‏نمایش پست‌ها با برچسب فمینیسم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فمینیسم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

بانوی من، نور من، استاد من

چند وقتیه که دوباره دارم به مسائل مربوط به حوزه زنان فکر میکنم، به خصوص بعد از تموم کردن اون کتابه در مورد memetics.
یکی دو هفته پیش، یه اتفاقی افتاد، که مجبور شدم درون خودم رو کلی واکاوی کنم.
خلاصه ماجرا این بود، که در یه جلسه ای، یه سخنرانی بود، در مورد حضور زنان در رشته های جراحی. متخصص های جراحی که زن بودن، صحبت میکردن که به دخترها از مشکلات راه جراحی، و اینکه چطور میشه هم خانواده داشت، هم درس خوند، هم تخصص رو گذروند و ... میگفتن، که این مرز فرضی غیر قابل عبور رو در ذهنشون بشکنن.
خلاصه، اون بنده خدایی که رفت بالا، کلی حرف زد، خیلی هاش مهم بود، مثلا اینکه چقدر مهمه که بالاخره مردها تصورشون داره عوض میشه نسبت به زندگی مشترک (شوهر خودش پروفسور ریاضی بود) و کمک در مورد بچه ها و مشکلات دوران حاملگی و .... میخواست بگه که حتی سخت ترین دوران ها هم راه داره، داشت توضیح میداد که آره، سر هر سه تا بچه اش، (فکر کنم) حدود یه سال کارش رو پاره وقت کرده و بعد دوباره یکی دو سال جلو رفته، بعد دوباره پاره وقت و ... خلاصه کلی سال این وسط مونده، ولی اینکه میشه که همزمان جلو رفت و هم از زندگی لذت برد و هم در رشته مورد علاقه پیشرفت کرد. و شاید مهمترین نکته اش این بود که به خاطر مادر شدن، یا ازدواج یا ... رشته تون رو کنار نگذارین، چون بالاخره اینها دوران شلوغش میگذره، و اونوقت دیگه نمیتونین به اون کاری که اون همه بهش علاقه داشتین بپردازین، مباد که حسرت خورید!
وقتی داشت داستان زندگیش رو تعریف میکرد، نشسته بودم و لبخند روی صورتم بود. مقایسه میکردم با مادر خودم. و شرایط زمان انقلاب، و بعدش جنگ، و بعدش کار در مناطق محروم، و ... و همینطور چند وقته داستان ها جلو چشمم رژه میرن.
که چطور میشه در اون شرایط، و اون پس زمینه و ... همیشه بهترین بود.
هیچ وقت به خودم اجازه ندادم، کسی رو تحقیر کنم، ولی اگر حضور مادرم در زندگیم، یه اثر داشته باشه، همین بوده، که همیشه بهم یادآوری میکرد، که چقدر احمقانه است بسیاری از حرفهایی که یه سری چشم بسته، یه سری محروم، یه سری آب ندیده، به سراب راضی شده میزدن.
- وقتی که میگفتن زنان تحمل سختی ندارن
- وقتی که میگفتن زنان تحمل فشار اجتماعی رو ندارن
- وقتی از دوستی میشنیدم که زن ایده آلش، زنیه که از خانه خارج نشه، دلم به حال دوستم، و به حال زن آینده اش میسوخت
- وقتی که میگفتن زنان، تعقل قوی ندارن
- وقتی که میگفتن زنان، احساسشون بر عقلشون غلبه داره
- وقتی میشنوم که یک مادر در خونه اش چه میگذره، و چطور برای خودش این همه جنایت رو توجیه میکنه، افسرده میشم
- وقتی میشنوم که یک دختر، تصورش از آینده اش، و اینکه در منتهای فکرش، به کجا میتونه برسه، تمام وجودم تیر میکشه از درد
- وقتی میشنوم از مادرم درباره مشکلات زنان، چه در تهران، چه در مناطق محروم، از ژست سکوت به خودم گرفتن متنفر میشوم
قبلا هم گفته ام، خانه دار بودن، یا در خانه نشستن محض، عیب یا ایراد نیست. اونچه که ایراده، اینه که این رو تنها توانایی یک زن، یا بالاترین هنر یک زن بدونیم. اینکه کسی انتخاب کنه که خانه دار شه، اشکالی نداره، اینکه کسی تنها انتخاب ممکن براش این باشه، اشکال داره.
و memetics بهم نشون میده، که چرا جامعه ای که سنگ های اجتماعی حضور اولیه زنان در اجتماع رو بتونه کنار بزنه، چقدر فاصله کمی داره تا حضور به شدت گسترده این نیمی از اجتماع انسان ها.
و اقتصاد بهم میگه، که چرا جامعه ای که نیمی از اون مصرف کننده باشند، یا تولید به شدت محدودی داشته باشند، چرا ناگزیر از فقره.
و مادرم، با حضورشان، همیشه برام یک چراغند، یک پارچه نور، که راه دیگری هست
که میشود بلندتر پرید
بلند تر
در جنبش سبز، بیش از همه چیز، برای من حضور زنان بود که زیبا بود
که "حق" را، با نشستن و سکوت، کسی تقدیم نمیکند

