۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

دغدغه ها، کارها، و یک اتفاق خوب

خب، واقعا مسائل شخصی، در مقابل تحولاتی که پس از این کودتا داره رخ میده، ناچیزه، من اینجا از شخصی ها مینویسم و باز هم اجتماعی مینویسم، حالا که فعلا ماراتن شده اوضاع ایران عزیزمون، حالم بده از اوضاع بچه ها... همینطور دائم حالم بده...
کلا همیشه در طول دوران تحصیل، غیر از درس خوندن، معمولا یک یا دو کار دیگه هم میکردم، مطالعه در یه زمینه ای، که اینها همیشه برام سرمایه شده اند. خصوصا در این سه سال بعد از فارغ التحصیلی، که سرعت اینها زیاد تر شده. پارسال سه تا پروژه اصلی بود، و امسال... آیا این سیر تا زمان اوج هوشی ادامه خواهد داشت و بعد از دو سه سال دیگه افت خواهد کرد؟ خدا کنه نه! یه کاری که باید بکنم، مطالعه رو روش حفظ "هوش" ـه.
خلاصه اینکه همیشه، این کارها همینطوری پیش اومده، بر حسب زمان، یه کاری پیش اومده و توش غرق شدم، ولی امسال، به نظرم دیگه اینطوری نیست.
یه پروژه ای که امسال روش باید وقت بگذارم رو خواهم نوشت در موردش تو پست بعد إن شاء الله.
یه کار وبلاگی دیگه هم، اینه که پارسال اثبات های به ظاهر علمی و عقلی خدایی که به بت شبیه تر بود رو رد کردم. یه چند تا خدای مسخره دیگه که اثبات های اخلاقی و ... داره رو هم رد کنم، بعد یه کم از توحید بگم.
راستی، قبولی داداشم تو دانشکده پزشکی هم اومد، شیرینی همگان محفوظ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
و خدمت آقا صادق گل،
مقام عيش ميسر نمي‌شود بي‌رنج
بلي به حکم بلا بسته‌اند عهد الست
و شاید بهترین جمله ای که میتونم بهت بگم، که خودت جزو معدود افرادی هستی که درک میکنیش:

You're one of the most infectious viruses of my life! Grant thou lest faith turn to despair...

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

Eclipse

چندین مشکل هست:
مهمترین:
- اخبار و اوضاع کودتا، دیگه به گفتن من نیست. هر روز، خبر جدیدی است و ... باید راهی پیدا کنم برای اینکه بتونم دنبال کنم، اینجوری نمیشه، خواب واسم نمونده.
شخصی:
- چهار تا مقاله مدیریت در دست نوشتن دارم، تازه امتحان یک سال و نیم مدیریت که همزمان خوندم هم در پیشه، خیلی وضع فجیعه آقا، خیلی. بالاخره کوچکترین هزینه ایه که این کودتا به ما تحمیل کرد.
- دو شب پیش، از شدت تب می سوختم و کمی رانندگی، میدونستم به کدوم قسمت از ادراکم (تشخیص فاصله و زمان) نمیتونم اعتماد کنم، خیلی حس جالبی بود. (شروع هم نکن که به خود این چطوری اعتماد کردی که اصلا حوصله توضیحش رو ندارم!)
- تو این وضع به هم ریخته، هر روز با خودم می جنگم که به جای اوضاع اجتماعی، و مسائل درسی، خودم رو غرق در یه مجموعه داستان نکنم، خب چنین دیالوگی، آدم رو له میکنه دیگه:

The corner of my mouth turned up in a wistful half-smile. "I used to think of you that way, you know. Like the sun. My personal sun. You balanced out the clouds nicely for me."
He sighed. "The clouds I can handle. But I can't fight with an eclipse."
- Eclipse (2007)
قصه، همون قصه ایه که اینجا گفته بودم، وقتی از ایران خارج میشی، و اهل خوندن و ... هم باشی، برای اینکه از جاده خارج نشی، نیاز به مبارزه است، مبارزه ای که از درون خسته کننده است و انرژی بر... ولی، گاهی، یه جمله، یه سخنرانی، یه آیه، یه حدیث باز انرژی میده...
به قول حافظ:
دريا و کوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي خجسته مدد کن به همتم

ایراد نگیرین، نمیخواستم از احوال شخصی بنویسم، تا وقتی موضوعی به مهمی کودتا هست، ولی چه کنم؟ بالاخره اینجا جای خاطراته دیگه، بازم حافظ میگه:
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که ياد روي تو کردم جوان شدم

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

تلخی

نمیدونم چی بگم، یا چی میتونم بگم
ایام تلخیه
شاید بهترین تجربه، تجربه احساس رفتن به سمت مرگ احتمالی بود، یاد اون روزی افتادم که در روز انفجار در کربلا در ظهر عاشورا، چه احساسی داشتم...
کمی محافظه کار که نه، مسئول تر شده ام، ولی خیلی خیلی پخته تر
در حین رفتن، إحدی الحسنیین یادم اومد و قلبم گرم شد...
و در حین برگشتن به این جمله فکر میکردم که:
Damaged people are dangerous. They know they can survive.
- Josephine Hart
و یه تجربه عالی دیگه، وقتی بود که یه بنده خدایی کنار ما شعار مرگ بر منافق داد، و عده ای هو کردند، ولی جمع ساکت کرد هو کردن رو، دورش حلقه زدند و خوندند "دسته گل محمدی، به جمع ما خوش آمدی" تا طرف شرمنده شد و نشست. عالی بود، عالی...
و برگشتنه، زهرمارمون کردن با حمله به جمع های کوچک، برادر مسلح با لباس نظامی من، چرا با باتون و لگد شیرزنی را بدون هیچ جرم میزنی در حدی که نگران خونریزی داخلی شکم اون خواهرم شدم؟ چرا؟

از یه چیز مطمئنم و دلخوش:
که شاهد، قاضی است...
و متنفرم از اینکه این باعث ذره ای تخدیر بشه.

