ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

افکار پراکنده

حدود سه هفته پیش تولدم بود، و میخواستم چیزی بنویسم از خودم، بعضی رفقا هم ازم میپرسیدند که احوالت چطوره، خب، باید چیزی میگفتم، ولی بیش از اون بود که بتونم سریع بگم، گفتم بنویسم. منتها ناچارا پراکنده خواهد بود، پس در خواندنش تأملی باید.
- من، خسته ام. خسته. سرعت مغزم از سرعت خودم بیشتره، و همیشه سردرد دارم. دارم داروشناسی میخونم، وقتی بحث به شرکت های دارویی میرسه و تبلیغاتشون، و ارتباطشون با دنیای پزشک ها، تمام مبانی علوم سیاسی تو ذهنم چرخ میزنه. همه اش بین مطالب مختلف دنبال ارتباط میگرده، و من خسته ام.
- حالم بده، از آنچه که داره در کشورم اتفاق می افته، و صادقانه بگم، حرفهایی که از آدمهایی مثل سروش میشنوم که مثلا قراره روشنفکر باشن، هیچ فرقی در ذات و بنیان با حرفهای مصباح نمی بینم. آیت الله صانعی، با همه احترامی که براش قائلم، مصاحبه ای رو ازش دیدم که احساس میکنم تنها تفاوت فقط اینه که اون قدرت داره، و این نداره. وقتی سخنرانی اخیر مصباح رو خوندم، به خودم لرزیدم از سختی کاری که در پیش داره ایران. خیلی سخته توضیح اینکه چرا حرفهای این مرد غلطه، و خیلی پیش زمینه مطالعه لازم داره، چیزی که در بهترین آدمهایی که میشناسم، نمی بینم.
- اینکه بگن که هر دو باطلن، برام مسخره است. بالاخره الان، و امروز، یک گروه داره به گروه های دیگر ظلم میکنه، و سکوت در مقابل ظلم، پذیرفتنی نیست.
- من دانشجوی پزشکی ام، و درد مردم، برام درد آوره. وقتی یه پیرزن یونانی برام میگه که سی و شش سال پیش، چهارتا پسر جوون دانشجوش (دو تا پزشکی، دو تا مهندسی) رو در تظاهراتی در دانشگاه پلی تکنیک یونان ریخته اند با تانک و قتل عام کرده اند، و حالش بد میشه، من همه وجودم به هم میریزه، که آخه چرا؟
- من وقتی می شنوم که یکی از کسانی که معترضین به انتخابات رو شکنجه میده، برادرش رو جلو چشمانش اول انقلاب، گروه های ضد انقلاب کشته اند، حالم بد میشه. این بنده خدا مریضه، این باید کمک بهش بشه، نه که دست او هم سلاحی بدن که عین خودش رو کپی کنه واسه حمله متقابل. این چرخه، چرخه بیماریه و مملکت رو تا فروپاشی پیش خواهد برد.
- من اقلا یک دهه دیگه درس دارم، و این یک دهه خارج از ایران خواهد بود احتمال قوی، و اگه بخوام سلامت روانی خودم رو حفظ کنم، باید خودم رو فاصله بدم.
- مملکت من، از من بیش از هر چیز، توقع یه پزشک خوب داره. من آرزوم اینه که پزشکیم رو تموم کنم و برم اینجا، یه جایی که بشه به درد دو نفر خورد.
- خوشم نمیاد از اینایی که خارج از کشور هی تو وبلاگشون شر و ور مینویسن، احساس میکنن چه فعالیت عظیمی میکنن. بیخود خودم رو گول نمیزنم، من یه دانشجوی ساده ام، که اینجا هیچ کاری از دستم بر نمی آد.
- غرق دنیای سیاست شدن، از من ساخته نیست. من نمیتونم معامله کنم، نمیتونم درد کسی رو ببینم و چشم بپوشم، و با این خصوصیت، جای من اینجا نیست.
- فیلم کوی دانشگاه رو که دیدم، دو سه شب خوابم آشفته بود. فیلم برهنه کردن اون بسیجی رو که دیدم، به هم ریخته بودم.
- بیش از همه چیز، برای من انسانها ارزش دارن، و من در تمام عمرم با صد تا دویست انسان از نزدیک آشنا شده ام یا خواهم شد. نمیخوام با این تنها شانس زندگیم، دعوا کنم. واقعیت اینه که تفاوت چندانی نداریم با هم. علت دفاع اونها از اونچه که من نمیپسندم، ندانستن مطالبیه، که تنها راه رساندن این مطالب به گوششان، اینه که اجازه بدن به خودشون که به حرفهای من گوش بدن.
- وقتم رو پر میکنم با خواندن، با در اورژانس گشتن. وقتم رو پر میکنم با کمک کردن به کسی که زیر دستهای من داره تشنج میکنه. هر از گاهی اتفاقی هنوز من رو حرکت میده، نامه یه دوست، زنگ تلفن میلاد، طرز تفکر صادق و ... همین.
- یکی از استادام نگران breakdown منه، به مهدی میگم افسرده دارم میشم، میگه "تو که افسرده نمیشی. افسردگی مال کسیه که یه موقعی شاد و شنگول بوده، تو همیشه تو خودت بودی!" و راست میگه. این شاید حالت همیشگی منه.
- از شهرت بدم میاد (راستی، این کتاب جدید کوئلیو خوندنیه) و حتی فکر اینکه افرادی که نمیشناسم اینجا رو میخونن، حال خوبی بهم نمیده. من دوست دارم در عمق افکار خودم غرق شم، بهترین باشم در رشته خودم، و در عین حال یه مریض مست لات راحت سرم داد بزنه، و من تلاش کنم به دردش برسم. شهرت، فقط نفرت زاست، و نتایج منفی داره برام، واسه همین از هر فعالیتی که شهرت زا باشه، دوری میکنم.

