۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

passed, more exams to come

بدینوسیله به اطلاع میرساند که شنبه به اطلاع رسید که تز فوق مدیریت پاس شده. هر کسی شیرینی میخواد، پاشه بیاد بدم!
فلاکت اینجاست که کمتر از دو هفته دیگه مونده به امتحانات اعصاب و روانپزشکی. توکل به خدا

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

امید چشیدن

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را، کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند
هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

مولوی - دیوان شمس - غزل شماره 765

پ.ن. کلا برای دیوان همه شعرا، اصلا همینجوری، این برنامه عالی گنجور رو دانلود کنین، نصب کنین، ثواب داره.

Changed

امروز، اگر محمد دو ماه و نیم پیش رو ببینم، احتمالا اصلا نمیشناسمش. اینقدر تغییر کرده ام.
همین

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

Unexpected High

هفته پیش بود، پنج شنبه، نشسته بودم منتظر یه سخنرانی غروب که رفقای انجمن شیعه ها رو ببینم، به یکی از رفقا زنگ زدم که کامپیوتر میخونه، اومد و نشستیم یه کم صحبت کردیم، تلاش کرد رو موبایلش یه فایلی رو نشونم بده، نشد، دیدم یه ساعتی مونده به سخنرانی، گفتم بریم یه اتاق کامپیوتر، پا شدیم رفتیم کتابخونه، تکلیفی که بهشون داده بودن، آخرش دو تا سوال اضافی امتیازی داده بود استاده.
چهل و پنج دقیقه طول کشید تا زبان برنامه نویسی رو یاد بگیرم
دو ساعت نوشتن و توضیح شیوه فکر کردن الگوریتمی برنامه طول کشید
سخنرانی کشک، اصلا حالیم نبود
برنامه که تموم شد، از کتابخونه زدیم بیرون، احساس میکردم دارم رو ابرها راه میرم
یاد دوران برنامه نویسی به خیر

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

قال الأستاذ

استاد روانپزشکی فرمودن "شما در نظر بگیر روانپزشکی رو برای تخصص"
ما هم سر به زیر "چشم"
زهی خیال باطل

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

انقطاع

مسئله و درگیری امروز اینه که چیزهایی که دارم میخونم و چیزهایی که دارم احساس میکنم، چیزهای جدیدی نیستن که در این اتاق هایی که میشناسم، در جایی قرارشون بدم.
اتاق هام داره به هم میریزه،
و من از ساختمان زده ام بیرون
و سقفم، آسمان اوست
بارون میاد
و من تا استخوانهام خیسه

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

اندر ماجرای پیشنهاد قرآن سوزی اخیر و واکنش های بهش

این رو نمیخواستم بنویسم راستش، اونقدر به نظرم مسئله بدیهی و ابتدایی میاد، که الان هم که میخوام بنویسمش یه کم احساس شرم میکنم، ولی خب گفتم بگم.

اول از دید یه مخالف اسلام
از دو حالت خارج نیست. یا اسلام یه "عقیده" و "فکر" هستش، یا یه مجموعه افرادی که قرآن در تعریف هویتشون نقش بزرگی داره (در کمترین حالت، به اسمش حساسن فقط) یا ترکیبی از این دو.
خب، اگه اسلام یه "عقیده" است، که با سوزوندنش که چیزی اثبات نمیشه! یه کتاب ریاضی رو بسوزونی، مگه معادلاتش غلط میشه؟ خیلی احمقانه است اگه کسی فکر میکنه با سوزوندن نوشته ای به اون عقیده حمله قوی ای کرده. همینطوری سرانگشتی یادم میاد از حدیث سوزی ابوبکر و کتاب سوزی عمر و کتاب سوزی های انقلاب فرهنگی زیر نظر مائو در چین و کتاب سوزی های کلیسا و ... اگه سوزوندن این آدمها، امروز باعث شده حق رو بهشون بدیم، این کار هم تأثیر خواهد داشت. باش تا صبح دولتت بدمد.
حالت دوم، اگه مسئله اینه که یه عده ای به این قرآن حساسیت دارن. خب، این از دو حالت خارج نیست، یا میخوایم و امید داریم یه روزی اینها به دین ما بگرون، یا اینکه میخوایم بهشون اعلام کنیم که چقدر ازشون بدمون میاد.
اگه حالت اول، که اوج حماقته سوزوندن قرآن. توضیح نمیخواد. حالت دوم، تنها حالت منطقی و ممکنه. یعنی "تنها کسی میتونه قرآن رو بسوزونه، که یا فهم درست و حسابی نداره یا اینکه توجه داره که این کتاب، بخشی از هویت فکری یا اجتماعی یه افرادی رو تشکیل میده، و میخواد با سوزندنشون به اینها با انزجار اعلام کنه که چقدر بدش میاد از این هویتشون". این رو نگه دارین، میگم در ادامه.

