشم یا پا نشم از یه طرف توجیه میکردم که به خواب نیاز دارم، یا توجیه میکردم که اگه پا شم ممکنه بهش بربخوره (فکر نکنم سنش زیاد بود)، مونده بودم چه کنم، یه دختر محجبه ای که اون طرف نشسته بود پاشد و جاش رو داد بهش. خب، من تا آخر مسیرم خوابم نبرد و عذاب وجدان داشتم. داشتم فکر میکردم چه باید کرد، همیشه بنشینم، به اولین نفری که سوار شد و دیگه جا نبود جا بدم؟ خب اون هم هم سن خودم بود چی؟ ایثار نباید کرد؟ حد ایثار تا کجاست؟ و آیا شریفانه تر این نیست که اصلا ننشینم صبح ها؟
بعضی روزها همینکه حس میکنم یکی سنش یه کم بالاست، به تظاهر به پیاده شدن پا میشم و میرم اونطرفتر لای جمعیت وامی ایستم. بعضی اوقات ولی نمیشه، یا خسته ام، یا نمیدونم پاشم و طرف بفهمه، چه کنم؟ ولی جدا چه باید کرد؟
برای "بهترین" عمل رو انجام دادن، چه باید کرد. میدونم حق دارم بنشینم و مگه طرف خیلی اوضاعش خراب باشه، میتونم بنشینم، ولی آیا این "خوبه"؟
گیر کرده ام، نفس هم که ماشاء الله تا دلتون بخواد توجیه میسازه، ولی جالبیش اینه که قشنگ متوجهم که همه اش سرتاپا مزخرفه و محافظه کارانه. مثلا وقتی یه جوونه بهم نزدیکتره، و میدونم اگه پاشم، اون جوونه مینشینه، نه اون بنده خدا. فکر کن!
جدی چه کنم؟

پ.ن. از همه رفقا عذر میخوام، به شدت مشغول تکمیل یه مقاله MBA و یه مقاله در مورد سرطانم، شرمنده ام از تأخیر در جواب دادن.

10 comments:

MLP گفت...

خیلی سخت می شود این دو راهی های اخلاقی. خیلی سخت. آن قدر سخت می شود که آدم اصلاً زیر آب وجود داشتن مفهومی به عنوان اخلاق را می زند و خب بی راه هم شاید نباشد. اخلاق سوار بر چیست؟ فلسفه؟ مذهب؟ روان شناسی تکاملی؟
هر کدام شان هزار عیب و ایراد دارد.

دکتر نفیس گفت...

هر وفت این طوری می شود من هم با خودم می گویم فاستبقوالخیرات که می گویند همین است... وقتی که سبقت می گیرم هم می ترسم سرم کلاه رفته باشد!
من هیچ وقت فکر نکردم که اگر جایم را به کسی بدهم بهش برمی خورد: همیشه در جواب تعارفی که می زند هم می گویم: خودم بلند شدم شما که نگفتی.(زیاد)خسته هم نیستم...اگر باز هم تعارف کند می گویم: تا این جا را من نشستم بعدش شما..یا شما بنشین خیلی خسته شدم جابجا می شیم!!!
خیلی وقت ها هم که بی تعارف می گذرد جایم را نشانش می دهم و یک کلمه بفرمائید می گویم!(تا جوانکی جایش/جایم را نگیرد!)

ا.خ. گفت...

آخه دکی جون ، تو در هر صورت یه تعارف می زدی ! هم سن بود برای دلت خودت ، پیر و حامله و این چیز ها بود هم برای رضای خدا !
آقا تو هم چقدر به این ور و اون ورت نگا میندازیا! بابا اگه خوابت میومد که می خوابیدی ! اگه خوابت نمیومد هم که همون که گفتم .
والا اینجا که اگه هم سنا صاحاب نداشتن ! مام بد مون نمیومد تعارف یزنیم . منتها تو مترو انقدر زیاده که نمی دونی به کی تعارف بزنی ! هر کدوم خوشگلتر ، بهتر ! ولی خوب همه صاحاب دارن.

م.ک. گفت...

ایکاش همه دوراهی های اخلاقی اینجوری بودن که طرف بد و خوبشون به اندازه یه نخود با هم فاصله داشته باشن....