33 comments:

سيد عباس بني هاشم گفت...

سلام، محمد جان:
- باز هم تولدت یادم رفت... نمی دونم چرا اینطوری میشه... سال پیش هم همین جوری شد... به هر حال ببخش! ضمنا اگر تا تابستون ایران نمیای، بگو تا یک فکری به حال هدیه تولدت بکنم.
- از این خیلی خوشم اومد: «خوشم نمیاد از اینایی که خارج از کشور هی تو وبلاگشون شر و ور مینویسن، احساس میکنن چه فعالیت عظیمی میکنن. بیخود خودم رو گول نمیزنم، من یه دانشجوی ساده ام، که اینجا هیچ کاری از دستم بر نمی آد.»
- این رو برای خودم خیلی دور می بینم که یک روزی بخواهم بگم: «... من آرزوم اینه که پزشکیم رو تموم کنم و برم اینجا، یه جایی که بشه به درد دو نفر خورد.» و همینطور این رو: «از شهرت بدم میاد... شهرت، فقط نفرت زاست، و نتایج منفی داره برام، واسه همین از هر فعالیتی که شهرت زا باشه، دوری میکنم.»
راستش احساس می کن خیلی کوتاه تر شدم... الآن تنها چیزی که برام مهمه اینه که بتونم از یکی از دانشگاههای خوب آمریکا پذیرش بگیریم و برم یک کار خوب برای خودم دست و پا کنم... اصلا هم برام مهم نیست که کاری رو انتخاب بکنم که بتونم بعدا برگردم در ایران و اون کار رو ادامه اش بدهم. راستش خیلی نسبت به شرایط موجود در ایران بدبین (واقع بین!) شده ام. یادمه استادمون می گفت در گذشته نسبت برای کالای تولید داخل ارزش قائل بوده است اما الآن برای کیفیت ارزش قائل است، در هر کجا که باشد. می گفت اگر ایران می تواند خودرو خوب تولید کند، من از او می خرم اگر نه بهتر است دیگر خودرو تولید نکند... من هم می گویم که اگر سیستم قانونی ایران توانایی حمایت از تولید کننده ها را و صنایع را داشت، خب ما در آنجا کار می کنیم وگر نه علی بمونه و حوضش!
به نظرت چه چیزی باعث میشه که من نه تنها جملات زیر رو به خودم نگم، بلکه دقیقا عکسش رو انجام بدهم؟
- از شهرت بدم میاد... شهرت، فقط نفرت زاست، و نتایج منفی داره برام، واسه همین از هر فعالیتی که شهرت زا باشه، دوری میکنم.
- بیش از همه چیز، برای من انسانها ارزش دارن...
- غرق دنیای سیاست شدن، از من ساخته نیست. من نمیتونم معامله کنم، نمیتونم درد کسی رو ببینم و چشم بپوشم...
- مملکت من، از من بیش از هر چیز، توقع یه پزشک خوب داره. من آرزوم اینه که پزشکیم رو تموم کنم و برم اینجا...
ببینم، آیا تو داری شعار می دهی، من خیلی پرتم یا این که این خاصیت خاک غربته که آدم از این حرفها بزنه؟

