‏نمایش پست‌ها با برچسب دل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

دوباره نوشتن

عقب انداختن فایده نداره
باید دوباره نوشت

دوباره سلام

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

از عشق

برای یکی از دوستان مینوشتم:

مهمترین علامت عشق الان برام احساس خلأ دائمی حضوره
و همیشه اینکه ای کاش بود و میشد باهاش صحبت کرد...

پ.ن. تأهلیدم.
پ.پ.ن. دوستی این آیه را به خاطرم انداخت. چقدر خوبه: اعلموا أنما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم و تکاثر فی الأموال و الأولاد کمثل غیث أعجب الکفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یکون حطاما و فی الآخرة عذاب شدید و مغفرة من الله و رضوان و ما الحیاة الدنیا إلا متاع الغرور.

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

ساء ما تحکمون

سخت معامله ایست
و تلخ
وقتی با کسی با دل معامله میکنی
و او معامله با پول میکند با تو
گاهی پول کاغذی
این بار پول شان اجتماعی

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

چرا به مراسم فارغ التحصیلی نرفتم؟

این سوال را تعداد زیادی از دوستانم از من کرده اند. برای همین خواستم کمی افکارم را جمع و جور کنم و اینجا بنویسم.
دلایل ریز و درشت زیاد دارم. چیزهایی که شخصی است ولی اصلی ترین دلیلی که باعث شده بود از مدتها پیش به فکر نرفتن باشم این بود:
یک چیزی در فرهنگهای مختلف هست به نام rite of passage که این خیلی کاربردها داره. یکی از کاربرد هاش اینه که در حقیقت علامت تغییر از یه طبقه یا وضعیت به وضعیت یا طبقه دیگریه.
برای من تقریبا واضحه که مراسم فارغ التحصیلی خصوصا در رشته پزشکی فقط جشن اینکه آخیش تمام شد درسمان نیست. بلکه یه طور امضای این مسئله هم هست که دیگر "پزشک" شدیم. حالا چرا من این را دوست ندارم؟
چون نمیخوام متعلق به جامعه پزشک ها بشم. من یقین دارم که اگر میرفتم خیلی خیلی لذت میبردم از اینکه به طبقه اساتیدم پیوسته ام. دیگر "دکتر" شده ام.
برای من پزشک شدن دو وجه دارد:
یکی وجه داشتن مجموعه ای از داده ها و شیوه نگرشی به انسان که نتیجه پنج سال مطالعه دانش پزشکی و شرکت در محافل پزشکی است. این وجه برای من دوست داشتنی است و از همین جهت خوشحالم که "دکتر" شده ام.
وجه دیگر اما تعلق به جامعه پزشکان است. این وجه را دوست ندارم. من وفاداریم به جامعه پزشکان نیست. به مردم عادی است. جامعه پزشکان تا جایی که من میدانم تنها رشته ای است که متشکل از فارغ التحصیلان آن رشته است که تعداد ورودی های آن رشته را تعیین و محدود میکند. با اینکه همه رشته ها بر اساس عرضه و تقاضا پیش میروند و معمولا تعداد فارغ التحصیلان در آن رشته بیش از شغل های موجود برای آن است (اگر شغلی پر درآمدی باشد) پزشکی اینطور نیست. پزشکان همه جا تعداد دانشجوهای پزشکی را محدود میکنند تا جایی که میتوانند (و طبعا کمی اشتباه همیشه هست) و این یک موقعیت خاص است

چرا نمیخواهم به جامعه پزشکان بپیوندم؟ چون این پیوستن و این وفاداری به این جامعه - لاجرم چشمانم را نسبت به کم کاری و ظلم های این جامعه خواهد بست. من خودم را بهتر از هر کس دیگری میشناسم.
من میخواهم پزشکی باشم که در راه سلامت جامعه و مریضهایش از هیچ کس پروا نکند. این بنده خدا را ببینید. گفته که اسب سواری خطرش از اکستازی بیشتر است. (ظن من اینه که راست میگه - هر چند خودم تحقیقات را نگاه نکرده ام) و پاسخی که میگیره؟ اینه که اون به لحاظ اخلاقی بد تره!!! فاجعه است.
من دوست میدارم که راحت بتونم حقیقتی که حس میکنم را بیان کنم - صرف نظر از اینکه نظر جمع موافقشه یا مخالف. و من میدونم که اگر به اون جمع حس وفاداری نداشته باشم راحت تر ابراز مخالفت میکنم با نظر موجود.

