‏نمایش پست‌ها با برچسب سالن تشریح. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سالن تشریح. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

درسی از دوران کودکی

بله، در اتاق تشریح بودیم که ناگهان مسئولش خواست سقف جمجمه یه سر رو جدا کنه. این یعنی یه دایره ای دور سر میزنیم به طوری که انگار دستت رو بزاری رو کله یه نفر و یه پیاله به دستت بچسبه. حالا تصور کنین که این سر و گردن، از بدن جدا بود. و وقتی برداشت سر و گردن رو و برد رو اون میز، هیچی ازش نمی چکید (بدن رو برای سالن تشریح فیکس (fix) میکنن، یعنی دیگه خون نداره و فاسد هم نمیشه. اسم ماده اصلیش، فرمالدهیده یا همون (formaldehyde) که تو ایران فرانسه اش رو میگن فرمل) خلاصه، چشمتون روز بد نبینه، به محض اینکه با فرز، کاسه سر رو شروع کرد به باز کردن، از گردن (ستون فقرات) شروع کرد به شرشر آب ریختن. یه لحظه کلی شوکه شدیم که چرا این آب راه افتاد؟
وقتی بچه بودیم، یادتونه نی نوشابه رو می مکیدیم و بعد سرش رو با دستمون نگه میداشتیم و نی رو در می آوردیم و توش پر نوشابه میموند و نمی ریخت. اونوقت انگشتمون رو که برمیداشتیم، میریخت؟
دقیقا همین اتفاق افتاد!
به این میگن کاربرد مسائل و قوانین قدیمی، در موقعیتی جدید و غیر منتظره!

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

مشغولیات این هفته

وقتی داری از زیر فشار میاری به پوست بالای ابرو و دستت رو حس میکنی که یک لایه با کره چشم فاصله داره...
اصلا احساس خوبی نداره! نه که احساس بدی داشته باشه، ولی موقع چکش زدن از داخل مغز برای رسیدن به مجرای گوش، خیلی جذبه خاصی الان حس نمیکنم!

تو این احوال، تو مترو در راه برگشت به خونه، چقدر زیباست خوندن تک تک کلمات Persuasion
باید یه پست در مورد احساسم به ادبیات انگلیسی بنویسم. خصوصا که اخیرا رومئو و جولیت گرفته منو...

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

زیرزمین سالن تشریح

بله، بالاخره اون واحد اضافیم رو تشریح سر و گردن انتخاب کردم. چرا؟ چون تشریح سر و گردن واسه ما خیلی کمه چون انگار کلا پزشک عمومی لازم نیست اونقدر که شکم یا دست و پا رو میشناسه، سر و گردن رو بشناسه و اون معمولا مواردش به متخصص ارجاع داده میشه. ولی من چون احتمال داره یکی از انتخاب هام در آینده جراحی مغز و اعصاب باشه، میخوام یه کم بیشتر بدونم، ببینم خوشم میاد یا نه.
اما، همه سر و گردن ها استفاده شد و سر بنده و دو تا همکلاسی بی کلاه موند. بنابراین، رفتیم به زیر زمین (که تا حالا اصلا نمیدونستم زیرزمینی وجود داره!) در زیر زمین، با منظره ای روبرو شدم که شبیه این عکسه بود که چند روز قبلش تو یه سخنرانی برامون نشون داد. روی چند طبقه، همینطوری استخوان جمجمه چیده بودن. تازه، یه تانکری به ابعاد 60 در 60 در 170 سانت رو باز کرد (سریع با وجب اندازه گرفتم!) و توش پر کله هایی بود که تو پارچه پیچیده بودن که مرطوب بمونه (مرطوب با فرمالدهاید). بله، یکی یکی بلند میکرد، پارچه رو کنار میزد که ببینه تشریح شدن یا نه! اصلا احساس جالبی نبود! اولین بار بود که احساس عجیبی (از این نوع) نسبت به تشریح بهم دست داد. به معلمه گفتم:

- This is Creepy!
+ Creepy?
- I mean, you always see the body as a whole, not just heads in a tank!
+ Well, you’ve seen hands in a tank.
- Yeah, but these are different, they’re HEADS!
بله؟ میپرسین چرا باید احساس متفاوتی نسبت به سر و دست داشته باشم؟ خب، میتونین تصور کنین کدوم عجیبتره، نصفه شب، یه کله مرده رو کنار خودتون ببینین، یا یه دست رو! البته شاید این هم توصیف خوبی نباشه، شرمنده، باید پزشکی بخونین و برین تو اتاق تشریح تا بفهمین چی میگم!

