ه‍.ش. ۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

حرف میزنیم، پس تعریف میکنیم

اخیرا با رفیق شفیقی یه بحثی پیش اومد، یه جمله خیلی خوبی بهم گفت:
... من شیوه تو رو تو بحث کردن می دونم. تو عمدا یا سهوا طرفت رو اونقدر وارد یک سری جزئیات می کنی که از خود بحث اصلی وا می مونیم. هی تو به واژه ها و کلمات مختلفی که طرفت استفاده قرار می ده گیر میدی و بحث یه حالت حمله از طرف تو و دفاع از طرف مقابل پیدا می کنه. (این کلمت چی بود؟ اون و تعریف کن؟...) بعد طرف هرچی هم جواب می ده توباز تو جواباش کلمات جدیدی پیدا می کنی و تعاریف جدیدی لازم می شه و... این بده چون نمی ذاره بحث جمع بشه. نمی ذاره نتیجه حاصل شه! بله کلمات مهم اند ولی نباید اونقدر به کلمات به قول خودت گیر سه پیچ داد که بحث اصلی اصلا فراموش بشه.

صد در صد میپذیرم، و معتقدم این صد در صد عمدیه.

من مدتها پیش متوجه لزوم این شیوه صحبت کردن شدم که هر کسی هر حرفی که میزنه، باید یا کلماتش روشن و تعریف شده باشن، مثل ریاضی، فیزیک، شیمی و ... یا اینکه مثلا بگه تعریف ارسطو از انسان یا ... یعنی باید بشه هر جای بحث، دقیق متوجه معنی کلمه شد.
چرا من چند سال پیش متوجه شدم این لازمه؟ به خاطر اینکه دیدم که چقدر راحت در بحث ها میشه از مبهم بودن کلمات (این مبهم بودن معنیش این نیست که شنونده نمیدونه چی میشنوه، خود گوینده هم ریب میزنه، الان میگم) نتیجه غلط گرفت. یه مثال ساده و تابلو بگم. این سه جمله رو دقت کنین:
1- حسن، شیره! (مثل شیره)
2- شیر، شجاعه
3- شیر، گربه سانه
خب، جمله اول، گزاره ایه که یه نفر به من میگه. بعد از مدتی، دیگه نه من یادمه، نه اون یادشه که وقتی گفت حسن شیره، "تعریف نکرد منظورش از شیر بودن چیه" پس حالا هر کدوم از گزاره های دو و سه رو میتونه بزاره جلو من، و بگه:
- حسن شجاعه
- حسن گربه سانه!!!
این وقتی عمدا انجام بشه تو بحث، بهش میگن مغلطه (این نوع خاصی از مغلطه است) ولی اون موقع من متوجه شدم به شدت این رواج داره تو حرفها.
حالا که حرفم جا افتاد، یه مثال خیلی ملموس تر بزنم (ناخوشایندمه نوشتن این مثال، ولی خب، خیلی این متأسفانه مطرحه):
1- امام رضا(ع) میدانستند که انگور را بخورند مسمومشان میکند.
2- کسی که با علم به اینکه نتیجه امری خودکشی خواهد بود، انجامش بده، قتل نفس کرده و این حرامه.
- پس امام رضا(ع) مرتکب حرام شده اند؟ نه. پس امام رضا(ع) نمیدانستند.
این رو تا حالا هزار بار مشابهش رو نشنیدین؟
مغلطه (در اغلب موارد) سهوی این نتیجه گیری چیه؟ بله، تعریف "دانستن".
من اگر بدانم چیزی مضره برای من، از همین طرق عادی میدانم، و از این طریق هم حس میکنم که اگر با علم به نتیجه منفی عملی انجامش بدم، مقصرم. من اصلا درکی ندارم از اینکه امام بودن یعنی چه! اینکه تمام کائنات وابسته به امام هستند یعنی چه. و در اون شرایط، آیا میشه که از عمد چنین کاری انجام بدم و دیگه بد نباشه، بلکه خوب باشه؟