در مناظره (بل مغازله) فوکو و چامسکی یکی از نکاتی که فوکو گفت و به دل من نشست این بود که همه هرجا هستیم باید ظلم های سیستماتیک را روشن کنیم. موافقم باهاش. واقعا این منش خوبی برای زیستن است. یادم نمیره Ben Goldacre وقتی اومده بود در مورد خرابکاری های شرکت های دارویی برامون صحبت کنه بعد از سخنرانیش که دورش جمع شدیم قشنگ همین حس را داشتم. اینکه مبارزه با ظلم سخته و هزینه بر.
و هر کسی باید از جایی که میتونه شروع کنه

و امروز قدم اول من خوشحالی از پزشک شدن و ابا از پیوستن قلبی به جامعه پزشکان بود.
همین

پ.ن. این پست تقدیم به پدرم و مادرم و صادق است. که پنج سال تحملم کردند.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

امید چشیدن

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را، کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند
هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

مولوی - دیوان شمس - غزل شماره 765

پ.ن. کلا برای دیوان همه شعرا، اصلا همینجوری، این برنامه عالی گنجور رو دانلود کنین، نصب کنین، ثواب داره.

Changed

امروز، اگر محمد دو ماه و نیم پیش رو ببینم، احتمالا اصلا نمیشناسمش. اینقدر تغییر کرده ام.
همین

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

انقطاع

مسئله و درگیری امروز اینه که چیزهایی که دارم میخونم و چیزهایی که دارم احساس میکنم، چیزهای جدیدی نیستن که در این اتاق هایی که میشناسم، در جایی قرارشون بدم.
اتاق هام داره به هم میریزه،
و من از ساختمان زده ام بیرون
و سقفم، آسمان اوست
بارون میاد
و من تا استخوانهام خیسه

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

Fundamentalism

شوخی نیست ها
همچین صبحی بوده که یه بنیاد گرا
زد حضرت امیر رو از ما گرفت ها

پ.ن. تعریف من از بنیادگرا، کسیه که اعتقادش به یه سری چیزهای خارجی، بیش از دریافت های درونیشه.
پ.ن.2. میدونم که این دریافت های درونی، چقدر تحت تأثیر بیرون هستن، ولی واقعا ملاک بهتر دیگری ندارم.

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

توقع

این طور نباشه که توقعی از دیگران داشته باشی که از خودت نداری
تلاش کن همیشه
از خودت توقعی داشته باشی که از دیگران نداری

پ.ن. این، یه مسئله اخلاقی شخصیه، نه اجتماعی

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

Ten Rules for Being Human

یکی از لذت بخش ترین کارهای اشک دار تو زندگی، اینه که بری سراغ کتابخونه اندکی که با خودت از ایران آوردی، یه کتابی که خیلی قشنگ بود رو برداری، و داستان های کوچکش رو بخونی
گفتم این رو اینجا بزارم
Ten Rules for Being Human
by Cherie Carter-Scott
1. You will receive a body.
You may like it or hate it, but it's yours to keep for the entire period.
2. You will learn lessons.
You are enrolled in a full-time informal school called, "life."
3. There are no mistakes, only lessons.
Growth is a process of trial, error, and experimentation. The "failed" experiments are as much a part of the process as the experiments that ultimately "work."
4. Lessons are repeated until they are learned.
A lesson will be presented to you in various forms until you have learned it. When you have learned it, you can go on to the next lesson.
5. Learning lessons does not end.
There's no part of life that doesn't contain its lessons. If you're alive, that means there are still lessons to be learned.
6. "There" is no better a place than "here."
When your "there" has become a "here", you will simply obtain another "there" that will again look better than "here."
7. Other people are merely mirrors of you.
You cannot love or hate something about another person unless it reflects to you something you love or hate about yourself.
8. What you make of your life is up to you.
You have all the tools and resources you need. What you do with them is up to you. The choice is yours.
9. Your answers lie within you.
The answers to life's questions lie within you. All you need to do is look, listen, and trust.
10. You will forget all this.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

