۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

اولین دوست مدرسه

دیشب، خبری رو شنیدم ازش، و صحبت کردم با اولین دوست مدرسه ایم.
خوشحالم و آرزومند توفیقش.
کار دنیا رو ببین! اولین بار کجا دیدیم همدیگه رو، و الان هر کدوم کجاییم!
توکل به خدا

اولین بیمارستان نوشت

اگه این چیزا رو الان ننویسم، احتمالا بعدا هم نخواهم نوشت.
- جمعه، برای اولین بار در عمرم، خون گرفتم، از یکی از همکلاسی ها!
- وقتی با ملت صحبت میکنم، دکتر یا مریض یا بیرون، دیگه کسی نمیفهمه خارجیم، می پرسن مال کجای انگلستانی؟
- خیلی بخش، باحاله، باید بنویسم حتما در موردش.
- صحبت با مریض ها و معاینه، خوبه، خوش میگذره، دارم یه مقداری از برخورد با مردم لذت میبرم. باید دید ادامه خواهد داشت، یا فقط نتیجه دو سال برخورد با کتابه!
- دو تا مقاله مدیریت مونده، فردا هم یه امتحان آسکی دارم.
- بله قربان، کلا شرم و حیا را قورت داده ایم، یه آب هم روش! (یکی از مسائلیه که خیلی سرش توضیح دارم)
فعلا همین

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

یادش بخیر

- سالها پیش، در دبستان بودیم، جلوی سن واسه نمایش نشسته بودیم، بعد از اینکه آقای دوایی ذکر "اللهم العن قتلة أمیر المؤمنین علیه السلام" رو گفتند، دوست عزیزم، علی ش، برام تکرار کرد تا یاد گرفتم. علی جان، امشب به یادت بودم...
- علی جان، اون دوستی نزدیک دوران دبستان رو، شاید دیگه تجربه نکردم. نزدیکی فکری خیلی زیاد رو تجربه کرده ام، ولی اون دوستی، دوستی دوران بدون فکر، یادش بخیر. هر جا که هستی، خدا به همراهت.
- علی جان، توفیق نشد ببینمت امسال، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...


پ.ن. دیروز، 9/9/9 بود. نوشتم که بماند.

