‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اخلاق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

چرا به مراسم فارغ التحصیلی نرفتم؟

این سوال را تعداد زیادی از دوستانم از من کرده اند. برای همین خواستم کمی افکارم را جمع و جور کنم و اینجا بنویسم.
دلایل ریز و درشت زیاد دارم. چیزهایی که شخصی است ولی اصلی ترین دلیلی که باعث شده بود از مدتها پیش به فکر نرفتن باشم این بود:
یک چیزی در فرهنگهای مختلف هست به نام rite of passage که این خیلی کاربردها داره. یکی از کاربرد هاش اینه که در حقیقت علامت تغییر از یه طبقه یا وضعیت به وضعیت یا طبقه دیگریه.
برای من تقریبا واضحه که مراسم فارغ التحصیلی خصوصا در رشته پزشکی فقط جشن اینکه آخیش تمام شد درسمان نیست. بلکه یه طور امضای این مسئله هم هست که دیگر "پزشک" شدیم. حالا چرا من این را دوست ندارم؟
چون نمیخوام متعلق به جامعه پزشک ها بشم. من یقین دارم که اگر میرفتم خیلی خیلی لذت میبردم از اینکه به طبقه اساتیدم پیوسته ام. دیگر "دکتر" شده ام.
برای من پزشک شدن دو وجه دارد:
یکی وجه داشتن مجموعه ای از داده ها و شیوه نگرشی به انسان که نتیجه پنج سال مطالعه دانش پزشکی و شرکت در محافل پزشکی است. این وجه برای من دوست داشتنی است و از همین جهت خوشحالم که "دکتر" شده ام.
وجه دیگر اما تعلق به جامعه پزشکان است. این وجه را دوست ندارم. من وفاداریم به جامعه پزشکان نیست. به مردم عادی است. جامعه پزشکان تا جایی که من میدانم تنها رشته ای است که متشکل از فارغ التحصیلان آن رشته است که تعداد ورودی های آن رشته را تعیین و محدود میکند. با اینکه همه رشته ها بر اساس عرضه و تقاضا پیش میروند و معمولا تعداد فارغ التحصیلان در آن رشته بیش از شغل های موجود برای آن است (اگر شغلی پر درآمدی باشد) پزشکی اینطور نیست. پزشکان همه جا تعداد دانشجوهای پزشکی را محدود میکنند تا جایی که میتوانند (و طبعا کمی اشتباه همیشه هست) و این یک موقعیت خاص است

چرا نمیخواهم به جامعه پزشکان بپیوندم؟ چون این پیوستن و این وفاداری به این جامعه - لاجرم چشمانم را نسبت به کم کاری و ظلم های این جامعه خواهد بست. من خودم را بهتر از هر کس دیگری میشناسم.
من میخواهم پزشکی باشم که در راه سلامت جامعه و مریضهایش از هیچ کس پروا نکند. این بنده خدا را ببینید. گفته که اسب سواری خطرش از اکستازی بیشتر است. (ظن من اینه که راست میگه - هر چند خودم تحقیقات را نگاه نکرده ام) و پاسخی که میگیره؟ اینه که اون به لحاظ اخلاقی بد تره!!! فاجعه است.
من دوست میدارم که راحت بتونم حقیقتی که حس میکنم را بیان کنم - صرف نظر از اینکه نظر جمع موافقشه یا مخالف. و من میدونم که اگر به اون جمع حس وفاداری نداشته باشم راحت تر ابراز مخالفت میکنم با نظر موجود.

در مناظره (بل مغازله) فوکو و چامسکی یکی از نکاتی که فوکو گفت و به دل من نشست این بود که همه هرجا هستیم باید ظلم های سیستماتیک را روشن کنیم. موافقم باهاش. واقعا این منش خوبی برای زیستن است. یادم نمیره Ben Goldacre وقتی اومده بود در مورد خرابکاری های شرکت های دارویی برامون صحبت کنه بعد از سخنرانیش که دورش جمع شدیم قشنگ همین حس را داشتم. اینکه مبارزه با ظلم سخته و هزینه بر.
و هر کسی باید از جایی که میتونه شروع کنه

و امروز قدم اول من خوشحالی از پزشک شدن و ابا از پیوستن قلبی به جامعه پزشکان بود.
همین

پ.ن. این پست تقدیم به پدرم و مادرم و صادق است. که پنج سال تحملم کردند.

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

نتیجه گیری های متافیزیکی

یه مثال میزنم
در مردان، یه کروموزوم X داریم و یه کروموزوم Y. در زنان دو تا کروموزوم X داریم.
روی کروموزوم Y، یه ژنی هست که بهش میگن ژن SRY، این ژن باعث ترشح یه هورمونی میشه که باعث میشه جنین، به جای زن بودن مرد شه.
اگه جنین پسری، این ژنش فعال نشه، با اینکه به لحاظ ژنتیکی مرده، ولی زن خواهد بود از همه نظر. (و البته هزار تا حالت ما بین هم داریم)
خب، اینا همه واقعیات خارجی. حالا، یه سری نتایجی میگیرن از این حرفها، که خیلی جالب توجهه:
- حالت پیش فرض انسان بودن، زن بودن است، مرد بودن زائد است.
- زن بودن، هیچ کار اضافه ای نمی خواهد، برای مرد بودن باید بیش از زن بودن مایه داشت.
- و ...
دقت کنین، این نتیجه ها، هیچ ربط مستقیمی با واقعیات ندارن. به اینها میگم نتیجه های متافیزیکی. یعنی ماورای فیزیک هستن، و نتیجه هایی هستن که هر جوری طرف دلش بخواد میتونه نتیجه بگیره.
و البته همه ما از این نتیجه گیری های مزخرف زیاد میکنیم، منتها حواسمون نیست، مثلا؟
- مرد و زن بودن، هر دو، حالتی برابر هستن که در یکی نبود یک هورمون باعث ترشح زیادتر هورمون دیگری میشود و بالعکس.
این ممکنه به مذاقتون بیشتر خوش بیاد، ولی بازم حواستون باشه، این هم متافیزیکیه. اون "برابری"، فیزیکی نیست، از جنس "ارزش" هاست.
نکته مهم اینه که وابسته به پس زمینه ذهنیمون، از این نتیجه گیریها میکنیم و خیلی هم خوشحال میشیم، در حالیکه این ها "نتیجه گیری" نیست، یه پله ای پریده شده برای رسیدن از اون واقعیات به این گزاره ها، که این پله رو، در جاهای دیگر باید به دنبالش گشت و وارسیش کرد.
همین

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

اندر ماجرای پیشنهاد قرآن سوزی اخیر و واکنش های بهش

این رو نمیخواستم بنویسم راستش، اونقدر به نظرم مسئله بدیهی و ابتدایی میاد، که الان هم که میخوام بنویسمش یه کم احساس شرم میکنم، ولی خب گفتم بگم.

اول از دید یه مخالف اسلام
از دو حالت خارج نیست. یا اسلام یه "عقیده" و "فکر" هستش، یا یه مجموعه افرادی که قرآن در تعریف هویتشون نقش بزرگی داره (در کمترین حالت، به اسمش حساسن فقط) یا ترکیبی از این دو.
خب، اگه اسلام یه "عقیده" است، که با سوزوندنش که چیزی اثبات نمیشه! یه کتاب ریاضی رو بسوزونی، مگه معادلاتش غلط میشه؟ خیلی احمقانه است اگه کسی فکر میکنه با سوزوندن نوشته ای به اون عقیده حمله قوی ای کرده. همینطوری سرانگشتی یادم میاد از حدیث سوزی ابوبکر و کتاب سوزی عمر و کتاب سوزی های انقلاب فرهنگی زیر نظر مائو در چین و کتاب سوزی های کلیسا و ... اگه سوزوندن این آدمها، امروز باعث شده حق رو بهشون بدیم، این کار هم تأثیر خواهد داشت. باش تا صبح دولتت بدمد.
حالت دوم، اگه مسئله اینه که یه عده ای به این قرآن حساسیت دارن. خب، این از دو حالت خارج نیست، یا میخوایم و امید داریم یه روزی اینها به دین ما بگرون، یا اینکه میخوایم بهشون اعلام کنیم که چقدر ازشون بدمون میاد.
اگه حالت اول، که اوج حماقته سوزوندن قرآن. توضیح نمیخواد. حالت دوم، تنها حالت منطقی و ممکنه. یعنی "تنها کسی میتونه قرآن رو بسوزونه، که یا فهم درست و حسابی نداره یا اینکه توجه داره که این کتاب، بخشی از هویت فکری یا اجتماعی یه افرادی رو تشکیل میده، و میخواد با سوزندنشون به اینها با انزجار اعلام کنه که چقدر بدش میاد از این هویتشون". این رو نگه دارین، میگم در ادامه.

دوم از دید یه مسلمان.
از سه حالت خارج نیست. طرف مقابلی که داره قرآن رو میسوزونه، یا مغزش تعطیله، یا برداشت غلطی از اسلام داره و اون چیزی که او ازش متنفره، این مسلمان هم ازش متنفره و اون اشتباه فکر میکنه که چنان چیزی در اسلام مورد عقیده این هست، یا اینکه طرف میدونه حقیقت رو یا نمیدونه، ولی برای دنبال پول و قدرت و ...
اگه حالت اول یا دوم، که خب برادر من، زبان نصیحت و خیرخواهی باید پیش بگیری، مگه به حضرت امیر جلوی امام حسن فحش داد اون یارو حضرت چه کرد؟ نگفت برادر انگار غریبه ای، پاشو نهار بریم خونه ما؟ به مادر حضرت کاظم تو بازار طرف فحش داد، حضرت اطرافیانش رو باز نداشت از حمله به طرف، شب واسه طرف غذا نبرد؟ اگه عقل داری و مسلمانی، که منشت باید منش اینها باشه. اگه تو جوی، فحش بده. فحش دادن متقابل دقیقا تأثیر مشابه عملکرد اون ها رو داره. اگه او با سوزوندن قرآن عقیده تو رو به لرزه انداخت، تو هم با فحش دادن عقیده اون رو به لرزه میندازی. باش تا صبح دولتت بدمد.
اگه طرف میدونه و داره این کار رو میکنه که دیگه اصلا بحثی نداره. انقدر بسوزونه تا خسته شه. و اگه این کار طرف باعث میشه یه پیروانی که از دسته اول و دوم هستن پیدا کنه، برخورد، همون برخورد منش ائمه بهتره.
بنابراین، "فقط مسلمانی جوگیر میشه و فحش میده و ... که یا فهم درست و حسابی نداره، یا دنبال اینه که به طرف مقابل با انزجار نشون بده که چقدر بدش میاد از این کارشون".