خدیجه گفت...

سلام دکی
اول از همه یاد یه حرف عباس اقا افتادم که بهت گفت یه کم ورزش کن
دکی خیلی خوبه امتحانش کن.البته میدونم سرت خیلی شولوغه.
از شهرت بدت میاد؟ والا من که اینجوری فک نمیکنم.
در اینم که یه پزشک خوب میشی (احتمالا بهترین تو تخصص خود) هم حرفی نیست
اما فکر کنم چند وقته گم شدی تو چیزایی که میخونی(البته جسارته که بنده این حرفو به شما بزنما)
یه چند وقتی استراحت بده به مغزت
داده هات زیادن بشین مرتبشون کن (این حرف برات اشنا نیست؟)
به عباسم اقام میگم هر کسی یه هدفی داره ولی کی گفته نمیشه از راهی که شما میخوایی بری خدمت کرد؟ حالا کدوم دانشگا میخوایی بری؟
شرمنده حرفام یه کم پراکنده شد( به پراکندگی پست شما نرسیده هنوز)
به اون اقاییم که تو دو تا پست قبلی اخرین نظرو گذاشته تبریک میگم که زحمات شبانه روزیش نتیجه داد

ا.خ. گفت...

محمد جان !
یه وقت ببرنت اوین ، اون وقت چطوری اعتراف می کنی ؟
شوخی بود عزیز من ، جدی نگیر !
این هایی که فکر می کنی در فکر ما هم هست( اون هایی که در مورد سیاست می گی _ فکر کنم مجتبی شجاع هم ، با همین مسائل روبرو شده بوده).
شاید ؛ یکی از عللی که ما به این حالت می رسیم ، اینه که تجربه پدر و مادر هامون رو نداریم .حتما دقت کردی که پدرت و مادرت هم همین قدر رنج می برند و مطمئنا بیشتر ، اما اصلا در رفتارشون و زندگیشون تاثیر نداشته .
به نظر من نباید کنار بذاری ، بلکه باید از در مرکز قرار گرفتن بپرهیزی.
کاری که خیلی ها انجام می دن .اینطوری نه هدف حمله قرار می گیری و نه اجباری برای حمله کردن داری .اجازه بده اگر کسی می خواد سنگی به طرفت بندازه ، بندازه ، نرو وسط میدون سنگ پرانی.

دست آخر ، با خدیجه موافقم ، ورزش کن .!فعالیت بدنی داری ولی از فعالیت مغزیت گویا کمتره .

کارت در هر صورت درسته محمد جان ! تسلیم نشو

محمد امین مرشدزاده گفت...

سلام محمد
مطمئن باش که پزشک خوبی می شی و شک توش نداشته باش. همانطوری که همه به تو مطمئن هستند و هم کلاسیای نیکانت منتظر نتایج کارای درخشانت خواهند بود حالا چه در خارج و یا چه در داخل. اما یادت باشه داخله که به نیروهای مثل شما نیاز داره. انشاالله "اینجا" های این کشور به مدد امام زمان و نیروهایی چون شما کمتر بشود.
درباره سیاست بگم همانطوری که می دانی ایشون بی پدر و مادر تشریف دارن. پیشنهاد من اینه که برای یه مدتی سعی کن بذاریش کنار ببین چقدر زهنت آروم می شه. منم می خواستم یه همچین کاری بکنم ولی لامصب بد جوری اعتیاد آوره. بعضی وقتها می بینم مطاعه بعضی چبزها ساعت ها وقتم و گرفته و البته لذت بردم از خوندنش اما رگرت می کنم. چون کارای مهم تری داشتم که انجام بدهم.