تأملاتی در علوم سیاسی - اصالت فرم یا معنا

مطلبی که میخوام بگم، شاید یکی از مهمترین و ریشه ای ترین اختلافات فکری بین جریانات فکری امروز و در طول تاریخه.
1- معنی لغت، در زمان و مکانش تعبیر میشود. یعنی چی؟ یعنی اگرآسمان، 10 قرن پیش، محل ستارگان بود، هر حرفی که در زمینه "آسمان" آن موقع زده میشد، باید در بستر زمانی همان روز بررسی بشه، نه امروز که آسمان، برای ما اتمسفر و پراش نور در آن شده است. منظورم چیه؟ مثلا اگه یه نفر ده قرن پیش گفت آسمان چه ستارگان زیبایی در خود جای داده، نمیشه مسخره اش کرد، یا گفت ستارگان در فضا هستند، نه آسمان. تعریف کلمه در دیروز و امروز، با هم فرق میکنه.
2- این اختلاف معنی، لزوما ربطی به پیشرفت علم نداره، گاهی مرتبط ما حیطه بحثه. مثلا وقتی یه معلم کلاس چهارم دبستان، به بچه ها میگه که بچه ها، مجذور هر عددی، از خودش بزرگتره یا مساویشه، داره حرف درستی میزنه، چرا؟ چون منظور و حیطه حرفش، اعداد طبیعی هستن. ولی اگه همین حرف رو کسی بزنه که حیطه بحثش، اعداد کسری بین صفر و یک رو هم شامل بشه، خب طبیعتا داره اشتباه میکنه.
3- غیر از خود حیطه، خیلی اوقات این لغات، یه پس زمینه ای با خودشون دارند. یعنی مثلا وقتی من دارم سر کلاس میگم بچه ها، به هر حرفی که معلمتون گفت گوش کنید، طبیعتا منظورم این نیست که اگه گفت خودتون رو از پنجره بندازید بیرون، بندازید بیرون! منظور من، و حیطه بحث من با توجه به محیط من، و شناختی که از من برای بچه ها حاصله، روشن میشه.
4- حالا مشکل کجا ایجاد میشه؟ از همون دوران دبستان، بسیار پیش می آمد که معلم چیزی میگفت، و خب، وقتی در حل مسئله، یا انجام کاری، من میخواستم خلاف اون چه که بعضی از دوستان فهمیده بودن عمل کنم، دعوا میشد. برای من روشن بود، که منظور معلم از جمله چیه، ولی از همون موقع، بعضی دقت به معنا نداشتن، و در ظاهر لغات گیر میکردن. الان میگم این مسئله بچه گانه، در سطح سیاست، چه فاجعه ای رو به بار میاره.
5- پس از رحلت پیامبر(ص)، این اختلاف عمق فکری، به اعلی درجه خودش رو نشون داد. یک طرف، حزبی بود، که میگفت پیامبر(ص) امر به شایسته ترین فرد برای حکومت کرده اند، و این شایسته ترین فرد، علی(ع) است، و اطاعت از او واجب. طرف دیگر، میگفت نه، "أطیعو الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منکم". هر کسی که "ولی أمر" باشد، اطاعتش واجب است. (+) و کسی که اطاعت نمیکند، و با مردم صحبت میکند و در خانه اش نشسته، اغتشاش گر است و در خانه اش را شده آتش میزنیم تا کانون فتنه از هم بپاشد و بیرونش بیاوریم. از اون موقع تا الان، تشیع، دو راه برای جواب دادن انتخاب کرده. یکی شیوه ایه که به لحاظ تاریخی، نشون میده که علی(ع) منصوب خدا بوده. و یه شیوه دیگه، حل این مشکل، از ریشه است، که تلاش میکنه به مخاطب یاد بده که "معنا" اصالت داره، نه "فرم". از همین جهت، به نظر من، شاید بهترین لغتی که برای خاستگاه فکری تشیع میشه انتخاب کرد، Reformist باشه.
6- این مشکل، مال دیروز و امروز نیست. همیشه این دعوا بوده. یک طرف، دائم به لغات، و به سطح جملات استناد میده، و یکی به معنا استناد میده، و طبیعتا برای فهم معنا، باید بیشتر از یکی دو جمله خواند. باید با پس زمینه فکری فرد مقابل آشنا شد، باید شرایط زمانش را فهمید، و برای همین جو تحصیلکرده، همیشه معناگراتر بوده، و از اون طرف، جناح های فرم گرا، دائم مردم را با استناد به لغات و سطح ظاهری کلمات، تحریک میکنند. ای کاش حوصله بود و مینوشتم از ماجرای تراویح، از قصه فتوحات اعراب بر ایران، از ... کسانی که خونده اند، میدونن که منظورم دقیقا چیه. همیشه این بدبختی برای ما وجود داشته.
7- اخیرا رسم شده، که یک سری از جملات مرحوم امام را هی علم میکنند بر علیه میرحسین موسوی، که: "بگويد من، من شوراي نگهبان را قبول ندارم، من قانون اساسي را قبول ندارم، من مجلس را قبول ندارم، من رئيس جمهور را قبول ندارم، من دولت را قبول ندارم ديگر نق زدن در آن، اگر بخواهد مردم را تحريك بكند، مفسد في الارض است و بايد با او دادگاه ها عمل مفسد في الارض بكنند" خب، اگه به صرف ظاهر این جمله کسی بخواد نگاه بکنه، بله، خود مرحوم امام هم مفسد فی الأرض بوده پس! ولی یه دقت بیشتر، روشن میکنه، که "اشخاص"، اصالت ندارن، "ارگان" ها، در صورتی که شیوه تشکیلشون، مورد قبول باشه، "حق" پیدا میکنند. مرحوم امام، هرگز چنین شورای نگهبانی را قبول نمی داشت. کیه که باور داره که شورای نگهبان بی طرفه؟ شورای نگهبانی که نماینده های مردم رو رد صلاحیت میکنه، یعنی به زور، به این "حق" خداداد مردم، تجاوز میکنه، هرگز مشروع نیست.