این اشکال منطقی این نتیجه گیریه.
هزار جور دیگه هم میشه توجیه کرد ها! مثلا میگن اون چیزایی که امام مثل آدم های عادی میدونه، بهشون مثل آدمهای عادی ملتزمه، ولی چیزهایی که از غیب آگاهی داره، دیگه مثل آدمهای عادی ملتزم نیست، اون التزامات خودش رو داره. (شواهد قرآنی هم واسه این مدل فکری هست. خوبی این مدل فکری اینه که میشه رفتار ائمه رو مثل یه آدم عادی در طول زمان مطالعه کرد، چیزی که سند افتخار ماست.)
ولی من الان اگه بخوام جواب بدم به یه آدمی که پست مدرنیسم میدونه، واسم کاری نداره. این مال کسیه که هنوز طرز تفکرش متحجره. ولی خب، رایجه این حرفها.
بگذریم.
حالا چرا حتما تعریف لازمه؟ توضیح کاربردیش رو دادم چرا. ولی توضیح خیلی خیلی عمیق تری هم داره.
کسایی که رو هوش مصنوعی کار کردن، میدونن که دو جور مدل اصلی هست. یکی مدل symbolic و یکی مدل sub-symbolic. فرقشون چیه؟
مدل symbolic، مدل برنامه نویسی رایجه. مثل ریاضی و فیزیک و ... همه کلمات و عباراتش، تعریف های شفاف، وشدیدا خط کشی شده دارن، و اساسا به واسطه همینه که میشه برنامه های دقیق نوشت. (همه کلمات تعریف شده اند، صد در صد)
مدل sub-symbolic توضیحش یه مقدار مشکله، من توضیح خودم رو میدم، امیدوارم منتقل شه. فرض کنین چهار صفحه موازی دارین، روی هر کدوم ده تا نقطه هست، حالا این چهل تا نقطه رو بین دو صفحه هی به هم وصل کنین. یه گراف میشه دیگه، درسته؟ حالا فرض کنین، اگه از اون بالا، یه گره رو تحریک کنیم، اون تحریک، از طریق تمام خطوطی که به اون گره وصل هستن منتقل میشه، و به گره های بعدی میرسه و همینطور... حالا فرض کنین این خطوط رو میتونیم نازک و کلفت کنیم که بیشتر یا کمتر تحریک الکتریکی رو منتقل کنن، و مثلا بعضی گره ها رو طوری تنظیم کنیم که تا دو تا نازک روش تحریک نشده، تحریک نشه، یا بعضی خطوط رو تنظیم کنیم که به جای تحریک، جلوگیری کنه از تحریک گره انتهاییش و ... خب، الان با این مدل، هی گره ها و خطوط رو دستکاری میکنیم، تا بالاخره، یه برنامه ای درست میشه که مثلا اگه اون بالا یه گره تحریک بشه، این پایین، عدد یک توسط روشن شدن چند تا از این ده نقطه روشن میشه، و اگه اون بالا دو تا، این پایین عدد دو ترسیم میشه و ...
حالا نکته حیاتی چیه؟ که متمایز میکنه این شیوه برنامه نویسی رو با اون شیوه اول؟ تو این مدل، برخلاف اون مدل اول، اصلا گره ها و خط ها دارای معنی شفاف نیستن. اصلا معلوم نیست یه خط خاص، چه کاری میکنه، هزار تا کار میکنه، پنج تا نصفه کار میکنه و ... میگن دیگه متمرکز نیستن کارها. یعنی تو یه شبکه خیلی عظیم از یه همچون سیستمی، اگه یه خط رو حذف کنیم، نتیجه قابل پیش بینی نیست. ممکنه اتفاقی نیفته، ممکنه فقط سیستم یه ذره لنگ بزنه. (در حالیکه تو مدل اول، تمام داستان منهدم میشه!)
مغز ما، مشابه این مدل sub-symbolic کار میکنه. یعنی ما به شدت معانی رو از الگو ها استخراج میکنیم. یعنی چی؟ یعنی هزار بار مامان ما بهمون در جاهای مختلف میگه فلانی مهربونه، این قدرتمنده، فلان کار بیهوده است و ... و ما کلمات معنی شون برامون از طریق این الگو ها شکل میگیره.