خب؟ حالا این دو تا گزاره رو بگذاریم کنار هم:
- تنها کسی میتونه قرآن رو بسوزونه، که یا فهم درست و حسابی نداره یا اینکه توجه داره که این کتاب، بخشی از هویت فکری یا اجتماعی یه افرادی رو تشکیل میده، و میخواد با سوزندنشون به اینها با انزجار اعلام کنه که چقدر بدش میاد از این هویتشون
- فقط مسلمانی جوگیر میشه و فحش میده و ... که یا فهم درست و حسابی نداره، یا دنبال اینه که به طرف مقابل با انزجار نشون بده که چقدر بدش میاد از این کارشون
پس در هر گروه (مسلمان و غیر مسلمان)، دو دسته داریم، یه دسته که تو جون، خیلی توجهی ندارن، دسته دوم کسانین که میخوان با نشون دادن "نفرت"، فاصله "ما/آنها" رو واضح کنن و باعث شن که دو سر طیف از هم نفرتشون بیشتر شه. کسانی که به دو سر طیف نزدیکن، حرکت کنن به سمت انتهای طیف و کسانی که این وسط ها به هم نزدیکن، از هم فاصله بگیرن، به صورت خلاصه "رادیکال" کنن فضا رو.
رادیکال کردن فضا، فقط به درد کسی میخوره، که دنبال منافعیه که با منطق و مجادله حسن نمیتونه بهش برسه. این منافع، ربطی به اون سر طیف نداره، غالبا مال همین ور طیفه. به زبون خودمونی، این کارا مصرف داخلی داره.
قصه، همون قصه قدیمیه، جنگ عبارت است از دو گروه که یکدیگر را میکشند، ولی هم را نمیشناسند، برای خاطر کسانی که یکدیگر را میشناسند ولی هم را نمیکشند. یاد چند تیکه 1984 جورج اورول افتادم:

And it's not a matter of whether the war is not real or if it is. Victory is not possible. The war is not meant to be won, it is meant to be continuous. Hierarchical society is only possible on the basis of poverty and ignorance. This new version is the past and no different past can ever have existed. In principle the war effort is always planned to keep society on the brink of starvation. The war is waged by the ruling group against its own subjects and its object is not the victory over either Eurasia or East Asia but to keep the very structure of society intact.
من از همون موقع که این ماجرا رو شنیدم، با خودم گفتم اگه حضرت رسول بود، فردا پیام میداد به همه مسلمانان، که بزارین بسوزونن، هر کاری خواستن بکنن، همه بنده های خدا برادران مان. آخه "حریص علیکم" بود اون عزیز.
رفتم تو سایت آقای سیستانی، میخواستم ببینم بالاخره ماه رو دیده اند یا نه، بیانیه اش رو دیدم، داشتم میخوندم، وسطاش دیگه داشتم میگفتم آخه بابا، یک کلمه به مسلمان ها بگو، که دیدم آخرش بالاخره گفت.

خلاصه اینکه
یا أیها الذین آمنوا - اگه پیدا میشه هنوز
کونوا قوامین لله - نه لأنفسکم
شهداء بالقسط - نه راحت ترین راه انتقام
و لا یجرمنکم شنئان قوم - هر چقدر هم شنیع باشه
علی أن لا تعدلوا - که اگه از عدل خارج شین، دیگه از چی دارین دفاع میکنین؟!
اعدلوا - دلم میسوزه به حال حضرت رسول
هو أقرب للتقوی - تقوی، انجام آنچه خوب میدانی، پرهیز از آنچه بد میدانی
واتقوا الله
إن الله خبیر بما تعملون

۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

بازکشف عهدنامه

سحر بیست و یکمه، گفتم این رو بنویسم و بعد برم بخوابم.
امشب گفتم عهدنامه مالک رو بخونم دوباره. چند ماه پیش خوندم تا یه جایی، ولی خوشم نیومد. یعنی قشنگ حس کردم من موافق نیستم با این ادبیات، گرچه به درد مباحثه میخوره.
نیاز داشتم Wittgenstein و Tractatus ـش رو بفهمم.
نیاز داشتم Stuart Kauffman (پزشک متخصص اورژانس محقق در زمینه منشأ حیات، بی خدا) برام Reinventing the Sacred رو توضیح بده.
نیاز داشتم با Naom Chomsky آشنا شم، تا بتونم تطبیق بدم و حل مرز کنم دوباره ادبیات علوم انسانی رو با علوم دقیق تجربی.
نیاز داشتم شازده کوچولو رو دوباره بخونم... هزار بار...

امشب میخوندم عهدنامه رو، داغ میشدم، بر افروخته میشدم
میخوام یه سری چیزایی که موقع خوندنش می فهمیدم رو بنویسم، همه اش رو هم تگ میکنم، عهدنامه مالک. بیشتر به نظرم "مالک" خیلی مهمه، یه جورایی حضرت امیر در نظرم تغییر کردن، یه جای خیلی عجیبی و قابل توضیحی رفتن، اما توضیحش نمیتونم فعلا بدم
همین

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

قصه یک رفتن

صبح از خواب پا شدم. رفتم دستشویی، موبایلم زنگ زد. اومدم، یه پیام اومده بود برام. صدا رو که شنیدم، همونجا نابود شدم.
محمد، زنگ زدم بهت بگم که دیروز، دنیس عزیز من ترکم کرد. همین، بای...
زنگ زدم بهش، گفت برمیگرده بیمارستان که جنازه رو تحویل بگیره.
پاشدم در اومدم، قشنگ بهت زده بودم. رسیدم بیمارستان. رفتم از اتاق خالیش عکس گرفتم.
زدم بیرون، رفتم تو حیاط دانشکده یه کتابی که یکی از رفقا بهم داده در مورد تأثیر فرهنگ کشورهای مختلف در رفتار پزشکها رو میخوندم. اصلا حالیم نبود، قشنگ روشن بود که به زور، در رو بسته نگه داشته ام.
زنگ زد گفت ممکنه خیلی دیر بیاد، گفتم من فعلا هستم، بهم خبر بده.
زنگ زد، گفت داره میاد. گفتم رسیدی نزدیک بیمارستان بهم خبر بده.
زنگ زد، گفت نزدیک بیمارستانه.
رفتم وایستادم وسط سالن ورودی، با سه نفر از همسایه هاش اومد تو، دری که به زور بسته نگه داشته بودم، ترک برداشت. اومد وسط سالن نمیدونم چی دید تو احوالم، دست انداخت گردنم و گریه کرد و من بغض کردم...
رفتیم بخش، سوار آسانسور که شدیم، انگار بقیه غریبه بودن، تکیه داده بودم به این سمت آسانسور، او هم اون سمت، فقط نگاه میکرد. انگار اون در ترکش داشت باز میشد، به خودم اومدم، دیگه اون مرد خوشروی هفتاد و یک ساله رو نمی بینم؟...
از آسانسور پیاده شدیم، زن همسایه اش ازم پرسید محمد تویی؟ گفتم آره. گفتم ممنونم که کمکش میکنین. حالم بد بود.
رفتیم تو بخش، گفت نبودی دیشب، بعد از یک ماه، فقط یک شب نیومدی. گفتم چرا بهم زنگ نزدی، و بغضم ترکید. بعد گفتم ولش کن، مهم نیست.
یاد داستانهاش افتادم، یاد اون موقعی که برام میگفت وقتی خواستیم ازدواج کنیم، همیشه نگران بود که اختلاف بیست سال سن زیاده، ولی من هیچ وقت حس نمیکردم، تا وقتی که سرطان گرفت...
تو راه سردخونه، یه نگاهی بهم کرد، گفت محمد یک ماه شد ها. یک ماه هر روز اومدی بیمارستان. موبایلم رو در آوردم، یکی از عکس هایی که روزهای اول ازشون گرفته بودم بهش نشون دادم. گفت خوشحالم که عکس گرفتی
رفتیم سردخونه، منتظر که بودیم تو راهرو، دیگه تحمل نکردم، ازشون جدا شدم، رفتم اونورتر. دیگه زورم نمیرسید در رو بسته نگه دارم. همسایه هاش بنده خداها مونده بودن که مثلا من باید تسلی خاطر باشم. یکیشون اومد من رو آروم کنه.
زنش میگفت صورتش رو ببینم؟ همسایه هاش نمیدونستن چی بگن. گفتم حواست باشه که فرق میکنه، سفید خواهد بود و آرام، ولی فرق میکنه. گفت نمیخوام پس، نمیخوام اون تصویر رو ببینم. گفتم ولی کمک میکنه، و نتونستم ادامه بدم...
رفتیم بالاسرش، نگاهم که بهش افتاد، ناخودآگاه زیر لب به زبونم اومد إن الذی فرض علیک القرآن لرادک إلی معاد...
حالا من خیلی حال خوشی داشتم، زنش بنده خدا میگفت چرا پایین گوشش قرمز شده، باید براش توضیح میدادم که وقتی دیگه قلب نمیتپه، خون ته نشین میشه و منعقد میشه، زیر سرش هم اینطوریه، همه جا که نزدیک تره به زمین، سرخ میشه. مونده بودم که این مغزم چرا منفجر نمیشه...
براش قرآن خوندم... هیچ چیزی زیبا تر از سوره ضحی به ذهنم نمیرسید...
گریه کردم...
از زنش خداحافظی کردم، گفتم فردا میام مراسم تدفین.
از در زدم بیرون، منگ بودم، اشکم به ته رسیده بود.
به خودم اومدم، متوجه شدم دلم چقدر براش تنگه، که دیگه نمی بینمش
و یاد هفته قبل افتادم که زنش رفت از اتاق بیرون بگه یه پرستار بیاد چون دردش شدید شده بود
تو همون درد، وقتی دید زنش رفت بیرون، بهم گفت محمد، وقتی من برم، زنم کمک میخواد ها، خیلی خامه، راهنما میخواد
انگار زمان ایستاد
بلند شدم از رو صندلی فقط بهش نگاه کردم. گفتم چشم.
و امروز فهمیدم
وقتی حرفی میزنی، باید پاش بایستی

حالا باید انشا بنویسم، با تابستان خود چه کردید...

پ.ن. با یکی از رفقا صحبت میکردم، از پشت تلفن گفت چرا مرده ای؟ فهمیدم انگار داغون تر از اونم که فکر میکردم.

