ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

افکار منسجم به ظاهر پراکنده یک بودا(!)ی بدون فکر

گاهی اوقات یه چیزی می فهمی، یه چیز عمیق، انگار ناگهان وارد یه دریای جدیدی شدی، افق های جدیدی می بینی
- وقتی حروف الفبا رو شناختم، همچو حسی داشتم، انگار ناگهان خطوط سیاه وسفید معنی دار میشدند. هی پیش مامانم می رفتم که این حرف چیه؟ بعد صدای حروف رو چند بار در می آوردم، تا می فهمیدم چه لغتیه، نمی خوندم، تلفظ میکردم، بعد صدای خودم رو می شنیدم و می فهمیدم.
- وقتی مثلت خیام - پاسکال رو پیدا کردم، این احساس رو داشتم.
- وقتی فهمیدم مفهوم ارجاع (reference) رو در برنامه نویسی، وقتی مفهوم تابع (function) (یا اون موقع ها، ساب روتین sub-routine) رو درک کردم، وقتی مفهوم کلاس (class) رو تو برنامه نویسی شیء گرا (object oriented) فهمیدم
- وقتی فهمیدم مشتق یعنی چی، همین احساس رو داشتم
- وقتی فهمیدم چرا بعضی سوال ها غلطند، نه که جواب ندارن، غلطند
- وقتی تکامل (evolution) رو درک کردم. کامل...
+ از وقتی تکامل رو فهمیدم، طبیعت زیباییش رو برام از دست داد... فقط به چشم ابزار می نگریستمش

ولی گاهی اوقات یه چیز عمیق می فهمی، و دیگه احساس میکنی تموم شد. اگه چیز جدیدی باشه، یه حالت خاصه، دیگه افق جدیدی نیست و نخواهد بود... منتها همیشه اشتباه میکنی... مگه اینکه بتونی اثبات کنی که دیگه افق جدیدی نخواهد بود:

- و اخیرا، وقتی مغز رو فهمیدم، بالاخره فهمیدم. احساسات رو شناختم، فهمیدم افسردگی چیه، دیدن چیه، شنیدن چیه، فهمیدن چیه...
+ دیگه بحث های فکری از چشمم افتاده اند! سرگرم کننده ترین سرگرمی ام رو از دست دادم. چیزی که از بچگی باهاش مشغول بودم، دیگه برام جالب نیست. دیگه بحث و کلمات برام مثل ابزارن، دیگه معنی شون رو از دست دادن...

- فقط یه موضوعه که باعث میشه نبرم، هنوز زندگی رو رها نکنم و نبرم، یه چیزه که هنوز حل نشده و اثبات میشه که هیچ وقت حل نمیشه... مثل تثلیث زاویه است، منتها غیر ممکنه، نه که با خط کش و پرگار نمیشه، غیر ممکنه...
و من متحیرم...

و دیگه نمیخوام برای خودم، چیز بیشتری بدونم. اگه درس میخونم، اگه هر چیزی میخونم، هر کاری میکنم، به خاطر بقیه است...
برای خودم، یه چیز می خوام، چه طوری میشه این تحیر بیشتر شه؟؟؟ هر کاری در این مسیر باشه رو پایه ام؟

پانوشت: اگه یه تیکه هاییش نا مفهومه، مهم نیست
پانوشت 2: عیدی عید غدیرم، فهمیدن این بود؟ ممنونم که اقلا اینقدرش رو متشکرم، خیلی
پانوشت 3: محرم امسال، هر چند نه پیدا به ظاهر، ولی درونم رو به هم ریخت، خیلی به هم ریخت... اون افق جدید نبودن برام اثبات شد. به هم ریخته ام، ولی می بینم، آرامش ندارم، ولی آرومم
پانوشت 4:
پانوشت 5: قَلّ مَن truly gets this

23 comments:

hamed گفت...

دوست من سلام و ...

M.M.H گفت...

"و دیگه نمیخوام برای خودم، چیز بیشتری بدونم. اگه درس میخونم، اگه هر چیزی میخونم، هر کاری میکنم، به خاطر بقیه است...
برای خودم، یه چیز می خوام، چه طوری میشه این تحیر بیشتر شه؟؟؟ هر کاری در این مسیر باشه رو پایه ام؟"

M.M.H گفت...

har vaght fahmidi ke chera mikhay in tahayyoret bishtar beshe be man ham begoo!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به MMH:
دیگه چرایی معنا نداره برام.
میخوام
همین، هیچ توضیحی دیگه نمیتونه وجود داشته باشه. نه که توضیحی الان ندارم، نمیتونه توضیحی وجود داشته باشه

اميرجون گفت...

ربِّ زِدني فيك تحيّرا!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به امیرجــــون:
EXACTLY

Saban گفت...

الهي، اغنني بتدبيرك عن تدبيري،
و باختيارك عن اختياري؛
الههم من علي بالتوكل عليك،
والتفويض اليك؛
والرضا بقدرك،
و التسليم لامرك؛
حتي لا احب تعجيل ما اخرت،
و لا تاخير ما عجلت؛
يا رب العالمين.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به saban:
عالی بود. عالی

Saban گفت...