امیدوارم، امیدوار

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

توهین به زن بودن

این متن زیر رو از این پست وبلاگ اینجا کپی میکنم، چون پس زمینه اش تقریبا خوندن رو غیر ممکن میکنه. یکی از عزیزترین دوستام لینک اینو داد که شاید نخواد اسمش رو بیارم.
به شدت با این جمله اش حال میکنم "متنفرم از اینکه به مردها اینطوری نگاه کنم"، چون دقیقا همین معنی رو خودم تو اون سه پست مهریه (مهریه ، مهریه - مارکسیسم ، مهریه - فمینیسم) آورده بودم، منتها هر دو طرفه اش رو.


اولین بار: پلیر به گوش دارم و از خیابان رد می شوم ، آقای نسبتا متشخصی نزدیک می شود و چیزی می گوید هدفون رو در میارم و می گم بله؟ می گه : می شه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ میگم بفرمایید (به خیال اینکه آدرسی چیزی می پرسد) می گه: من می خواستم ازدواج کنم! شاخ در می آورم و بی هیچ حرفی هدفونو به گوشم می زنم و به راهم ادامه می دهم.
بارهای بعدی و بعدی در خیابان ، پشت چراغ عابر پیاده ، پیاده رو ، کوه ، پارک:
- میشه وقتتونو بگیرم؟
- چند لحظه وقت دارید؟ (انگار هیچکس برای کار دیگری وقت یک دختر را نمی گیرد)
- حیف نیس دختر به این خوشکلی تنهایی راه بره؟
- جاااااان
- بیا بغلم
- جیگرتو
...
این بار آخر: دانشجو هستین؟
این حرفها زیاده ، همه تون می دونین . شاید به خاطر وضعیت ظاهری ام اینها کمی هم تعدیل شده باشند واگرنه معلوم نیست طرف بجای درخواست ازدواج چی می گفت.
همه ی شما که منو از نزدیک می شناسید می دونید که آدمی نیستم که مرض داشته باشم صاف و ساده سرم تو لاک خودمه می رم و میام و اغلب اخمی هم روی صورتمه . نمی تونید بگید مشکل از منه، این مشکلیه که همه دخترا باهاش دست به گریبانن .
اوایل خیلی لجم می گرفت که اینقدر به زن بودنم توهین می شه
انیکه هر روز و هرروز این اتفاقها تکرار می شه
اینکه مجبورم بهش عادت کنم
لجم می گرفت که نمی تونم از شر همچین آدمایی لذت یکبار تنها کوه رفتن یا پارک رفتن رو بچشم
جدیدا به برداشت دیگری هم رسیده ام
عده ای از آقایون که دست بر قضا تعدادشون کم هم نیست سعی دارن این تفکرو القا کنن :
"همیشه یک سگ نگهبان همراه داشته باش تا سگهای دیگر پاچه ات را نگیرند"
متنفرم از اینکه به مردها اینطوری نگاه کنم
متنفرم از اینکه هرجا می رم مردی رو همراه خودم ببرم که مراقبم باشه
این آدما فقط ما رو اذیت نمی کنن ، نقش مردها رو هم عوض می کنن
نمی دونم چرا جامعه ی مردا از اینکه چنین دیدی نسبت بهشون داشته باشند ناراحت نمی شن و کاری نمی کنن