حالا بزرگ که میشیم، ما میخوایم براساس این قراردادها با هم صحبت کنیم، نکته خیلی مهمی که باید توجه داشت، اینه که این ها از اول قرار داد نشده بودن، این ها از الگو یافتن به دست اومدن، واسه همین ممکنه مثلا دو نفر در معنی مهربانی با هم مشترک باشن در اغلب موارد، ولی مثلا در ده درصد موارد اختلاف نظر داشته باشن. ممکنه یه نفر امسال به یه چیزی بگه مهربانی، سال بعد دیگه نگه، چون الگوش عوض شده، حتی ممکنه یه چیزی رو بگه مهربانی، دو ساعت دیگه یه جور دیگه نگاه کنه و بگه نه! (چیزی که خیلی اوقات ممکنه برداشت بشه که طرف داره اعمال سلیقه میکنه، یا نظرش رو داره عوض میکنه که ضایع نشه، ممکنه واقعا به خاطر تغییر برداشت فرد باشه.)
توجه به این مسئله، خیلی خیلی مهمه. چرا؟
چون وقتی با ملت دارین صحبت میکنین، این خیلی نکته حیاتی ایه برای اینکه ملت حرف شما رو بفهمن و شما حرف ملت رو! مثلا خیلی واسه من پیش اومده میگم فلان چیز، مزخرفه، طرف بهش برمیخوره، یا احساس میکنه حق مطلب ادا نشده! چرا؟ چون لغاتی مثل مزخرف و ... خیلی راحت وابسته اند به محیط آدم و اینکه آدم کجا ها به کارشون میبره. با یه سریال تلویزیونی، یا یه داستان عمومی، یا حتی یه جوک که بین چند نفر رد و بدل میشه، ممکنه معنی یه لغت، اساسا کن فیکون بشه! نه؟ والا!
خب، حالا مشکل کجاست؟ اینکه تو بحث هایی که میخواد توش خط کشی دقیق بشه، دچار همین معضل بشیم، این دیگه فاجعه است، چرا؟ چون اون وقت فردا میگه "شیر گربه سانه" و وقتی تو اعتراض میکنی که "حسن گربه سانه" غلطه، طرف شاکی میشه که مگه تو قبول نکردی که "حسن شیره" و تو چاره ای نداری جز اینکه بگی، "آره، شیره، ولی شیر نیست"! و اگه طرف حس فکریت رو درک نکنه مثل این مثال، احساس میکنه تو داری پافشاری میکنی رو حرفت.
چند صد بار این اتفاق واسه تون افتاده؟!!!
واسه همین، این مسئله دو راه حل داره:
1- اگه فرصت هست، و بحث علمیه، باید همه لغات تعریف بشن. اصلا و ابدا نباید گفته بشه این باعث کند شدن بحثه. چون بحث اینطوری، هیچ وقت به نتیجه نمیرسه. اینکه کسی هم حس میکنه که مثلا بعضی چیز ها تعریفش سخته، علتش ناواردیشه به مطلب. مثلا یه چیزی که خیلی از دوستان ممکنه فکر کنن سخته "بچه کی توانایی فهم ادراک طرف مقابل رو داره" یعنی بچه کی می فهمه بقیه دارن چه فکری میکنن، با طراحی تست های خیلی خوب میشه ارزیابی شه. این که کسی حس کنه که این غیر ممکنه، نشون دهنده ناواردیه به بحث. هیچ وقت این سیر تعریف، ابدی نیست، یه جایی متوقف میشه، میشه حتی رفرنس داد و بحث رو تموم کرد "طبق فلان تعریف" خیلی جمله پذیرفتنی ایه. واسه همینه که این جملات گرد و مبهمی که خیلی به کار میره، تو کتب و مقاله ها اصلا مورد قبول نیست. یه بار که یه مقاله بنویسی و با پس گردنی بندازنت بیرون، این تا مغز استخوانت فرو میره!