8- دوستانی هستند، که شیوه بحثشان، اینگونه است که به این عزیزان میگن که بالاخره ما حق راهپیمایی آزاد داریم یا نه؟ چرا حق ما رو میگیرید. و این هم شیوه صحیحیه. وقتی دولت، بعد از ظهر انتخابات، به ستادهای کاندیداها حمله میکنه، و قانون شکنی شروع میشه، وقتی نماینده های کاندیداها اجازه ورود به اتاق تجمیع آرا را ندارند، دیگر قانون شکسته شده، راه حل مردم چیست؟ راهپیمایی، که نشان بدهند که در شهری که کمتر از دو میلیون و سیصد و هفتاد هزار نفر رأی داده اند به موسوی، سه میلیون نفر اقلا به شهادت آقای قالیباف در خیابان حضور داشته اند، بماند که به ازای هر آدم، چند نفر در خانه مانده اند. وقتی که این حق مردم را هم پایمال کنیم، دیگه چه توقعی داریم؟ مردم دیگه چطور باید نشون بدن که تقلب شده؟ جز با حضور در خیابان؟
9- این مسئله تشخیص تفاوت بین فرم و محتوا، خیلی مسئله مهمیه. این رو بارها و بارها شنیده ام، مثلا استدلال میکنن که کمونیسم، جواب نمیده، چرا؟ چون شوروی فروریخت. خب، این مسخره است. خیلی فرق بود بین مارکسیسم-لنینیسم، و مزخرفات مائو و جنایات استالین. همین استدلال رو میکنن که مثلا اسلام دین جنایت و تجاوزه، خب بابا، خیلی فرق بود بین اسلام پیامبر(ص) و اسلام متجاوز عمر. به صرف اسم، که محتوا قابل رد کردن نیست.
10- این تشخیص تفاوت، خیلی گاهی در تاریخ مهمه. مثلا تامس جفرسون، نویسنده اعلامیه استقلال آمریکا (که واقعا فوق العاده است)، وقتی نوشت که all men are equal، خودش برده داشت. یعنی از نظر جفرسون، equality تضادی با برده داری نداشته در ذهنش. (کلا قضیه داستان منع برده داری، داستان خیلی جالبیه. سیر تاریخیش، واقعا آموزنده است در زمینه حرکات مدنی)
11- در مورد این بعدا بیشتر خواهم گفت، ولی عجالتا، وقتی در زبان مردم، به جای لغت "عالم" که مورد استفاده معصومینه، و همیشه اعتبارش از "علم" میاد، لغت "روحانی" مینشینه که اعتبارش از لباس و ارگانش میاد، هر چند کسی بگه که روحانی، همون عالمه، ولی عملا اعتباری مستقل از علم میاره. نشانه اش هم خیلی ساده است. نگاه کنین به لیست روحانیونی که قبول دارین، تلاش کنین جلو اسم هر کدوم، دو تا کتابی که ازشون خونده اید رو بنویسین، قطعا نمیتونین (اغلب افراد). ولی حالا لیست آدمهای غیر روحانی ای که قبول دارید رو بنویسید، لطفا جلو خودتون رو بگیرین که بیش از دو سه تا کتاب ننویسید! این به همین سادگی نشون میده، که "اعتبار" این روحانیون، دیگه متأسفانه به علمشون نیست، به "روحانیت" شونه. (اگه جلو هیچ کدوم از کسانی که قبول دارید، نمیتونید اسم کتابی بنویسید، براتون متأسفم، تو رو خدا یه کم مطالعه و تعقل کنید، اقلا در این ماه. نعره وا اسلاماه تون، به فلک نرسیده باشه، وقتی هنوز یک بار قرآن رو نخونده اید) در مورد این بعدا باز هم خواهم گفت.
12- گفتم نقل یه داستانی خالی از لطف نباشه. با یکی صحبت میکردم، که برادر من، وقتی قرآن میخونی، باید لغت رو در معناش دقت کنی، نه به صرف ظاهر، وگرنه کسی که آیه "و من کان في هذه أعمی فهو في الاخره أعمی و أضل سبیلا" رو بخونه به ظاهر، به این نتیجه میرسه که هر کسی که کوره، جهنمیه! برآشفت که نه، این معلومه که روشنه که منظور از کور، کوردله، گفتم این در سطح تو، روشنه، تو دقت به معنی داری میکنی، من ازت میخوام این رو جاهای دیگه هم ادامه بدی. بعد ناگهانی دوست همفکر، ولی کم سواد تر این بنده خدا رو که کنارمون بود رو صدا کردم، گفتم به نظرت معنی این آیه چیه؟ یعنی قرآن داره میگه کسی که کوره، جهنمیه؟ یه کم فکر کرد، بعد گفت آره دیگه! قیافه این رفیقمون دیدنی بود. بنده خدا مستأصل نگاه میکرد به دوستش، میگفت واقعا نمی فهمی؟ و من خنده ام گرفته بود، که ببین، چسبیدنت به ظاهر، کارت رو به اینجا میرسونه، حالا ببین من چه حالی دارم!