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

درس های اخلاق

آدما در سطوح مختلف، احساسات متفاوتی نسبت به "خوب" و "بد" دارن. مثلا ممکنه من اصلا برام مسئله ای نباشه اگه یه اسکناس پنج پوندی رو زمین ببینم و برش ندارم. یکی ممکنه برداره. یکی هم ممکنه برنداره ولی هی با خودش کلنجار بره که ای کاش برمیداشتم. فرض میکنم همه مون به یه اندازه میدونیم که مال ما نیست و نباید برش دارم. اینکه چرا احساساتمون متفاوته و چرا گاهی با اینکه چیزی رو عقلا قبول داریم، نمیتونم انجامش بدیم، یه مسئله ای بود که مدتها فکرم رو مشغول کرده بود و الحمدلله بالاخره جوابش به ذهنم رسید ولی باشه واسه بعد.
تو دبستان برای اینکه به ما بگن پاک کن بغل دستیت رو برندار یا مثلا پول روی زمین رو برندار، میگفتن این "حق الناس" محسوب میشه. یعنی این مال تو نیست. گاهی هم داستان هایی تعریف میکردن که مثلا یه بچه ای پولش رو یکی دزدید و چقدر شرمنده بود از پدر و مادرش و ... که خیلی هم مؤثر بود. اما پست فکری بعضی ها که واقعا حال بدی بهم میده، از این دسته ایه که میخوام بگم:
یه داستان بود، ماجرای یه دختری از دربار (فکر کنم شاه عباس) سر یه ماجرایی شب بیرون مونده بوده و نمیتونسته به کاخ برسه و خلاصه میره حوزه علمیه و یه طلبه به حجره اش راهش میده (بدون اینکه بدونه دختره درباریه). خلاصه، فرداش دختره میره کاخ و وقتی شاه عباس میشنوه، میگه طلبه رو بیارن و تشکر میکنه ازش و بعدش می بینه سر انگشتای طلبه سوخته. میپرسه که قضیه چیه، طلبه اول امتناع میکنه و بعدش با اصرار شاه میگه که آره، شب داشت شیطان وسوسه ام میکرد، انگشتم رو رو آتش شمع گرفتم که ببینم طاقت آتش جهنم رو دارم یا نه و همین طور تا صبح ده مرتبه وسوسه شدم. دختره هم شهادت میده که شب بوی گوشت سوخته به مشامش میرسیده. شاه کلی منقلب میشه و میگه که دختره رو به عقد این بنده خدا در بیارن و خلاصه این بنده خدا بزرگ میشه و میشه علامه میرداماد معروف خودمون.
این تابستون که تهران بودم، یکی از معلمینمون، این رو سر یه جلسه اعتقادی گفت و خب، بد نبود. (داستان رو از قبل میدونستم، فقط نمیدونستم که این میشه میرداماد) منتها یه اتفاق بعدش افتاد که حالم رو بهم زد. اونم اینکه قیافه یکی از رفقا رو دیدم که سرتکون میداد که واقعا عجب کار عظیمی و احتمالا داشت به خودش تلقین میکرد که اگه من بودم حتما پام میلغزید. خیلی حالم به هم خورد. به نظر من این داستان رو به جای اینکه از دید طلبه فقط بگیم که بحث فقط وسوسه و مقابله باهاشه (که خیلی هم مهمه) و اگه احیانا طلبه هه غلطی هم میکرد میشد لغزش(!)، میشه از یه دید دیگه هم گفت (همون تمایز دکارت و لاک - تمایز اخلاق شخصی و حقوق بقیه):
یه دختر بی پناه شب بهت پناه آورده (نه تو رو خدا، میخواستم راهش ندی که از سرما بمیره) بعدش غذا خورده و خوابیده (نه تو رو خدا، میخواستی بهش تجاوز هم بکنی؟!)
تو این دیدگاه، تو وظیفه ته که خوب باشی. لطف نمی کنی، وظیفه ته. تو اون دیدگاه، حالت پیش فرض اینه که گناه میکنی، و حالا تو شاخ فیل شکستی که آدم خوبی هستی.
حالا یه سوال، واقعا کسی هست که واقعا خیلی جدی براش مسئله باشه که اگه یه آدم بی پناه شب بهش پناه آورد تو سرما، بهش تجاوز کنه یا نه؟ نمیگم وسوسه، واقعا براش مسئله باشه. شاید باید اینطوری به قضیه نگاه کرد. واقعا باید رو خودش کار کنه اگه کسی چنین احساسی داشته باشه.
چرا اخلاقیات رو بعضی اینقدر پایین میارن؟ یه کم ببرین بالا بابا، حالمون به هم خورد.
بله، کاری که میرداماد کرد، احتمالا شاخ غول شکستن بود. چون اون موقع اصلا زن رو مثل شیء نگاه میکردن، و بنابراین احتمالا خیلی آدم بودن زن مهم نبود. (دقیقا مثل این جمله ای که نوشتم، جای لغت "زن" میتونی بزاری "صندلی"! شرمنده از همه خانم هایی که فرض محال اینجا رو میخونن، ولی بالاخره این یه واقعیت جامعه مون بود و متأسفانه هست) ولی اگه الان دیدگاهت این باشه که یه آدمه، حق و حقوقی داره، حق نداری به حقوق یه آدم دیگه تجاوز کنی.
خلاصه اینکه
چشم ها را باید شست ، فمینیست باید شد!

