ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

Fundamentalism

شوخی نیست ها
همچین صبحی بوده که یه بنیاد گرا
زد حضرت امیر رو از ما گرفت ها

پ.ن. تعریف من از بنیادگرا، کسیه که اعتقادش به یه سری چیزهای خارجی، بیش از دریافت های درونیشه.
پ.ن.2. میدونم که این دریافت های درونی، چقدر تحت تأثیر بیرون هستن، ولی واقعا ملاک بهتر دیگری ندارم.

5 comments:

دکتر نفیس گفت...

می ترساند مرا دکتر...

م.ک. گفت...

یه بار دیگه به مفهوم "دریافت درونی" فکر کن. اصلا چه اصالتی براش قائلی. اصلا بدون "بیرون" چه وجودی داره(1)؟
به نظر من بنیادگرا کسیه که اعتقادش به یه سری چیز خارجی، خارج از مقیاس میشه. چون بقیه چیزها هم (به نظر من) خارجی ان نه داخلی. مشکل وقتی پیش میاد که تعادل به هم بخوره و یک لیست از این اعتقادات به شدت قوی تر از یک سری دیگه بشن جوری که بدیهیات را هم دیگه طرف نبینه.


(1) تنها چیزهای درونی به نظر من اونایی هستن که در یک فرایند چند میلیون ساله سخت افزاری شده باشن و دیگه به نرم افزار احتیاج نداشته باشن.

الي گفت...

گام هايت
نبض زمين بود
و زمزمه هايت
ضربان زمان
اينك
نه نفس هاي زرد زمين
رنگ زندگي دارد
و نه رگ هاي كبود زمان
تاب حيات
چاه
لبريز از اشك هاي ماه است
و شب
سرشار از غروب مهر
.....
امشب زياد لعن بفرستيد
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلك
التماس دعا

الي گفت...

سلام...
ببخشيد كه بدون مقدمه و عرض سلام شروع كردم به شعر خوندن و صحبت...
ايشالله بازم ميام به وبتون...

Mohammad KhoshZaban گفت...

به م.ک.:
حتما یه دفعه سر این باید صحبت کنیم استاد.
راستش، من فکر میکنم نگاه سخت افزاری/نرم افزاری به مغز غلطه. چون به این سادگی نیست. یعنی مثلا بگم، CPU سخت افزاره و غیر قابل تغییر، ROM و RAM هر دو روشون نرم افزار دارن، ولی فرق میکنن. ROM در یه شرایط خاصی قابل تغییره، RAM میتونه هزار بلاسرش بیاد. مغز انسان به مراتب پیچیده تره. یعنی اصلا من فکر نمیکنم بشه یه بخشی رو بدون تغییر در بخش های دیگه عوض کرد، خصوصا بخش هایی که منشأ قدیمی تری دارن.
روانشناسی تکاملی هم در زمینه اخلاق، فکر نمیکنم خیلی کمک کننده باشه، میتونه یه اصول اولیه دست ما بده، مثل kinship selection و موارد مشابهش، ولی اصلا عمر انسان به زور 250 هزار سال هم نمیشه، و اصلا این کافی نیست واسه تغییرات معنی دار سخت افزار، اصلا میلیون ساله نیست مغز انسان. تو اون کتاب the meme machine هم تئوری ای که واسه تولید زبان میده، بهش اشاره میکنه، هر چند اون کتاب اصلا وارد سخت افزار و ساختار زبان نمیشه، و من تازه اخیرا دارم وارد دنیای قشنگ اینا میشم.
خلاصه میخوام بگم رابطه "درون" و"بیرون" به همون سادگی که در نظر اول ممکنه به نظر باید نیست، به نظر میاد رابطه خیلی پیچیده ای داشته باشن، در زمینه جبر و اختیار هم خیلی حرفها هست که اصلا معنای بیولوژیک انتخاب چی میتونه باشه.
این به هم ریختن تعادلی که میگین رو می فهمم، ولی لزوما به نظرم بد نیست، عشق رمانتیک قطعا به هم ریختن تعادله، منتها شاید از جنس misfiring یا overshooting هایی باشه که اصلش و جهتش معنای تکاملی داره، به قول داوکینز.
بالاخره در تعریف های اجتماعی، ما یه نمونه هایی رو در خارج دیدیم، میخوایم یه جوری یه چیزی بگیم که همه شون رو و فقط اونها رو شامل شه دیگه، نه؟ می فهمم تعریفتون رو، ولی خیلی جاهاست که به نظر من اعتقاد به یه سری چیز، خارج از مقیاس بودنش، خوبه، و من مخالفتی باهاش ندارم، یعنی تعریفتون جامع هست ولی مانع نیست به نظرم. حس میکنم "درون"، ملاک بهتری باشه واسه تشخیص میزان خارج از مقیاس بودن، الان که فکر میکنم، شاید ترکیبی از این دو باید ساخت، باید فکر کنم روش!
مخلصیم علی أی حال!