راستی خیلی خوب منظورت را از اون چیزی که تو کامنت قبل گفتی نفهمیدم... قبول دارم که پارادایم شیفت ممکنه. ولی مسئله اینه که ملزوماتش خیلی بیشتر از منطق و مطلع شدن از دانسته های جدیده. بیشتر شبیه عوض کردن دینه. فکر نکنم کار راحتی باشه( به شهادت نادر بودنش). تا حالا رفتی تو بحث با یکی از اذواب؟ موضعشون ایمانه. منطق نیست. چکار میکنی با چنین آدمی. 

Mohammad KhoshZaban گفت...

به MLP:
اخلاق، به کدام معنی؟ به معنی فلسفی، راجع به اخلاق اصلا نمیشود صحبت کرد. به معنی عملی، واقعا پایه ای جز روانشناسی تکاملی سراغ ندارم.
یه پست راجع بهش مینویسم حتما.

به دکتر نفیس:
دکتر، یه هفته است دارم به راه حلتون فکر میکنم. اینجا یه کم روحیه های متفاوته، ولی امتحان میکنم! نتیجه اش رو میگم حتما.

به ا.خ.:
باید برعکس میگفتی، اگه هم سن بود برای خدا، پیر و حامله و خسته بود برای خودم.

به م.ک.:
دقیقا. اصلا ربطی به منطق نداره. اصلا در صحبت کردنش، منطق محلی نداره. خیلی دارم راجع به این موضوع فکر میکنم، یه چیزایی مینویسم حتما.

ناشناس گفت...

آقا شما اگر این پست های ننوشته ات رو بنویسی فکر کنم فارغ التحصیل شی و دیگه ننویسی

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ناشناس:
شرمنده! شما یاد آوری کنین.
ارادت

سيد عباس بني هاشم گفت...

یادمه یک جایی بحثی شد مبنی بر اینکه راضی بودن از زندگی یک بحثه و انجام دادن کار خوب یک بحث دیگر. آدم باید تکلیف خودش رو لااقل با خودش روشن کنه... من کمی توی نور گشتم و عبارت های زیر رو از کتاب صفا الشیعه پیدا کردم:
• لم تستقر أرواحهم في أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثواب و خوفا من العقاب‏
• قلوبهم محزونة و شرورهم مأمونة و أجسادهم نحيفة و حوائجهم خفيفة و أنفسهم عفيفة و مئونتهم من الدنيا عظيمة صبروا أياما قليلة قصارا أعقبتهم راحة طويلة بتجارة مربحة يسرها لهم رب كريم أرادتهم الدنيا و لم يريدوها و طلبتهم فأعجزوها
• و إذا مروا بآية فيها تخويف أصغوا إليها بمسامع قلوبهم و أبصارهم فاقشعرت منها جلودهم و وجلت منها قلوبهم و ظنوا أن صهيل جهنم و زفيرها و شهيقها في أصول آذانهم و إذا مروا بآية فيها تشويق ركنوا إليها طمعا و تطلعت أنفسهم إليها شوقا فظنوا أنها نصب أعينهم جاثين على أوساطهم يمجدون جبارا عظيما مفترشين جباههم و أكفهم و أطراف أقدامهم و ركبهم
منتها مسئله اصلی اینه که اصلا ما را چه به این حرف ها؟! ...

سمان گفت...

این که یکی اون تو نق بزنه و غر بزنه، خیلی خوبه. نشانه ی اینه که نفس می کشه و این که خدایی هست. من وقتی این قدر زنده باهام حرف می زنه حاضرم تمام دنیام رو بدم تا بیشتر حرف بزنه و بیشتر پیشم بمونه.
یه چیز دیگه هم هست: به قول کوییلو زندگی، زندگی رو پیدا می کنه. از این وجدان به جز عذابش می شه جورهای دیگه ای هم استفاده کرد

Mohammad KhoshZaban گفت...

به سيد عباس بني هاشم:
غلط نکنم، اینها مال خطبه متقینه. واقعا بوی کلام حضرت امیر رو میدن این جملات. شاهکارن پسر، شاهکار، نمیدونی خوندنش با من چه کرد...