پانوشت: به اشارت امیرحسین، تصحیح کردم متن رو. اشتباهی نوشته بودم که میرفندرسکی یا میرداماد. این دو تا، دو تان، نه یکی!

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

مهریه - فمینیسم

قبل از خوندن این متن حواستون باشه که این محصول سالها تحقیق و تفحص نیست! نتیجه مدتها فکر کردن و پرس و جوی منه، یه دانشجوی ساده.
حقوق نخونده ام، ولی فکر میکنم این جمله صحیحی باشه که در اکثریت قریب به اتفاق موارد، قوانین از جامعه تبعیت میکنن نه بالعکس. یعنی اول جامعه عوض میشه، بعد قوانینش تغییر میکنن، نه که با تغییر قوانین، جامعه تغییر کنه. یعنی تا تو جامعه واسه زنهای ما احترام گذاشته نشه، قوانین ما تغییر نمیکنن.
فمینیسم تو جامعه ما هم برعکس خونده شد. به جای اینکه زنها خودشون به ارزش خودشون معتقد بشن، نشستن و منتظرن که مردها احترام بگذارن بهشون. اونا همچنان بیسواد و ناآگاه از اوضاع اجتماعی بمونن و فقط خونه رو هی دستمال بکشن، در عوض مرده بپرستتشون!
احترام هر کسی دست خودشه، متأسفانه تا وقتی زنهای ما واسه خودشون احترام قائل نیستن، وضع همینیه که هست. مثلا؟
- وقتی زن درس نمیخونه، و نمیره شغلی انتخاب کنه، در واقع داره میگه من یه شوهری میخوام که کار بیرون خونه رو به عهده بگیره و نون بیاره تو خونه. خب، همه ازدواج ها که رمانتیک نیست، این مرد، ممکنه بعد از ده سال، ببینه که یه خونه دیگه رو هم میتونه نون بده، خب میره یه زن دیگه هم میگیره! به همین سادگی. وقتی زن شخصیتش میشه "خانه دار"، خب یعنی هر خونه ای یه "خانه دار" میخواد دیگه، خب چرا مرد باید لزوما به یه خونه قناعت کنه؟ از اون بالاتر، شاید مرد بخواد دیگه از این زن جدا بشه. اگه زن تمام ارزشش رو سرمایه گذاری کرده باشه رو ازدواج اولش، خب طبیعتا از این اتفاق میترسه و هی ذلیل و ذلیل تر میشه و از حقوقش بیشتر کوتاه میاد. این مورد رو اینجا تو لندن دیدیم که زنه کبود بود تنش از کتک های شوهره، ولی جدا نمیشد (بچه هم به زنه میرسید، چون مرده کتک زده بود) چرا؟ میگفت اگه جدا شم از این خونه ام که مثل کاخه، باید برم تو یه اتاق دولتی که مثل خرابه است و هزار جور کک داره زندگی کنم. دقت کنین، من کار مرده رو تأیید و توجیه نمی کنم (شاید کمتر چیزی به این اندازه نفرت من رو رو میاره) ولی دارم توضیح میدم که چرا این زنها حاضر به ذلتن.