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

Geriatrics

بخش بیماران مسن، بخش خاصی بود.
درمان معنی نداشت، فقط کاری میکردی که اوضاع طرف بهتر شه و بره خانه اش.
حس متفاوتی بود. به یکی از رفقا گفتم:

We're in the symptom relief business.
همون روز اول، مریض اولی که نشستم باهاش صحبت کنم، پیرزنی بود، 93 ساله، یه مقدار اختلال حواس داشت دیگه بنده خدا. خلاصه، صحبت که کردم، معاینه اش که کردم، شروع کرد نصیحت کردن من که "با غریبه ها صحبت نکن"! و ... خلاصه، فکر میکرد اول مزدوجم، بعد که گفتم نه، گفت پس با هم باید ازدواج کنیم!
خلاصه، هر صبح و عصر که میدیدمش، هی احوال زنم رو میپرسید، بهش که میگفتم زن ندارم، میگفت پس باید با هم ازدواج کنیم.
حالا قصه به همین جا ختم نمیشه، یه دفعه که داشتم با رزیدنت صحبت میکردم، گفتم آره، یه پیشنهاد ازدواج گرفتم این هفته، یکی از انترن ها برگشت گفت پس تویی این مرد جوونی که میگه میاد دیدن من، قراره با هم ازدواج کنیم؟ منهدم شدیم از خنده. فکر کنم انترنه فکر میکرده از حواس پرتش بنده خدا پرت و پلا میگه! رزیدنته تو گزارشم نوشت "ارتباط خوب با مریض"!
ولی جالب بود که همه متخصص ها و رزیدنت ها و انترن ها زن بودن، دقیقا برخلاف ارولوژی. یکی یا دو تا مرد ممکن بود پیدا شه (یه رزیدنت مرد بود، وقتی ما شروع کردیم، رفت) مثل ارولوژی، ولی عموما اینطوری بود. مطرح کردم بین رفقا، یکی از دخترا اومد علت بگه، گفتم هان؟ لابد علتش اینه که زنها خوب و بردبارن و مردها آشغالن؟ برو بیشین بینیم بابا. (نپرسین چطوری به انگلیسی این رو گفتم)
شاید چون علتش این باشه که کلا زنها عمر بیشتری دارن، و مریض ها غالبا زن هستن، مثل ارولوژی که غالبا مردن.
شاید مهمترین نکته این بخش این بود که نیاز به تسلط به همه چیز داشت. یعنی مریض فقط یه مشکل نداره، هزار تا مشکل داره، همه شون هم داره بد تر میشه، ولی چه میشه کرد که این مورد که الان داره اذیت میکنه رو در حدی حل کنیم و بفرستیم خونه اش. تجربه عجیبی بود.
دیروز به یکی از رفقا گفتم دوست دارم برم یه سر بهش بزنم، بنده خدا تنها زندگی میکرد. گفت نه محمد، نه. اشتباهه. گفتم چرا؟ گفت میدونم که کار خوبیه، ولی هزار تا مشکل میشه واست درست شه. گفتم آخه مثلا چی؟ گفت اگه یکی از فامیلاش از راه برسه چه میکنی؟ یا مثلا اگه بگه ازش دزدی کردی؟ میدونم که میخوای "خوب" رو انجام بدی، ولی نمیشه.
راست میگفت.
و من به دو چیز پی بردم:
1- هنوز شعور اجتماعی کافی ندارم.
2- چرا دنیا اینجوریه؟
یه دفعه هم که تهران اومده بودم، از مدرسه داشتم میرفتم خونه، تابستون بود و گرم. بعد از یه سال دوباره داشتم تهران رانندگی میکردم، یه زنی چادری کنار یه خیابون شلوغ بار دستش بود، دست تکون داد. نگه داشتم، رسوندمش به مقصدش، ولی بعدا که به مامانم گفتم، عملا ذبحم کردن! که میدونی چقدر مشکل میتونست برات ایجاد شه؟
یه دفعه که پسرخاله ام راننده بود، دم مغرب، تو ترافیک بودیم، یه پیرزنی ایستاده بود، گفتم این رو دیگه برسونیم. خیلی دعامون کرد، ولی اشتباه کردیم باز؟ احتمالا آره.
اصلا نباید به تشخیص خودت اعتماد کنی، چون قطعا اون فرد، در ظاهر سازی از تو استاد تره.

پ.ن. دنیا، بد دنیاییه...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

Missing the Point

با یه دوست مسیحی صحبت میکردم، چند تا سوال عمیق پرسید، رفتم تو جو.
گفتم مشکلی که من دارم اینه که فرض کن به هر کسی از هر دینی که بخوای، یه میکروفون بدی، بگی در مورد دینت پنج دقیقه، ده دقیقه، یه ربع صحبت کن. چی میگه؟ شروع میکنه به لیست کردن یه سری گزاره، که توصیفات جهانه: "خدا هست، فلانی از طرفش اومده، بهشت و جهنم هست و ..."
ولی آیا خود پیامبرها چنین میکردن؟ مثلا عیسی رو نگاه کن، طبق انجیل، داره از جایی رد میشه، ملت میان به حرفش گوش کنن، بیست دقیقه، نیم ساعت واسه شون حرف میزنه، کسایی که احتمالا هیچوقت تا آخر عمرشون نمیدیدنش، چی میگه؟ اونوقت یه مسیحی که میخواد وعظ کنه، از درونش این احساس میجوشه، با اینکه میدونه فردا هم طرف رو خواهد دید، که هی تأکید کنه روی گزاره های توصیفی، آیا هیچ وقت میگه مثلا

Blessed are the poor in spirit: for theirs is the kingdom of heaven.
Blessed are they that mourn: for they shall be comforted.
Blessed are the meek: for they shall inherit the earth.
Blessed are they which do hunger and thirst after righteousness: for they shall be filled.
Blessed are the merciful: for they shall obtain mercy.
Blessed are the pure in heart: for they shall see God.
Blessed are the peacemakers: for they shall be called the children of God.
Blessed are they which are persecuted for righteousness' sake: for theirs is the kingdom of heaven.
همینطور راجع به بودایی ها، که چی که هی تأکید کنی رو تناسخ؟ چی میشه مثلا؟
گفتم این همه عیسی صحبت میکنه، یه جاش هم ذکر نمیکنه این نکته خیلی خیلی خیلی "مهم" رو که پسر خداست، و خودش خداست، و حتما از طریق او نجات پیدا میکنیم، خب، چرا؟ چرا این باید بشه خط اول حرفها؟
گفتم تو تا حالا با بنیادگرا ها بحث نکردی، تو بقیه حضور داره، ولی تو اونا خیلی واضحه. از اول تا آخر بحث، فقط یه سری گزاره توصیفی رو هی تأکید میکنن، همین.
بعد گفتم:
اینها همه گزاره های توصیفی میگن

All these religious people, they're not moral teachers, they're scientists. and bad ones!
همین، گفتم این جمله که وحی شد رو بنویسم اینجا!

پانوشت: نگفتم از اسلام، و از دردی که میکشیم
پانوشت 2: کل وعظ روی کوه رو بخونین: Sermon on the Mount - با چند تاش موافق نیستم، ولی کلش خیلی عالیه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

same bed

یه شب اورژانس خیلی خسته بودم، تکست ارتوپدی رو برداشتم نگاه میکردم، اولش این رو خوندم. خیلی قشنگ بود.
بعدا همون تکست رو پیدا کردم، منتها این متن توش نبود، نگو یه ورژن دیگه کتاب بود. شک کردم اصلا اون کتاب بوده یا نه! خلاصه، یه دفعه دیگه که ورق میزدم کتابه رو تو اورژانس، پیدا کردم، سریع ازش عکس گرفتم، اومدم خونه و پیدا کردمش و میگذارم بخونین. منتها با تأمل بخونین:

‘All these hags’
Once, after a stay in hospital with a fracture, a patient who was not quite as deaf as she was supposed to be, told one of us (JML) how she had overheard a newly arrived orthopaedic surgeon say to the Ward nurse ‘What are we going to do with all these hags?’ As he progressed down the ward, turning first to the left and then to the beds on the right, his mood became morose, then black—as if he was getting angry that all these ‘hags’ were clogging up his beds, preventing his scientific endeavours. But what was really happening, my patient suspected, was that, as he turned to left and right, he was really nodding goodbye to his humanity, and, dimly aware of this, he was angry to see it go. On this view, these rows of hags were like buoys in the night, marking his passage out of our world. We all make this trip. Is there any way back? The process of becoming a doctor takes us away from the very people we first wanted to serve. Must medicine take the brightest and the best and turn us into quasi monsters?
The answer to these questions came unexpectedly in the months that followed: sheer pressure of work drove this patient's observations out of my mind. It was winter, and there was ‘flu. In the unnatural twilight of a snowy day I drifted from bed to bed in a stupor of exhaustion with a deepening sense of a collapse that could not be put off…It was all I could do to climb into bed: but when I awoke, I found I had somehow climbed into a patient's bed, who had kindly moved over to make space for me, and was now looking at me with concern in her eyes. Herein lay the answer: the hag must make room for the doctor, and the doctor must make room for the hag: we are all in the same bed.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

مکالمه

چند روزیه، مکالمات دلچسبی با یکی از همکلاسی ها دارم
سوالی که مطرحه اینه
وقتی یه شبهه(!) دینی ازم میپرسه، براش توجیه کنم با دین خودش، یا نه؟!

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

تأملاتی در نیاز به آموزش، وحدت، و مسئله ای غیر از استدلال

این متن، و مطالبی که توش گفته ام، اگر چه آنگونه که میخوام شسته و رفته نیست، بالاخره نتیجه چند ماه مطالعه است و فکر. اگر حوصله یا وقت ندارین، نخوندنش، بهتر از سرسری خوندن یا غلط فهمیدنشه. این متن رو طی یه مدت طولانی، و خیلی پراکنده نوشتم. پست قبلی رو نوشتم، فقط به خاطر اینکه احساس کردم برای فهم گزاره آخر این حرفم لازمه. شرمنده ام اگه خیلی به هم ریخته است افکار، ولی دیگه فرصت بیش از نداشتم.
یه تذکر: این متن، خیلی وابسته به پست قبلیه (+)، فهمیدن کاملش، نیاز به فهمیدن اون داره.

1- شباهت های ما و آنها
مدتها فکر میکردم بین ما و آنها، تفاوت زیادی است. فکر میکردم که کسانی که مثل ما شعارهای آزادی خواهانه و تفکر گرایانه میدن، فرق های خیلی جدی دارن با محافظه کارها. این مسئله بود، تا وقتی که عملا دیدم نه. بسیاری از کسانی که سمت ما هستن، به دلایلی دقیقا مشابه دلایل محافظه کاران سمت ما هستن. این یافتن، برام دردناک بود. برام دردناک بود که کسی کشته شدن حتی یک نفر رو توجیه کنه، و یا برای اثبات حرفش، از "اشخاص" فقط بتونه استدلال بیاره، ولو حرفش حرفی باشه که من تأیید میکنم. این شباهت ها رو که دیدم، مدتها به فکر فرورفتم.
1-1- وابستگی به اشخاص
میدیدم که در این عده (چه طرف ما یا آنها)، این مسئله به وضوح قابل رویته که وابستگی زیادی به اشخاص هست. می بینم که شعاری یا حرفی رو اول تأیید میکنن، بعد میرن سراغ اینکه ببینن معنیش چیه. متنی رو نخوانده، اول میگن درسته، بعد تلاش میکنن لغاتش رو یه طوری معنی کنن که درست شه.
1-2- بنیادگرایی، تأیید شعار، بدون دانستن معناش، و تلاش برای کشف معنیش، بعد از تأییدش
به بیان دیگه، دیدم که بنیاد گرایی در هر دو طرف حضور داره (هر چند تأثیراتش متفاوته)
1-2-1- مثلا میگن گزاره "الف" درست است، چون فلانی گفته (این فلانی، لزوما کسی مثل هیتلر نیست، میتونه دقیقا نقطه مقابل طیف، استالین باشه) بعد اونوقت سوال میشه که این "الف" یعنی چی، اونوقت میان نکات مبهم الف رو معنی میکنن، و هر جوری که معنی کنن، لازم الاجراست، چون "الف" درسته.
1-3- نقطه مقابلش، اینه که اصلا مهم نیست این رو کی گفته. بگو جمله ای که میخوای آخر سر از توش در آری، چیه؟ و اونوقت تصمیم ارزشی مون رو نسبت به اون جمله آخر سر بگیریم. این چیزی بود که برای من ارزش بود، و نمی دیدم در بسیاری از همفکرهام.
1-3-1- البته مهمه درک این مطلب، که در جامعه انسان ها، حرفی که فرد بزرگی زده، ارزشمنده، و وقتی میشه نشون داد که این فرد بزرگ، این حرف رو میزنه، نه اون حرف رو، باید ازش استفاده کرد.
1-4- این شباهت، اصلا به لحاظ ارزشی، در شرایط امروز ما هم ارز نیست.
1-4-1- کسی که به دوست نزدیکش میگوید فلان کتاب را نخوان، و کسی که در جامعه همین حکم را میدهد، ممکن است جنس حرفشان یکسان باشد، ولی دومی، حرفش به جنایاتی می انجامد که اولی هرگز اینطور نیست. تفاوت، در ذات بستر دو حرف است، اولی در "صمیمیت، و اشتراک" حرف میزند، دومی در "قراردادها و تحمیل نظر".