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

اولین تجربه تشریح

تشریح بدن آدم، کار خاصیه از چند جهت
- هر کسی اجازه اش رو نداره. طبق قوانین خدا (و انسان!) مجاز نیست، مگر اینکه برای نجات جان زنده ای باشه
- وجه تمایز دانشجوهای پزشکیه با دانشجوهای همه رشته های دیگه
- مایه هیجان و پرس و جوی میان کساییه که میخوان تلاش کنن و وارد پزشکی بشن
- یکی از مواد درسیه، که با همه واحد ها متفاوته، از این جهت که شدیدا روح رو تحت تأثیر قرار میده
- ...
هنوز یادمه، اولین بار که رفتیم سر بدنی که گروه ما باید شروع میکرد به تشریح، اونم تشریح قفسه سینه، همه دور ایستاده بودند و نگاه میکردند. پیشقدم شدم (با یه حالت مثلا نترس!) و روکش پلاستیکی آبی بدن رو کنار زدم و زیر یه پارچه سفید، یه بدن بود... به خاطر مواد شیمیایی ای که به بدن میزنند که فاسد نشه، رنگ و جنس پوست غیرقابل مقایسه با پوست عادیه، کمی قهوه ای میشه و کدر. سر بدن رو پوشانده ان که خشک نشه، بنابراین، این آدمی که روی تخت دراز کشیده و داشتیم به قفسه سینه اش نگاه میکردیم، فقط به نظر یه مدل ممکن بود بیاد. باز هم همه داشتن نگاه میکردن. تیغ جراحی رو دستم گرفتم، گذاشتم یک وجب زیر گردن، و فشار دادم توی پوست. اصلا تجربه ای بود که قابل وصف نیست. یه لحظه احساس کردم که این بدن، مال یه مادریه، که همین الان شوهرش یا بچه هاش هنوز ممکنه عزادارش باشن، مثل مادر بزرگ عزیز خودم. هنوز، سر هایی زنده هستن که عمیق ترین آرامش ها رو با گذاشتن سر به روی این سینه تجربه کرده ان و خدا میدونه که چه راز هایی تو این سینه نهفته بوده...
... ولی نمیشه صبر کرد، تیغ رو فشار دادم. در حالی که مواظب بودم لایه پوست و چربی رو رد نکنم و وارد لایه عضلانی نشم، تا پایین جناغ تیغ رو آوردم و بعد از لبه قفسه سینه، تا پهلو رو باز کردم. دستم رو به پوست گرفتم و تلاش کردم بلندش کنم، طبیعتا پوست چسبیده بود به بدن و ... تلاش کردم بقیه رو هم به دخالت دعوت کنم، به یکی گفتم بیا این رو بگیر، تیغ رو به دیگری دادم و گفتم یالا، لایه پوست و چربی رو جدا کنین، ولی وارد عضلات نشین، و خودم کمی فاصله گرفتم. احساسش هنوز تو ذهنم باقیه، و شاید تا آخر عمرم باهام می مونه، احساس بریدن، جر دادن، و بلند کردن لایه ای از پوست بدن آدمی... واقعا احساس متفاوتی بود و چقدر احساسیه که نه بهش میتونم افتخار کنم، نه ژست علمی میشه باهاش گرفت، تجربه ای بود، از اون جنس که میتونی بیان کنی، ولی شاید معدود باشن کسایی که بفهمن دقیقا چه حالی داری. حال کسی که مرتکب کاری شده، "تابو"یی رو شکسته و نه هیجان، شاید کمی مضطربه.
پزشکی تو هر مرحله اش این پارادوکس رو داره. پارادوکس نگاه به مریض، به عنوان یه موضوع کاملا علمی، و یا نگاه به مریض به عنوان یک "انسان". و واقعا چه دنیایی تو این پارادوکس نهفته است...

..هنوز هم هر دفعه که وارد اتاق تشریح میشم، یه جوری میشم.