محمد امین مرشدزاده گفت...

یادم رفت بگم سعی کن بعضی استیشن ها رو زود تر از مقصد بیاده شی و بقیه مسیر را راه بری یه روزای مشخصی برا خودت بزار که حتما این کار رو بکنی وگرنه خارج از کشور آدم و بدون اینکه بفهمی می کشه. اونجا رو نمی دونم اما ببین خودشون چقدر درحال ورزش کردن تو خیابونا.
(البته منظور من منچ نیستا!)
خوش باشی. این نیز می گذرد... :)

نازنين گفت...

. خیلی سخته توضیح اینکه چرا حرفهای این مرد غلطه، و خیلی پیش زمینه مطالعه لازم داره، چیزی که در بهترین آدمهایی که میشناسم، نمی بینم.

خوندي ؟
جمله ي خودت بود...

عزيزم...مشكل ايراني جماعت دقيقا توي اين جمله ي تو تجلي يافته !
و اون مشكل اينه كه....ولش كن.
راه حل اون مشكل اينه:
روزي چهل بار با خودت تمرين كن :

ايت ايز نان آو ماي بيزينس

آره عزيز ...بهتره دكتر دكتري كنه
راننده تاكسي مسافر كشي
سياست مدار سياست ورزي
نظريه پرداز ...نظريه پردازي
و هيچ كدوم تو كار اون يكي دخالت نكنن و از موضع داناي كل با همه چيز برخورد نكنن. تو يه دانشجوي پزشكي هستي
همين.
براي اينكه بفهمي مصباح چي ميگه
بايد بري يك عمر درسهايي رو بخوني كه بايد.كه شايد.
و تو داري يك سري مطالب ديگه رو مي خوني.اين يعني ايت ايز نان آو يور بيزينس...
فافهم...
همين

ا.خ. گفت...

شرمنده نازنین خانم !
هر خری چه ایرانی ، چه عرب ، چه اوروپاییش و ... معنای آزادی رو می فهمه و وقتی یکی بزرگترین مفاهیم فطری انسان ها رو زیر سوال می ره و یک انسان باهوشی می فهمه انگیزه انسان های خاطی چیه ! نمی تونه سکوت کنه ...خوشبختانه 1000 سال تجربه قرون وسطی داشتیم ...دیگه نخواهیم داشت مطمئن باش...حرف های مصباح و فهمیدن احتیاج به سواد نداره ! به یک ذهن باز و وجدان بیدار داره که همه ما داریم .

ناشناس گفت...

به نظرمن ادم بي طرف آدمي يعني آدم مرده.انساني كه خيلي ادعا كنه كه مي خواد ازهرقيدوبندي دوره.اينم شهرت مي اره.دست خدانسان نيست كه بخوادمشهورباشه يانه.

سید حسن میرپور گفت...

سلام محمد ، چه خوب شد یه پست گذاشتی
تعداد زیادی از مواردی که گفتی رو من هم مبتلام ( اگر واژه ی درستی باشه ). شاید بیشتر پستت رو خوندم تا نظر بقیه رو بشنوم. یه مورد هم به نظر من میاد:
-اول اینکه شرمنده،با اینکه خیلی گذشته: تولدت مبارک
- اینکه پزشک باشی و درد مردم رو دوا کنی ، یا یه دانشجو باشی با شرایطی که ا.خ گفت یا یه ایرانی، قبل از همه ی اینها باید خودت رو سرپا نگه داری ( همون جوری که خودت گفتی) این رو گفتم چون گاهی اوقات لازمه یکی به خودم یاداوری کنه
فعلا همین

ناشناس گفت...