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

وفاداری به حق؟ یا به افراد؟

یک دیالوگی، مدتها پیش بدین شرح رد و بدل شد که گفتم:
- پس یعنی میفرمایی که حاکم بر جامعه اسلامی، هر که باشد، اولی الأمر و واجب الإطاعة است؟
+ بله
- پس یعنی اگه کسی بر این حاکم خروج کرد، کافر است؟
+ بله
- یعنی اگر زد و حاکم را کشت، حرام مرتکب شده؟
+ بله
- اونوقت وقتی خودش حاکم شد، واجب الإطاعة است؟
+... بله
- بله؟؟؟

چهار سال پیش، یه همچو دیالوگی هم داشتم که عرض کردم:
- پس یعنی همه اینهایی که شورای نگهبان رد صلاحیت کرده، به لحاظ اسلامی مشکل داشته اند؟
+ بله
- اونوقت آقای زواره ای که خودشون دو روز پیش جزو همین شورای نگهبان بوده اند هم مشکل داشته اند؟
+ بله
- یعنی یکی از اعضای شورای نگهبان، مشکل اسلامی داشته؟
+ ... بله
- بله؟؟؟

شما به خودتون نگیرین لطفا.
مشکل اینجاست که ملت به جای حق، شخص حقیقی یا حقوقی رو ملاک قرار داده اند.
هزار بار این آیه رو تکرار کنیم، کمه:
و قالوا ربنا إنا أطعنا سادتنا و کبرائنا فأضلونا السبیلا

پانوشت: این هم قبلا اتفاق افتاده بود، بد نیست خوندنش: بنویسیم انتخابات، بخوانیم اعتمادات

۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

ما محقیم

چی بگم؟
آنچه که اتفاق افتاد، بیش از اندازه واضحه که توضیح بخواد.
از احوالم بگم؟ از همینگوی که gradually, then suddenly؟ یا از قرآن بگم که و منهم من ینتظر؟
از مطابقه نعل بالنعل این ایام با ایام سقیفه بگم؟ یا ایام عاشورا؟
از افکاری که در ثانیه از ذهنم میگذره بگم؟
روحیه بدم؟ بفرما، یه شعر از ارباب حلقه ها رو میگذارم:
Seek for the Sword that was broken:
In Imladris it dwells;
There shall be counsels taken
Stronger than Morgul-spells.
There shall be shown a token
That Doom is near at hand,
For Isildur's Bane shall waken,
And the Halfling forth shall stand.

و یه صحبت فوق العاده، در جلسه ای که تصمیم گرفتن برای حرکت به سمت نابود کردن حلقه:
'Thus we return once more to the destroying of the Ring,' said Erestor, 'and yet we come no nearer. What strength have we for the finding of the Fire in which it was made? That is the path of despair. Of folly I would say, if the long wisdom of Elrond did not forbid me.'
'Despair, or folly?' said Gandalf. 'It is not despair, for despair is only for those who see the end beyond all doubt. We do not. It is wisdom to recognize necessity, when all other courses have been weighed, though as folly it may appear to those who cling to false hope. Well, let folly be our cloak, a veil before the eyes of the Enemy! For he is very wise, and weighs all things to a nicety in the scales of his malice. But the only measure that he knows is desire, desire for power; and so he judges all hearts. Into his heart the thought will not enter that any will refuse it, that having the Ring we may seek to destroy it. If we seek this, we shall put him out of reckoning.'
'At least for a while,' said Elrond. 'The road must be trod, but it will be very hard. And neither strength nor wisdom will carry us far upon it. This quest may be attempted by the weak with as much hope as the strong. Yet such is oft the course of deeds that move the wheels of the world: small hands do them because they must, while the eyes of the great are elsewhere.'

لازمه بگم که حلقه، قدرته؟ قدرت مطلق. تمام هدف ما نابود کردن اینه.

و شاید بهترین امید، این دو گوهر باشه که:
- و سیعلم الذین ظلموا، أی منقلب ینقلبون
- إن موعدهم الصبح، ألیس الصبح بقریب؟

۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

بیانیه

1- بیانیه آیت الله العظمی یوسف صانعی، از صدا و سیما پخش نشده، ایشان تأکید کرده اند که به نحوی در انتشار آن بکوشیم.
به دروغگو رأی ندهیم.
رای دادن به کسی که دروغ بگوید گناه است/شرکت در انتخابات لازم عقلی است

2- برای حقانیت موسوی همین بس، که از اون جبهه به این جبهه آمدند، از این جبهه به اون جبهه نمیروند. اینها سنده، گروهی که پول دولت براش خرج میشه، وقتی میاد، فقط یه گروه نیست، نماد یه جمعیته. اینها حر های زمانه ما هستند:
مسئولین ستادهای احمدی نژاد به حامیان میرحسین پیوستند
زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد مگر فرد بی‌عرضه و بی‌حاصل، و خوش طبع و زیرک دانسته نشود مگر فاجر، مورد اعتماد قرار نگیرد مگر خائن، و به خیانت نسبت داده نشود مگر فرد درستکار و امین، در چنین روزگاری بیت‌المال را بهره شخصی خود گیرند، و از قرآن جز نشان نماند، و از اسلام جز نام.
- امیرالمؤمنین

درخانه اگر کس است، یک حرف بس است...

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

فرسودگی

برای یک مسئله ساده پیش پا افتاده، آنقدر بحث می کنند، تا آدم را از خودش منزجر کنند.