‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

از عشق

برای یکی از دوستان مینوشتم:

مهمترین علامت عشق الان برام احساس خلأ دائمی حضوره
و همیشه اینکه ای کاش بود و میشد باهاش صحبت کرد...

پ.ن. تأهلیدم.
پ.پ.ن. دوستی این آیه را به خاطرم انداخت. چقدر خوبه: اعلموا أنما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم و تکاثر فی الأموال و الأولاد کمثل غیث أعجب الکفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یکون حطاما و فی الآخرة عذاب شدید و مغفرة من الله و رضوان و ما الحیاة الدنیا إلا متاع الغرور.

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

Love

قبل از امتحانات، صحبت از ماهیت و کیفیت عشق شد، یکی از رفقا گفت محمد تو از این خوشت میاد، صبر کن. بعد از تو اینترنت پیدا کرد این رو برام. اونقدر قشنگ بود که تو راه خونه حفظش کردم همون روز:

Love is a temporary madness. It erupts like an earthquake and then subsides. And when it subsides you have to make a decision. You have to work out whether your roots have become so entwined together that it is inconceivable that you should ever part. Because this is what love is. Love is not breathlessness, it is not excitement, it is not the promulgation of promises of eternal passion. That is just being in love which any of us can convince ourselves we are. Love itself is what is left over when being in love has burned away, and this is both an art and a fortunate accident. Your mother and I had it, we had roots that grew towards each other underground, and when all the pretty blossom had fallen from our branches we found that we were one tree and not two.
- Captain Corelli’s Mandolin (1993)

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

Happiness

I have lived through much, and now I think I have found what is needed for happiness.
A quiet secluded life in the country,
with the possibility of being useful to people to whom it is easy to do good,
and who are not accustomed to have it done to them.
And work which one hopes may be of some use.
Then rest,
nature,
books,
music,
love for one's neighbor.
Such is my idea of happiness.
And then, on top of all that,
you for a mate,
and children perhaps.
What more can the heart of a man desire?
- Leo Tolstoy

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

having contacts

حالا که بخش جراحی تموم شده، یه کم خاطره بنویسم ازش.
یه دفعه، موقعی که یکی از جراح ها میخواست به یه مَرده بگه که سرطان پیشرفته معده داره، داخل اتاق بودم (غیر از من، یه دانشجوی دختر، و یه پرستار زن هم بودن، جراح هم مرد بود) اصلا حالی که داشتم قابل وصف نیست.
وقتی جراح به مَرده نتیجه آزمایش رو گفت، و برای یه مطلبی از اتاق رفت بیرون، زنش بلند شد، رفت بغلش کرد. زنه داشت اشک میریخت، من هم گریه ام گرفت، منتها به شدت تلاش کردم کسی نفهمه. تا جراح اومد داخل اتاق، خودم رو جمع و جور کردم، اون یکی دانشجو و اون پرستار هم که بنده خدا ها به هم ریخته بودن.
خیلی حس جالبی بود. میتونستم خودم رو از وضعیت جدا نگه دارم. میتونستم خودم رو کنترل کنم که گریه ام نگیره، که کاملا خودم رو جدا از اینها نگه دارم، ولی... نمیخواستم. نمیخواستم جدا باشم از این احساسات. با خودم میگفتم خب اگه اینطوری بخوای پیش بری که عمر زیادی نخواهی داشت، بعد فکر میکردم با خودم، نتیجه؟ کدوم زندگی بهتره؟ ده سال عمر، ولی سرشار از احساس، سرشار از ناراحتی برای ناراحتی مردم، بهتر نیست؟ شاید سلیقه ایه، سلیقه من اینه. من این رو ترجیح میدم.
زنش گریه میکرد، میگفت که چقدر بچه هاش باباشون رو دوست دارن. با بغض و اشک میگفت من همیشه با خودم فکر میکردم که اگه ما یه وقت کارمون به طلاق بکشه، بچه ها صف میکشن که با باباشون برن... (و من منهدم تر میشدم)
به شوهرش گفت هنوز تموم نشده، رو به ما کرد گفت قدرت دعا رو دست کم نگیرین، به شوهرش گفت تموم نشده، من آشنا دارم...

I have contacts...
و من حالم بد بود!
شاکی بود که چرا شش ماه قبلش که حین آندوسکوپی یه زخم معده دیده شده بود، کسی پیگیری نکرده بود، شاید کار به اینجا نمی کشید، بنده خدا جراحه رو فرستاد دنبال اینکه برو ببین چرا، کی بوده که مسئول این قضیه بوده، علتی داشته که پیگیری نکردن؟ شوهرش میگفت حالا که دیگه مهم نیست، به کار ما نمیاد، زنه گفت به کار ما نمیاد، ولی ممکنه به کار یه نفر دیگه بیاد. (ته دلم کلی تشویقش کردم).
خلاصه، آقا، چی کشیدم من در طول اون مدت، بعد از اینکه بلند شدند خدا حافظی کنند، زنه رفت اون دانشجو و اون پرستاره رو (که اون موقع اونها هم تقریبا داشتن گریه میکردن) بغل کنه و من هم به خاطر فرار از عاشق شدن، از در زدم بیرون.
در طول اون هفته، و هفته بعدش، فقط خدا میدونه چه حالی داشتم.
اون روز که داغون بودم کلا.
ولی، ترجیح میدم هنوز این رو، "احساس" کردن، وقتی خیلی عمیقه، برام دوست داشتنیه...

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

من، شیفت، اورژانس، مریض، عشق و دیگر هیچ

در بخش اورژانسم
یه دختر 28 ساله اومده بخش
شبی که شیفت داشتم
دیدمش، شرح حال گرفتم، معاینه کردم و دنبال میکنم اوضاعش رو
جالبترین نکته اش، شوهرشه. از وقتی که اومده، فکر کنم هنوز ترکش نکرده. کنار تختش رو صندلی تمام مدت نشسته
امروز که رفتم دوباره ببینم اوضاعش چطوره
به شوهره گفتم این قضیه انگار سختیش واسه تو بیشتره
شوهره گفت

What can I say? I love the girl
برق گرفت من رو!
زنه که شنید، با همون بی حالی، یه لبخندی زد، برگشت بهش گفت

The feeling is mutual
اگه مسئولیت نداشتم. همون موقع ول میکردم، میرفتم یه نمازخونه، قشنگ دو ساعت گریه میکردم.

پ.ن. به زودی در مورد عشق مینویسم.