2- دعوا سر چیست؟
این مسئله بارها و بارها به فکر من رسید. مثل وقتی که مسائل هندسه را حل میکردم، که هر از گاهی عقب مینشستم و میگفتم اصلا دنبال چی هستم؟ و گاهی معلوم میشد که مسئله حل شده، و دو راه حلی که از دو طرف جلو آمده ام، در واقع هم معنی هستن، و فقط باید به شکل مشابه بنویسمشون تا مسئله حل شه. بارها و بارها من عقب می نشستم و با خودم میگفتم، اصلا سر چی دارم بحث میکنم؟ اینهمه تلاش من برای مطالعه و صحبت کردن در مورد مثلا اقتصاد و عملکرد اقتصادی چیه؟
2-1- چه کسی کار خاصی را انجام دهد؟ من یا او؟ من با کمال میل واگذار میکنم.
در این زمینه، در مورد خودم کمترین شکی ندارم. این مسئله تو انجمن جراحی دانشکده مون دیگه برام یقینی شد. من حس میکردم باید یه نفر تو هیئت رئیسه باشه، که سخنرانها و جراح های مختلفی که میان لندن رو دعوت کنیم برامون از رشته شون بگن و سیری که برای رسیدن به محلشون ما باید طی کنیم. وقتی که گفتم به نظرم از این جهت کم سخنرانی داریم و من خیلی ها رو میشناسم، من میتونم این کار رو انجام بدم، صحبت در گرفت و قرار شد سه تا پست جدید اضافه کنن به هیئت مدیره به جای دو پست قدیمی و اینها به این کار هم برسن. وقتی بنا بر این شد و نام کسانی که میخواستن کاندید شن رو نوشتن که بچه ها تو همون جلسه رأی بدن، اصلا و ابدا علاقه ای نداشتم اسمم نوشته شه. مهم برام این بود که این کار انجام شه، و وقتی دیدم چند نفر دیگری هستن که وقتی ایده رو شنیدن خوششون اومد و از پس کار بر میان، دوست داشتم به جای اینکه وقتم رو اینجا بگذارم، وقتم رو در دنیای مطالعات خودم بگذارم. برای همین، از جهت خودم مطمئنم. خصوصا نکته منفی ای که میتونه این مسئله به دنبال خودش بیاره، مسئله شهرته، باید بعدا راجع به این مفصل بنویسم، تأمل دقیق در مسئله شهرت، باعث میشه که دقیقا برخلاف امیال ژنتیکی طبیعی، ازش نفرت پیدا کنیم (مثل حسد).
2-1-2- من چه میخواهم؟ به مردم نان برسد. مردم اذیت نشوند. "رنج" وجود نداشته باشد. اگر محلی هست که یکی از ما باید به دست بگیریم، و او همان "کار" را انجام خواهد داد، با کمال میل واگذار میکنم و میرم اون وقت اضافه ام رو کتاب میخونم و سخنرانی های خوب گوش میکنم و چیزایی که دوست دارم یاد میگیرم.
2-2- ولی اغلب تفاوت هست بین این ها.
یعنی تفاوت هست بین کاری که مثلا دو نفر که مد نظر هستند، انجام خواهند داد.
2-2-1- این تفاوت، بعضی اوقات سخته نشون دادنش، بعضی اوقات خیلی ساده است.
2-2-1-1- بعضی اوقات، این سختی، به خاطر "وابستگی" (attachment) افراد به اون "اسم" خاصه. این مسئله رو خیلی خوب میشه نشون داد، بعدا که در مورد مکانیسم "عشق" توضیح بدم، این خیلی روشن تر میشه. برای کسی که یک عمر به یک پزشک اعتماد داشته، سخته باور کنه که مثلا اون پزشک چیزی در این زمینه دیگه نمیدونه. خیلی خیلی سخته این تغییر، نگاه کنین به دور و برتون، چند نفر آدمهای تحصیل کرده میشناسین که به فالگیری، فال ماه، کف بینی، رمالی یا حتی هومیوپاتی عقیده دارن؟ چند تا پزشک میشناسین که جدا فکر میکنن هومیوپاتی واقعیه؟
2-2-2- برای راحت شدن این نشان دادن، نیاز به این است که وابستگی ها، به جای اسامی، به تعقل باشد.
اصلا سخت نیست فهمیدن اینکه چرا بعضی دوستان ما (از هر دو طرف) به اسامی وابستگی بیشتری دارند.
از بچگی ما یاد میگیریم به چه چیزهایی اعتماد کنیم و به چه چیزهایی نه (این بخشی از سخت افزار مغز ماست، قابل تغییر نیست - روانشناسی تکاملی)
کسانی که تونستن همیشه مسائل ریاضی (یا هر رشته دیگری) رو درست حل کنن، به منطقشون (یا شیوه فکر کردنشون در اون رشته) اعتماد میکنن، کسایی که نتونستن، همیشه دنبال حل المسائلند، جایی که هیچ وقت جواب اشتباهی توش دیده نشده، یا منتظرند معلم (موثق، معتمد، authority) تعیین کنه جواب درست چیه
این "نتوانستن"، ناتوانی معلم است، یا فراهم نبودن محیط. بچه ای که دوران کودکیش رو به بازی کامپیوتری کردن گذرونده، طبیعیه که "نمیتونه". چیزی "درونی" در این زمینه وجود نداره. "درون" یه توهمه. هر چه هست تواناییه که به دست میاد.
این مسئله لزوما با مدارک بالا حل نمیشه. نیاز ما به تحصیل کرده ها، اغلبش متعلق به جمع آوری یه سری دانسته هاست. دکترهایی هستن که جزوه خوندن و حفظ کردن، و میتونن کار کنن، همونطور که خیلی ها حسابان رو پاس میکنن، بدون اینکه به عمق مفهوم مشتق و انتگرال پی برده باشن.

3- این دعوا چطور میشود که حل شود؟
دو مشکل داریم، (یا اقلا به صورت فرضی میتونیم داشته باشیم):
نیاز داریم به بهترین تحصیل کرده ها
و به بهترین معلم ها
3-1- نداریم نیروهایی که بهتر رو بدونند چیه. این مسئله خیلی جدی ایه، من اصلا در این زمینه اطلاعی ندارم. من نمیدونم مثلا واقعا چند تا اقتصاد دان خوب داریم. اما طبیعتا بنام رو بر این میگذارم، که چنین نیروهایی هستن.
3-1-1- خیلی بهتر میبود، اگر اینها شناخته شده بودن. موقع نوشتن این متن، چند هفته ای داشتم به این فکر میکردم واقعا چهره های سرشناس ایران، چه کسانی میتونن باشن؟ جز دکتر شفیعی کدکنی کسی به ذهنم نرسید که در حد جهانی حرف برای گفتن داشته باشه. البته بازم میگم، این فکر صادقانه یه دانشجوی دور از وطنه، اصلا ملاک نیست.
3-2- نمیتونیم نشون بدیم به همه که چه چیزی بهتره
این، برای من، مهمترین بخش حرفمه. یعنی اینکه چطور به همه بتونیم نشون بدیم نتایج رشته های علمی رو. همه لازم نیست فیزیکدان باشن، برای اینکه نسبیت رو بفهمن، میشه به زبان های عامی هم اینها رو توضیح داد، که یه دکتر، یه مهندس، یه جامعه شناس، و یه راننده هم بفهمه. مسئله فیزیک نیست فقط، مسائل بهداشتی مرتبط با رشته منه و ...
خیلی مسائل پیچیده هست، که در نگاه اول، میشه نتایجی ازش گرفت، که هر کسی تأیید میکنه، ولی نیاز به تفکر عمیق داره تا عمق غلط بودنش روشن شه. من به اینها میگم پیچیده های به نظر مسخره، مثلا:
3-2-1- یه زمانی، پزشکان اسرائیل برای چند هفته اعتصاب کردن، در اون چند هفته، میزان مرگ و میر در مملکت پایین آمد! نتیجه ساده این واقعیت، که خیلی راحت باهاش میشه ملت رو گول زد اینه که پزشک ها، برای سلامت مملکت مضرند! این خیلی ساده به نظر میاد، و خیلی راحت میشه عوام رو بهش متقاعد کرد، نیاز به تفکری هست، که از این مثال ها زیاد در طبیعت دیده باشه که بگه بله، نبود دکتر ها، باعث میشه در طی اون مدت کوتاه، مرگهای بیمارستانی کاهش پیدا کنه، ولی واقعا کسانی که در این مدت در بیمارستان نمرده اند، چه زندگی ای میکنند یا خواهند کرد؟ مثلا یه نوع عمل جراحی خاص سرطان لوزالمعده، کمتر از پنج درصد مرگ و میر داره، درسته که اگه همه عمل نکنن، در طول اون مدت کسی نمرده، ولی در دراز مدت، چند تا مرگ بیشتر اتفاق خواهد افتاد؟ چقدر درد خواهد بود؟ و ... یعنی در حقیقت، اونچه که مهمه، نه فقط در کوتاه مدت، که نگاه دراز مدته، و نه فقط مرگ، که مسئله کیفیت زندگی هم هست.
3-2-2- تئوری ریسمان ها. این رو تازه شروع کرده ام به خوندنش. شاهکاره اصلا، شاهکار. ولی چقدر راحت میشه یه نفر رو متقاعد کرد که مسخره است؟ میشه گفت ببین، اینها میگن چیزهایی مثل توپ، نتیجه لرزیدن یه سری ریسمان هستن! و میشه خندید به همه این بحث، ولی واقعا کسی که خونده باشه تئوری ریسمان ها رو، چه نگاه میکنه به این حرف، جز نگاه عاقل اندر سفیه؟!
3-2-3- از کسانی که فیزیک نخوندن بپرسین، جاذبه قوی تره یا مغناطیس؟ مثلا به این زبان بپرسین که زور زمین یا خورشید بیشتره، یا زور یه آهنربا، و طبیعیه که خواهند خندید و خواهند گفت که معلومه جاذبه، ولی همه کسانی که فیزیک خونده اند، میدونند جاذبه چقدر کشکه در مقابل مغناطیس.
3-2-3-1- در این مثال ساده، یه شیوه تدریس خوب، اینه که مثلا بگیم اگه یه آهنربا رو روی یه تکه آهن بگیریم، درسته که آهنه از رو زمین بلند میشه میچسبه به آهنربا؟ خب، همه میگن آره، میگیم خوب پس دقت کن، زمین، با همه عظمتش داره میکشه از یه طرف، این آهنربا از طرف دیگه میکشه، و روشنه که زور آهنربا بیشتره. درسته که طرف فیزیک نفهمید و از ثابت گرانش یا معادلات ماکسول یا سرعت نور چیزی نمیدونه، ولی یه "فیزیکدان"، میتونه اینطوری مفاهیم فیزیک رو منتقل کنه.