دوم از دید یه مسلمان.
از سه حالت خارج نیست. طرف مقابلی که داره قرآن رو میسوزونه، یا مغزش تعطیله، یا برداشت غلطی از اسلام داره و اون چیزی که او ازش متنفره، این مسلمان هم ازش متنفره و اون اشتباه فکر میکنه که چنان چیزی در اسلام مورد عقیده این هست، یا اینکه طرف میدونه حقیقت رو یا نمیدونه، ولی برای دنبال پول و قدرت و ...
اگه حالت اول یا دوم، که خب برادر من، زبان نصیحت و خیرخواهی باید پیش بگیری، مگه به حضرت امیر جلوی امام حسن فحش داد اون یارو حضرت چه کرد؟ نگفت برادر انگار غریبه ای، پاشو نهار بریم خونه ما؟ به مادر حضرت کاظم تو بازار طرف فحش داد، حضرت اطرافیانش رو باز نداشت از حمله به طرف، شب واسه طرف غذا نبرد؟ اگه عقل داری و مسلمانی، که منشت باید منش اینها باشه. اگه تو جوی، فحش بده. فحش دادن متقابل دقیقا تأثیر مشابه عملکرد اون ها رو داره. اگه او با سوزوندن قرآن عقیده تو رو به لرزه انداخت، تو هم با فحش دادن عقیده اون رو به لرزه میندازی. باش تا صبح دولتت بدمد.
اگه طرف میدونه و داره این کار رو میکنه که دیگه اصلا بحثی نداره. انقدر بسوزونه تا خسته شه. و اگه این کار طرف باعث میشه یه پیروانی که از دسته اول و دوم هستن پیدا کنه، برخورد، همون برخورد منش ائمه بهتره.
بنابراین، "فقط مسلمانی جوگیر میشه و فحش میده و ... که یا فهم درست و حسابی نداره، یا دنبال اینه که به طرف مقابل با انزجار نشون بده که چقدر بدش میاد از این کارشون".

خب؟ حالا این دو تا گزاره رو بگذاریم کنار هم:
- تنها کسی میتونه قرآن رو بسوزونه، که یا فهم درست و حسابی نداره یا اینکه توجه داره که این کتاب، بخشی از هویت فکری یا اجتماعی یه افرادی رو تشکیل میده، و میخواد با سوزندنشون به اینها با انزجار اعلام کنه که چقدر بدش میاد از این هویتشون
- فقط مسلمانی جوگیر میشه و فحش میده و ... که یا فهم درست و حسابی نداره، یا دنبال اینه که به طرف مقابل با انزجار نشون بده که چقدر بدش میاد از این کارشون
پس در هر گروه (مسلمان و غیر مسلمان)، دو دسته داریم، یه دسته که تو جون، خیلی توجهی ندارن، دسته دوم کسانین که میخوان با نشون دادن "نفرت"، فاصله "ما/آنها" رو واضح کنن و باعث شن که دو سر طیف از هم نفرتشون بیشتر شه. کسانی که به دو سر طیف نزدیکن، حرکت کنن به سمت انتهای طیف و کسانی که این وسط ها به هم نزدیکن، از هم فاصله بگیرن، به صورت خلاصه "رادیکال" کنن فضا رو.
رادیکال کردن فضا، فقط به درد کسی میخوره، که دنبال منافعیه که با منطق و مجادله حسن نمیتونه بهش برسه. این منافع، ربطی به اون سر طیف نداره، غالبا مال همین ور طیفه. به زبون خودمونی، این کارا مصرف داخلی داره.
قصه، همون قصه قدیمیه، جنگ عبارت است از دو گروه که یکدیگر را میکشند، ولی هم را نمیشناسند، برای خاطر کسانی که یکدیگر را میشناسند ولی هم را نمیکشند. یاد چند تیکه 1984 جورج اورول افتادم:

And it's not a matter of whether the war is not real or if it is. Victory is not possible. The war is not meant to be won, it is meant to be continuous. Hierarchical society is only possible on the basis of poverty and ignorance. This new version is the past and no different past can ever have existed. In principle the war effort is always planned to keep society on the brink of starvation. The war is waged by the ruling group against its own subjects and its object is not the victory over either Eurasia or East Asia but to keep the very structure of society intact.
من از همون موقع که این ماجرا رو شنیدم، با خودم گفتم اگه حضرت رسول بود، فردا پیام میداد به همه مسلمانان، که بزارین بسوزونن، هر کاری خواستن بکنن، همه بنده های خدا برادران مان. آخه "حریص علیکم" بود اون عزیز.
رفتم تو سایت آقای سیستانی، میخواستم ببینم بالاخره ماه رو دیده اند یا نه، بیانیه اش رو دیدم، داشتم میخوندم، وسطاش دیگه داشتم میگفتم آخه بابا، یک کلمه به مسلمان ها بگو، که دیدم آخرش بالاخره گفت.

خلاصه اینکه
یا أیها الذین آمنوا - اگه پیدا میشه هنوز
کونوا قوامین لله - نه لأنفسکم
شهداء بالقسط - نه راحت ترین راه انتقام
و لا یجرمنکم شنئان قوم - هر چقدر هم شنیع باشه
علی أن لا تعدلوا - که اگه از عدل خارج شین، دیگه از چی دارین دفاع میکنین؟!
اعدلوا - دلم میسوزه به حال حضرت رسول
هو أقرب للتقوی - تقوی، انجام آنچه خوب میدانی، پرهیز از آنچه بد میدانی
واتقوا الله
إن الله خبیر بما تعملون