چه مبارک ظهری

خدا قسمت کنه
شب رو بیدار نشسته باشی به خوندن
یه چرت بزنی
صبح بعد سحری باز نخوابی به خوندن
دیگه ظهر، انرژیت تموم میشه، سر خوندن انواع آسیب به اعصاب شونه، هی خوابت بیاد
دراز بکشی بخوابی
دقیقا یک ساعت خوابیدی، با صدای تلفن بیدار شی، شماره رو نگاه کنی، ولی از بس گیجی اصل نفهمی شماره چیه، که دوزاریت بیفته یکی مستقیم از ایران تماس گرفته
اصلا یادم نیست چی گفتم و چی شنیدم
حافظه و خودآگاهیم تعطیل بود
ولی خوب بود، خوب. دیروز بدجور دلم گرفته بود
سید جان
اگر به زلف (!) دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
علی یارت

پ.ن. خدا قسمت همه تون کنه اینطوری از خواب بیدار شدنی را!

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

Obituary

اتفاقات من رو تغییر میدن
و بعد از تمام شدن زلزله، و در حین رخ دادن پس لرزه هاش، وقتی میخوام خودم رو آروم کنم، میخوام پناه ببرم به اون افکاری یا زمزمه ها یا اشعاری که قبلا آرومم میکرد متوجه میشم که اون اتفاق، فقط "برای" من نیفتاده، "در" من هم افتاده
انگار دیگه من، اون محمد قبلی نیستم
محمد، مرده.
رحم الله من یقرأ الفاتحة مع الصلوات

پ.ن. متشکرم ازت، دوستی که از راه دور تماس گرفتی. متشکرم، بیش از اونی که فکر کنی.

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

Love

قبل از امتحانات، صحبت از ماهیت و کیفیت عشق شد، یکی از رفقا گفت محمد تو از این خوشت میاد، صبر کن. بعد از تو اینترنت پیدا کرد این رو برام. اونقدر قشنگ بود که تو راه خونه حفظش کردم همون روز:

Love is a temporary madness. It erupts like an earthquake and then subsides. And when it subsides you have to make a decision. You have to work out whether your roots have become so entwined together that it is inconceivable that you should ever part. Because this is what love is. Love is not breathlessness, it is not excitement, it is not the promulgation of promises of eternal passion. That is just being in love which any of us can convince ourselves we are. Love itself is what is left over when being in love has burned away, and this is both an art and a fortunate accident. Your mother and I had it, we had roots that grew towards each other underground, and when all the pretty blossom had fallen from our branches we found that we were one tree and not two.
- Captain Corelli’s Mandolin (1993)

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

خلأ

امروز از صبح منگ بودم
باز رفتم بیمارستان صبح واسه دیدن جنازه اش
بعدش هم مراسم تدفین
افسرده بودم
نمیدونم چرا، امروز خیلی دلم میخواست یکی بیاد دم در، ببره بیرون من رو.
دلم واسه رفقام لک زده بود.
رفقای اینجا هم که همه رفته اند مسافرت. یکیشون مونده بود، که از صبح چشم به راه یه تکست بودم، که از او هم خبری نیومد
حوصله بودن ندارم دیگه
نمیدونم چرا دارم این رو مینویسم
شاید میخوام بعدا یادم باشه، که یه روز، خیلی خیلی نیاز داشتم به همراه، و همراهی نبود
فقط خدا بود، ولی میترسیدم از حرف زدن باهاش. قصه اش طولانیه، میترسم faint کنم
قشنگ زمان ایستاده برام...
یاد شازده کوچولو به خیر:
One risks a little weeping if one lets oneself be tamed.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