4- اخلاق درون گروهی، ضدیت برون گروهی
این بحث مفصلیه که اینجا نمینویسم، ولی خلاصه اش اینه که تا وقتی که کسی ما رو "غیر" (other) ببینه، اصلا به ما گوش نمیده. این مبانی مفصل روانشناختی تکاملی داره. یعنی صرف نظر از این دو مسئله مهم، که لازمه بلد باشیم که "چی" رو میخوایم یاد بدیم، و "چطور" میخوایم یاد بدیم، باید حواسمون باشه که چه کنیم که اصلا پیام ما به گوش مخاطب برسه. برای این مسئله، نیازه به ورود به دایره مخاطب داریم، طوری که ما رو "خودی" (us) محسوب کنه. در سطح جامعه، این بحث، بحث وحدته.

5- وحدت
5-1- بدترین نگاه به وحدت، نگاهیه که اولین جمله اش اینه: "دشمن مشترک داریم".
این زبان های مختلف به خودش میگیره، مثلا میخوان سنی و شیعه رو آشتی بدن، میگن کفار میخوان ما رو بکشن، الان متحد شیم.
5-1-1- چرا این نگاه بدیه؟ چون در ذاتش داره تذکر به این مطلب میده، که "من" و "تو" ذاتا دشمنی داریم، ولی فعلا دشمن مهمتری هست. میشه نشون داد با معادله های ریاضی، که چرا در حین چنین جنگی، خود "من" و "تو" با هم خواهند جنگید و از نیروهای هم کم خواهند کرد. طبیعیه که همه فکر این هستند که فردا اگه پیروز شدیم، در جنگ بعدی چه کسی پیروز خواهد شد؟ یا مالک بعدی چه کسی خواهد بود؟ (یادتونه طلحه رو در جنگ جمل، مروان کشت، از خود سپاه ناکثین)
5-2- نگاه های مختلف دیگری به وحدت هست، مثل منفعت مشترک (انواع مختلفش) و چیزهای دیگر، ولی در مورد اینها مطالعه مفصلی از نظر تاریخی نداشته ام، مثال تاریخی سراغ دارم، ولی به بحثم ربطی نداره.
5-3- نگاهی به وحدت هست، که ماوراء اینهاست. نگاهی که به هر انسانی، ارزش قائله، نه فقط به عنوان یه مسئله تئوریک، به عنوان یه احساس در دنیای واقعی. نگاهی که به هر آدمی نگاه میکنه، قلبش براش می تپه، دوستش داره، و بهترین ها رو براش میخواد، ولو اون شخص در حقش جفا کرده باشه. اصلا نمیتونم از این نگاه بنویسم، بدون کلیشه شدن حرفهام، کسانی که این رو تجربه دارن و میدونن، می فهمن که چی میگم. این نگاه به دست آوردنیه، باید به هر کسی که نگاه میکنم، اون مرز ما/آنها (us/them) رو بشکنم. باید در هر آدمی، برادر خودم، خواهر خودم، پدر و مادر خودم رو ببینم. باید اگر احساس حسادت نسبت به کسی خواست ایجاد شود، دائما به خودم تذکر بدهم که من حقی ندارم، و چقدر خوبه که او چیزی داره که دوست داره و زندگیش رو زیبا کرده. اگر احساس نفرت از کاری وجود داشت، دائما به خودم تذکر بدهم که نمیدونه، بیش از این بلد نیست، و مقصر منم که کم کاری کردم و نتونستم بهش یاد بدم.
معلم خوب بودن، و یاد دادن بهترین راه حل ها، اولین شرطش اینه که اون کسانی که میخواهیم بهشون یاد بدیم، ما رو ازخودشون بدونن، نه دیگری. اولین شرطش اینه که ما رو دلسوز بدونن، و این با فیلم بازی کردن عملی نیست، نه فقط چون سخته، چون از جمله بهترین چیزهایی که میخوایم یاد بدیم، دوست داشتن دیگرانه. تا وقتی که نگاه من به مخالفینم از هر فکری، نگاه نفرت باشه، هیچ وقت نمیتونم بهترین باشم، چه برسه به اینکه بهترین رو یاد بدم. باید از زندگیم بزنم، برای مشکلات دیگران.
هنر تفکراتی که با سرکوب فیزیکی پیروز میشن، در فاصله انداختن ماست. اکثریت قریب به اتفاق، حاضر به آتش زدن خانه حضرت علی نبودن، اکثریت قریب به اتفاق، حاضر به کتک زدن مخالف فکریشان نیستند، ولی وقتی این فاصله افتاد، راحت رضایت میدهند. می نشینند و از درد دیگری به خود نمی پیچند. این متن رو حتما بخونین، خیلی لازمه.
تنها راه حل، اینه که همه مون، نزدیک شیم به دورترین دوستانمون، و به دشمنانمون. همیشه هر وقت این کار رو کرده ام، نتیجه اش بدون استثنا مثبت بوده. کسی که راحت من رو تکفیر میکرد، وقتی بلند شی باهاش بری ناهار، بگی و بخندی، می بینه که تو هم مثل خودشی، و اونوقت تحمل نمیکنه درد تو رو. مثلا اهل تسننی که ببینند تو دم نداری، آتش از دهنت در نمیاد، قرآن رو از خودشون بهتر بلدی، دیگه به اون راحتی نمیگن که خب، باید کشت. یادمه با یه دوستی، هزار بار با ایمیل بحث کردم سر این که آزادی بیان، حق همه ماست که اسلام هم تأیید کرده. هی دنبال مثال های گوشه کنار میگشت تو ایمیل ها. آخر سر گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم، احوالپرسی کردیم و رفتیم سر بحث، دوباره که گفتم آزادی بیان، و اون دنبال استثنا گشت، یه هو برگشتم گفتم آخه تو کی هستی که میخوای جلوی حرف زدن من رو بگیری؟ و انگار ناگهان دوزاریش افتاد. راحت بود براش توجیه کردن اینکه کسی جلوی حرف زدن من رو گرفته، ولی همینکه دید من هم مثل خودشم، و این حرفش، معناش اینه که خودش هم باید بیاد من رو بزنه به جرم حرفی، فهمید که نمیشه. راحته در خانه نشستن، و گفتن اینکه فلان عده توهین کردن به فلان کس، پس اگه هرچقدر کتک بخورن، اشکالی نداره. ولی باید به این افراد نشون داد، که معنی این حرفت، اینه که خودت حاضری نزدیک ترین دوستانت رو بزنی؟
هنر صهیونیسم امروز همینه. کثیف ترین کارها رو، توجیه هایی میکنه که آدم رسما شاخ در میاره. و وقتی پاش میرسه، نشون میده که از دوربین و خبرنگار بدش میاد. ممنوع میکنه فیلمبرداری خبرنگارها از محیط جنگ رو. این ویدیو رو اگه میتونین ببینین، خیلی تأمل برانگیزه.
و اصلا زیبایی ماجرا به همینه، که کسانی که در خانه خودشون تو اروپا و آمریکا احساس میکردن که خب، توجیه داره این کارها، وقتی بدون واسطه، در برابر این شکنجه ها و این جنایت ها قرار میگیرن، می فهمن که از چی داشتن دفاع میکردن، و اونوقت دقیقا برعکسش عمل میکنن.
اگر امیدی به آینده بخوام داشته باشم، چه برای ایران، چه برای دنیا، فقط از این راهه. تا وقتی که دوست من، من رو دوست خودش ندونه، هیچ کاری نمیشه پیش برد. هر چقدر فاصله من و او بیشتر شه، دیگری از این فاصله ماهیگیری خواهد کرد. ولی این تنها علت وحدت نیست. تا وقتی من در این دنیا، بین همه کارهایی که میتونم بکنم، نتونم خودم رو تغییر بدم، که کسانی که بیش از همه از من متنفرند رو دوست داشته باشم، و قلبم براشون بتپه، میخوام دیگری رو عوض کنم؟! من از پس خودم برنیام، از پس چی میخوام برآم؟ شروع کنین، اون دوستانی که ازشون فاصله گرفتین رو مد نظر داشته باشین، عیده، پاشین برین دیدنشون، براشون گل ببرین، تو نمازتون واسه شون دعا کنین، براشون کادو بخرین، بزارین این مرز ما/آنها بشکنه، که به خدا ارزش نداره. تو این عمری که چند سالش باقی مونده، مگه چند نفر میتونین پیدا کنین تو این عالم که باهاشون رفیق باشین، آیا دور شدن از حتی یکیشون هم دردناک نیست؟ بزارین ببینن درد کشیدن ما رو، بزارین ببینن که ما از خودشونیم، ما شاخ نداریم، ما هم اهل دردیم.
اونوقت ما هم خواهیم دید دردهای اونها رو، خواهیم دید دغدغه هاشون چیه. گاهی اوقات بعضی بحث ها برای من خنده داره، یکی یه گزاره ای رو میگه، و در این گزاره، یه دردی که داره رو داره بیان میکنه، طرف مقابل بحث، مسخره میکنه اون گزاره رو. خب، مثلا به چه نتیجه ای میخوای برسی؟ آیا نفی گزاره ای که طرف گفته، باعث میشه نظرش عوض شه؟ یا محکم تر نفی کردنش باعث شک کردن طرف میشه؟! جز اینه که وقتی دردت رو نبینه، احساس میکنه با تو فرق داره؟ باید دید درد چیه، وگرنه سرنا رو از سر گشادش دمیدن، به جایی نمیرسه. هزار بار شعار فمینیستی دادن، به هیچ جایی نمیرسه، و هیچ وقت مفید نخواهد بود برای کسی که ترسش از فمینیسم به خاطر بنیان خانواده است. باید دستش رو گرفت، برد دادگاه خانواده و نشون داد که این قوانینی که تو حس میکنی مشکلی نداره، ببین به کجا می انجامه، و او هم دست تو رو خواهد گرفت، و نشانت خواهد داد چیزهایی که به عمرت ندیده ای. این زیباتره، یا قطع رابطه؟ این شعار نیست، حقیقته که همه ما نیاز به یادگرفتن از مخالفینمون داریم، و هر چه مخالفمون شدت مخالفتش بیشتر باشه، ارزشمندتره، چون نگاهی داره که اصلا ما ذهنیتی ازش نداریم. اصلا مسئله این نیست که فیلم بازی کنیم که داریم یاد میگیریم که به حرفمون گوش کنن، واقعا باید یاد گرفت.
چرا کتاب الیور تویست اینقدر میگن نقش داشته در منع کار کودکان؟ چرا کلبه عمو تم دنیا رو تکون داد در نفی برده داری؟ جز این بود که از نزدیک به تصویر کشید، و همه رو همدرد کرد با اون مشکل، به جای یه بحث کاملا پرت و نامربوط؟
خلاصه اینکه، در پزشکی هم میگن، از مریض بپرس که نگرانیت از چیه؟ مریضی که با دل درد اومده، و نگرانه که نکنه سرطان خونی گرفته که عموش گرفته بود، تو تا وقتی که این مشکل فکری رو براش حل نکنی، هزار بار هم دل درد رو حل کنی، یا بگی مشکلی نداره، او همچنان نگران خواهد بود. و برای اینکه بپرسی که مشکل کجاست نیاز داره که تو رو از خودش بدونه. مگه میشه بیماری های جنسی رو کسی بدون اینکه به تو اعتماد کنه برات توضیح بده؟ و مگه هدفت جز اینه که به دیگران کمک کنی؟ ولو از وقت و زندگی خودت مجبور شی بزنی؟
از این زیباتر هم ممکنه؟ که رسولا من انفسکم، عزیز علیه ما عنتم، حریص علیکم؟ تا وقتی که آنچه دوست مخالف فکری من رو به رنج میندازه برام مهم نباشه، تا وقتی "حریص" نباشم به دوستم و به دوستی من با او، عاقبت هر دو ما ذلته و نفرته و برادر کشی.

