ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

إنقطاع، صعود

یکی از رفقا در یه مکالمه شیرین شب تا صبح(!) خاطره انگیز (از اون خاطراتی که خیلی می مونه واسه آدم) یه نکته ای رو در مورد پست قبلی اشاره کرد و اونهم اینکه آخه احتمال اینکه کسی بعد از شلیک تفنگ تو شقیقه اش زنده بمونه، خیلی کمتر از زنده موندن از سرطانه. اون موقع به ذهنم نرسید و فقط گفتم که نه، به مورد سرطانش بستگی داره، و البته اینکه این همه تفنگ که گیر میکنن چی؟ ولی به نظرم این جواب، راه انحرافی رفتنه. من دقیقا حرفم همینه، چرا ما به احتمال نگاه میکنیم؟ (من در مورد ذات احتمال و تئوری هایی که مبناشون احتمالن، الان تردیدهایی دارم، ولی اونها به کنار) واقعا چرا وقتی احساس میکنیم که یه مطلب خیلی سخت شد یا خیلی بعید، رو به درگاه خدا می آریم؟ چرا در تک تک نفس هامون از خدا کمک نمیخوایم؟ ضجه نمیزنیم؟ چرا؟
یاد این پست افتادم و این جمله اش که: "خدایی که نقطه‌ی ِ قوتش، در نقطه‌ی ِ ضعف ِ انسان نهفته باشه، خب بدیهیه که با قوی‌تر شدن ِ انسان، ضعیف‌تر می‌شه."

اما این مسئله به کنار، چند روزی بیشتر به اعلام نتایج نمونده و من دلم دوباره شروع به جوشیدن کرده... راستش، از خدا بلا نمی خوام، ولی دلم تنگ شده، خیلی دلم از همه جا بریدن میخواد، از همه جا بریدنی که قبل از امتحان احساسش میکردم. که میخواستم هی ازش کمک بخوام، میدونستم که خیلی نامردیه که آدم فقط وقتی مضطره از خدا کمک بخواد، ولی فکر کردم، خیلی نامردی تره که هنگام اضطرار هم کمک نخوای. من دست تهی بردم، تا یار که را خواهد...
دلم تنگ شده واسه رادیو، قبل از اذان صبح ماه رمضان، وقتی صدای مرحوم امام رو در قرائت مناجات شعبانیه میگذاشت. واقعا لحن و صدا و مکث های امام رو که موقع خوندن این فراز میشنیدم، حالم دگرگون میشد:
إلهی هب لی کمال الإنقطاع إلیک، و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک، حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور، فتصل إلی معدن العظمة، و تصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک
این فراز واسه من یه سیر رو ترسیم میکنه، که برای اینکه به اون "معدن العظمة" برسی برای اینکه روحت "معلق بعز قدس" خدا بشه (این الفاظ، هنوز گرمم میکنه، تمام وجودم داغ میشه از تصورشون)، باید چه بشی، چه کنی
و جالبه که "حجاب" های "نور" باید پاره بشن، خدای من، اصلا تصورش آدم رو آتش میزنه...

پانوشت 1: فردا صبح میخوام برم یه مراسم سالانه، شاید بشه گفت بزرگداشت، یا تسلای خاطر خانواده هایی که بدن عزیزانشون رو برای تشریح دادن. اسم خارجی مراسم هم هست: "Non-denominational Ecumenical Service of Thanksgiving". اصلا نمیدونم اگه با یکیشون رودررو شم، چی باید بگم...
پانوشت 2: مارکس، خیلی حالیش بوده.
پانوشت 3: این جمله خیلی زیباست:
To those who do not know mathematics it is difficult to get across a real feeling as to the beauty, the deepest beauty, of nature. (Richard Feynman)

6 comments:

hamed گفت...

چقدر دلم برای یک گپ طولانی زیر چنارهای دبیرستان تنگ شده !!!!

ایمان محمدی گفت...

من البته نگفتم به این دلیل اون دیدگاه درسته. گفتم دلیلی که اون دیدگاه رو پیش می‌آره اینه. وگرنه کاملاً باهات موافقم.

M KhoshZaban گفت...

به آقا حامد:
دارم میام استاد!

M KhoshZaban گفت...

به ایمان:
حق هماره به جانب شماست! ;)

mojtaba گفت...

خدایی که نقطه‌ی ِ قوتش، در نقطه‌ی ِ ضعف ِ انسان نهفته باشه، خب بدیهیه که با قوی‌تر شدن ِ انسان، ضعیف‌تر می‌شه."
fogholade bood!

M KhoshZaban گفت...

به مجتبی
آفرین بر نویسنده اش!