قصه یک رفتن

صبح از خواب پا شدم. رفتم دستشویی، موبایلم زنگ زد. اومدم، یه پیام اومده بود برام. صدا رو که شنیدم، همونجا نابود شدم.
محمد، زنگ زدم بهت بگم که دیروز، دنیس عزیز من ترکم کرد. همین، بای...
زنگ زدم بهش، گفت برمیگرده بیمارستان که جنازه رو تحویل بگیره.
پاشدم در اومدم، قشنگ بهت زده بودم. رسیدم بیمارستان. رفتم از اتاق خالیش عکس گرفتم.
زدم بیرون، رفتم تو حیاط دانشکده یه کتابی که یکی از رفقا بهم داده در مورد تأثیر فرهنگ کشورهای مختلف در رفتار پزشکها رو میخوندم. اصلا حالیم نبود، قشنگ روشن بود که به زور، در رو بسته نگه داشته ام.
زنگ زد گفت ممکنه خیلی دیر بیاد، گفتم من فعلا هستم، بهم خبر بده.
زنگ زد، گفت داره میاد. گفتم رسیدی نزدیک بیمارستان بهم خبر بده.
زنگ زد، گفت نزدیک بیمارستانه.
رفتم وایستادم وسط سالن ورودی، با سه نفر از همسایه هاش اومد تو، دری که به زور بسته نگه داشته بودم، ترک برداشت. اومد وسط سالن نمیدونم چی دید تو احوالم، دست انداخت گردنم و گریه کرد و من بغض کردم...
رفتیم بخش، سوار آسانسور که شدیم، انگار بقیه غریبه بودن، تکیه داده بودم به این سمت آسانسور، او هم اون سمت، فقط نگاه میکرد. انگار اون در ترکش داشت باز میشد، به خودم اومدم، دیگه اون مرد خوشروی هفتاد و یک ساله رو نمی بینم؟...
از آسانسور پیاده شدیم، زن همسایه اش ازم پرسید محمد تویی؟ گفتم آره. گفتم ممنونم که کمکش میکنین. حالم بد بود.
رفتیم تو بخش، گفت نبودی دیشب، بعد از یک ماه، فقط یک شب نیومدی. گفتم چرا بهم زنگ نزدی، و بغضم ترکید. بعد گفتم ولش کن، مهم نیست.
یاد داستانهاش افتادم، یاد اون موقعی که برام میگفت وقتی خواستیم ازدواج کنیم، همیشه نگران بود که اختلاف بیست سال سن زیاده، ولی من هیچ وقت حس نمیکردم، تا وقتی که سرطان گرفت...
تو راه سردخونه، یه نگاهی بهم کرد، گفت محمد یک ماه شد ها. یک ماه هر روز اومدی بیمارستان. موبایلم رو در آوردم، یکی از عکس هایی که روزهای اول ازشون گرفته بودم بهش نشون دادم. گفت خوشحالم که عکس گرفتی
رفتیم سردخونه، منتظر که بودیم تو راهرو، دیگه تحمل نکردم، ازشون جدا شدم، رفتم اونورتر. دیگه زورم نمیرسید در رو بسته نگه دارم. همسایه هاش بنده خداها مونده بودن که مثلا من باید تسلی خاطر باشم. یکیشون اومد من رو آروم کنه.
زنش میگفت صورتش رو ببینم؟ همسایه هاش نمیدونستن چی بگن. گفتم حواست باشه که فرق میکنه، سفید خواهد بود و آرام، ولی فرق میکنه. گفت نمیخوام پس، نمیخوام اون تصویر رو ببینم. گفتم ولی کمک میکنه، و نتونستم ادامه بدم...
رفتیم بالاسرش، نگاهم که بهش افتاد، ناخودآگاه زیر لب به زبونم اومد إن الذی فرض علیک القرآن لرادک إلی معاد...
حالا من خیلی حال خوشی داشتم، زنش بنده خدا میگفت چرا پایین گوشش قرمز شده، باید براش توضیح میدادم که وقتی دیگه قلب نمیتپه، خون ته نشین میشه و منعقد میشه، زیر سرش هم اینطوریه، همه جا که نزدیک تره به زمین، سرخ میشه. مونده بودم که این مغزم چرا منفجر نمیشه...
براش قرآن خوندم... هیچ چیزی زیبا تر از سوره ضحی به ذهنم نمیرسید...
گریه کردم...
از زنش خداحافظی کردم، گفتم فردا میام مراسم تدفین.
از در زدم بیرون، منگ بودم، اشکم به ته رسیده بود.
به خودم اومدم، متوجه شدم دلم چقدر براش تنگه، که دیگه نمی بینمش
و یاد هفته قبل افتادم که زنش رفت از اتاق بیرون بگه یه پرستار بیاد چون دردش شدید شده بود
تو همون درد، وقتی دید زنش رفت بیرون، بهم گفت محمد، وقتی من برم، زنم کمک میخواد ها، خیلی خامه، راهنما میخواد
انگار زمان ایستاد
بلند شدم از رو صندلی فقط بهش نگاه کردم. گفتم چشم.
و امروز فهمیدم
وقتی حرفی میزنی، باید پاش بایستی