2- اگه فرصت نیست. بالاخره هر بار که تو با بابابزرگت، یا رفقات مینشینین میخواد یه نفر یه چیزی بگه که نمیشه هی تعریف کنه. راه حلش چیه؟ دهنمون رو نسبت به کلیات ببندیم. هی تلاش نکنیم کلی حرف بزنیم. به جای اینکه بگیم "اگه انسان به ظاهرش رسیدگی نکنه و طبق مد روز رفتار نکنه، دچار مشکل روانیه" که اثباتش هزاران صفحه آمار میخواد، و مفصل بحث های خودش رو داره، و اقلا سه تا تعریف تو همین جمله لازمه، میشه وقتی دور هم می نشینیم، مواردی که به نظرمون میاد رو بگیم. مثلا "دیروز یکی از رفقای من که دوسال پیش میگفت اساسا لباس نو پوشیدن خوب نیست، دیدمش که سوار ماکزیما بلندگوش رو اونقدر بلند کرده بود که گوش من کر شد!" یا "من یه رفیقی دارم که از دوران دبستان تا امروز یادمه هیچ وقت از سادگی لباس خارج نشد، همیشه تمیز می پوشید، ولی هیچ وقت از سادگی خارج نشد" و همیشه تأکید کنیم که "من این رو دیدم، همین".
ولی بالاخره لازمه گاهی یه جمله کلی که مطمئن هستیم بهش رو بگیم، ولی متأسفانه ملت لغات ما رو درک نمیکنن. مثلا میخوای به مردم بگی "مردم، صرف دانستن، موجب سعادت نمیشه. عمل شرطه" این جمله ایه که خب، ممکنه خیلی ها نفهمن منظورت چیه (باور ندارین، به یه بچه دبستانی این جمله رو بگین) اگه قبلا ندونن مفهوم رو. چه باید کرد؟ این واسه من خیلی جالبه که مثلا ائمه ما وقتی با اصحابشون صحبت میکنن (آدمهای باسواد متفکر) به شدت لغاتشون دقیقه، و هی اصحاب میپرسن منظورتون از این لغت چیه، امام یا تعریفش رو میگن، یا مثلا ده تا آیه میخونن که این لغت درش اومده یا ... ولی مثلا وقتی با مردم عادی طرف هستن یا مثل حضرت عیسی(ع) از این ده به اون ده میرن و تمام تعریف ها متفاوته، به زبان تمثیل صحبت میکنن. چرا؟ چون زبان تمثیل، دقیقا اون مفهومی که میخوای رو، با چیزهای روزمره نشون میدی توش. مثلا میگی مردم، آیا خری که کتاب بارشه میشه به حرفش اعتماد کرد؟ و میگی به آدمهای مثل این خر ها اعتماد نکنین (نمیدونم این مثل توسط حضرت عیسی (ع) استفاده شده یا نه، قرآن مشابه این مثل رو داره). می بینین؟ تو این مثال، هیچ لغتیش مبهم نیست، ولی اون مفهوم که به لغت آوردنش، و فهمش حتما سواد میخواد و مطالعه، خیلی راحت منتقل میشه. جالبه، اگه میتونین، وقتی مسافرت میرین، با مردم روستا، یا شهرستان ها، خصوصا کسایی که جوون نیستن صحبت کنین، همیشه تو حرفهاشون هی مثال میزنن.

