۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

دردناک

این رو حتما اگه وقت دارین بخونین: استمداد خانواده ی زهرا بنی یعقوب از مردم ایران.
گریه داره واقعا، دکتر مملکت فارغ التحصیل دانشگاه تهران، داوطلبانه تو مناطق محروم کار میکنه. میگرینش به جرم گشتن با نامزدش، بعد خودکشی میکنه(!) (آخه پس تنش چرا کبوده؟ چرا از دهان و بینیش خون اومده؟) اونوقت ساعت خودکشی، قبل از زمانی اعلام میشه که با برادرش با موبایل صحبت کرده!
اونوقت باباش که اتفاقا زندانی سیاسی زمان شاه بوده، وقتی پی گیری میکنه، میگن: "خواهش ما از شما اين است كه حتي به اقوام خودتان هم نگوييد كه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت كرده است. مثلا بگوييد تصادف كرده و يا دچار ايست قلبي شده است."
کلا متنیه که باید خوند و گریست.
مصلحت پرستی تا کی؟ تا کجا؟
یاد شریعتی به خیر...
راستی، یادمون نره، کسی که این رو میخونه و اول به جای ناراحتی، دنبال توجیهه، یه کم (زیاد نه که شب خوابش نبره) به تشیعش شک کنه...

زیرزمین سالن تشریح

بله، بالاخره اون واحد اضافیم رو تشریح سر و گردن انتخاب کردم. چرا؟ چون تشریح سر و گردن واسه ما خیلی کمه چون انگار کلا پزشک عمومی لازم نیست اونقدر که شکم یا دست و پا رو میشناسه، سر و گردن رو بشناسه و اون معمولا مواردش به متخصص ارجاع داده میشه. ولی من چون احتمال داره یکی از انتخاب هام در آینده جراحی مغز و اعصاب باشه، میخوام یه کم بیشتر بدونم، ببینم خوشم میاد یا نه.
اما، همه سر و گردن ها استفاده شد و سر بنده و دو تا همکلاسی بی کلاه موند. بنابراین، رفتیم به زیر زمین (که تا حالا اصلا نمیدونستم زیرزمینی وجود داره!) در زیر زمین، با منظره ای روبرو شدم که شبیه این عکسه بود که چند روز قبلش تو یه سخنرانی برامون نشون داد. روی چند طبقه، همینطوری استخوان جمجمه چیده بودن. تازه، یه تانکری به ابعاد 60 در 60 در 170 سانت رو باز کرد (سریع با وجب اندازه گرفتم!) و توش پر کله هایی بود که تو پارچه پیچیده بودن که مرطوب بمونه (مرطوب با فرمالدهاید). بله، یکی یکی بلند میکرد، پارچه رو کنار میزد که ببینه تشریح شدن یا نه! اصلا احساس جالبی نبود! اولین بار بود که احساس عجیبی (از این نوع) نسبت به تشریح بهم دست داد. به معلمه گفتم:

- This is Creepy!
+ Creepy?
- I mean, you always see the body as a whole, not just heads in a tank!
+ Well, you’ve seen hands in a tank.
- Yeah, but these are different, they’re HEADS!
بله؟ میپرسین چرا باید احساس متفاوتی نسبت به سر و دست داشته باشم؟ خب، میتونین تصور کنین کدوم عجیبتره، نصفه شب، یه کله مرده رو کنار خودتون ببینین، یا یه دست رو! البته شاید این هم توصیف خوبی نباشه، شرمنده، باید پزشکی بخونین و برین تو اتاق تشریح تا بفهمین چی میگم!

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

در سوگ صادق علیه السلام

امروز، سوگوارم...

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

مواد درسی هر رشته

حسب الأمر یکی از عزیزترین دوستان، در مورد مهندسی عمران هم سایت مواد درسی شون به خدمتتون عرضه میشه، امید است که مفتخر به عنایات جنابش گردد(!):
این از دو تا لینک:

اما راه حل کلی برای پیدا کردن اطلاعات هر دانشگاه چیه؟
1- اسم دانشگاه رو همراه با دپارتمانی که میخواین گوگل کنید.
2- تو صفحه اصلی دپارتمان دنبال یه چیزی بگردین تو مایه های: Teaching یا Current Students بعد Teaching یا مثلا Lectures و روشنه که واسه زیر لیسانس، Undergraduate و واسه فوق Postgraduate رو برین- البته ممکنه بعضی دانشگاه ها برای ورود به این صفحه ها پسورد بخوان (مثل پزشکی دانشگاه خودمون) که در این صورت، در فیس بوک مثلا دنبال یه دانشجوی اون رشته اون دانشگاه بگردین و ازش درخواست کمک کنین.