6- وحدت یک عامله، ما میخوایم چیزهایی رو یاد بدیم، که براش نیاز داریم که مخاطب ما با آرامش خاطر به ما گوش کنه، تغییر دادن چیزهایی که از جنس استدلال نیستن، نیاز داره که حرف ما هم از جنسی غیر از جنس استدلال پردازش بشه. مثلا ببینین، در مذهبی ترین خانواده ها، دیده ام که پوستر های هنرپیشه ها به در و دیوار اتاق بچه هاشونه، همیشه برام عجیب بود که چطور دوستانم، اینقدر راجع به بازی های کامپیوتری و هنرپیشه ها میدونستن، و چقدر جالب، حتی افراد خیلی تحصیل کرده هم در بحث به جای مطالعات اجتماعی استناد به فیلم های سینمایی میکنند. هالیوود (یا دیگر مجموعه های استودیوی فیلم سازی) برای اینکار استدلال نکردند، فقط کاری کردند که در زمانی که ضدیت فکری نیست، و در حین آرامش خوردن شام، یا شب تعطیلی، با خیال راحت یک سری شنونده گرفتند، که گارد نداشتند (اگر گارد میداشتند، روشن نمیکردند تلویزیون یا کامپیوتر را) که حتی هنرپیشه ها را خودی میدانستند و همذات پنداری میکردند (مشابه کاری که رمان نویس هایی مثل دیکنز کردند) و چیزهایی در ذهنشان تغییر کرد، که از جنس استدلال نبود. کسانی که از اینکه فرزندشان یا دوستشان کتاب سروش در دست بگیرد (مثال میزنم، ایراد هام به سروش رو قبلا گفته ام، الان دارم چیزی ازش میخونم که امیدوارم به جای خوبی برسونه) وحشت میکردند و دندان خشم میساییدند، ذره ای ترس به دلشان راه نمیدهند، وقتی دوستشان داشت یه فیلم ساده میدید. کتاب، خواندنش طول میکشد، ولی فیلم یکی دو ساعته است. این سرشار از استدلال است که از هزار فیلتر باید بگذرد تا به درون برسد، آن در جایی تأثیر میکند که فیلترهایش شاید خیلی بیش از آنکه فکر می کنیم، نازک است.
خیلی باید در این زمینه خواند و یاد گرفت، اینجا، جاییه که چند هفته است دارم درموردش میخوانم، و به اقیانوسی از مطالب برخورده ام، که حالا حالا ها طول میکشه تا بتونم افکارم رو جمع و جور کنم. ولی امید هست. خیلی امیدوارم. خسته ام، ولی امیدوار.

7- خلاصه اینکه، جایی که گزاره ها اخلاقی هستن، از نوع درجه اول، یا درجه دومی که تبدیل به درجه اول شده اند، منطق نتیجه ای نداره، باید اخلاق رو عوض کرد...

پانوشت: به این رفتار ها، خیلی خوش بینم. آینده و گسترش این رفتارها، برام امیدوار کننده است. تلاش برای هر تغییری، بدون وجود این رفتارها، بی نتیجه است، نه فقط چون به گوش مخاطب نمیرسه، که اصلا اینها بخشی از چیزهاییه که من میخوام به گوش مخاطبم برسونم.
پانوشت 2: اصلا تونستم حرفم رو برسونم؟!

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

تأملاتی در اخلاق، و نظرات اخلاقی

این متن فقط به عنوان مقدمه برای متن بعدی نوشته شده، برای حل یه معضل، نتیجه چند ماه مطالعه و فکره، اگر حوصله یا وقت ندارین، نخوندنش، بهتر از غلط فهمیدنشه.
بعضی جملات هستن که خیلی شنیده میشن:
- نظام اخلاقی ما از دیگران بهتر است.
- اخلاقیات ما، از بقیه اخلاقی تر است.
و ...
میخوام نشون بدم که این جملات بی معنی هستن، و کمی راجع به اخلاق بگم.
یه تذکر، هر جا که در این متن میگم گزاره اخلاقی، منظورم گزاره هایی از جنس "من ایثار را خوب میدانم" هستش.

منظورم از بی معنی چیه؟ نوعی از حرف زدن، بی معناست، مثل: یک متر، دو کیلوگرم است. این جمله، بی معناست. چرا؟ چون کلماتش مفهومی را کنار هم نمیرسانند. متر، واحد طول تعریف میشود، و کیلوگرم واحد جرم، و این دو کمیت، از یک جنس نیستند، و نسبت عددی با هم ندارند (نه به صورت مطلق، برای خواننده تعریف نشده اند) برای همین اساسا این جمله بی معنی است.
خب، من اخلاقیاتی دارم. بعضی چیزها را "خوب" میدانم.
1- فرض کنیم مجموعه اینها را بتوانیم در نظر بگیریم (فرض)، اسم این مجموعه را بگذاریم "نظام اخلاقی" من. یک چیز قطعی است، دیگر راجع به این نظام اخلاقی، نمیتوان نظر اخلاقی داد، چون در آن صورت خود این گزاره هم جزو این نظام قرار میگیرد، درحالیکه فرض کردیم که "کل" این مجموعه، نظام اخلاقی بود.
2- اگر هم بتوان نشان داد که "همه" این "خوب" دانستن ها را نمیتوان با هم مجموعه کرد (یا نتوان همه را جمع کرد) باز هم یک "خوب" دانستن را نمیتوان "خوب" دانست. مثل این است که "طول" را "طولانی" (یا مثلا یک متر) بدانیم، میتوان "طولِ یک جسم" را طولانی دانست، اما خود "طول" را طولانی دانستن، فقط نشان دهنده عدم توانایی درست حرف زدن است. (یا از روی فکر نکردن، حرف زدن)

از همین جنس، میتوان گفت این جمله که "این گزاره درست است"، زائد حرف زدن است. صرف گفتن گزاره، کفایت میکند. اینکه گزاره درست باشد یا نه، به خود گزاره وابسته است، نه به اینکه گفته شود که آن گزاره درست است یا خیر. البته همیشه، در آموزش، زائد حرف زدن لازم است. شاید برای همین بود که ویتنگشتاین خیلی با تدریس به بچه های کوچک نساخت! برای کسی که درستی گزاره های منطقی و ریاضی، واضح در ذات (self manifesting) بود، یاد دادن این گزاره ها، شاید بی معنی بود.

بنابراین، این جمله که "بنای اخلاقی ما از فلان جا بهتر است"، جمله بی معناییه. نمیشه در مورد بنای اخلاقی، نظر اخلاقی داد، میشه نظرات دیگر داد مثل اینکه "این نظام اخلاقی، سرعت منقرض شدن بشر را زیاد میکند" یا "این نظام اخلاقی، متعلق به ده سال پیش است"، ولی به صورت اخلاقی نمیشود درباره نظام اخلاقی صحبت کرد. این مثل این است که بگوییم، "زمان"، قدیمی است. میشود گفت "زمانِ آن اتفاق متعلق به گذشته است"، میشود گفت "این زمان برای انجام کاری بهتر است"، ولی نمیشود در مورد زمانِ خود زمان صحبت کرد.

اخلاقیات، در اولین نگاه، به دو قسم تقسیم میشن، بعضی چیزها مثل "ایجاد رنج" به ذاته منفورند، بعضی چیزها ولی متکی به یه سیر منطقی هستند. صرف تزریق ماده ی الف، منفور نیست، ولی وقتی بفهمیم که این ماده، میکشه، یا درد شدید ایجاد میکنه، منفور میشه. در این موارد، یعنی وقتی منفور بودن چیزی متکی به سیری منطقیه، میشه در موردش بحث کرد، میشه نشون داد که اون سیر منطقی، غلط داره، و بنابراین کنارش گذاشت. منتها با گذر زمان، این مسائل دست دوم، خودشون میتونن تبدیل به دست اول بشن، چیزی مشابه اون اصالت "فرم" که قبلا گفتم (+). طبیعتا کسانی که این فرم رو به صورت گزاره بنیادین به ارث بردن، و هیچ وقت در طول عمرشون اطمینان نداشتن از توانایی استنتاجی خودشون، بنیادگرا میشن، دیگه به جای فهم و تلاش برای درک، تأکید میکنن روی یه "حرف" یا "دستور" یا یه "فرم" خاص. منتها یه نوع خاص بنیادگرا ها هستن، که من جمله آنچه که نسبت بهش وفادارن، اینه که هر که اختلاف داره باهاشون رو به هر قیمتی حذف کنند.