- حالا بیا و این مشکل رو حل کن، چطوری؟ با گروگان مالی از مرد گرفتن (مهریه). یعنی مرده وقتی بخواد جدا شه، باید کلی پیاده شه و بنابراین، مرد رو سفت سفت بچسبون به زندگی. راه حل جالبیه، ولی یادت باشه که عملا حقارت خودت رو پذیرفتی. هر چند دیگه حواس مرد ها هم جمعه و تو مهریه مثلا میگن "عند الإستطاعه" یا مثلا "در صورت استطاعت". حالا دیگه باختی!
- و حواست باشه، روز خواستگاری، اولین کسی که حرف جدایی رو زد، توی زن بودی. مهریه مگه مال چیه؟ مال زمان جداییه دیگه. زمان ازدواج که مال من و تو نداریم!
- میگن خوب عزیز من، زن چی کار کنه؟ اگه زن طلاق بگیره، دیگه کسی نمیگیرتش. باباجان، من از این حرف حال تهوعم میگیره. یعنی چی؟ خب نگیره. اصلا یه لحظه خودتون رو جای زنی بگذارین که بدونین که این مردی که به شما اظهار علاقه میکنه، به خاطر اینه که تابحال ازدواج نکردین، خاک بر سر این مرد، چطوری حاضرین باهاش ازدواج کنین؟ باباجان، احترام شما، دست خودتونه، شمایید که تعیین میکنین شأنتون کجاست، اگه به خاطر پول ازدواج کردین، ارزشتون همون پوله، شاکی نشین که چرا مرده زیر سرش بلند شده. اگه به خاطر مسائل جنسی بود هم یادتون باشه که بعد چند وقت، این عامل دیگه جذابیت قدیمش رو نداره ها، شاکی نشین. اگه به خاطر چیز دیگه ای ازدواج کردین، ارزشتون همونقدره. حواستون باشه که به خاطر چی ازدواج میکنین.
- تا وقتی زنها میترسن که وای، دختره داره "میترشه"، به هیچ جا نمیرسن. بابا واسه خودتون ارزش قائل باشین، مگه یه کالاست که داره ترشیده میشه و دیگه رسیده نیست؟ پس یعنی این کالایی که داره میترشه چیه؟ هر چی که هست (زیبایی و ...) یعنی عملا معتقدین که تا این کالا رو دارین باید خودتون رو بفروشین و بعدش هم دیگه آویزون طرفین. واقعا نمیدونم چطوری بعضیا همچو حرفهایی میزنن... حال میکنم وقتی میبینم که یه زنی، شاغله و مستقل، و وقتی مرده زیر سرش بلند شده یا مرده ناتو از آب در می آد، میگن گور پدرت و از زندگی میزنن بیرون.

