ه‍.ش. ۱۳۸۶ بهمن ۲۴, چهارشنبه

اول دفتر

بسم الله الرحمن الرحیم
یا صاحب الزمان، أدرکنی
از وقتی که بچه بودم و یادم می آد، هر وقت چیز جدیدی یاد میگرفتم، دوست داشتم به همه اطرافیانم هم نشون بدم، به همه این رو نشون بدم. نه اینکه بگم "من" میدونم، بلکه بگم فلانی، "این هست". این احساس رو شاید بیش از همه در وصف امیرالمومنین(ع) از پیامبر (ص) دیدم که "طبیب دوّار بطبه" که چقدر دوست دارم اینگونه باشم یا در شعر شریعتی که:

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازند
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی
دَمِ گرم خودش را
در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

این وبلاگ رو در بیستمین سالگرد روزی که متولد شدم شروع میکنم. محلی که برای دل خودم مینویسم و ارتباط با دوستهای نزدیکم. علت نوشتنم، پدرم که قلمم و فکرم از اوست، مادرم که نازک دلیم از اوست، و برادر و خواهرم، که تجلی عمیق ترین احساساتم هستند. باید از ایمان یه تشکر ویژه هم بکنم، بالاخره آغاز به وبلاگ نویسیم اوست و از این جهت متشکرشم. از محمد هم باید تشکر کنم، به خاطر اینکه نشونم داد که میشه نوشت، ولو کم.
نمیتونم این پست رو تموم کنم و نگم که چقدر دوستدار اهل بیتیم، که هر چه دارم، از اونهاست. و از خدا طلب هدایت میکنم و نور، که اگر سرمایه ای هست، همینست.
یا علی

1 comments:

ایمان گفت...

تولد وب‌لاگت هم مبارک باشه...