حالا باید انشا بنویسم، با تابستان خود چه کردید...

پ.ن. با یکی از رفقا صحبت میکردم، از پشت تلفن گفت چرا مرده ای؟ فهمیدم انگار داغون تر از اونم که فکر میکردم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

شراب تلخ میخواهم

امتحان عملی و بعدش هم تئوری رو دادم.
قصه که زیاده، فکر میکردم امتحان تئوریم یه ساعت دیرتر شروع میشه، با چه استرسی رسیدم به سالن! قشنگ تا شب خوابم نمیبرد.
حالا امروز نشسته ام و به حماقت های دیروزم تأسف میخورم! فکر کن، جواب رو میدونستم، سر یه حماقت یکی دیگه رو زدم!
از اینها گذشته، بدجوری دلم واسه گپ زدن تنگ شده. یه آدم که بشه باهاش صحبت کرد.
حسابی دلم واسه رفقای ایران تنگ شده. البته احتمالا رفتن بیشتر به هم میریخت من رو، دو سه شب پیش خواب دیدم که ایرانم و دارم از رفقا خداحافظی میکنم، اونقدر دردناک بود، با گریه از خواب پاشدم.
این مریض ما هم که عملا نیت کرده تا من رو به لحاظ روانی به اتیسم دچار نکنه، ول نکنه ما رو.
فقط نگاه و نگرانی و اشک زنش رو که می بینم، رسما منهدم میشم همون دم در.
امروز هم که با هر کدوم از رفقا تماس گرفتم برم یه قدمی بزنم، همه مشغول بودن.

عجب شعریه این شعر حافظ: شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
این بیتش خداست:
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
و صد البته پایانش که داغون میکنه آدم رو:
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

حالا اینها به کنار، یکی از رفقای همکلاسی حدود دو ماه پیچید به پر و پای ما که تو چرا نمیخوای ازدواج کنی. آخر سر بعد کلی اخطار دادن که ببین، همون بهتر که ندونی و ...، حدود دو ساعت طول کشید تا توضیح بدم مرحله به مرحله چرا. حالا رفته افسرده شده. آخه مرض دارین شما آدمها؟ چرا سوالی میپرسین که نمیخواین بدونین جوابش رو؟
فعلا سه چیز امید به زندگی رو تقویت میکنه:
اولی یه کپه کتاب
دومی دیدار احتمالی یکی از رفقا
سومی شازده کوچولو. مینویسم ازش

پ.ن. ماه رمضان نزدیکه، ولی من حال خوبی ندارم. انگار داره زمان تحویل یه مقاله میرسه، و اصلا کار نکرده ام روش