در نهایت، در مورد اخلاق، نمیشه مقایسه کرد، نمیشه اخلاقی نظر داد، نمیشه سخن اخلاقی گفت. اما مهمتر از همه، اخلاق را میتوان تغییر داد، میشود اخلاق را مهندسی کرد. به نظرم میرسه اخیرا که بنیادگرایی، یه گونه سیستم اخلاقیه که یه ارزشهای بنیادینش با ارزشهای بنیادین مد نظر من فرق میکنه، تنها راهی که به نظرم در پیش میشه داشت، تلاش برای تغییر این سیستم اخلاقیه، چه اخلاقیات درجه اولش، چه درجه دومش.

اگه حوصله خوندن بیشتر دارین، گزاره هایی که من بهشون گفتم اخلاقی، با دقت فکری بیشتر، گزاره های روانشناختی هستن. در مورد اخلاق، و اینکه آیا گزاره های اخلاقی اساسا میتونن وجود داشته باشن، به قول مسعود، گوش بگیرین ببینین استاد چی میگه (ویتگنشتاین در Tractatus):

6.4 All propositions are of equal value.

6.41 The sense of the world must lie outside the world. In the world everything is as it is, and everything happens as it does happen: in it no value exists—and if it did exist, it would have no value.
If there is any value that does have value, it must lie outside the whole sphere of what happens and is the case. For all that happens and is the case is accidental.
What makes it non-accidental cannot lie within the world, since if it did it would itself be accidental.
It must lie outside the world.

6.42 So too it is impossible for there to be propositions of ethics.
Propositions can express nothing that is higher.

6.421 It is clear that ethics cannot be put into words.
Ethics is transcendental.
(Ethics and aesthetics are one and the same.)

6.422 When an ethical law of the form, ‘Thou shalt . . .’, is laid down, one’s first thought is, ‘And what if I do not do it?’ It is clear, however, that ethics has nothing to do with punishment and reward in the usual sense of the terms. So our question about the consequences of an action must be unimportant.—At least those consequences should not be events. For there must be something right about the question we posed. There must indeed be some kind of ethical reward and ethical punishment, but they must reside in the action itself.
(And it is also clear that the reward must be something pleasant and the punishment something unpleasant.)

6.423 It is impossible to speak about the will in so far as it is the subject of ethical attributes.
And the will as a phenomenon is of interest only to psychology.

6.43 If the good or bad exercise of the will does alter the world, it can alter only the limits of the world, not the facts—not what can be expressed by means of language.
In short the effect must be that it becomes an altogether different world. It must, so to speak, wax and wane as a whole.
The world of the happy man is a different one from that of the unhappy man.

6.431 So too at death the world does not alter, but comes to an end.

6.4311 Death is not an event in life: we do not live to experience death.
If we take eternity to mean not infinite temporal duration but timelessness, then eternal life belongs to those who live in the present.
Our life has no end in just the way in which our visual field has no limits.

6.4312 Not only is there no guarantee of the temporal immortality of the human soul, that is to say of its eternal survival after death; but, in any case, this assumption completely fails to accomplish the purpose for which it has always been intended. Or is some riddle solved by my surviving for ever? Is not this eternal life itself as much of a riddle as our present life? The solution of the riddle of life in space and time lies outside space and time.
(It is certainly not the solution of any problems of natural science that is required.)

6.432 How things are in the world is a matter of complete indifference for what is higher. God does not reveal himself in the world.

6.4321 The facts all contribute only to setting the problem, not to its solution.

6.44 It is not how things are in the world that is mystical, but that it exists.

6.45 To view the world sub specie aeterni is to view it as a whole—a limited whole.
Feeling the world as a limited whole—it is this that is mystical.
پانوشت: یاد این پست افتادم، یادش بخیر، اون موقع بیان این حرف رو نمیدونستم، ولی جالبه که "غلط" حرف نزدم!
پانوشت 2: بسیاری از حرفهایی که نیتچه (نیچه) میزنه، با تمام زیباییش در خیلی مواقع، از همین جهت بی معنیه. نه که من مخالفم، اصلا کلامش غلطه. وقتی میخوای در مورد کل اخلاق نظر بدی، دیگه به کار بردنِ "باید" نشون دهنده نفهمیدن موضع حرف زدنه.

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

Differences

یه سوال
وقتی اهل سنت به آدم اقتدا میکنن، بعد از حمد باید صبر کنی "آمین" بگن یا نه؟
وقتی یه مسیحی یه سوال شخصی ازت میپرسه، باید به دین خودش جواب بدی، یا نه؟
با ادیان دیگر زندگی کردن، تجربه خاصیه، زندگی با کساییه که باهات اختلاف دارن، و خیلی دوستشون داری
خیلی

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

Moral Dilemma

هفته پیش، یه روز صبح خیلی خسته سوار مترو شدم، میخواستم بخوابم، یه زنی سوار شد، دیگه جا نبود، منتها نمیدونستم پاشم یا پا نشم از یه طرف توجیه میکردم که به خواب نیاز دارم، یا توجیه میکردم که اگه پا شم ممکنه بهش بربخوره (فکر نکنم سنش زیاد بود)، مونده بودم چه کنم، یه دختر محجبه ای که اون طرف نشسته بود پاشد و جاش رو داد بهش. خب، من تا آخر مسیرم خوابم نبرد و عذاب وجدان داشتم. داشتم فکر میکردم چه باید کرد، همیشه بنشینم، به اولین نفری که سوار شد و دیگه جا نبود جا بدم؟ خب اون هم هم سن خودم بود چی؟ ایثار نباید کرد؟ حد ایثار تا کجاست؟ و آیا شریفانه تر این نیست که اصلا ننشینم صبح ها؟
بعضی روزها همینکه حس میکنم یکی سنش یه کم بالاست، به تظاهر به پیاده شدن پا میشم و میرم اونطرفتر لای جمعیت وامی ایستم. بعضی اوقات ولی نمیشه، یا خسته ام، یا نمیدونم پاشم و طرف بفهمه، چه کنم؟ ولی جدا چه باید کرد؟
برای "بهترین" عمل رو انجام دادن، چه باید کرد. میدونم حق دارم بنشینم و مگه طرف خیلی اوضاعش خراب باشه، میتونم بنشینم، ولی آیا این "خوبه"؟
گیر کرده ام، نفس هم که ماشاء الله تا دلتون بخواد توجیه میسازه، ولی جالبیش اینه که قشنگ متوجهم که همه اش سرتاپا مزخرفه و محافظه کارانه. مثلا وقتی یه جوونه بهم نزدیکتره، و میدونم اگه پاشم، اون جوونه مینشینه، نه اون بنده خدا. فکر کن!
جدی چه کنم؟

پ.ن. از همه رفقا عذر میخوام، به شدت مشغول تکمیل یه مقاله MBA و یه مقاله در مورد سرطانم، شرمنده ام از تأخیر در جواب دادن.

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

چند اتفاق از دو روز از بخش اورژانس

- با رزیدنت قلب صحبت میکردم، میگه که این اتحادیه اروپا واسه شون مشکل ایجاد کرده. چون هم اروپایی ها انگلیسی میدونن، همه میتونن وارد انگلستان شن، ولی بالعکس ممکن نیست، میگفت خیلی از دوستاش سرخورده شدن.

- وقتی بالاخره دوزاریم می افته که این ECG یا همون نوار قلب خودمون قضیه اش چیه، دیگه خیلی لذت بخشه نگاه کردن به نوار قلب و تشخیص گذاشتن. هر نوار قلبی رو نگاه میکنم، به سرعت همه چی داره تو ذهنم حرکت میکنه، اصلا قابل توصیف نیست.

- یه زنه اومده بخش اورژانس، یه همراه زن آورده با خودش، یکی از سال پنجمی ها بهم میگه: ازش پرسیدم که احتمال داره حامله باشین؟ میخواین تست کنم ادرارتون رو؟ میگفت اون زن همراهش گفته بود:
If she’s pregnant, I’ll leave her.
و دوزاریمون می افته.

- یه زنه اومده اورژانس، با شانه شکسته و در رفته، داره درد میکشه، یه انترنی هست، کلی باهاش ساخت و پاخت کرده ام، میره اون دست شکسته اش رو نگه میداره، که این دستش رو من رگ بگیرم واسه تزریق مورفین، برمیگرده به زنه میگه:
You can look at me, I’m prettier than Mohammad, I’m happy to say!
خنده ام میگیره. همچنان مریضه رو نگاه میکنه بهش میگه:
Yes, I’m not ashamed to say it!
خدا خیرش بده این انترنه رو، خیلی زن خوبیه، کلی بهم میدون داده تو بخش اورژانس.
خلاصه، این انترن رفت مورفین رو بیاره، این زنه داره ناله میکنه:
Take the pain away...
تمام وجودم مشتعله. سرنگ رو آماده میکنم نصفه، باقیش رو انترنه آماده کرد، برچسب آماده میکنم و خلاصه مورفین رو که تزریق میکنه، داره تو ذهنم، تمام ساختار های مولکولی، مسیر درد در نخاع و بعدش به مغز، شیوه عملکرد مورفین و ... همه داره دور میزنه... به یه هدف، که درد از بین بره.
مادرش میاد، مادر، مادر، قابل توصیف و تشکر نیستن مادرها...
دردش یه مقدار بهتر میشه، تختش رو میبرم عکس اشعه ایکس بگیریم، بلندش میکنیم که خوب بشه عکس گرفت، داره از درد به خودش می پیچه، دسته برانکارد رو داره فشار میده، تو همون حالت ناله میگه:
Can I hold your hand? (Can you hold my hand?)
یادم نیست کدوم جمله. یک صدم ثانیه فقط طول میکشه تصمیمم، میگم:
Of course.

- یه پسره اومده، اسمش علی حسین (یا شایدم حسین علی، یادم نیست). خلاصه، مشکلش مهم نیست، ولی میگه در طول دو سال گذشته، اونقدر هر شب مشروب زیاد میخورده که دیگه رسما درد کبد گرفته (شاهکاره واقعا!) ولی شش ماه پیش دیگه تقریبا کنار گذشته، مثلا آخرین بار شب سال نو (دو هفته پیش) یه لیوان زده. حالا درد پایین قفسه سینه گرفته (مشروب و سیگار، خوب زخم معده میگیری عزیز من) دوست دخترش بهش گفته که برو دکتر، شاید جدی باشه. میخوام قفسه سینه اش رو معاینه کنم، یه گردنبند به گردنشه، بلوزش رو که در میاره، توقع چیز دیگری داشتم، ولی به گردنش لغت "الله" آویزونه.
خلاصه، آخر سر که میخوام بهش بگم چه باید بکنه، کلی درگیری وجدان دارم. بهش بگم اصلا الکل دیگه نخور تا آخر عمرت؟ یا فقط بگم الکل الان برات ضرر داره؟ وجدانم اجازه نمیده جمله اول رو بگم. فقط بهش گفتم الکل رو باید بگذاری کنار، سیگار رو هم ترک کن.
میرم یه انترن دیگه رو پیدا میکنم، بهش میگم قضیه اینه، به نظرم تابلوه که مشکل زخم معده است، میاد و نگاه میکنه و تأیید میکنه و بنده خدا میره.

