ه‍.ش. ۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

برگردیم ایران یا نه؟ مسئله این است

خب، خیلی هایی که خارج از کشورن، به این مسئله فکر میکنن، خیلی هایی که هنوز ایرانن، فکر میکنن که اگه برن، برمیگردن یا نه. همه هم مفصل دلایل خودشون رو دارن. چیزی که من میخوام بگم، در ارتباط با این حرف خاصه که ما نسبت به کشورمون وظیفه داریم. وظیفه داریم که بعد از درس خوندن، برگردیم و بسازیم کشورمون رو و ...
این به نظر من، شدیدا مشابه یه موضوع دیگه است. بسیارن موضوعاتی که حیاتی هستن تا حدودی، و ما با اطرافیانمون در موردش اختلاف نظر داریم. مثلا چه میدونم، یه موضوع سیاسی، یا یه موضوع اعتقادی، یا یه موضوع اجتماعی یا ...
حالا سوال من اینجاست: آیا معتقدین که باید در این موارد هرچقدر هم زحمت و اعصاب خرد کردن و ... داره، باید حتما واسه طرف وقت بگذارین و توضیح بدین براش؟
از سه حالت خارج نیست:
1- همیشه بله (باید وقت گذاشت)
2- همیشه نه
3- گاهی بله، گاهی نه (با نسبت متفاوت در مورد هر کسی و بسته به موقعیت).
من خودم شدیدا مایلم به جواب اول، اغلب دوستانی هم که دارم به جواب سوم معتقدن، با گرایش به سمت جواب دوم. حالا مسئله چی میشه؟
خودتون رو بگذارین جای یه دانشجویی که خارج از کشور تحصیل کرده، شده یه آدمی که بهش احترام میگذارن (نه کاملا، بالاخره غریبه است اونجا، ولی تو رشته اش محترمه)، تو رشته خودش تحقیق و کار میخواد بکنه، میخواد هم آروم زندگی خودش رو بکنه. حالا این بنده خدا میاد ایران. بعد مثلا با یه چیزی مثل این مواجه میشه، خب، طبیعیه که موقعیت این بنده خدا، دقیقا مشابه اون مسئله بالاست، منتها قسمت زحمت و خرد شدن اعصاب خیلی خیلی بالاست. یه چیزایی که به نظرت بدیهیه رو باید به هر کی از راه میرسه توضیح بدی. هر کی از راه میرسه راجع به خودت یا کارهات قضاوت اخلاقی میکنه. هزار جور برچسب آماده است که بچسبه بهت. خب، این بنده خدا، اگه از تیپ رفقای من باشه، من اصلا بهش ایراد نمیتونم بگیرم که ول کنه و دیگه پاشم ایران نگذاره.
دقت کنین، من معتقدم باید موند و خون دل خورد و تلاش کرد، منتها این یه مسئله خیلی جدیه، اصلا هم راحت نیست. هزار بار گاهی به خودم میگم ول کن دیگه اینا رو، ولی باز... حرف من اینه که اگه به کسی که در یه مسئله ای بحث نمیکنه و ول میکنه میره، ایرادی بهش نمیگیرین، اینقدر هی نگین این کسایی که دیگه برنمیگردن ایران فلان و بهمان هستن، اون بنده خدا ها هم از همین جنسن، رفتارشون هم از همون جنسه منتها موردش فرق میکنه. اصلا خیانتکار و نمیدونم خائن به وطن و غربزده و مزدور و ... نیستن. دقیقا مثل تمام افراد جامعه خودمونن، که معتقدن ول کن این احمق رو.
واقعا فرقی ندارن، و قصه، همون قصه است، صورتش متفاوته، ولی اصل قضیه همونه.
اگه به دوستانم ایراد نمیگیرم (و نمیگیرین) به این بنده خدا ها هم نمیتونم ایراد بگیرم (نمیتونین ایراد بگیرین).
همونطور که اینا میگن ول کن، اون بنده خدا ها هم میگن ول کن. ملتی که اینطوریه، من چرا زور بزنم واسش؟ حقش همینه. ما رفتیم... همیشه هم ممکنه دلشون بسوزه واسه وطنشون و میسوزه، ولی یا حوصله ندارن، یا لایق نمیدونن که برگردن و پدرشون در آد.