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

درد

از درد آورترین لحظه ها
لحظه ایه که کسی داره درد میکشه
و تو کاری نمیتونی بکنی
فقط فرصت میکنی از کنار تختش دور شی
یه جایی برسی که دو دستت رو تکیه بدی به چیزی، به پنجره ای رو به شهری که حیرت میکنی چطور هنوز روشنه
دری که جلوش رو گرفته بودی که باز نشه، باز شه
چهار ستون بدنت شروع کنه به لرزیدن
و زار زار گریه کنی

پ.ن. فردا امتحان عملیم رو دارم

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

وحشت

از سخت ترین لحظه ها
لحظه ایه که کسی بهت میگه
"تو رو خدا برای من فرستاده"
و تو میدونی
که چه قدر دوری از اون چه که او تصور میکنه
و برخودت میلرزی

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

Hard News

خب، این خبر هیچ راه راحت گفتنی نداره، پس مستقیم میگم.
اصلا تصمیم گرفتنش راحت نبود. اصلا.
تابستون نمی آم.
...
علتش؟ اصلیاش سه تا چیزه:
1- باید خودم رو واسه یه امتحان پزشکی آماده کنم.
2- امتحان های دو سال مدیریتم رو که عقب انداختم، باید بعد تابستون بدم، اصلا آماده نیستم.
3- یه پروژه ای رو دست گرفتم در مورد سرطان لوزالمعده، باید به نتیجه برسونمش.

دوستان، لطفا موقع کامنت گذاشتن خدا رو در نظر بگیرین.
اگه فکر میکنین دلم خون نیست، خب، چیزی نمیتونم بگم.
دلم بدجور تنگه. اصلا لغت تنگ جواب نمیده. خونه دلم. نه اینم نمیشه...
ولی کاری نمیشه کرد.


پ.ن. خیلی فکر کردم که آیا اینکه مریض سرطانیم احتمالا این تابستون می میره، در موندم تأثیری داره یا نه، ولی به نتیجه ای نرسیدم. خدا میدونه!

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

Sudden Changes

یکی از دلخراش ترین اتفاقاتی که برای من می افته، اینه که وبلاگ یه نفر رو که مدتها دوست داشتم و دنبال میکردم، یه هو ببینم تو یه پست نوشته که خب، ازدواج کرده!
چیزی که برام همیشه عجیبه اینه که خب، اون موقعی که من شروع به خوندن این نوشته ها کردم، قطعا مجرد بوده، و از نوشته هاش این حس رو برداشت میکردم که داره از ته دل مینویسه. وقتی ناگهان بدون هیچ تغییری در سبک نوشته هاش، یه هو ازدواج میکنه، از دو حالت خارج نیست:
- یا پروسه ازدواج، و این تغییر، هیچ تأثیری درش نداشته!
- یا اینکه خودش یا بخشی از وجود خودش رو از بلاگ دور نگهداشته.
احتمال اول خیلی کمه. و احتمال دوم خیلی دلخراشه.
این یعنی من که وقت میگذاشتم و از ته دل میخوندم و تلاش میکردم خودم رو جاش بگذارم و ازش چیزی یاد بگیرم یا دنیا رو از چشمش نگاه کنم، تمام این مدت سر کار بودم.
هر چقدر هم برای خودم توجیه کنم، آخرش اینه که سرم کلاه رفته. این وبلاگ ها رو دیگه حوصله نمیکنم دنبال کنم. انگار یه جورایی دلم میگیره از صاحابش.
و اگه هدف این باشه که فقط با یه بخشی از وجود کسی آشنا شم، خب، این همه کتاب تو لیست هست، این همه وبلاگ آدم سرشناس هست، بیکارم مگه بیام مال اینها رو بخونم؟
فرقی که دوست من، با یه استاد دانشگاه برام داره چیه؟ من زندگی خصوصی استادم اصلا برام مهم نیست، ولی دوست دارم دوستم رو کامل بشناسم.
قضیه مطلق نیست قطعا، و درجات داره. ولی وقتی یه بلاگ، آدم رو معتاد میکنه، باید یه حقوقی رو رعایت کنه!
و وقتی این دوستی شکسته میشه، دیگه دوباره به هم بند زدنش، غیر ممکن به نظر میاد.