پ.ن - 1: شب نوزدهم ماه رمضان این رو نوشتم. شبی که شمشیر اصالت فرم، بر فرق محتوایی فرود آمد، که "تهدمت والله ارکان الهدی"...
پ.ن - 2: میتونین به عنوان لب کلام این پست، سخن شهید این ایام رو به خاطر بسپرین، و گول "کلمة حق"، فرمی که "یراد بها الباطل"، که معنای غلطی بوسیله استناد به سطح اون کلمه میشه رو نخورین.

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

احوالات

- بیمارستان شروع شده. خیلی وضع درسی شنیع(!) تر از اون چیزیه که فکر میکردم. از اون جالب تر، این فرصت (اقلا) سه ساله ایه که من در این مدت خواهم داشت، که مجبورم با مردم اینجا، از همه قشری صحبت کنم، در مورد خصوصی ترین مطالب زندگی شون. فکر کن! عجب تجربه خوبی خواهد شد، إن شاء الله.
- همینطوری که بیمارستان میگذره، هر روزش چند تا اتفاق می افته که با خودم میگم هرکدوم یه سوژه پست وبلاگ هستن! دو سال گذشته تو کتابخونه زندگی کردم، سوژه نبود، حالا از این به بعد سوژه هست، فرصتش احتمالا نیست، باید یه کاری کنم این اتفاقات رو بنویسم جایی.
- مدیریت، کمتر از دو ماه دیگه امتحانشه، و سه هفته دیگه باید دو تا مقاله دیگه رو بدم، که طولشون خیلی زیاد باید باشه!
- چند تا کتاب عالی، رفیقان شفیق از تهران بهم دادن، و خودم هم تا رسیدم چند تا کتابی که تو لیست داشتم رو گرفته ام، اوضاعیه اصلا، نگو و نپرس
- ایام ماه رمضانه و من از همیشه احساس ... بیشتری میکنم.
- امسال، موقع خواندن قرآن، با همه سالهای گذشته ام فرق میکنه. توضیحش نمیتونم خیلی بدم، دارم قرآن رو می فهمم، آیاتش برام سرشار از معنی شدن، معنی هایی که سر هر کدومش حس میکنم میتونم چند ساعت صحبت کنم.
- دو سه تا پروژه تو ذهن هست، خدایا وقت بده...
- يا أيها الذين امنوا اتقوا الله و امنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به
- يؤتكم كفلين من رحمته
- يجعل لكم نورا تمشون به
- نورا
- تمشون به

پ.ن. سر سفره افطار، و حین نمازهاتون، عزیزان در بند رو فراموش نکنید از دعا. با دعا برای این عزیزان، خودتون رو به خدا نزدیک کنین. اونها که روسفید امتحانن، خودمون رو جلو بکشیم...

