ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

فوت

شنیدم که امروز، تشییع یکی از بستگان عزیز بوده.
دیروز، روز شهادت مادر سادات، این سید عزیز، واقعا جز این لغت هیچ لغتی براش کافی نیست، این انسان عزیز، که در کل شاید ده دوازده باری که دیدمش، اونم به بهانه عید دیدنی، یا یه مهمونی، جز لبخند، جز مزاح، جز نور در صورتش ندیدم. جزو کسانی بود که به وضوح در چهره اش نور حس میکردم. همیشه میخندید، و آرامش میداد. حیف، خیلی حیف. یادمه وقتی امسال تابستون داشتم ازش تو یه مهمونی خداحافظی میکردم، با خودم گفتم، بدبخت، شاید آخرین باری باشه که می بینیش ها، دستش رو ببوس...
رفت، به همین سادگی، و ولو هیچ کس باور نکنه، به دل من داغ دیدنش رو گذاشت. به خودم قول داده بودم که این دفعه که بیام ایران، حتما برم خونه شون، در حضورش بنشینم، و در حضورش نور بگیرم...
خیلی ها هستن که خیلی دوستشون دارم، ولو در سال شاید یک بار به زور می دیدمشون، شاید خودشون هیچ وقت ندونن و هیچ وقت هم روم نمی شه بهشون بگم. چرا؟ چرا دنیا اینجوریه؟ بغض گلوم رو گرفته...
خدا بهش ببخشه، و با مادرش محشورش کنه. به زنش و فرزندان و نوه هاش صبر بده، صبر...
این رو بنویسم و برم، شعری بود که رو یه تابلو، رو دیوار خونه شون، حدود یکی دو سال پیش با برادرم دیدیم و همونجا هر دو به خاطر سپردیم، شعری که از یه اعتقاد عظیم قدیمیا حکایت میکنه:

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات
مشکن دل کس را که در این خانه کسی هست

پانوشت 1: اگه این رو خوندین امشب، براش یه نماز لیلة الدفن (همون نماز وحشت) بخونین. دو رکعته، بعد از نماز عشا رکعت اول آیة الکرسی، رکعت دوم ده مرتبه سوره قدر و بعد از سلام نماز: "اللهم صلى على محمد و آل محمد وابعث ثوابها إلى قبر حسین" – اجرتون با صاحب این ایام

پانوشت 2: خیلی حالم بده، بیش از اونی که فکرش رو بکنین...

6 comments:

ایمان محمدی گفت...

...

ناشناس گفت...

نبینم حالت گرفتست عشقی! ما مخلصیم.

سپهر محمدی گفت...

سلام،رحمت خدا بر گذشتگان مومن باد!

از توجه شما بسیار ممنون و امیدوارم قوی و مستحکم باشی.

مقاله البته غلطهای املائی و انشائی زیادی دارد و نقایص زیادی هم در آن یافته ام ولی هنوز گمان می کنم حقایق زیادی در آن است.

به هر حال برگ سبزی است!

با احترام

سپهر محمدی گفت...

و نیز سپاس از تذکر غلط المومن الطّاق!

KhoshZaban گفت...

به ناشناس آشنا: خیلی مخلصم عشقی! تو سرت سلامت...

KhoshZaban گفت...

به آقا سپهر: لطف دارین، حتما مزاحم میشم قربان.