وظیفه مردها چیه؟ آدم باشین. برای زن ارزش قائل باشین. هر چند جامعه نشون میده که تا کسی برای خودش ارزش قائل نباشه، کس دیگری براش ارزش قائل نخواهد بود. (تفاوت دکارت و جان لاک در مورد اخلاق)
فکر کنم روشنه که این ها فقط یه سری نکته ان که به نظرم میرسه، به هیچ وجه این تمام قضیه نیست. من از جنبه مالی، فقط به این ماجرا نگاه کردم. بله، اگه ازدواجی رمانتیک باشه و طرفین هم عاشق هم (هر چند میشه دقیق شد که دقیقا عاشق چی؟) زنه خونه دار که هیچی، تو خونه هم دست به سیاه و سفید نزنه هیچ مشکلی نیست. هرچند متأسفانه همه فکر میکنن زندگیشون همینه و عملا هم اغلب بعدا افسوس میخورن...

۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه

مهریه - مارکسیسم

فکر کنم قبل از اینکه حرف نهایی فعلیم رو در مورد مهریه، ازدواج و حقوق زنان بزنم، یکی دو تا نکته رو باید روشن کنم.
من مارکسیست نیستم! ولی وقتی دو سال پیش جامعه شناسی میخوندم، با یه مفهومی روبرو شدم که به نظرم محصول مارکس و انگلس باشه. خیلی از این حرف خوشم اومد، مینویسمش.
مفهوم "کار" تو مارکسیسم بالاترین ارزش رو داره (یکی از بنیادی ترین علل تفاوت اقتصاد مارکسیستی و سرمایه داری همینه: تمایز "کار" با "عرضه و تقاضا". البته ربطی به بحث فعلیم نداره). و مارکس (یا انگلس یا هردو، نمیدونم) میگن که در همینجاست که زن شخصیت مقهور رو در خانه پیدا کرده. مرد بیرون کار میکنه، و کار مرد "درآمد" زاست، یعنی میتونه با پولی که بدست میاره، آزادانه "کالا" خریداری کنه، اما زن، تو خانه کار میکنه ولی در ازاش پول در نمی آره. وقتی کار به طلاق کشیده میشه، مرد "پول" داره، زن نداره. در چنین فرهنگی، به گفته میلاد: "مهریه برای زن امروزی در مملکت ما یک سرمایه است". چرا؟ چون احتمالا تنها پولیه که مستقلا به خودش تعلق داره.
این مبناش، حالا راه حل این مسئله چیه؟ بالابردن مهریه، یه چیزیی که فعلا تو جامعه ما داره بهش عمل میشه. ولی این خیلی بده، چون عملا زن داره قبول میکنه که داره خودش و زحماتش در خونه رو پیش فروش میکنه، ولی باز هم این پایدار نمی مونه. در مورد این بعدا بیشتر میگم. یه ناشناس عزیزی تو پست قبل نوشته بود که باید "بعد از طلاق نصف دارایی مشترک با همسرش به زن برسد". این راه حل ایده آلی نیست، چرا؟ چون ممکنه مرد خیلی خیلی بیشتر زحمت بکشه و همچنانکه اون عامل باعث میشه که تو جامعه ما زنها طلاق نگیرن، این باعث میشه که اونوقت مردها طلاق نگیرن، هر چند این قانون، در جامعه ای که مهریه نیست، شرایط رو برابر تر میکنه. راه حل عادلانه اینه: زن به همون اندازه که تو زندگی زحمت کشیده، به همون اندازه حق دریافت درآمد داره. (جالبه که اسلام به زن اجازه میده که در ازای شیردادن به بچه اش حقوق بگیره از شوهرش، یا اینکه بالذات، زن وظیفه ای در انجام امور خانه به گردنش نیست). این جمله ایمان خوب بود: "این که یک مرد و زن خاص چه‌جوری بین خودشون نقش‌ها رو تقسیم می‌کنن جدا از تبعیضیه که قانون بخواد برقرار کنه".
حرف نهاییم بمونه واسه پست بعد، ولی همینقدر بگم که اینکه مردی به عللی مخفیانه با زن دیگری ازدواج میکنه رو به هیچ وجه من الوجوه نمیشه گردن دین انداخت. این یه پدیده ایه که مستقل از دینه، اونجایی که دین اجازه نمیده (مسیحیت کاتولیک) این اتفاق پشت پرده و یواشکی می افته.
فعلا اینجا بمونه تا بعد.