به "م ح م د":
از وقتي با روانپزشكي آشنا شدم، يه كم اعتبار اخلاق اسلامي در نظرم كمرنگ شده. سؤال اينجاست كه آيا ضعفي كه مرا به سمت روانپزشكي كشانده اين را موجب شده است يا روانپزشكي في نفسه اين كار را با من كرده است؟ به هر حال از نظر مذهبي افت كرده ام، دعايم كنيد...
مثال: خب اون بيچاره اي كه اجدادش مثلا سعي در بد اخلاقي داشته اند، خب اگه بخواد يه جايي كه همه مي خندند، لبخند بزنه، بد بخت مي شه! (سختشه، نميتونه...) حالا هي برو روي منبر و وعظ كن. يا مثلا بعضي مستحبات اثبات شده مقدمه يك disorder است.
نتيجه: اختيار امري كاملا نسبي است!

پانوشت: با اختيارمان روي تمام فرزندانمان نيز تاثير ميگذاريم و نه تنها خودمان بلكه خصوصيات خلقي نسلمان را نيز شكل مي دهيم. به خاطر آنها هم كه شده، كمي آدم تر باشيم.

Saban گفت...

آيا سير منطقي در حرفهايم پيدا مي كني يا نه؟
(سعي خودتو بكن!)

Mohammad KhoshZaban گفت...

به s a b a n:
به نظرم علتش اینه که روانپزشکی رو مثل داستان خوندی، نه به عنوان یه رشته با مقدماتش و محدودیت هاش. ایندفعه که صحبت میکنیم، یا حتی همینجا اگه حسش رو داری، یه مثال بزن، خط به خط جلو بریم.
- با اختیارمون، نه به صورت بیولوژیک، که به صورت اجتماعی رو بچه هامون تأثیر میگذاریم.
- اینکه بعضی مستحبات، مقدمه یه disorder هستن، خب چشم نخوری!!! اگه یه نفر تو یه جنگل کنار یه آبی باشه که میدونه سمیه، وضو بگیره میمیره، پس واجب اثبات میشه که مقدمه یه (disorder که سهله) حرامه! مشکل اینه که اصرار داریم که هر جمله رو بدون وسایلش بخونیم. و تازه، order تعریفش بر اساس منحنی نرمال جامعه است، disorder بودن لزوما بد نیست فی نفسه!
قربانت
یا علی

مجتبی گفت...

به نظر من برو ببین چرا این چیزا و فهم های جدید باعث شده زده بشی!شاید باید علایقتو عوض کنی
و من بارها اینکار رو کردم و می دونم چقدر سخته!
ولی توکلت.... الله نور السموات والارض
این نور رو باید فهمبد با زیاد تر کردن علم و عوض کردن علایق

Mohammad KhoshZaban گفت...

به مجتبی:
نمیدونم تا حالا اینکار رو به عمرت کردی یا نه. و مطمئن نیستم متوجه حالت درونیم شده باشی.
مثل این می مونه که بشینم با بچه های پنج ساله خاله بازی کنم و لذت ببرم! دیگه نمیشه. تفریح نبود که علایق رو عوش کنم!!! مسئله فهمه، نه علاقه!
قربانت اخوی

امیرجون گفت...

یواش یواش داری game over می شی!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به امیرجون:
چطور؟

مجتبی گفت...

