- صبح، قبل از نماز صبح بیدار میشوم
- نماز خوانده، سریع بیرون میزنم
- در راه، در مترو، این کتاب زیبا در مورد memetics بعد از کلی صفحه، تازه وارد کاربرد شده، و هر چند صفحه اش، یکی از بزرگترین معماهای فکری من در مورد مسائل اجتماعی (خانواده، زبان، روابط زن و مرد، فمینیسم و ...) رو توضیح میده، احساسم، غیر قابل وصفه، غیر قابل وصف.
- میروم برای معاینه و مصاحبه قبل از عمل
- لباس عوض میکنم
- یک قهوه میزنم در اتاق استراحت بیرون اتاق عمل (در حالیکه دلم نیومده کتاب رو بگذارم تو رختکن)
- میریم سر عمل (کتاب رو با خودم میبرم!)
- بنده خدا مریضه یه مقدار وضعش پیچیده تره، عمل رو متوقف میکنن که در مورد یه مسئله ای باهاش صحبت کنند (در این مورد، که مرتبط با بحث اجتهاد و تقلیده، خواهم نوشت)
- یه قهوه دیگه
- یه عمل دیگه
- یه عمل دیگه
- خودم رو به کالبد شکافی میرسونم
- ادامه عمل رو می بینم
- سریع: رختکن، وضو، نماز!
- یک فروند سیب کوچولو
- یه جلسه درس بیهوشی
- کتابخونه، مطالعه
- یه چرت تو کتابخونه (واقعا لازم بود!)
- یه ذره تدریس و کمک به بچه های سال اول
- ادامه مطالعه
- نماز مغرب و عشا
- کتابخونه
- مترو (ادامه کتاب که از اتاق عمل به دلم مونده خوندنش!)
- زنگ به یکی از رفقا
- خانه
- صحبت با یک رفیق قدیمی
- جواب چند تا ایمیل، چند تا بلاگ، دنبال کردن اخبار ایران، با احساس ... زیاد...
- شام (در حال مشاهده فیلم تبلیغ و معرفی Google Wave، طولانیه، تا تهش ندیده ام هنوز، ولی همه چیز رو متحول خواهد کرد)
- نوشتن این پست
پ.ن. بله، نفس هم نکشیده ام هنوز!
- نماز خوانده، سریع بیرون میزنم
- در راه، در مترو، این کتاب زیبا در مورد memetics بعد از کلی صفحه، تازه وارد کاربرد شده، و هر چند صفحه اش، یکی از بزرگترین معماهای فکری من در مورد مسائل اجتماعی (خانواده، زبان، روابط زن و مرد، فمینیسم و ...) رو توضیح میده، احساسم، غیر قابل وصفه، غیر قابل وصف.
- میروم برای معاینه و مصاحبه قبل از عمل
- لباس عوض میکنم
- یک قهوه میزنم در اتاق استراحت بیرون اتاق عمل (در حالیکه دلم نیومده کتاب رو بگذارم تو رختکن)
- میریم سر عمل (کتاب رو با خودم میبرم!)
- بنده خدا مریضه یه مقدار وضعش پیچیده تره، عمل رو متوقف میکنن که در مورد یه مسئله ای باهاش صحبت کنند (در این مورد، که مرتبط با بحث اجتهاد و تقلیده، خواهم نوشت)
- یه قهوه دیگه
- یه عمل دیگه
- یه عمل دیگه
- خودم رو به کالبد شکافی میرسونم
- ادامه عمل رو می بینم
- سریع: رختکن، وضو، نماز!
- یک فروند سیب کوچولو
- یه جلسه درس بیهوشی
- کتابخونه، مطالعه
- یه چرت تو کتابخونه (واقعا لازم بود!)
- یه ذره تدریس و کمک به بچه های سال اول
- ادامه مطالعه
- نماز مغرب و عشا
- کتابخونه
- مترو (ادامه کتاب که از اتاق عمل به دلم مونده خوندنش!)
- زنگ به یکی از رفقا
- خانه
- صحبت با یک رفیق قدیمی
- جواب چند تا ایمیل، چند تا بلاگ، دنبال کردن اخبار ایران، با احساس ... زیاد...
- شام (در حال مشاهده فیلم تبلیغ و معرفی Google Wave، طولانیه، تا تهش ندیده ام هنوز، ولی همه چیز رو متحول خواهد کرد)
- نوشتن این پست
پ.ن. بله، نفس هم نکشیده ام هنوز!