پانوشت: چهارشنبه هفته بعد، امتحان مدیریت دارم. آی، خسته شدم...

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

مهریه

با پدرم صحبت میکردیم در مورد مهریه.
اگه هدفش نشون دهنده علاقه و این حرفهاست، خب، واقعا بیش از چهارده سکه به نیت چهارده معصوم (سمبلیک برای یه ازدواج رمانتیک)، چه لزومی داره؟
اگه هدفش پشتیبانی مالی برای زنه، چون داره کالایی رو میفروشه (همه ازدواج ها که رمانتیک نیستن)، و اگه طلاق بگیره ممکنه دیگه نتونه ازدواج کنه، واقعا شاید تو تهران کمتر از چند صد سکه کفاف یه اتاق رو نده.
اما کلا، مهریه لزومی داره؟
تو کتاب سینوهه پزشک فرعون میخوندم که به یه زنه گفت که تو کشور ما، مردی که میخواد با زنی ازدواج کنه، بهش مقداری فلز (طلا، نقره، مس و ...) میده. زنه گفت چرا؟ گفت تا زنه باهاش عروسی کنه. زنه گفت پس بگو چرا اغلب فاحشه ها مصرین. شماها به لحاظ فرهنگی با هم ازدواج نمی کنین، با فلز ازدواج میکنین.
و این خیلی من رو به فکر فروبرد...

پانوشت: عید همه تون مبارک

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

به بهانه فاطمیه

از حضرت زهرا باید گفت، و خیلی باید شنید، خیلی.
شاید از میان چهارده معصوم کمتر از همه در مورد حضرت زهرا(س) میدونم.
شاید تقصیر کسانیه که به قول شریعتی:
اینها که فاطمه را – زنی که به تصریح شخص پیغمبر: "یکی از چهار زن ممتاز تاریخ بشر است"، که "پیشوای همه زنان عالم است"، زنی که شخص پیغمبر، دستش را به حرمت، میبوسد، زنی که همسر و همدل علی بزرگ است، دختر پیغمبر بزرگ خدا است، که حسین را پرورده است و زینب را ... – زن نالان و گریانی نشان میدهند که فقط آه میکشد ونفرین میکند، و ناله از درد پهلویش و شکایت از قطعه زمینی که دولت از او گرفته است!
واقعا کم میدونم از حضرت زهرا ولی این رو میدونم و از بزرگترهام یاد گرفتم، که احترام حضرت زهرا یه چیز متفاوتیه بین أئمه. شنیده ام که حضرت زهرا "حجة الله علی الحجج" هستن، هر چند هیچ نمی فهمم...
این داستان الان یادم اومد، به نظرم سلمان(س)، غروبی میبینه که حضرت زهرا هی از در خونه بیرون میان، نگاهی به انتهای کوچه میکنن و دوباره میرن داخل. سلمان میاد میپرسه یا بنت رسول الله، کاری از دست من بر می آد؟ (حال میکنم به خدا، بری پیش تجسم اراده الهی، رو در رو بپرسی کاری از دستت بر می آد؟ خوش به حالت سلمان) حضرت میگن، امروز روز فروش محصولات فدکه، و علی (که جان همه مؤمنین به فداش)، همه درآمدش رو می بخشه و خجالت میکشه که به خونه بیاد. میام بیرون که اگه دیدم سرکوچه است، بیارمش داخل...
یه عزیزی می گفت، وقتی مثلا با خانواده عموت میری مسافرت، وقتی ازت میپرسن با کی رفتی، میگی با عموم اینا، یعنی نزدیکترین کس به خودت رو میگی. در حدیث کساء، وقتی جبرئیل(س) از خدا میپرسه که کیان زیر این کساء، خداوند میگه: هم فاطمة و أبوها و بعلها و بنوها...

أللهم صل علی فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما أحاط به علمک