۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

سردرد

می فهمی دیگه داری می میری از خوندن، وقتی که:
وقتی لغت MIT رو می بینی، به جای Massachusetts Institute of Technology میخونی: mono iodo tyrosine

پانوشت: چهار هفته دیگه مونده تا امتحان و من دیگه داره شارژم تموم میشه...

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

بنویسیم انتخابات، بخوانیم اعتمادات

صحبت با یک بنده خدای مذهبی، شکم رو به یقین مبدل کرد. مشکل این عزیزان اینه که به جای اینکه "انتخاب" کنن، به جای اینکه "مطالعه" کنن، به جای "مقایسه" بین کاندیدا ها، به جای "فهم" توانایی ها و نواقص، همه رو از دوش خودشون میندازن، و "اعتماد" میکنن و "اطاعت".
گفت خب، من که نمیتونم همه آدمهای توی لیست کاندیدا های مجلس رو بشناسم، پس به حزب اعتماد میکنم. گفتم خب؟ ولی رئیس جمهور رو که میتونی بشناسی. گفت خب، ببین، من آقای مهدوی کنی و جنتی و ... میشناسم و میدونم حاضر نیستن دینشون رو به دنیاشون بفروشن، و خب خیلی بیشتر از من راجع به اقتصاد و ... میدونن، و واسه همین من به نتیجه اونها اعتماد میکنم و به احمدی نژاد رأی میدم.
.
..
...
بله، خشکم زد!
گفتم خب، یعنی منظورتون اینه که مثلا میرحسین موسوی دینش رو به دنیاش فروخته؟ (خاتمی هم؟ این همه استاد دانشگاه هم؟ این همه دانشجو هم؟ این همه مراجع تقلید هم؟ و...)
گفت نه، ولی این رو مطمئنم.
گفتم آخه این که نمیشه! شما نگاه بکن، به لحاظ اقتصادی، به لحاظ فرهنگی، به لحاظ سیاست خارجی و ... مقایسه کن بین ایران زمان خاتمی، و دستاورد های احمدی نژاد، روشنه کدوم لیاقت بیشتری داشتن.
گفت خب ببین، من به حزب اعتماد میکنم و می بینم کدومشون با اعتقادات من و خط من یکی هستن و ...
گفتم خب، شما توجه داری که اون حزب ممکنه به خودخواهی برسه، و از اون مهم تر، شاید "توانایی" اداره مملکت رو نداشته باشه.
گفت بله خب.
گفتم ببین، شما بین کربلایی کاظم (همه قرآن رو بدون سواد خدا به دلش نازل کرده بود) و مثلا یه کسی با سواد مثل مرحوم نوربخش ولی کاملا غیر مذهبی (بیچاره مرحوم نوربخش! دنبال یه اسم با سواد گشتم، و غیر مذهبی، یادم نیومد) کدوم رو میگذاری رئیس جمهور؟
گفت خب ببین، اگه کربلایی کاظم مذهبی باشه، قبول نمیکنه ریاست جمهوری رو.
گفتم احسنت! و اگه قبول کنه، چقدر حق الناس به گردنش میاد؟ و در نتیجه نهایی، کدوم مذهبی تره؟ اونی که حق مردم رو میخوره؟ یا اونی که به خدا بدهکاره؟ روشنه که اونی که حق مردم رو میخوره.
گفت بله، صحیحه.
گفتم این ثروت میلیاردی وزیر محترم از کجا اومده؟ نامه خانم فاطمه امیرانی، همسر شهید حمید باکری رو خوندین؟ و ...
...
خلاصه نتیجه اینه، چون حوصله ندارم بخونم، چون نمیتونم تمرکز کنم و مطالعه کنم، مسئولیت فکر کردن و تصمیم گیری رو به گردن یکی دیگه میندازم.
به جای انتخاب، "اعتماد" میکنن اینها.
این، محصول این تفکر عقب مونده و به شدت مورد استقبال امثال معاویه ها و کلیسا هاست. بزار بزرگان فکر کنن، چرا خودت؟
یاد جمله Christopher Hitchens می افتم:

Now you see how religion poisons EVERYTHING.
و یاد آیه قرآن، عده ای که استدلالشون روز قیامت اینه که:
و قالوا ربنا إنا أطعنا سادتنا و کبرائنا فأضلونا السبیلا

مشکل من این تفکره. اگه همه فکر می کردن، اصلا کار به اینجا نمیکشید.