خلاصه این مسئله به نظرم مهمه و قابل توجه.

پانوشت 1: با گذشت زمان، هی این غریبه بودن خارجی ها کمرنگ تر میشه. با آسون شدن مسافرت و مهاجرت تو دنیا، دیگه خط های نژادی به پررنگی قدیم نیستن.
پانوشت 2: این احساس من، انگار خیلی هم بی راه نبود. اینجا رو بخونین.

14 comments:

M.M.H گفت...

آخه نوکرتم این مملکت چه چیزش با جاهای دیگه فرق داره ! ؟ خاکش؟ هواش؟ آسمونش !؟ مردمش !؟‌ اگر بخوای بین این مملکت و بقیه جاها فرق بذاری با نژاد پرستی تفاوتی می کنه ؟
از نظر من این مملکت یا هر جای دیگه فرق نداره . مهم اینه که من چه هنری دارم و کجا به هنر من نیازه, در واقع بیشتر نیازه . شما که پزشکی شاید لازم شد بری آفریقا , آمریکای لاتین , اوروپای شرقی ,‌ اصلا بذار راحتت کنم شاید یکی از کشور های عربی .
وگرنه چه تفاوتی می کنه کجا باشی .
این از لحاظ اخلاقی که من در ذهنم دارم . از نظر خودم و برای زندگی خودم باید جایی زندگی کرد که کار باشه آدم انجام بده بطور کلی .
ایران چیزی که زیاد داره ثروته . و این ثروت امثال من رو نمی خواد که دوباره ثروت ایجاد کنن , بلکه کسانی رو می خواد که ثروت رو هدر ندن .
در مقدمه کتابی نویسنده اش مطلبی نوشته بود راجع به وضعیت صنعت مملکت ما :
در مملکت ما دانشجویان وقتی درسشون تمام میشه وارد صنعت که میشن احساس می کنن علمی که یاد گرفته بودن دچار کمبوده ( این الآن خیلی رایجه ) ولی این در حالیه که علم دچار کمبود نیست و دلیل این احساس تضاد بین صنعت و دانشگاهه . صنعت راه خودش رو میره و علم دانشگاهی راه خودش .
خوب عزیز من می بینی که وضعیت رو . و این چیزی نیست که با من یک نفر درست شه . خانه از پایبست ویران است حالا می خوای نماشو خوشگل کنی .
من با تمام این موارد نظرم اینه که ابتدا باید در سطح بالا ی مدیریت کار ها و کنترل کیفیت ها درست شه بعد در سطوح پایین و این چون با وجود وضعیت فعلی احتمال رخدادش کمه لذا من با کار کردن در اینجا یا باید علمم و شخصیتم را کنار بگذارم و یا الاغ باربری بشم که وجدانم ناراحت نشه و من هیچ کدام این ها را دوست ندارم لذا نتیجه می گیرم که دلسوزی و ماندن و کار کردن برای این مملکت لزومی نداره .

Mohammad KhoshZaban گفت...

به MMH:
چیز متفاوتی با من نگفتی. هر چند اولش یه کم دور برداشتی!
من که گفتم، من خودم میخوام برگردم، مسئله اینه که من حس میکنم که طبیعتا کار کردن تو ایران احتمالا بسیار سخت تر از مثلا اینجا خواهد بود. تفاوت میکنه.
مهم اینه که من فکر میکنم فرقی بین کسی که دنبال دردسر نیست و نمیخواد برگرده ایران، و اغلب ایرانی ها که دنبال دردسر نیستن ، نیست. همین.
قربانت

عشقی گفت...