بنابر این، اگه قراره بحث به نتیجه برسه، باید معنی لغات روشن باشه. این یا از طریق تعریف روشن میشه، یا باید چند تا مثال بزنی، که اگه بعد سهوا گفتی "حسن، گربه سان است" من بتونم بگم ببین، نه، وقتی تو میگفتی "شیر"، هیچ کدوم از مثال هات، معنی "گربه سان" نداشت، این رو الان وارد کردی، و واسه همین قابل قبول نیست. مفصلش بماند ولی اساسا پروسه علمی همینجوری پیش میره، هزار تا مثال میزنیم، و اونوقت می بینیم که وجود چه عواملی، باعث چه اتفاقاتی می شه که در نبود اون اتفاقات، اون عوامل حضور ندارن (صحت عکس نقیض).
یعنی تنها راهی که من می بینم که بشه بدون تعریف، از روی کلمات گذشت، اینه که چند تا مثال بزنیم که اون کلمه توش باشه، تا منظور از اون کلمه بعدا قابل رجوع باشه.
این مسئه، خیلی خیلی مهمه.
امیدوارم مطلب منتقل شده باشه.

7 comments:

امیر گفت...

وقتی خیلی زیاد می نویسی تا وسطش میام و بی خیال می شم. غالب اوقات

Saban گفت...

اگر چه من معمولا همه حرفات را مي خوانم اما حق با امير است. سعي كن موجز بنويسي...

Saban گفت...

قبول دارم كه تعريف لازمه. براي آشنا شدن بيشتر با مفهوم فلسفي تري از تعريف، شما را رهنمون مي شوم به ديدگاه مكتب تفكيك در كتاب علم و عقل آقاي بني هاشمي. (كه اگر احيانا نخونديش، توصيه نمي كنم بدون استاد شروع كني به خوندنش؛ اگر چه شايد تو بهتر از خيلياي ديگه بتوني اين كار رو بكني.) ضمنا توجه شما را جلب مي كنم به اون فلسفه اي كه اخيرا در غرب پا گرفته (اسمش يادم نيست!) و به جاي اينكه بيايد و الفاظ را از ابتدا تريف كند و پيش برود بررسي كرده و ديده آنچه مردم در گفتار روزانه خود به كار مي برند، بعضا به شدت دقيق و صحيح مي باشد. اما به قول شما بايد با مثال سعي كرد تا مفهوم رو كاملا يكسان ارائه داد. نميدونم با آگاهي از اون اينا رو گفتي يا نه؛ اما به هر حال تاثير گذار بود.

راه حل ديگري كه در بحث ديده ام، (در كساني سنخ آقاي مقتدري، اگربشناسي.) اينست كه مخاطب را (با پرسش) وادار كني خود مجبور به اقرار به تناقض گويي هاي خود شود.اين طوري بدمن اصطكاك نتيجه معقولي مي گيريم. اين مهم است كه offensive بحث نكنيم!

Saban گفت...

منظورم اين بود كه ترجيحا كتاب علم و عقل رو با استاد شروع كني بهتره! ...

Mohammad KhoshZaban گفت...

به Saban:
از علم و عقل یکی دو بخش اول جلد اولش رو خوندم، بعدش سرم شلوغ شده، إن شاء الله ادامه میدم بعد از امتحانات. ولی چیز جدید تا اونجا که خوندم نداشت، تا بعدش ببینیم چی میشه به امید خدا.
در مورد بحث، بله، راه حل سقراط هم هست، که آخرش مجبور به نوشیدن جام شوکران شد! (آقای مقتدری رو نمیشناسم) این راه حل، واسه وقتی به درد میخوره که به طرف میخوای این حس رو منتقل کنی که کامل نیست، که بعضی چیزا رو نمیدونه، یا مثلا تو بحث عمومی طرف رو با خاک یکسان کنی یا به قول تو نوع خاصی از تخریب چی باشی.
ولی وقتی میخوای واسه یه دوست توضیح بدی، مفصل توضیح دادن راهگشاست.
قربانت

... گفت...

دیدی گول خوردی... حالا من کدومشونم؟

ناشناس گفت...

راست میگن کوتاه بهتره. من هم همش رو نخوندم. علی