هرجا بهتر تونستی فعالیت کنی همونجا بمون. لازم نیست حتما ایران باشه.

م.ک. گفت...

تولدت مبارک عزیز. انشائ الله که عمر دراز و پربرکت داشته باشی.

خیلی از آنچه گفتی را قبول دارم. ولی شک دارم که بشه با حرف و استدلال نظر کسی را عوض کرد. جدا شک دارم. بارها سعی کردم... توماس کون میگه هرکس تو پارادایم خودش فکر میکنه و منطق میبافه. عوض کردن پارادایم هم کار منطق نیست چون پارادایم یه قدم بالاتر از منطق نشسته.... میدونی دارم چی میگم؟

ا.خ. گفت...

به مغزی کوچک :
ایول

حسین گفت...

سلام !
تولدتون مبارک استاد !
پیر شی جوون و البته بی دندون !

ح.وجدانی گفت...

سلام
معنی تولدت مبارک رو نمیدونم
شاید درستش اینه که این تبریکو به والدین شخص متولد شده بگیم نه خود مولود!
علی ایحال منم همرنگ جماعت تولدتو تبریک میگم
غصه هم نخور اوضاع ما که تو بطن حوادث ایرانیم بدتر از شما نباشه بیترم نیس
کلا حالشو ببر ازین 2روز دنیا و اگه تونستی 1حالی هم به بقیه بده!
شرمنده از ادبیات فاخرم
شب بخیر

Mohammad KhoshZaban گفت...

به سید عباس بنی هاشم:
- مشغولی، هیچ کس به جز سه نفر یادشون نبود، فدا سرت بابا. حالا فکری بکن واسه هدیه تولد!
- نمیدونم والا. راجع به خارج موندن، اینقدر میدونم که نمیتونم ایراد بگیرم اصلا. ولی اینکه آیا بهترین انتخاب ممکن برای من، یا برای تو هست، اصلا نمیدونم.
- در مورد شهرت، شعار ندارم. از اون حرفها دارم که برات بگم مشتعل میشی! یعنی از اون حرفهایی که دیدت رو عوض میکنه نسبت به همه چیز مرتبط با شهرت منتها بگذار تابستون إن شاء الله.

به خدیجه:
مخلصیم استاد! ما چشممون به جمال الکترونیک شما آشنا بشه، سعادته!
راجع به گم شدن، نمیدونم والا.

به ا.خ.:
در مورد سیاست، میگم.
تشبیه سنگ پرونی خیل خوب بود.

به محمد امین مرشدزاده:
چی بگم عزیز، حرف عباس رو خوندی؟ قابل تأمله.
درباره سیاست، میگم، ولی حقیقتش اینه که اصلا من لذت نمیبرم. اصلا لذت نمیبرم.
راجع به پیاده روی، چشم بابا! حالا چرا آدم رو بکشه؟!
منچ رو هم پایه ام!

به نازنین خانم:
یه پست در مورد همین مطلب خواهم نوشت. من اصلا برای چیزی به نام سیاستمدار اصالت قائل نیستم.
علی أی حال، توجه به تناقض داخلی حرفتون دارین؟
تشخیص مشکلات ایرانی جماعت کار شماست؟!
هر کسی وظیفه اجتماعی داره
و راستی، در مورد حرفهای آقای مصباح، مفصل خوانده ام. از سر جهل حرف نمیزنم.

به سیدحسن میرپور:
دلتنگیم برادر.

به م.ک.:
عجب نکته نابی بود. شبیه این رو در مورد اخلاق هم ویتگنشتاین میگه. حس میکنم عوض کردن پارادایم، یه کاری میخواد شبیه کارهای Carl Sagan، میدونین چی میگم؟

به حسین:
ما مخلصیم استاد.

به ح.وجدانی:
تولد شما رو که ما همیشه به همه جهانیان تبریک میگیم. هر چند تماس با خودت به علت دور از دسترس بودنت ممکن نیست شیخ!