اگه تفریح نبود خوب دیگه واسه چی گفتی بزرگترین سرگرمیتو از دست دادی؟در مورد تحیر یه چیزایی می خواستم بگم،
تحیر از خدا که داریم الهی زدنی فیک تحیرا!رو بذاریم کنار که البته خیلی خوبه و در کل اصل قادریت خداونده.
کلا تحیر واسه خود من کلی تا حالا فایده داشته یه جاهایی تو زندگی هست که خیلی خوبه آدم یکه بخوره!یا بقول خودمون عن کف بشه یا بگرخه و خلاصه پوزش به خاک مالیده بشه در نهایت!
"تحیر" شاید همه ی هدف قیام عاشورا بوده!اونم بخاطر شیر زنی حیرت آور چون حضرت زینب(س)(حساب امام سجاد رو بذارکنار!)
حالا نمیخوام رو این بحث کنم که زنب واقعا جطور زنی بود و چگونه طاقت آورد (که این خود بزرگترین تحیر برای هر انسانست)....
بحث من ماله این تیکشه!
خوب هدف عاشورا چی بود؟، بیداری مردم، ولی آیا اگر زینب نبود عاشورا بیدار کننده بود؟نه!همانطور که جنگیدن با پسر پیغمبر و تنها گذاشتن او در قیل از جنگ برای کوفیان حیرت آور نبود کشته شدن او و وقایع جنگ هم می تونست مهم نباشه!کما اینکه با تبلیغ وارونه حکومت از کربلا قطعا همینطوری هم بود.
اما اینجاست که با تنبه حضرت زینب، به محض ورود به کوفه و در کنار دروازه شهر، استارت مفید واقع شدن قیام امام حسین (ع) زده میشه:
"مردم کوفه ای مردم مکار و خیانت کار!هرگز دیده هاتان از اشک تهی مباد!هرگز ناله هاتان از سینه بریده نگردد...نه پیمان شمارا اجریست و نه سوگند شمارا اعتباری!جز لاف،خودستایی،جز در عیان مانند کنیزکان تملق گفتن و در نهان با دشمنان ساختن،چه دارید؟...گریه کنید که سزاوار گریسنتید!چه ننگی برای خود خریدید و همه گذشته خود را تباه کردید!
بمیرید!تمام گذشته خود را از دست داید و برای آینده هیچ بر نداشتید!
چه ننگی بالاتر از کشتن پسر پیغمبر،می دانید چه خونی ریختید؟می دانید این زنان و دختران که بی پرده در کوچه و بازار آورده اید چه کسانی اند؟می دانید جگر پیامبر را پاره کردید؟...."
در روایات تاریخ آمده که مردم "حیرت زده و نادم"ماندند تا اینکه در آینده قیام توابین را خود مردم کوفه بنیان نهادند و شورش کردند و فقط قصد و غرضشان آن بود که بر وجدان چاک چاک خود مرحمی بسازند و توبه کنند!
ویا در مجلس ابن زیاد:زینب خطبه آغاز کرد:
"جز زیبای ندیدم!...ابن مرحانه!مادرت به عزایت بنشیند!(در آخر این خطبه ابن زیاد گریه میکند!)
در مجلسی دیگر وقتی امام سجاد به جنگ لفظی با این زیاد پرداخت و او را تحقیر کرد ابن زیاد از خشم خواست اونرو بکشه و امام هم راضی بود و گفت:"آیا مرا از مرگ می ترسانی؟مگر نمی دانی شهادت میراث کرامت و افتخار ماست!"
اما زینب با تنبهی دیگر ابن زیاد را باز داشت به گونه ای که وقتی درآینده یزید دستور داد تا زیاد به مدینه برود و کار امام و شورشیان را یکسره کند یاد سخنان زینب افتاد و گفت:"بخدا قتل پسر رسول خدا وجنگ در حرم را برای یزید فاسق جمع نخواهم کرد"
اره خلاصه "متحیر ماندن و در ماندن"کار خود را کرد و امام سجاد توانست تا 34 سال امامت کند و اسلام را حفظ!اگر تحیر نبود یزید زنده میماند و امام کشته می شد و چیزی از اسلام باقی نمی موند!
خدایا تحیر و درماندن منرا از خود بیفزا!
(روی نثرش باید کار میکردم که حالش نبود ببخشید)
یا علی!

ناشناس گفت...

...خیلی خوش حالم

ف.م.الف

ایمان محمدی گفت...

یاد دنیای سوفی افتادم. یادته در مورد حیرت در مشاهده‌ی جهان چی نوشته بود؟

Saban گفت...

به م ح م د:
اولا، اينكه اينجا جوابگوي بحث مبسوط نيست. (حداقل از جانب من) اگر لازم شد تلفني به صورت منطقي پيش مي رويم.
ثانيا، با اختیارمون ظاهرا به صورت بیولوژیک هم روي نسلمون تاثير مي گذاريم.
ثالثا، اختيار انجام ندادن يك كار بنا به دلايل مختلف از جمله ژنتيكي، تا حدودي براي آدمها در شرايط مختلف، نسبي است.(البته اين واضح بود!)
رابعا، در روانپزشكي تا آنجايي كه خاطرم هست، سه يا چهار نگرش نسبتا رايج براي تعريف disorder وجود دارد و رجوع به منحني نرمال (گاوسي) مورد اجماع نيست.
خامسا، واقف هستم به مفهوم context.
سادسا، شما يك مقدار كمتر انفعالي برخورد كنيد (اينكه بازم بگي عادت كردم، قبول نيست!) و ضمنا اميدوارم وقتي بيش از آنچه كه صلاح شماست در اين بلاگ صرف ننماييد. خداوند اوقات شما را، بيش از پيش بركت دهاد.
سابعا، اين ها همه اش بهانه بود. شما دعا بفرماييد!

پانوشت: اگر چه مي دانم جواب دادن به اين comment ها خيلي زمان از شما مي گيرد، اما من واقعا از مكاتبه (خصوصا مصاحبه) با شما لذت مي برم. دفعه آخر كه با هم حرف زديم، مدتها (متحير كه نه) اما شگفت زده بودم از بيانات حضرت والا (خصوصا در مورد مورچه و پروانه و ايده ها).

علی گفت...

آقا بالاخره تکلیف بحث چی شد؟ اگه میخوای ادامه ندیم بگو.

Saban گفت...

من رو بایکوت کردی؟
یه جوابی، حرفی چیزی ...

Mohammad KhoshZaban گفت...

به saban:
نه بابا، بایکوت چیه!
دارم این چند تا پست رو در ارتباط با همون حرفها مینویسم دیگه!
قربانت

Saban گفت...

تا حدودی ملتفت شده بودم؛ اما می خواستم تایید بکنیش...
خداوند اوقات شما را بیش از پیش برکت دهاد!