پانوشت: ما همیشه در خدمتیم!

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

دو ماجرا

1- گفتم جالب باشه بدونین که هفته ای یک ساعت کلاس آموختن زبان ناشنوایان میرم، آن هم از نوع انگلیسی اش (BSL). خیلی زبان باحالیه. کلی جالب میباشد یاد گرفتنش. و البته معلممان ناشنواست! و اولین جلسه روی تخته نوشت، هر گونه صدا در کلاس ممنوع است! همه خندیدند، ولی من یاد کلاس زبان آقای امینی افتادم. فقط با یک فرق، اگر رومان را کج کنیم و سریع حرف بزنیم، معلم نمی فهمد، ولو بلند باشد! و صد البته، فکرش را بکنید، میتوانی از این ور یه سالن، با اون ور سالن حرفت را بزنی، بدون اینکه مزاحم سکوت سالن باشی! مثل تفاوت بلندگوی با سیم است و بی سیم! و البته سوالی برام مطرحه که چرا در کلاس من همه دخترند؟ یعنی واقعا پسر ها کمتر میخوان توان ارتباط با افراد ناشنوا رو داشته باشن؟ البته این هفته دیدم که اون یکی کلاس انگار بیش از یک پسر داشت، هنوز نا امیدم، ولی کمتر نا امیدم!
2- امروز کمی کمتر از دو ساعت داشتم با یه دانشجوی ریاضی محض صحبت میکردم، آی، چقدر خوش گذشت. از همه چیز صحبت کردیم. علی الحساب: مصمم شدم که فوق لیسانس بخونم برای ریاضی محض (فعلا!) و این دو تا لینک، مال مواد درسی و اسلاید سخنرانی ها و تکلیف ها و ... رشته ریاضیه، مال دانشگاه ما (UCL) و دانشگاه آکسفورد (Oxford). بر و بچه هایی که ریاضی تو کارشونه، حالشو ببرن!

پانوشت: عجب کتاب خوبیه این کتاب "نشت نشا" مال رضا امیرخانی، دم امیر حسین گرم!

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

توهم تفکر

کسایی که من رو میشناسن، میدونن که چقدر به عقل بها میدم
و چقدر نقش عقل در تفکراتم و مسیر فکریم برام مهمه
مدتها این برام سوال بود که وقتی عقل دارم، چطور میشه که باید دعا کنم
ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا
چرا و چگونه میشه که
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی أبصارهم غشاوة
میدونستم، که به لحاظ عقلی، عقل من، و استدلال های من مخلوق خداست، ولی وجدان نمیکردم
تا اینکه به این توجه کردم:
دیدین وقتی مدت طولانی بیدارین، یا یه هو از خواب پا میشین، توهم دارین؟
شده در اون حالت ببینین که سیر فکریتون چقدر خنده داره؟
و وجدان کنین که این استدلال هم "مال" شما نیست؟
"ملک" دیگری است؟
من اینطوری یافتم
و حالا از صمیم قلب میخوام
ربنا
لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة
إنک أنت الوهاب
إنک ... أنت الوهاب

معلم، دوست، و دیگر هیچ

وقتی معلمی از ایران بهت زنگ میزنه
میگه یه زحمت دارم
و یه کاری میخواد که تو بخاطرش برنامه فردات رو که از هفته پیش با یه دوستی ریختی باید به هم بزنی
و تو از صمیم قلب به هم میزنی
چون معلم رو خیلی دوست داری
و فرداش آواره خیابون میشی
چه لذتی داره...
چه لذتی، وقتی که احساس میکنی یه نکته کوچیک رو از گوشه ذهنش برداشتی

و چقدر قدر دوستت رو میدونی،
که وقتی بهش میگی قضیه چیه،
و باید برنامه فردا رو بهم بزنی،
میگه:
Of course, man. That’s important.