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

تأملاتی در علوم سیاسی - حق و شایستگی

این چند تا نوشته ای که مینویسم، خیلی خلاصه، ولی عمیق و ریشه ای، یه سری مطالبی رو در مورد مبنای حکومت در اسلام مینویسم. به هیچ وجه ادعا نمیکنم که این مطالب، مثل مقالاتی که در علوم انسانی مینویسیم، جامع هستش، چون حقیقتش اینه که وقتش رو ندارم. من خیلی سریع، ولی تلاش میکنم با توضیح کافی، یه سری مطالبی که اخیرا بین دوستانم میبینم که اشتباه جا افتاده، یا نمیدونن چطوری باید با هم مطالب رو جمع کنن، توضیح میدم. ولی در مورد مطالبی که مینویسم، ادعای کامل بودن و دقیق بودن رو میکنم، و از همین جهت، کاملا حاضر به بحث در تک تک مواردش هستم.
طبیعیه که همه کسانی که اینجا رو میخونن، هم عقیده نیستن. دوستان بی خدا، مسلمان مقلد، مسلمانی که به تطبیق احکام قرآن به امروز عقیده ندارن و ...، من اینجا یه چیزایی رو به صورت ضمنی فرض میکنم، مثل عصمت چهارده معصوم، ولی بحث من حتی با حذف این فرض های شیعی، ضربه نمیخوره. بعضی چیزها رو هم فرض خواهم کرد، که خودم قبول ندارم، ولی باز هم ضربه ای به بحث نمیزنه. بالاخره ما پیرو ائمه ای هستیم که وقتی صحبت میکردن، همه به زبان خودشون میشنیدن، شاید امروز بیش از همه نیاز به چنین دیالوگ هایی داریم.
1- تفاوت حق و شایستگی
یه مثال ساده میزنم، که منظورم از این دو لغت روشن شه. من صد تومان پول دارم، "حق" منه که اگه دلم بخواد باهاش کتاب بخرم، یا سیگار بخرم یا به گدا بدم، یا اصلا بگذارم تو خونه مون و روش بخوابم. این یه مسئله ساده است که مورد قبول همه مردم و طبیعتا اسلامه. اما اینکه کدام کار "شایسته" است، مربوط به یه حیطه دیگه میشه. یعنی من در شرایط عادی اگه کتاب بخرم، شایسته است، سیگار بخرم شایسته نیست. (اینجا خیلی وارد نمیشم، که تفکرات اقتصادی متفاوت در مورد طبیعت این "حق" چی میگن، چیزی که مهمه اینه که این در همه تمدن ها مشترک بوده (حتی در قبایلی که در سطح اجتماع، که به زودی واردش میشم، یا حتی در زمینه خانواده و مسئله همسری، به اشتراک قائل بودن، یه حداقلی برای این "حق" قائل بوده اند.) کسایی که علاقه دارن، فکر کنن که داروین و تئوری بازی ها، چقدر خوب میتونن این مسئله رو توضیح بدن)
2- خب، حالا یه مسئله خیلی جدی مطرح میشه، که وقتی ما آدم ها کنار هم زندگی میکنیم، آیا "حق" داریم، که به "حق" دیگران دست ببریم؟ مثلا آیا اگر همسایه ما دوست داره سیگار بخره، آیا ما حق داریم که پولش رو به زور ازش بگیریم و براش کتاب بخریم؟ جواب قطعا و یقینا منفیه. نظام های فاشیستی یا اون سر طیف، رادیکال های چپ، در مورد این مسئله میگن که مثلا مردم بچه اند، و ما صلاحشون رو میدونیم. این استدلال از ریشه باطله، چون بحث، در مورد یه سری بچه نیست، کسی که در عرف عاقل و بالغه، این "حق" بهش تعلق میگیره.
3- به زبان دیگه میشه گفت تجاوز به "حق" دیگران، "شایسته" نیست. یعنی با اینکه سیگار خریدن واسه همسایه ما "شایسته" نیست، ولی خود ذات این تجاوز ما به "حق" اون، "ناشایسته" است. به زبان دیگر، "هدف وسیله را توجیه نمیکند". یعنی شما اگه شایسته میدونی که مردم سیگار نکشن، حق نداری که بری خونه همه مردم سیگارهاشون رو از دستشون بگیری.
4- یه مثال خیلی کلاسیک که اینجا مطرح میشه اینه، که در اسلام، محدوده خانه هر کسی، به خودش تعلق داره و هر کار خصوصی ای که در اون خانه میکنه هم به خودش ربط داره و تجسس حرامه. مثلا با اینکه مشروب نوشیدن "شایسته" نیست، اگه کسی داخل خونه اش مشروب بخوره و بیرون نیاد، "حق" داره و به کسی ربط نداره، اینکه کسی تجاوز به حقش بکنه، حرامه، "ناشایسته" و ممنوع، و کسی این "حق" رو نداره.
