ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۶, دوشنبه

توحید و إنقطاع

بله! امتحان های ما هم تموم شد رفت. هر چند، حال من هنوز گرفته است...
این یکی دو روزه بعد از امتحان هم، کلی کار عقب مونده داشتم که الحمدلله کلیش رو انجام دادم.
فعلا این نکته به ذهنم رسیده که خیلی برام آموزنده بود: وقتی میگن فلانی مثلا فلان مریضی رو گرفته و یه کم توضیح میدن، خب، من با این سواد کمم یه چیزایی می فهمم که یه پیش بینی هایی میتونم بکنم. مثلا وقتی اون بنده خدا که سرطان داشت، گفتن که مدتیه که سرحال شده و دیگه میخواد از خونه بزنه بیرون، من حالم بد شد، چون میدونم که در مراحل نهایی سرطان این اتفاق می افته. چند روزی بدن سرحال میشه و بعد یه برهه حاد و خداحافظ... ولی می شنیدم که خیلی ها شاد بودن و حتی این که معجزه شده و دعاها اثر کرده و... حالم بد شد. چرا من نمیتونستم مثل اونها باشم؟ چرا نمیتونستم دلم خوش باشه؟ چرا نمیتونستم اونقدر موحد باشم که امید داشته باشم که این بنده خدا خوب میشه؟؟؟
چند روزی که گذشت، یاد این افتادم که خب، بقیه هم همینطور نیستند؟ چون اونا مکانیسم سرطان رو نمیدونن، میتونن امیدوار باشن، برای من، این نمونه، مثل اینه که یه تفنگ رو بگذاری رو شقیقه کسی و شلیک کنی. آیا مردم در چنین شرایطی هم امید دارن که تیر شلیک نشه؟ آیا اگه یه صخره بزرگ از نوک قله بیفته، ملت میگن ممکنه به زمین نرسه و معلق در زمین و آسمان بمونه؟ پس هم محلیم!
ولی، توحید واقعی همینه. اینکه اگه اراده میکنی که نفس بکشی، اراده میکنی که دستت رو بالا بیاری، ایمان و توجه داشته باشی که بالا اومدن دستت به اذن اوست... یعنی میشه به چنین مقامی رسید؟
و اینکه چقدر جالبه که ملت در تمام اتفاقات روزانه، اونجایی خدا رو میگذارن که سوادشون قد نمی ده. یکی مریضی، یکی ماشین، یکی سوخت، یکی اقتصاد و... یادش به خیر، دین (این دینی که به واسطه اش میشه مردم رو بیسواد نگه داشت) آیا زاده جهل (و ترس) نیست؟ در این مورد کلی میخوام بنویسم، کلی نکته ظریف و استثنا به نظرم میرسه، این حرف آخرم نیست.

پانوشت 1: ریاضی چقدر جذابه، دارم صفا میکنم!
پانوشت 2: فیزیک بنیادین چقدر جالبه، دارم میترکم!

5 comments:

ناشناس گفت...

نوکرتم ما هر وقت اینترنتمون رو آتیش می کنیم، حتماً یه حرکت میایم تو وبلاگت بینیم چیکاره حسنی!
راستی...این یارو هی مارو می زنه ناشناس! بابا ناشناس کدومه فدات شم! ما رو دیگه همه خطی های آزادی-لشگرک می شناسن! بعد عمری دیگه مام شدیم ناشناس!
آهان...تا یادم نرفته مینی بوس رو دادم تو دوزی کرم کنن، شده الگانس جون حاجی! اومدی تهرون، شیرینیت محفوظه!
ما مخلصیم!
یا حق!

M KhoshZaban گفت...

قربونتم، مگه به آتیش شما این خردک شرر ما روشن بمونه.
خب عشقی، گزینه نام/آدرس اینترنتی رو انتخاب کن نزنه ناشناس، شناس شرق و غرب!
الگانست رو داشته باش، اومدم میخوام توش بشینیم گپ بزنیم، ته خطت کجاست؟ ما رو تا کجا میبری؟
عزت زیاد، یا علی

شناس گفت...

آخ من فدای اون صفات بشم به مولا! تو فقط لب تر کن تا کوجا می خوای بیای! ماشین مال خودته! یه اشاره کنی سندو زدم به نامت این تن بمیره!
علی یارت!
یا حق!

M KhoshZaban گفت...

اون رخش، سزاوار پای خودته، رستم. عرصه سیمرغ نه جولانگه ماست. تنت سلامت، سایه خودت و رخشت مستدام.
بنازم مرام و محبتت به مولا...

somayeh گفت...

: )