- امروز دوباره این انترنه من رو دید، گفت بیا این بنده خدا با سر درد اومده، برو ببین مشکلش چیه، فکر میکنی چی ممکنه باشه؟ میگم هنوز اعصاب رو نخوندم، ولی احتمالا اینهاست دیگه، یه نگاهم میکنه میگه یعنی چی اعصاب رو نخوندی؟ یکی از سال پنجم (سال آخری ها) بهش میگه بابا، این سال سومیه، زیادی مشتاقه. بنده خدا یه کم همینطوری نگاهم کرد، گفت فکر نمیکردم اینقدر خوب باشی. گفتم ولمون کن بابا، پرونده رو بده برم ببینمش. بعد با خودم فکر میکنم، فکر میکرده من چرا درسم رو نخونده ام.

- لذتی هست، که قابل توصیف نیست، وقتی یه رزیدنت قلب نظرت رو در مورد یه نوار قلب میپرسه. اصلا قابل توصیف نیست.

- به خونه میرسم، ایمیل ها رو چک میکنم، یکی از رفقا ایمیل زده، کامنت های دوستان رو میخونم، و خوشحالم. دلتنگم، و خوشحال. در این برهوت، ارتباط با کسانی که میشه باهاشون ارتباط داشت و لذت برد، غنیمتیه، و نعمتی، که از دست و زبان که برآید... از همه تون ممنونم، و جز تشکر، کاری از دستم بر نمی آد.

- امشب، تو راه برگشت به خونه، تو مترو خوابم برد، آخر خط یکی از خواب بیدارم کرد!

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

Emotional Fundamentalism

من لغات رو طوری که دوست دارم به کار می برم.
بنیادگرایی دینی، اگه من بخوام تعریفش کنم، یعنی اینکه دین و نظام ارزشیت، برخاسته از خودت نباشه.
احمق نیستم.
می فهمم که بالاخره تحت تأثیر و برخاسته از بسیاری عوامله.
چیزی که من ازش بدم میاد، اینه که تن به تناقض در بدی. متنفر باشی از چیزی، و باز وانمود کنی، دروغ بگی که زیباست.

چیزی که بدم میاد ازش، از این منش و روش نسل خودم، نه فقط در ایران، که اینجا هم، در همکلاسی هام،
این بنیادگرایی احساسی و عاطفیه.
به زور بعضی احساسات رو زیبا دانستن. بیخود و بی جهت از یه چیزایی تعریف کردن.
یا احساس میکنی، یا احساسش نمیکنی.
وقتی احساس نمیکنی زیبایی چیزی رو، دروغ نگو، بیخود دورش نباف. بگو که زیبا نمی یابیش.
کسی که صادقه، میشه باهاش صحبت کرد، میشه نشست و حرف زد، میشه تلاش کرد برای ارتباط. کسی که دروغ میگه، برای خودش هم دروغ میگه، به خودش هم دروغ میگه، هیچ کاری نمیشه کرد، تا وقتی که این رو نشکنی.

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

سیاست؟ یا شرافت؟

چه معنی داره واقعا؟ که وقتی ایمان، من و دست بند سبزم رو مینویسه، چیز دیگری بنویسم؟ فقط کپی پیست میکنم:

به دست‌بند ِ سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت ِ توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم. از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث ِ شجاعت نیست. برادرم، بحث ِ میرحسین نیست. من آدم ِ شجاعی نیستم. من یک آدم ِ متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت. ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانش‌جوی ِ دانش‌گاه ِ تهرانه. شجاع؟ من در روز ِ ختم ِ محسن وقتی از دو سو توسط ِ نیروهای ِ ویژه‌ی ِ سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.

من طرف‌دار ِ میرحسین نیستم، طرف‌دار ِ آزادی و عدالتم. مخالف ِ مقام معظم نیستم، مخالف ِ دروغ و جنایتم. دست‌بند ِ سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ِ ذهنش فکر کنه که من ِ نوعی به قتل ِ ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون ِ تمام ِ علائقم باز هم انسانم. من بدون ِ سینما، بدون ِ موسیقی، IT، شعر، مهندسی، بدون ِ تمام ِ دوستانم، باز هم هستم. اما بدون ِ آزادی نیستم. بدون ِ این دست‌بند ِ سبز، من دیگه انسان نیستم.

زیبایی - شکر

- سوار مترو میشم، (فضای داخل واگن رو اینطور مجسم کنین که دو طرف در هستش، یه سری صندلی روبروی هم در دوطرف، بعد یه سری در دیگه. تو هر واگن، چها تا در هست، سه سری صندلی) سر یه واگن سوار میشم، ام پی تری پلیر تو گوشمه، نگاه میکنم به اونطرف، یه پیرمرد هم بنده خدا سوار شده، با خودم میگم اگه نشسته بودم، جام رو میدادم به این. همزمان، یه زنی (ندیدم از روبرو سنش چقدر بود) که بیشتر به طرف من نزدیک بود تا پیرمرده جاش رو به پیرمرده تعارف میکنه، پیرمرده به سمت صندلی زنه حرکت میکنه، وارد محدوده دید دختری میشه که چسبیده به منتها الیه پیرمرده بود، منتها ام پی تری تو گوشش بود و پیرمرد رو متوجه نشده بود، همینکه دختره پیرمرده رو می بینه، بهش اشاره میکنه که میخوای جای من بنشینی؟ پیرمرده به اون زنه اشاره میکنه که دیگه پاشده، و میاد مینشینه.
و من؟ خوشحالم
خوشحال از این زیبایی
خوشحال

- وقتی تب کرده به خودت میپیچی، و حالت بده، ولی باز توانایی ایستادن داری، سرشار از یه حسی: شکر
و نگران، که مبادا حالت اونقدر بد شه، که یه روز رو از دست بدی

- همینجوری، میخوام یه مقاله مفصل در مورد حرکت تازه مارکسیست ها که بعد از این بحران اقتصادی فعال شده اند بنویسم ولی حسش نیست!

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

Dilemma

با توجه به اینکه ایام قبل انتخابات، و بعد از کودتا، من به هیچ کار متفرقه ای چنان که باید نرسیدم، فرم شرایط ویژه رو برای امتحانات مدیریتم موندم که پر کنم یا نه. این به اون درد میخوره که اگه نمره ات لب مرزی شه، قبول کنن.
ولی نمیخوام پر کنم، یه جورایی حس بدی دارم اگه پر کنم. انگار از این جهاد، دارم استفاده میکنم. ولی خب، منطقیش اینه که ربطی نداره، این فرم، در حقیقت میگه که شرایط ویژه داشته ام، که داشته ام، خواب نداشته ام، چه برسه به شرایط ویژه.
نمیدونم.
فرم را پر کردن یا نکردن...
مسئله این است!

۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

بیانیه

1- بیانیه آیت الله العظمی یوسف صانعی، از صدا و سیما پخش نشده، ایشان تأکید کرده اند که به نحوی در انتشار آن بکوشیم.
به دروغگو رأی ندهیم.
رای دادن به کسی که دروغ بگوید گناه است/شرکت در انتخابات لازم عقلی است

2- برای حقانیت موسوی همین بس، که از اون جبهه به این جبهه آمدند، از این جبهه به اون جبهه نمیروند. اینها سنده، گروهی که پول دولت براش خرج میشه، وقتی میاد، فقط یه گروه نیست، نماد یه جمعیته. اینها حر های زمانه ما هستند:
مسئولین ستادهای احمدی نژاد به حامیان میرحسین پیوستند
زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد مگر فرد بی‌عرضه و بی‌حاصل، و خوش طبع و زیرک دانسته نشود مگر فاجر، مورد اعتماد قرار نگیرد مگر خائن، و به خیانت نسبت داده نشود مگر فرد درستکار و امین، در چنین روزگاری بیت‌المال را بهره شخصی خود گیرند، و از قرآن جز نشان نماند، و از اسلام جز نام.
- امیرالمؤمنین

درخانه اگر کس است، یک حرف بس است...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

انتخابات و فاطمیه

سوال شد که چرا برای فاطمیه کاری نمیکنم؟
یه روزی ایمان برام نوشت که تاریخ به صرف اتفاقاتی که در گذشته افتاده براش مهم نیست.
همون موقع هر چند فرصت نشد بهش بگم، گفتم راست میگه. تاریخی که مال شنیدن زیر کرسیه به درد لای جرز میخوره.
اگه هدف از تکرار ماجرای فاطمیه اینه که فقط ذکر کنیم که بر سر یک مادر چی اومد، و یه قطعه زمین چی شد، به سلامت، هزار تا فاجعه بشری از اون بزرگتر پیش میاد هر روز.
اگه هدف، چیزیه واسه امروز ما، از دو حالت خارج نیست:
1- ما امروز تکالیفی داریم، نسبت به همین دنیای امروز
2- تکلیفی داریم ما، به لحاظ معنوی، برای ذکر این مصائب

عمیقا معتقدم که دومی (ذکر مصیبت)، بدون اولی (انجام وظایف فردی و اجتماعی)، کاملا خلاف تربیتیه که عقل و خدا بهش حکم میکنن
هر گونه بی حرمتی رو به ذکر مصیبت بر نمی تابم
و هر گونه بی توجهی به وظایف فردی و اجتماعی رو صد در صد منحرف میدونم
و معتقدم هر مصلحی، به جای حمله به ذکر مصیبت، باید حمله کنه به مسئولیت ناپذیری اجتماعی
چیزی که مرز تفاوت تشیع است، با سکوت کنندگان در مقابل ظلم

امروز، در شرایطی هستیم، که امثال این اتفاق داره در اجتماع ما می افته
وقتی با فعالیت در انتخابات پیش رو، میتونیم جلوی این ها رو بگیریم
قصه کسانی که فقط چسبیده اند به فاطمیه و هیچ فعالیتی در انتخابات و مسائل اجتماعی ندارند
قصه اون کسانیه که به حسین (ع) میگفتن که "حج" ـش را منقطع نکند
و به مالک اجبار کردند، که بر "قرآن" به نیزه زدگان، شمشیر نکشد
چقدر عظیم گفت علی(ع)،
که اگر او نبود، فتنه خوارج را هیچ کس نمیتوانست فرو بنشاند

این أبوموسی أشعری های زمان ما
مسئول ریخته شدن خون حکیم* هایی هستند
که به خاطر دیر رسیدن سپاه حق
به دست عاملان ناحق
کشته شدند

و روز قیامت
خونهایی بر نامه اعمالمان خواهیم دید
که وقتی بپرسیم که ما اینها رو نکردیم
این جمله عظیم ابدی
با تازیانه بر سرمان فرود خواهد آمد
که
چه کردید که جلو اینها رو بگیرید؟


*حکیم، اون ابرمردی بود، که به جرم دوستی علی(ع) به دست سپاهیان جمل، هنگام فتح شهر، خونش تاریخ رو علامت گذاشت، که کسی یادش نره، که کوتاهی از یاری حق، چه عواقبی داره، ولو برای چند روز