5- قبل از ادامه، یه مسئله ای هست، که خیلی باعث این اشتباه میشه. خیلی وقت ها در زبان عامیانه مردم، لغت حق به معنی "شایسته" به کار میره. من این کار رو نخواهم کرد، ولی خیلی وقتها جملاتی که میشنوین، یادتون باشه که معنیش شایستگیه، مثلا میگن: "حقش این بود که فلان کتاب رو میخریدی"، "حق با توه، نباید سیگار میخریدم" و ... بیان دقیق اینها میشه "شایسته بود که فلان کتاب رو میخریدی"، "تو درست میگی، سیگار خریدنم ناشایسته بود". حواستون باشه که اگه احیانا با کسی صحبت میکنین، با مردم به زبان خودشون صحبت کنین.
6- حکومت، "حق" مردمه و همه مردم "حق" برابری دارند. این مسئله رو من مفصل سرش استدلال نمی آرم. این مسئله ایه که در قانون اساسی ایران ذکر شده، و خیلی هم طبیعیه. یعنی اگه دقت کنین به معنی و هدف حکومت که در حقیقت تصمیم گیری برای اداره امور جمعه، معنیش روشنه. یعنی مثلا فرض کنین تو یه روستا، کلا ده تا خانواده باشن، بخوان تصمیم بگیرن که آبرسانی از رود را سر چه ساعت هایی بگذارن، خب، همه دور هم جمع میشن و تصمیم میگیرن. یعنی این مسئله، "حق" همه مردمه. و اگر مثلا هشت به دو یه تصمیمی رو بگیرن، خب طبیعتا باید نظر اون هشت نفر اجرا بشه، تا "کمترین تجاوز به حق" مردم صورت بگیره. البته و صد البته، که این معنیش این نیست که اگه همه تصمیم گرفتن، باید بقیه هم خونه شون رو رنگ داخلش رو قرمز کنن، در محدوده خانه هر کس، بقیه "حق" ندارند، در محدوده ای این اکثریت آرا مد نظر قرار میگیره، که همه "حق" مشترک و برابری دارن، یا نمیشه که حق یکی رو اجرا کرد، در حالی که به حق بقیه تجاوز نکرد، مثلا نمیشه سر ساعت دو بعد از ظهر، هم باغ سر کوچه، هم باغ انتهای کوچه آب بخورن، باید یه تصمیمی گرفته بشه.
7- باز هم تکرار میکنم، اگه من و دوستم سر یه موضوعی مسئله ای داریم که فقط من و او حق داریم درش، همه مردم هم بیان بگن فلان طور، مهم نیست، چرا؟ چون حقی ندارن که نظرشون اهمیت داشته باشه. هر کاری از دست مردم بربیاد، از طریق صحبت کردن با ماست و متقاعد کردن ما. این در حقیقت ترجمه این آیه عزیز قرآنه، که خدا به پیامبر خاتم(ص) می فرماید که "و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما أنت عليهم بوكيل" یعنی که تو رو حافظ این مردم قرار نداده ایم، و تو وکیل اینها نیستی. (بعدا در مورد این بیشتر توضیح خواهم داد.)
8- دقیقا معنای دموکراسی، همینه، یعنی همه مردم در زمینه حکومت، با هم "حق برابر" دارند. این عبارت از شهید مطهری فکر میکنم نقلش اینجا واسه دوستانی که برای حرف ایشون، به عنوان یه متفکر اسلامی اهمیت قائلند، مفید باشه:
"امـیـرالـمـومنین(ع) با خوارج در منتهی درجه آزادی و دمکراسی رفـتـار کـرد. او خلیفه است و آنها رعیتش، هرگونه اعمال سیاستی بـرایـش مـقـدور بود، اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد و حتی سـهمیه آنان را از بیت‌المال قطع نکرد، به آنها نیز همچون سایر افـراد می‌نگریست. این مطلب در تاریخ زندگی علی عجیب نیست، اما چیزی است که در دنیا کمتر نمونه دارد."
یک نکته رو هم باید بگم، گاهی به اشتباه، به دموکراسی میگن دیکتاتوری اکثریت. این از بنیان اشتباهه. دموکراسی، یعنی مردم در زمینه قوانین و اداره امور جمعی، حق برابر دارند. دیکتاتوری، در درونش، به شخص یا اشخاصی قدرت بدون حد میده. در دموکراسی، اکثریت مردم نمیتونن به اقلیت بگن که حق ندارین تو خونه تون فلان کتاب رو داشته باشید، در دیکتاتوری، دیکتاتور میتونه هر چی دلش خواست رو حکم کنه، ولو به حقوق فردی افراد تجاوز بشه. خیلی فرق هست بین این دو.