ادبیات فاخرت هم که عالی بود. بسیار نشاط رفت!

Dalghak.Irani گفت...

آدرست را از محمود فرجامی گرفتم. از نثرت خوشم آمد، ونوستالوژیت خیلی پیر است. هرجوری هست باید خودمان را تکان بدهیم یعنی داریم ورزش می کنیم حتی پیاده روی! والا می پوسیم توی غربت مثل پوسیدن هایمان دروطن. خلاصه رفیقت شدم با اولین نگاه. شاید وقتی دیگرآمدم برای بیشتر رفیق شدن. یا...هو

سید مجتبی شجاع الساداتی گفت...

سلام محمد جان...درسته که ما هیچ وقت مثل تو زنگ نمی زنیم از این ور دنیا وتولدت رو تبریک بگیم...یادمان هم می رود...نداریم مرام تورو...
اما خدا گواهه که هم تو کربلا و بلافاصله تو مشهدی بشدت به یادت بودم...بشدت

Mohammad KhoshZaban گفت...

به دلقک ایرانی:
لطف دارین. حق نگهدارتان.

به سید مجتبی شجاع الساداتی:
این حرفها چیه سید، من و تو نداریم. یاد ما باشی لطف داری، نباشی حق داری. من که خیلی دلم تنگه پسر. قربانت

ناشناس گفت...

در بازی زندگی
بازیگر فعال باش
نه
تماشاچی منفعل.
na nashenasam.na shenas.lotfkonbad bad bardasht nakon.yamanafsordam yashoma.be taraf.

ناشناس گفت...

Salam.daram charand megam.dos darm syasat ro.valy mitarsam.fekr konam.hamh tars dashte bashan.syasat yany hagh nazar dadan.man yek danshgho hastam.be weblog shoma myamchon fkr mikonam50%harf hay shoma dorsth.50% dyge mishe syasat ghyr osoly. (midonam fekr mykony by rabt harf mizanam).ama na.man fekr shoma ro neme khonam.

ا.خ. گفت...

به ناشناس آخری : آقا خیلی حرف های بودار می زنی !

ناشناس گفت...

Harf bo dar chie.kesy ke az en harfa boo be mashamesh merese.malome khaely hoshyare.na aziz man fozol nistam.shoma waghan harf aton khobe.yany alyh.khosham myad az harf aton.medonam kwesande dos nadare beganh byad weblogesh.valy man myam.pro nistam.((((rastesh az harf ton do bardasht kardam dos dashtid pasokh bedid-1manzor fozolye
Mane yyyyyyyyyyyyyyyyya tars ……………………………………………..?((((((((((((((((shadkam bashed))))))))))))).

amatist گفت...

سلام
من ریاضی(دکترای منطق) می خونم. از بعضی از پستهاتون فهمیدم به ریاضی علاقه دارین. با این همه علاقه چرا نرفتین ریاضی بخونین؟
خوشحال می شم مطالب من رو هم بخونین

http://mydaysinuniversities.persianblog.ir/
و
http://amatist-nazanin.blogspot.com/

ا.خ. گفت...

من ا.خ. هستم نه نویسنده وبلاگ .
راستش فینگیلیش هم خوب نمی نویسی ( رک و راست ) و سخته فهمیدن حرف هات .
اگر میشه فارسی بنویس . راحت تره . وگرنه ، با حوصله بنویس .
جالب بود حرفت ، خواستم ببینم روی جمله اولت " دارم چرند میگم" چقدر پایبندی .

ناشناس گفت...

سلام.من کامیم سرماخوردگی داشت عزیزوگرنه اینگلیسی مینگلیسی حوصله ندارم بنویسم.خوشم اومدرکی.خودمم به زورحالیم می شه جی نوشتم.نگفتم شماپروفسورهستی.(مندلیف).من که چیزی نگفتم گفتم نترس.سیاست خوبه .الان لنگ حرفم.چی بنویسم.(((((((((((((((پارازیت.من بی ادب نیستم فقط خیلی ازحرف های این نویسنده محترم گنگه.لنگ می زنه.سیاست مگه فقط جنگه.شما هام باید توی رشته ی خودتون سیاست داشته باشید))))))))))))))))))).عزیزالان دیگه فقط دکترنباید دکتری کنه.بایددکتـــــــــــــــــــــری کنه.

