ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

مصلحت پرستی یا حقیقت پرستی در نهج البلاغه

دیشب همینطوری پس از مدتها نهج البلاغه رو باز کردم. داشتم به این فکر میکردم که آیا خود من، بعد از این همه ایراد گرفتن از بنیادگراهای مسیحی و مسلمان، واقعا میتونم مستقل فکر کنم، یا هر چی بخونم از حضرت امیر رو یه جوری توجیه خواهم کرد؟ چیزی دیدم که از شدت هیجان ضربان قلبم به شونصد رسید! گفتم بزارم اینجا.
کمیل بن زیاد رو میشناسین؟ همون که "صاحب سر" حضرت علی بود؟ همو که دعای کمیل به نامشه (دعای خضر که از حضرت آموخت)؟ همو که آخر سر در 90 سالگی به خاطر محبت علی علیه السلام به دست حجاج کشته شد. خب، حالا خوب تصور کنین چنین یار نابی رو، چنین عزیزی رو، حالا فکر کنین اگه ازش یه اشتباه سر بزنه، در اون دوران که حضرت امیر از همه طرف تحت فشاره، حضرت چه پاسخی بهش خواهند داد؟ چه طوری ماست مالی خواهند کرد؟ چطوری توجیه خواهند کرد؟ چطوری خواهند گفت اشتباه کرد، ولی خوب، بالاخره از این بهتر که نیست، بهتره چیزی نگیم، بهتره همینطوری بهش بگیم که مواظب باشه، در تقوای این مرد که شکی نیست. خب؟ حالا نامه حضرت رو بخونین، ترجمه از مرحوم شهیدی، ولی با لحن خودمه.
[61] (و من كتاب له عليه السلام) إلى كميل ابن زياد النخعي و هو عامله على هيت ينكر عليه تركه دفع من يجتاز به من جيش العدو طالبا للغارة
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ تَضْيِيعَ اَلْمَرْءِ مَا وُلِّيَ وَ تَكَلُّفَهُ مَا كُفِيَ لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأْيٌ مُتَبَّرٌ وَ إِنَّ تَعَاطِيَكَ اَلْغَارَةَ عَلَى أَهْلِ قِرْقِيسِيَا وَ تَعْطِيلَكَ مَسَالِحَكَ اَلَّتِي وَلَّيْنَاكَ لَيْسَ بِهَا مَنْ يَمْنَعُهَا وَ لاَ يَرُدُّ اَلْجَيْشَ عَنْهَا لَرَأْيٌ شَعَاعٌ فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ اَلْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِكَ عَلَى أَوْلِيَائِكَ غَيْرَ شَدِيدِ اَلْمَنْكِبِ وَ لاَ مَهِيبِ اَلْجَانِبِ وَ لاَ سَادٍّ ثُغْرَةً وَ لاَ كَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْكَةً وَ لاَ مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ وَ لاَ مُجْزٍ عَنْ أَمِيرِهِ وَ اَلسَّلاَمُ

و نوشتاری از او برای کمیل، آنگاه که فرماندار هیت بود، امام بر او خرده میگیرد که چرا سپاهیان دشمن را که از حوزه مأموریت او گذشته و برای غارت مسلمانان رفته اند را واگذارده و از سرزمین خود نرانده است.
اما بعد، اینکه آدمی واگذارد آنچه را بر عهده دارد، و بر عهده بگیرد کاری که دیگری باید انجام دهد
ناتوانی ای است آشکار، و اندیشه ای تباه و نابکار
دلیری تو در غارت مردم قرقیسیا، و رها کردن مرزهایی که تو را بر آن گمارده ایم، و کسی نیست که آن را مواظبت کند، و سپاه دشمن را از آن دور نماید،
رأیی خطاست و اندیشه ای نارسا
تو پلی شده ای برای هر کس از دشمنانت که قصد غارت دوستانت را دارد
نه قدرتی داری که با تو بستیزند، نه از تو ترسند و از پیشت گریزند
نه مرزی را توانی بست، نه شوکت دشمن را توانی شکست
نه نیاز مردم شهر را بر آوردن توانی، و نه توانی امیر خود را راضی گردانی
والسلام

اصلا همه چیز به کنار. این امام، تحسین برانگیز نیست؟ چنین نامه ای، در سخت ترین شرایط، شاهکار نیست؟ امام دشمن خارجی نداشت؟ دشمن داخلی نداشت؟ تو مسجدش هر چی ازدهنشون در میومد نمی گفتن؟
باشه برای اونها که از صبح تا شب کارشون توجیه هر افتضاحیه که به بار می آد. و توجیه سکوت در مقابلش.

پ.ن. ادامه داستان رو اینجا بخونین

4 comments:

سيد عباس بني هاشم گفت...

خداییش فخر فروشی داره دیگه وقتی امام آدم اینجوری باشه... نمی دونم چرا باز به ما میگن شماها خودتون رو برتر می دونید؟!!
خداییش ««اگه»» آدم بخواد فخر بفروشه به چی باید افتخار کنه؟ به نمره معدل، پول باباش، هیکلش، هوشش یا امامش؟! من که آخری رو ترجیح می دم...

Mohammad KhoshZaban گفت...

به سيد عباس بني هاشم:
چی بگم والا! راستش فقط شرم داره. موقعی که نهج رو میبستم، حالم بد بود.
باز واسه نمره معدل، آدم یه زوری زده (دور از جون!)، واسه پول باباش یه زوری اقلا زده باباش، واسه هیکلش باز ورزشی، رژیمی کاری کرده، واسه امام چی؟
یه بشری به این عزیزی، به این عظمت رو اسمش رو گذاشتیم امام، چنان موجودات مصلحت پرست متعفنی شده ایم، و خودمون رو پیروش میدونیم، که فقط شرم داره به خدا...

ناشناس گفت...

به نویسنده.
با سلام .الحق که فامیلی تون برازنده س.نمی دونم چرابااینکه نوشته هاتون خیلی عادی به نظرمی رسه نقطه ی روبه روی ابهامه.ازتونوشته هاتون (مذهبی و...)اونی که می نویسیدبرداشتش سخته ولی تفسیر اون اسون تره.(((((((((((((((((((شک نکنیدخوب می نویسید)))))))))))))))))))))))))))).می دونم که خیلی دو سندارید بیگانه بیادولی خوب ورودش متاسفانه برای شما وخوشبختانه برای ما میلیه.//////////////////////////////////////

ناشناس گفت...

راستش چون تو موقع امتحانام هست نمیخواستم فعلا پستهایی رو باز کنم که نیاز به فکر کردن داره و ادمو وسوسه میکنه بره سروقت کتاباو خوندن ...
امابلاخره باز کردم و خوندم
میدونید اینروزها اصلا فرصت ندارم که به مطالعه ی غیر درسی داشته باشم مخصوصا که محیطم عوض شد و کارم چندین برابر ولب نوشته هاتون منو داره دوباره برمیگردونه نمیدونم چرا دلتنگ شدم دلتنگ خونه کمدم کتابام و حیاط خونه و درخت خشک و هوای گرم جنوب دلم تنگ شده که یه باره دیگه توی حیاط خ زیر نور ماه قدم بزنم هر چند بی امکاناتی بود و روحم همیشه درگیر تو اون شرایط میموندم حتما الان منم یکی از همون کسایی بودم که ....
ولش کن
خلاصه داداش کلی مارو میبرید به گذشته
دلت پر از عشق
زنده باشی