9- حالا دین چی میشه؟ خیلی ساده است. دین راه و رسم زندگانی ایه که خدا از بندگانش میخواد، و این رو کسانی که خدا رو قبول دارن، از راههای متفاوتی بهش میرسند. این قوانین اجتماعی، که مثلا برای دادگاه چند شاهد لازمه، حد دیه یک نفر چقدره و ... در همه دنیا، توسط مردم تعیین میشه، چون "حق" مردمه، و طبیعتا هر جایی ملاک خاص خودش رو داره. اگه مردم یه جایی دوست داشتن که در مورد این قوانین، به حرفهای یک نفر که بهشان ثابت شده که از طرف خدا آمده گوش بدهند، خب، طبیعتا قوانینشان بر اساس آن دینشان خواهد بود. اینجا یه نکته خیلی مهم هست: حکومت "حق" مردمه. هیچ تفکری بر این مسئله سوار نیست. اگه مردم دوست داشتن بر اساس تفکری انتخاب کنند، این "حق" آنهاست، نه هیچ کس دیگر. به عنوان مثال، ممکنه مردم یه جایی، یه چیزهایی رو از مسیحیت قبول کنند که وارد قوانین اجتماعشان بشود، این به هیچ وجه گارانتی نمیکند که بقیه قوانین هم خود بخود وارد خواهد شد. اگر مردم خواستند، باقی را هم وارد میکنند، وگرنه، نه. ممکنه مردم بخوان در یه زمینه ای، به حرف یه فالگیر گوش بدن، باز هم اشکالی ندارد، ولی این دلیل نمیشه که فردا فالگیره بیاد و بگه پس بقیه چیزها رو هم من تعیین میکنم. مثلا یه نفر صد تومان پولش رو میره از فالگیره میپرسه که آقا امشب با این پول چه کنم؟ فالگیره بگه بریز تو جوی آب، دلیل نمیشه فردا بره ببینه فالگیره داره با مبل طرف از خونه اش میاد بیرون، هیچی نگه. "حق" مال اون فرده، یه روز دوست داشت براساس حرف فالگیره عمل کرد، حالا هم باید خودش بخواد، فالگیر هیچ وقت "حق" نسبت به اموال اون نداره.
10- ترجمه شایسته، به زبان عربی، براساس تعریفی که کردم میشه "مشروع". بنابراین، مشروعیت هر حکومتی به اولا و بالذات به نظر مردم وابسته است. اینکه حالا این مردم، کارهایی بکنن که مشروع هست یا نه، قدم بعدیه. به زبان دیگه، مثل اون مثالهایی که زدم، تجاوز به "حق" مردم، مشروع نیست، ولو این مردم بخوان کار نامشروعی در خانه شان بکنند. به جای توضیح بیشتر، یه نقل قول میکنم از آیت الله جوادی آملی:
"نخست باید روشن شود که نقش مردم در حکومت اسلامی چیست. نقش مردم در مقام اثبات و تحقق و اجرا، چه درباره اصل دین،‌چه درباره نبوت، چه درباره امامت بالاصل، و چه درباره نصب خاص، نقش کلیدی است؛ تا چه رسد به ولایت فقیه که نصب عام است. مردم اگر – معاذ الله – اصل دین را قبول نکردند، دین، نسیاً منسیا و فراموش شده می‌شود؛ اگر مردم نبوت را قبول نکردند، آن پیامبر مهجور می‌شود و اگر امامت امامی را قبول نکردند، آن امام مهجور می‌شود ولو آن که آن امام، همان حضرت علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) باشد. باید مقام ثبوت، ‌مروعیت، و حقانیت را از مقام اثبات، قدرت عینی و.. جدا کرد. اگر کشور بخواهد اداره شود، تا مردم نخواهند و حضور نداشته باشند، نه نبوت، نه امامت، نه نیابت خاص، نه نیابت عام، هیچ یک در خارج متحقق نمی‌شود. کشور با صرف رأی علمی اداره نمی‌شود و در مقام اجرا، کار کلیدی در دست مردم است. حکومت اسلامی نیز حکومت سلطه و تحمیل نیست؛ اگر جبر و سلطه باشد، می‌شود همان حکومت باطل اموی و مروانی که پس از مدتی هم از بین خواهد رفت."
11- بنابراین، کسانی که میگن مشروعیت همه چیز از خداست، اگه حواسشون دقیق جمع باشه، معنی این حرف ادامه اش اینه که از نظر خدا، حکومت "حق" مردم است و تجاوز به این "حق"، "نامشروع" است. متأسفانه این جمله، کلمة حق یراد بها الباطل میشه خیلی اوقات. برای کسانی که عقیده به اسلام دارند، تحمیل حکومت به مردم، "حرام" و "نامشروعه".