ناشناس گفت...

شماها که اینقدردورهستیدچه می دونم می ترسید خودتون روعقب نگه می دارید ماکه اینوریم چی کارکنیم.(((((((شماا.خ رونمی دونم آقاخانوم)))))ولی آدم بی ساست مثل کشورهای که هنوزبه رسمیت نمی شناسیمشون ولی همه چی دارن.عزیز من حرفام چرند.چون فقط خودم برداشت خوبومی کنم میام اینجاتا شما پرفسورها ّهم بگیدیادارم کج می رم یاراست.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به amatist:
قصه اش خیلی طولانیه، ولی من هنوز هم ریاضی میخونم.
ارادت

ا.خ. گفت...

جناب ،
من آقام ، البته نه اون آقا !
عرضم به حضور انورت که چی بگم ! ما که دوریم از صحنه ! ولی فک زدنش حال میده کلا !ما رو داشته باش .

ناشناس گفت...

بله.مستر.چرافک زدن.بیا حال.ولی اینجا که بی صاحب نیست خدایی نکرده.ما بیایم .اگر آدرسی داری بنویس .من ندارم.اگرم مایل نبودی ادرس بدی می تونی هرچندوقت بیای باعرض معذرت فک بزنی.منم مطمئن باش می ام.می گم اینجا قاطی پاتیه.وما نقش بازی می کنیم.اینورا.

ناشناس گفت...

نه شما اینکاره نیستید.این حرفا مال شماهانیست.(((((((((((((((((((افسوس))))))))))))))))).

سمیه گفت...

سلام
از صبح دلم گرفته بود روزهای تعطیل یکم اذیتم میکته بیش از حد ساکته
از صبح دلم گرفته بود کسی از ایرانیها اینجا فکر نکنم باشن تا اخر شب همه رفتن KL چون عیده برای همین ساکتتر از همیشه
دلم نمیخواد به ایران فکر کنم و حتی به خونه چون میدونم اگه ایران بودم روحم بیشتر ازار میدید به همون دلیلی که میدونید(شرایط اونجا)
البته به این ساکتی و تنهایی هم عادت کردم هر چند دوسش ندارم
داشتم برای هفته غذا درست میکردم.
بغض توی گلوم بود از صبح نه خوصله ی درس خوندن نه فیلم و نه بیرون رفتن
الان نشستم پای لپ تاپ و توی گوگل این جمله رو نوشتم ،خاطرات یک دانشجو
که نوشته های شما اومد رو صفحه . داشتم میخوندم که به (اینجا) رسیدم و کلیک کردم رو این کلمه (اینجا). اشکام سرازیر شد و احساس شرمندگی کردم از خدا
میدونید من قبل از اومدن اینجا برای ادامه تحصیل تمام هدفم همین بود ولی الان فشار درسا ، تنهایی و ....
ولی خوب بود ، ازت ممنونم به خاطر این لینک . برم یکم قدم بزنم بعد باید پرزنتم رو اماده کنم
خداحافظ

Mohammad KhoshZaban گفت...

به سمیه خانم:
این کامنت، بهتر از همه پست من بود.
ممنونم
خدا حافظتون

mojtaba mostafavi گفت...

سلام امیدوارم که بالاخره مسئولین و روسای مملکتمون به عقل رسیده باشند و دست از بازی کردن با نیروی اتمی‌ کشیده باشند. این ژاپنیها که انقدر وارد بودند بدبخت شدند حالا چه برسد به ما که کارشناسانمون یه سری روسی هستند که مثل چینیها و ژاپنیها به خدا ایمان ندارند حالا چطور میشه دلشون به حال ما بسوزه.این همه نفت داریم این همه سد داریم اما تا مردم را به پودر تبدیل نکنند ول کن نیستند. من فدای ولایت فقیه و رهبرم نه این دولتیها.