۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

دوباره

خب، مدتی در مثنوی تأخیر شد
یه ماهی خارج از محل دسترسی به اینترنت بودم، تو خوابگاه بیمارستان میخوابیدم، بعدش هم یه مقدار سرم شلوغ بود.
دوباره باید شروع کنم به نوشتن، از روانپزشکی (که گفته بودم میگم)، از بخش زنان، از بیماریهای عفونی و مقاربتی و ...
خیلی چیزها دوست دارم بگم
دوباره شروع میکنم به نوشتن
همین
یا علی

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

passed, more exams to come

بدینوسیله به اطلاع میرساند که شنبه به اطلاع رسید که تز فوق مدیریت پاس شده. هر کسی شیرینی میخواد، پاشه بیاد بدم!
فلاکت اینجاست که کمتر از دو هفته دیگه مونده به امتحانات اعصاب و روانپزشکی. توکل به خدا

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

امید چشیدن

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را، کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند
هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

مولوی - دیوان شمس - غزل شماره 765

پ.ن. کلا برای دیوان همه شعرا، اصلا همینجوری، این برنامه عالی گنجور رو دانلود کنین، نصب کنین، ثواب داره.

Changed

امروز، اگر محمد دو ماه و نیم پیش رو ببینم، احتمالا اصلا نمیشناسمش. اینقدر تغییر کرده ام.
همین

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

Unexpected High

هفته پیش بود، پنج شنبه، نشسته بودم منتظر یه سخنرانی غروب که رفقای انجمن شیعه ها رو ببینم، به یکی از رفقا زنگ زدم که کامپیوتر میخونه، اومد و نشستیم یه کم صحبت کردیم، تلاش کرد رو موبایلش یه فایلی رو نشونم بده، نشد، دیدم یه ساعتی مونده به سخنرانی، گفتم بریم یه اتاق کامپیوتر، پا شدیم رفتیم کتابخونه، تکلیفی که بهشون داده بودن، آخرش دو تا سوال اضافی امتیازی داده بود استاده.
چهل و پنج دقیقه طول کشید تا زبان برنامه نویسی رو یاد بگیرم
دو ساعت نوشتن و توضیح شیوه فکر کردن الگوریتمی برنامه طول کشید
سخنرانی کشک، اصلا حالیم نبود
برنامه که تموم شد، از کتابخونه زدیم بیرون، احساس میکردم دارم رو ابرها راه میرم
یاد دوران برنامه نویسی به خیر

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

قال الأستاذ

استاد روانپزشکی فرمودن "شما در نظر بگیر روانپزشکی رو برای تخصص"
ما هم سر به زیر "چشم"
زهی خیال باطل

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

انقطاع

مسئله و درگیری امروز اینه که چیزهایی که دارم میخونم و چیزهایی که دارم احساس میکنم، چیزهای جدیدی نیستن که در این اتاق هایی که میشناسم، در جایی قرارشون بدم.
اتاق هام داره به هم میریزه،
و من از ساختمان زده ام بیرون
و سقفم، آسمان اوست
بارون میاد
و من تا استخوانهام خیسه