12- یک مسئله ای که خیلی اوقات من رو آزار میده، یاری دوستانیه که از سر ندانستن، ضربه دارن به ریشه میزنند. مثلا وقتی یکی از رفقای سنی رو می بینم که داره با حرارت میگه که بله، پیامبر(ص) مشرکین را می کشت. خب، ناراحت میشم، چرا؟ چون داره نصف ماجرا رو تعریف میکنه. پیامبر(ص)، کی و کجا جنگی رو آغاز کرد؟ پیامبر همیشه مورد حمله قرار گرفت. چرا نادانسته حرفی میزنیم که دیگه اونوقت درست کردنش در ذهن کسی که اسلام رو نمیشناسه، قریب به محال بشه. یا مثلا یکی از رفقای اهل سنت در مکه داشت بحث میکرد، با عشق و علاقه زیاد و برای مثلا بستن دهان من گفت که عمر بود که اسلام رو به ایران آورد، من هم گفتم بسیار اشتباه کرد. کی پیامبر اجازه داده که به یه سرزمین حمله کنیم که عقیده مردمش رو عوض کنیم؟ مگه اصلا عقیده با زور قابل عوض کردنه؟ چرا تاریخ رو تحریف میکنی؟ بگو حمله کرد به قصد غنائم، بگو جوی خون راه مینداخت، بگو ... چرا نصف داستان رو تعریف میکنیم؟
13- مشابه این مسئله، به خصوص در این ایام، اینه که به اشتباه واقعه سقیفه رو دموکراسی نام میگذارند. سقیفه برای کسانی که تاریخ اون برهه رو دقیق خوندن، به معنی واقعی کودتا بود. بعد از از دنیا رفتن حضرت رسول(ص)، عمر تو شهر با شمشیر میگرده و میگه هر کس بگه پیامبر مرده، میکشمش، جو تشنج ایجاد میکنه، ابوبکر وارد شهر میشه، با یه قبیله ای که بهشون قول آذوقه داده بوده، عمر رو بغل میکنه و عمر قانع میشه(!) که پیامبر(ص) فوت شده اند. با هم و یه عده دیگه میرن سقیفه، مکالماتش رو میگذرم، میان بیرون، و در مسیر، اون قبیله همه رو به زور می آوردن که با ابوبکر بیعت کن، بعد ابوبکر خطبه میخونه تو مسجد (اکیدا خوندن اون خطبه رو توصیه میکنم) و باقیش هم که روشنه. کار حضرت علی(ع) چی بود؟ حضرت خانه به خانه میرن، با حسنین و حضرت زهرا(س)، به مهاجرین و بدریون و انصار میگن که شما میدونید که من شایسته ترینم، اگه میخواید این جو رو بشکنیم، فردا با سر تراشیده بیایید جلو منزل من، جز سه چهار نفر کسی نمی آد (حاضر به پرداخت هزینه برای شکستن جو کودتا نیستن)، حضرت کنار میکشن و در خانه می مانند، عمر میاد و به اسم مرکز آشوب و اغتشاشگر، اون آتش و اون ماجرا رو راه میندازه که دیگه همه میدونن. جفاست در حق حضرت علی(ع) که بگیم سقیفه، دموکراسی بود. هرگز دوستان، دانسته، چنین اشتباهی نمیکنند. وقتی نیروی نظامی طرف مقابل در حد غیر قابل مقایسه ای زیادتر است و از سر ایدئولوژی میکشد، تنها راه حل، تبلیغ است، و نافرمانی مدنی، روش پیامبر(ص) قبل از هجرت، روش حضرت علی(ع)، قبل از خلافت، و روش گاندی برای استقلال هند. در این مورد بعدها شاید بیشتر نوشتم.
14- در زمینه تفاوت ریشه ای فکری تشیع و تسنن، و بعد، مسئله ولایت فقیه بعد از این خواهم نوشت، تلاش میکنم خلاصه باشه، البته اگه بتونم، فعلا که بدجوری تو منگنه امتحانات مدیریت گیر کرده ام.


پ.ن. طبیعیه که نظراتی که از هر کسی نقل میکنم، نه به عنوان تقدس آن افراد - که حرف هیچ کسی را ندانسته تأیید نمیکنم - که از باب شاهد مثال از یک منش فکر آوردن است.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

Distractions


آقا به چیزی
من اینجا فقط تا حالا (گاهی!) از پزشکی نوشته ام.
از مدیریت ننوشته ام نه؟ داره جالب میشه مدیریت یه کم. سه چهار روز گذشته رفته بودیم طرفهای آکسفورد واسه یه بخشی، بعد خوش گذشت. یه حس جالبی داشتم. تا حالا اسم آکسفورد برای من، یاد آور کسانی مثل چه میدونم، سی إس لویس و ... بود. ایندفعه که رفتم، هر دفعه یادم می افتاد کجام، یاد جلایی پور می افتادم. این لبخند جلایی پور، و نگاه حجاریان، واسه من هزار ساعت صحبت داره...
خلاصه اینکه شاید از مدیریت نوشتم، بعدا.

پ.ن. دارم یه چیزی آماده میکنم، به زودی میگذارمش اینجا.