پانوشت: این هم هست. یه مرور سریعه به سرگذشت رفقا.

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

از حافظ

حالی میکنم با این غزل...

بيا که قصر امل سخت سست بنيادست
بيار باده که بنياد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زير چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست

چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده‌ها دادست

که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
نشيمن تو نه اين کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش مي‌زنند صفير
ندانمت که در اين دامگه چه افتادست

نصيحتي کنمت ياد گير و در عمل آر
که اين حديث ز پير طريقتم يادست

غم جهان مخور و پند من مبر از ياد
که اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
که بر من و تو در اختيار نگشادست

مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
که اين عجوز عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل
بنال بلبل بي دل که جاي فريادست

حسد چه مي‌بري اي سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

دین به دنیا فروشان

از صبح این متن شکسپر جلو چشممه:

"And thus I clothe my naked villany
With odd old ends stol'n out of holy writ,
And seem a saint, when most I play the devil."
King Richard III (I, iii, 336-338)
تف بر این آدما، تف.

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

Google Lunar X Prize

گوگل یه جایزه 30 میلیونی در کل تعیین کرده برای تیم خصوصی ای که ربات به ماه بفرسته!
اینم سایت رسمیش.
بخونین اینجا رو.
تا آخر سال 2014 وقت دارین، بشتابید!

The Patriot

وقتی فیلم فوق العاده عالی The Patriot (ولو به لحاظ تاریخی نه خیلی دقیق) رو پس از مدتها (چند سال؟) دیدم، با خودم فکر میکردم، واقعا چرا یه فیلم درست و حسابی راجع به انقلاب و جنگ نداریم؟
به جز آژانس شیشه ای، که آمیزه اوج عشق و انتقاد بود، واقعا چی؟
یادمه وقتی رفقا هی از دوئل تعریف میکردن، وقتی دیدمش، حالم به هم خورد. به نظرم واقعا مزخرف بود. هر چند میگفتن اولین فیلمیه که واقعیت جنگ رو به تصویر کشیده، شاید من چون واقعیت جنگ رو مفصل شنیده بودم، برام جالب نبود.
خلاصه، خیلی بدبختیه این وضعیت.

۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

Bypass

یه مدت زیادی که به زبان دیگری صحبت میکنی. بعدش انگار یه زبان درونی پیدا میکنی، که دیگه به زبانی نیست، فقط مفاهیمند، و احساسات. و اونوقت وقتی میخوای اون رو به هر زبانی ترجمه کنی احساس میکنی نمیشه، یا بلد نیستی چه لغتی باید به کار ببری، هی تلاش میکنی مثال بزنی از موقعیت های متفاوت، تا اون ایده، یا احساس منتقل بشه.
و گاهی، گاهی این اتفاق می افته که یه نفر یه چیزی میگه، بعد تو نمیدونی به چه زبانی گفت! انگار دیگه اون زبان میانی داره بریده میشه (bypass) از وسط.
و چه احساس جالبیه.
این رو دوران دبیرستان داشتم نسبت به عربی و فارسی. حالا نسبت به فارسی و انگلیسی و تا حدودی عربی و کمتر به فرانسه دارم. خیلی احساس جالبیه. نمیدونی این جمله ای که داری میگی، اصلش به چه زبانی بود. باید فکر کنی تا یادت بیاد، هر چند تقریبا زود یادت می آد.

پانوشت: چه میکنه این سایه:
آن که به رسم کجروان سر ز خط تو می کشد
هر رقمی که می زند نامه سیاه می کند

مایه عیش و خوش دلی در غم اوست سایه جان
آن که غمش نمی خورد عمر تباه می کند