ببخشید می خوام تند صحبت کنم:
آقا محمد عزیز، من می دونم برگشتنی که می گی از سر خیرخواهی و فکر مثبتته، ولی اوضاع خیلی از اونی که بتونی تخیل هم کنی خراب تره. وضعیت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی، همه چیز به هم ریخته است. شاید اگر در این سنین و برای تحصیل در ایران و فضای دانشگاه و دانشجویی ایران بودی و وضعیت رو بین اقشار مختلف می دیدی، نظرت خیلی فرق می کرد. مسأله فقط اعصاب خرد شدن نیست، واقعا نیست. راستش راه کاری هم به ذهن هیچکس نرسیده. اصلا معلوم نیست مشکل کجاست.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به عشقی:
موافقم. من منظورم این بود که خیلی مشکله. خیلی خیلی. طبیعیه که هر کی بیشتر نزدیک باشه، بیشتر و بیشتر این محال بودن رو حس میکنه. من فقط میشنوم و حدس میزنم، شما ها حس میکنین. هنوز یادمه حرفات از اوضاع...
مگه اینکه بخوای بگی درست شدنی نیست. اونوقت خیلی دوست دارم بدونم چرا به این معتقدی. خیلی.
دستت درست

ناشناس گفت...

شاید حرف من بحثو منحرف کنه ولی باید گفته بشه!مایی که مدام داریم میگردیم دنبال یه مشکل بیرونی یادمون رفته خیلی جاها کم کاری جدا از خودمونه،مایی که تو دانشگاه هر کاری میکنیم جز درس خوندن...مایی که سر کار مدام دنبال فرصتیم که تن پروری کنیم...آره،ماییم که تنبلیم و اینو نباید نادیده گرفت
ازحماقتم کم نداریم!30ثانیه نصف شب چراغ قرمزرو رد کنیم مثه چی کیف میکنیمو از اون طرف چه ساعت هایی رو که به چه راحتی به بطالت میگذرونیم...به جای سخنوری و نسخه پیچیدن برا جامعه بریم خودمونو درست کنیم

سعید گفت...

آقا دستت درد نکنه بابت لینک! شرمنده هم می کنی دوتا دوتا لینک ما رو می ذاری اون بغل! ما که نفهمیدیم سِرش چیه!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به ناشناس:
ربطی نداشت.

M.M.H گفت...

آقای ناشناس
عزیز من , از نظر من جامعه هر چه قدر هم که متفکر و عاقل باشه ولی باز هم رفتار هاش انعکاس اعمالیه که براش انجام میدن . همین قدر کفایت می کنه که بگم دلیل وضعیت دانشگاه خودمون نیستیم . هر نیازی یک رفع کننده می خواد . هر نیازی . ! البته بهتره بحث منحرف نشه .

علی گفت...

اوضاع خیلی خراب تر نشده. درک ما از وضعیت دوران بچگی به وسعت دوران بزرگسالی رسیده. هر کی بیشتر بدونه بیشتر ناراحته.

Saban گفت...

سلام محمد جان:
اگر پاي ما هم به خارج باز شد و عمري بود و شما هم همچنان بر اين سبيل مستقيم بودي، اونوقت يادت باشه من رو مجاب كني كه برگردم به ايران. به زعم من ميفته حدود ده - پوتزده سال ديگه...!

Mohammad KhoshZaban گفت...

به Saban:
حسبنا الله
و نعم الوکیل
نعم الوکیل
نعم الوکیل
...
نعم المولی
و نعم النصیر

علی گفت...

«زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک // دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند»
حالا خود دانی . میخوای بیای به چنگ اینا یا نه.

علی گفت...

ببخشید به جنگ اینا.

Mohammad KhoshZaban گفت...

به علی:
دقیقا نکته من اینه.
بعضی از کسایی که اینجا موندن همین حس رو دارن.
من ولی حس میکنم که بین زاهد و رند، راه زیادی هست. کم هستن کسایی که کمر به جنگ خوبی بستن، امید ما به اون میانه است. ولتکن منکم امة ...
قربانت